داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

فاحشه ای که فرشته بود

1392/05/19

گمان کنم ساعت دو صبح بود و من در خیابان ها بودم.همانند هر یازده شب گذشته که از آن اتفاق میگذشت.من با یک پیراهن مشکی چروک و خاکی،شلوار پارچه ای سیاهی که از فرط خاک و غبار رنگ عوض کرده بود و کفش هایی با پاشنه های تا خورده در خیابان های تهرانپارس مست تلو تلو میخوردم.پیرهن مشکی ام که از شلوارم بیرون آمده بود و کفش های واکس نخورده ام مرا به یاد پدر و مادرم می انداخت.یازده روز پیش در مدرسه سر کلاس دینی معاون مدرسه در زد و از من خواست با وسایلم از کلاس بیرون بیایم.مرد مهربانی بود.علی رغم چهره خشک و عصبانی اش انسان دوست داشتنی ای بود.از کلاس خارج شدم و به دفتر او رفتم.از من خواست در دفترش روی صندلی چوبی کهنه ا که همیشه آن جا بود بنشینم.چشم های عسلیش چند دقیقه ای به من زل زده بود و من داشتم از اضطراب ران پایم را فشار میدادم.بالاخره لبانش را حرکت داد و تمام عالم را روی سرم خراب کرد.پدر و مادرم…پدر و مادرم در خواب به خاطر نشت گاز از دنیا رفته بودندحالا نوبت من بود که به چشم های ناظم پیر مدرسه خیره شوم.یک کلمه از حرف هایش را باور نمیکردم.بلند شدم.از مدرسه بیرون آمدم و تا خانه دویدم.هیچ گاه تصور نمیکردم که مادرم در کمال آرامش مرا تنها بگذارد و برود.اما با دیدن ماشین آمبولانس و فامیل ها جلوی خانه که دستمال به دست هق هق کنان به من نگاه میکردند،فهمیدم که باید قبول کرد آنچه را که حتی باور نمیکنم.
دو صبح یازدهمین روز مرگ پدر و مادرم بود.آن روز تا جلوی خانه رفته بودم ولی از ترس این که جای خالی پدر و مادرم عذابم دهد نتوانستم داخل خانه شوم. فقط به انباریمان در پارکینگ آپارتمان رفتم و یک بطری کهنه شراب که میدانستم پدرم چند سال قبل آنجا گذاشته بودرا برداشتم.به دیوار سنگی انباری تکیه دادم و بطری خاک گرفته شراب یادگار پدرم را کامل خوردم.دوباره بیرون زدم و دوباره خیابان!دو صبح بود که او را دیدم.قد بلند با یک مانتو صورتی کمرنگ و شلوار مشکی.یک کیف دستی کوچک در دست داشت و یک شال سفید بر سر.صدای تق و تق پاشنه های کفشش آرام آرام بلند تر میشد و کم کم میتوانستم صورت او را ببینم…هنگامی که از کنارم میگذشت صورتش را به خوبی میدیدم.چقدر زیبا بود.دو چشم درشت و مشکی با ابرو های باریک،لبان صورتی و جذاب و یک بینی کوچک عروسکی.با همان آرامی و متانت از کنارم رد شد و رفت و من تا زمانی که روی صندلی چوبی سبز رنگ پارک خوابم برد به او فکر میکردم.
از ظهر گذشته بود که بیدار شدم.احساس ضعف شدیدی میکردم.دست در جیبم کردم.مقدار کمی از پولی که از پدرم قبل از آن اتفاق برای ثبت نام کلاس زبان گرفته بودم مانده بود.دست در جیب دیگر کردم و گوشی خاموشم را بیرون آوردم و روشن کردم.باز هم تعداد زیادی پیام با مضمون کجایی و برگرد و نگرانت هستیم.نگرانیهای دیگران برایم معنی نداشت.تا چند وقت پیش اگر پنج دقیقه دیر میکردم زنگ های مادرم کلافه ام میکرد. یازده روز بود که به خانه نرفته بودم.ولی مادرم زنگ نمیزد.این تفکرات غم انگیز-که مرا یاد شیون زنان پیر روی سنگ قبر عزیزانشان در بهشت زهرا می انداخت-به شدت عذابم میداد.
بلند شدم و تلو تلو خوران به یک ساندویچی رفتم و ارزان ترین ساندویچ آن جا را در نهایت گرسنگی و بی میلی خوردم.پدرم مرا اقتصادی بار آورده بود.هیچ گاه اجازه نمیداد اضافه خرج کنم.دلم برای سخت گیری ها و نگاه های عصبانیش تنگ شده بود.غذایم را خوردم و بیرون آمدم.جلوی در ساندویچی ایستادم و یک نفس عمیق همراه با آه کشیدم.از خود میپرسیدم امروز کجا بروم.یاد سگ ولگرد داستان های صادق هدایت می افتادم که حریصانه به دنبال محبت غریبه ها بود.تصمیمم را گرفتم و به سوی خانه حرکت کردم.به خانه که رسیدم به یک اشتباه غم انگیز زنگ آیفون را زدم.چند ثانیه منتظر ماندم و ناگهان زدم زیر گریه.یادم افتاد کسی در آن واحد نیست.یازده روز بود که آن واحد خالی خالی بود.کلیدم را از جیبم در آوردم و در را باز کردم.از پله ها بالا فتم روبروی در واحد شش ایستادم.درب خانه مادر وسواسی من،خاک گرفته بود.گریه ام قطع نمیشد.در را باز کردم و وارد شدم.یک نگاه به چهار گوشه ی پر از خاطره ی خانه انداختم.میخواستم فریاد بزنم.روی مبلی که پدرم همیشه روی آن مینشست نشستم و کتاب شعری که روی میز کنار آن بود برداشتم.دیدم یک صفحه را پدرم بنا به عادتش برای گم نکردن صفحه ای که خوشش آمده بود،تا زده بود.آن صفحه را باز کردم
بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران…
مصراع دوم را نخواندم.آن شعر لعنتی را حفظ بودم.هر چه میدیدم و میشنیدم مرا به یاد پدر و مادرم می انداخت.داشتم دیوانه میشدم.نمیدانم چند ساعت نشسته بودم و گریه میکردم تا خوابم برد.بیدار شدم چراغ ها را روشن کردم.ساعت یک و بیست دقیقه صبح بود.دوباره بیرون زدم و دوباره خیابان های خلوت.یک ساعتی میشد که در حال راه رفتن بودم که باز هم صدای تق و تق کفش هایی مرا از فکر بیرون آورآری،دوباره او بود.این بار من هم در پیاده رو بودم و نزدیک تر.بوی عطرش مرا مست میکرد.نگاهش کردم.دلم ریخت،چقدر زیبا و معصوم بود.طاقت نیاوردم.نگاهش کردم و گفتم:ببخشید خانم…ش…ش…شما خیلی زیبایید.احساس کردم که چه حرف زشتی زدم.ولی برای خودم توجیه داشتم.درون من هیچ شهوتی نبود.من از روی شهوت به او نگاه نمیکردم.احساس دیگری بود.ولی فکر کنم او نمیدانست.بدون توجه و حتی بدون یک نگاه انگار که گفته ی مرا نشنیده باشد رد شد و رفت.من همان جا نشستم.احساس گناه میکردم که تازه چند روز از مرگ پدر و مادرم میگذرد و من چشمم دنبال یک دختر است.همان جا خوابم برد و از خواب های پریشان خود از خواب پریدم.باز هم همان ساندویچی تکراری و مزه تکراری و نگاه های تکراری و شکنجه گر دیگران.باز به خانه رفتم.روی تختم دراز کشیدم و به سقف خیره شدم.خوابم نمیبرد ولی نمیخواستم دوباره بیرون بروم.ولی حس دیگری تشویقم میکرد که آن دختر را ببینم و از او معذرت خواهی کنم که لا اقل این وجدان پریشان آرام بگیرد.ولی نرفتم.همان جا روی تختم خوابم برد.برای اولین بار بعد از مرگ پدر و مادرم آن ها را میدیدم.مادرم در لباس خوابی که زمان کودکیم میپوشید مرا در آغوش گرفته بود و اشک های مرا پاک میکرد.پدرم با همان ظاهر و پوشش خشک اما مهربان همیشگی روی مبل خودش نشسته بود و با یک دست قاشق را در فنجان قهوه اش میچرخاند و با دست دیگر کتاب شعری را گرفته بود و مکرر با همان صدای لرزان خود میخواند:
بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران کز سنگ ناله خیزد وقت وداع یاران
با صدای رعد و برق از خواب پریدم.نمیخواستم بیدار شوم.پتو را روی سرم کشیدم و پلک هایم را با تمام قدرت بستم.میخواستم بخوابم.آغوش مادرم را میخواستم.خدایا چرا بیدار شدم؟با عصبانیت سمت پنجره رفتم و به آسمان که به شدت میبارید خیره شدم و ناگهان یک صدای مهیب دیگر…درست مثل همانی که مرا از آغوش مادرم بیرون آورده بود.گلویم بغض کرد و با یک فریاد،بلند تر از صدای رعد و برق از عصبانبت شیشه پنجره را با مشتم خورد کردم.به در و دیوار و وسایل خانه مشت و لگد میزدم و گریه میکردم.آنقدر ادامه دادم که از فرط خستگی به زمین افتادم.دیگر نای بلند شدن نداشتم.همان جا روی زمین دوباره بر اثر گریه زیاد خوابم برد و دوباره خواب دیدم.اما این بار پدر و مادرم نبودند.این بار همان دختر بود با همان زیبایی با دو بال سفید.به سوی من آمد،مرا در آغوش گرفت و بوسید.انگار تمام غم هایم تمام شده بودند.دوستش داشتم واز اعماق وجود میخواستمش.در آرامش کامل در میان بال هایش در رویا خوابیدم و در واقیت بیدار شدم.این واقعیت همان قدر تلخ بود که آن رویا شیرین.به آشپزخانه رفتم و در یخچال را باز کردم.چیزهایی برای خوردن پیدا کردم و با بی میلی صبحانه ای برای خود فراهم کردم.یاد رویا هایم افتادم.یاد این اقتادم که آغوش آن دختر همه بیچارگی هایم را از یادم برده بود.تصمیم گرفتم به دیدارش بروم.آن روز حمام رفتم و لباس خود را عوض کردم.ساعت یک صبح به همان خیابان رفتم و مدام حرف هایی را که میخواستم به او بزنم با خود مرور میکردم.
کل شب را آنجا نشستم و با هر صدایی بلند میشدم و اطراف را نگاه میکردم و دنبال او میگشتم.اما او نیامد.هوا دیگر داشت روشن میشد که بلند شدم و آمدم.خودم را توجیه میکردم و دلداری میدادم.به خودم گفتم حتما کاری برایش پیش آمده.حتما فردا شب می آید.نکند که دیگر نبینمش؟!نه.حتما می آید.
آن شب و شب های بعدی هم به همین حال گذشت.امید خود را به کل از دست داده بودم و نمیدانستم از کدام درد گریه کنم.بعضی برگ ها در دفتر عمر همه هست که انگار خدا زمان نوشتنشان بی حوصله بوده.دقایقت میشود نمادی از تمام چیز هایی که دوست نداری.غم و نا امیدی و عصبانیت و ترس و پشیمانی از سر و کولت بالا میروند.خدا را در افق دوردست میجویی و نمی یابی.خدا را نه در دست نوازشگری میبینی و نه در عطوفت نگاهی و نه حتی همچون نقطه نوری سو سو کنان از امید،در عمق قلبت.در همین حال و هوا بودم و شب هشتم بود که با لباس های خاکی و دست های لرزان از ضعف و چشمان گریان از غم،سر همان خیابانی که دو بار او را دیده بودم نشسته به دیوار تکیه کرده بودم.ذره ذره رویاهایم به یادم می آمد و ثانیه ثانیه دلتنگ تر و مشتاق تر میشدم که ناگهان صدایی نفسم را در سینه حبس کرد…تق تق…تق تق.از یک دلهره ناشی از خوشحالی توام با اضطراب رنج میبردم.به سختی سر پا ایستادم و آن دختر که مثل تمام دنیایم بود را رو به رویم دیدم.به سمت من می آمد.این بار با لباسی سر تا پا سفید.کفش هایی با پاشنه های بلند که شلوار سفید براقش بخش اعظم آن ها را می پوشاند.یک مانتوی سفید با دکمه هایی شبیه به الماس و یک روسری به رنگ سفید با گل های صورتی.چشمان درشت مشکیش همانند دو سنگ قیمتی در میان آن سفیدی محض جلب توجه میکرد.مانند یک فرشته واقعی.لحظاتی غرق نگاهش شدم و احساس کردم که او هم متوجه نگاه عاشقانه من شده است.نزدیک آمد.داشت از کنارم رد میشد که بغض و ترسم را خوردم،رو به او کردم و گفتم:ببخشید خانم،یک لحظه…
با نازی دخترانه ایستاد،برگشت و به طرف من آمد:بله آقا؟خودم را جمع و جور کردم.تمام حرف هایی که میخواستم بگویم از یادم رفته بود.با اضطرابی کودکانه گفتم:من هفته گذشته دو بار شما رو دیدم.از اون موقع یک هفته تمامه که هر شب اینجا منتظر شما می ایستم ولی شما رو نمیبینم.لبخندی سرشار از شیطنت زد و با یک نگاه در چشم هایم به من گفت:وقت خوبی را انتخاب نکرده بودی آقا پسر.حالا چکارم داشتی؟یک لحظه مکث کردم.یک قدم عقب رفتم.آب دهانم را قورت دادم.واقعا من با او چکار داشتم؟چه باید میگفتم؟
-چه طور بگویم؟ممم…
-راحت باش…چرا میلرزی؟اسمت چیه؟
-من …من شاهینم.
-خوب چرا میخواستی منو ببینی؟
-میخوام یه چیزی رو بهتون بگم
-چی؟
-نمیدونم چطور بگم…م…میترسم عصبانی بشید.
-نه.نگران نباش.حرفتو بزن.
-راستش من شما رو…شما رو دوست دارم.
اثری از عصبانیت در صورتش ندیدم ولی در چشمانش برقی از ناراحتی و بر لبانش لبخندی از روی بیخیالی دیدم.
-دوستم داری؟آره…تو هم دوستم داری…تو برای چند شب؟
-ببخشید خانم من قصد جسارت نداشتم.
-میدونم…میدونم.حالا چیکار باید بکنم؟
-شما الآن کجا میرید؟
-میرم ببینم کسی هست که هم بهم جای خواب بده هم پول برای غذای فردام یا نه…
چند لحظه طول کشید تا منظورش را فهمیدم.دنیا داشت روی سرم خراب میشد.آیا واقعا او یک…نه!نمیتوانستم باور کنم.احساس گناه داشت استخوان هایم را از درون خرد میکرد اما یاد آن رویا ها و تمام تصوراتم…چیز هایی که برای من عشق بودند از طرف دیگر مرا به سمت دختر میکشاند.بالاخره با شهامت گفتم امشب در خانه من بمان…
نگاهم کرد.برقی از خوشحالی در چشم هایش دیدم.کمی صبر کرد و بعد:
-خانه ات کجاست؟
-دور نیست.زود میرسیم.راستی اسمت را نپرسیدم.اسمت چیست؟
-اسم من…
با قطره اشکی که در چشمانش حلقه زد گفت “الهـــــه”.آری نامش الهه بود و من را عذاب میداد عاشق الهه بودن.
با او به سمت خانه به راه افتادم و چند دقیقه بعد ما درب منزل ما بودیم.در را باز کردم و وارد شدیم.چراغ ها رو روشن کردم.خانه بوی خاک میداد.راهنماییش کردم که روی مبل بنشیند.از او سوال کردم که برایش چه بیاورم و او انگار از روی یک عادت همیشگی گفت شیر گرم لطفا.مقداری شیر در قابلمه ریختم و روی شعله گاز گذاشتم.یاد شراب درون یخچال افتادم.از او سوال کردم.
-شراب مینوشی؟
-آره اتفاقا خیلی خوبه.
من بطری شراب را آوردم با هم شروع به نوشیدن کردیم.زمان میگذشت و در همین حال شراب بیشتر در ما اثر می کرد.میخندیدیم و من هر لحظه بیشتر عاشق خماری چشمانش میشدم.چند دقیقه بعد هر دو ما در اتاق من بودیم و تن عریان او رو به روی من بود.بدون لباس بیشتر به فرشته ها میمانست.اندام تحریک آمیز و عاشقانه اش تمام و کمال در تسلط من بود.در آغوش گرفتمش و غرق در بوسه اش کردم.در چشمانش خیره شده بودم و آمیختگی شرم و شهوت مرا بیشتر جذب او میکرد.من با الهه به اوج لذت و شهوت رسیده بودم و حالا سر او روی بازوی من بود.دستش که از روی سینه ام رد میشد را در دست گرفته بودم.چشمان او بسته بود و من به سقف خیره شده بودم.با یک نفس عمیق ناگهان شوکه شدم.بوی گاز فضای خانه را پر کرده بود.شک کردم قدری بلند شدم و آشپز خانه را نگاه کردم.قابلمه و لکه های سفید دور آن که حاکی از سر رفتن شیر و خاموش شدن شعله بود قابل رویت بود.
یاد پدر و مادرم افتادم.آن ها هم به همین خاطر مرده بودند.خواستم بروم که گاز را خاموش کنم که صدایی مرا از حرکت باز داشت:کجا میروی؟
نفسم در سینه حبس شد.مگر میشد این آغوش را رها کرد؟در چشمان خمارش خیره شدم و قطره ای اشک از روی گونه ام به پایین سر خورد:هیچ جا عزیزم…من همینجا در کنارت هستم.
سرش را روی سینه ام گذاستم و دستش را فشردم.الهه،فرشته رویاهای من در آغوشم بود.چه فرقی میکرد که فردا صبح از خواب بیدار شوم یا نه؟احساس میکردم که درست مثل رویایم بال های این فرشته دور من حلقه شده و تمام رنج ها را از یاد من میبرد.نه…هرگز این آغوش را رها نخواهم کرد…
دستش را محکم تر گرفتم.دست دیگرم با نرمی گوشش بازی میکرد.یک نفس عمیق از آن گاز سمی کشیدم.چشمانم را بستم و در حالی که هر دو به آخرین خواب زندگانیمان فرو میرفتم به آرامی در گوشش گفتم:
الهــــــــه…دوستت دارم…
پــــــــــــــــایـــــــــــــــان!

نوشته: سهیل


👍 2
👎 0
183718 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

395114
2013-08-10 06:37:09 +0430 +0430

بالاخره یه داستان خوب خوندیم…

0 ❤️

395115
2013-08-10 06:56:29 +0430 +0430
ANT

IT WAS ON OF THE NICE STORYS I HAVE EVER READ
EXELENT

0 ❤️

395116
2013-08-10 07:02:49 +0430 +0430
NA

jaleb

0 ❤️

395117
2013-08-10 10:28:18 +0430 +0430

داستان بسیار زیبایی بود. فقط احساس میکنم آخرشو خراب کردی. بد تموم شد. خیلی قشنگ احساساتت رو بیان کردی. میتونی بهتر بنویسی و سوژه های بهتری هم انتخاب کنی. بازم برامون بنویس
مؤید بمانی!

0 ❤️

395118
2013-08-10 12:01:53 +0430 +0430
NA

تکاور جان کجائی بیا یک شعر در وصف این داستان بسرای

0 ❤️

395119
2013-08-10 12:15:11 +0430 +0430
NA

داستان قشنگی بود. مرسی جناب سهیل . باز هم بنویس. 5 قلب تقدیمت کردم.
موفق باشی.

0 ❤️

395120
2013-08-10 12:22:28 +0430 +0430

دمت گرم دوست من
خیلی زیبا بود ،آفرین
منتظر داستانهای بعدیت هستیم دوست خوبم

0 ❤️

395121
2013-08-10 13:16:40 +0430 +0430
NA

عالی بود،مرسی از داستان خوبت

0 ❤️

395122
2013-08-10 13:53:56 +0430 +0430
NA

چه تراژدى تلخى
:(

0 ❤️

395123
2013-08-10 14:24:41 +0430 +0430
NA

عزیزم داستانو از اون دنیا فرستادی؟:-D:-D:-D:-D:-D:-D:-D:-D:-D:-D:-D:-D:-D:-D:-D

0 ❤️

395124
2013-08-10 15:19:10 +0430 +0430
NA

زیبا بود
آخرشو دوست نداشتم
نه برای غم انگیز بودنش
اما غیر قابل باور بود
بعلاوه خودکشی تنفر برانگیزه

0 ❤️

395125
2013-08-10 16:43:07 +0430 +0430
NA

داستانتو نخوندم از لفظ کتابی بدم میاد… از دفتر خارج شدم و به سمت … نه شرمنده من نخوندم

0 ❤️

395126
2013-08-10 16:55:24 +0430 +0430
NA

ای کاش نمیخوندم…اصن نمیخواستم بخونم جاکش… مگه مرض دارِی؟؟؟ کسکش برو اجاقو خاموش کن بعد سی سال تو آغوشش بمیر دیوث ساعت 2:30 شب دارم مثل بچه ها زار میزنم کونی…
عجب مردم مریضی پیدا میشنا. :( …

قشنگ بود حرومی بازم بنویس تخم سگ :’’( :’’( :’’( :’’( :’’( :’’( :’’( :’’( :’’( :’’(

0 ❤️

395127
2013-08-10 17:23:42 +0430 +0430
NA

پیش خودت چی فکر کردی که این داستانو گذاشتی؟؟ :? :? :?
:| :| :| :| :| :| :| :| :| :| :| :| :| :| :| :| :| :| :| :| :| :| :| :|
حداقل داستان یا رمان از وبلایگی میدزدی منبعش رو ذکر کن لاشی دزد دزد دزد :D :D :D :D :D
ولی خوب تلخ بود ادامه بده

0 ❤️

395128
2013-08-10 21:51:44 +0430 +0430
NA

قشنگ تونستیفضا سازی کنی
اشک تو چشام جمع شد…
تفکرات هدایتی رو کنار بزار و حس طراوت به کلامت بده اثرش شیرین تره
مرسی

0 ❤️

395129
2013-08-11 04:30:25 +0430 +0430
NA

بوس

0 ❤️

395130
2013-08-11 06:36:26 +0430 +0430
NA

خوب بود ولى طولانى بود, احساس کردم بعضى قسمت ها ناهماهنگى وجود داشت, اما اگر خودت نوشتى که از سطح خىلى خوبى برخوردار بود, بازم بنوىس عزىز

0 ❤️

395131
2013-08-11 09:27:31 +0430 +0430
NA

هم باز خوابید؟!

12331
0 ❤️

395132
2013-08-11 11:16:36 +0430 +0430
NA

ANT عزیز
می خوای انگلیسی کامنت بدی اول برو درستشو یاد بگیر بعد بنویس it was one of the nicest stories I have ever read.
excellent
این درسته اون چیزیه که شما خواستی بگی عزیز جان.

1 ❤️

395133
2013-08-11 13:59:07 +0430 +0430
NA

دمت گرم عالی بود!!!

0 ❤️

395134
2013-08-11 21:44:14 +0430 +0430
NA

قشنگ بود . و دیگر هیچ

0 ❤️

395135
2013-08-12 03:01:52 +0430 +0430

ایراد داستان این بود که باید این ماجرا از زبان شخص سوم روایت میشد.آخر داستان شخصیت اصلی که داره شرح حال خودش رو میگه میمیره و این منطقی نیست که یک شخص مرده داستان زندگیشو تعریف کنه!
یعنی داستان شاهین و الهه باید از زبان شخص دیگری روایت میشد که وقتی در پایان داستان شخصیت ها به خواب ابدی میرن منطقی جلوه کنه.
در کل خوب بود.یاد نوشته های غم انگیز صادق هدایت افتادم…
البته این رو هم باید در نظر گرفت که داستان سکسی نبود

0 ❤️

395136
2013-08-12 03:21:08 +0430 +0430

سلام خدمت نویسنده(آقا سهیل)،بیشترین چیزی که نظرمو به خودش جلب کرد اسم صادق هدایت بود.
تا کنون برای داستانی اشک نریخته بودم ولی الان،با خوندن این داستان،اشک تو چشمام حلقه زده.
به نشانه تشکر 5قلب سرخ تقدیمت میکنم.

0 ❤️

395137
2013-08-12 04:32:19 +0430 +0430
NA

فاحشه اي كه فرشته بود يا فرشته اي كه فاحشه بود؟؟؟
داستانت بد نبود ولي بالاخره من نفهميدم اون دختره ساعت 2 شب بيرون چيكار ميكرد؟!
نكنه دنبال مشتري ميگشت اونم اونوقت شب؟!
داستانتو چه موقعي نوشتي؟
از عزراييل مرخصي ساعتي گرفتي؟ بهش گفتي بزار داستانمو بنويسم بعد جانمونو بستان؟
بازم نفهميدم اون دختره 2 نصف شب بيرون چيكار ميكرد! دنبال مشتري بود؟
مگه اينجا اروپاست؟! پس گشت ن_ي_ر_و_ي ا_ن_ت_ظ_ا_م_ي كجا بود؟؟؟!!! :?
بالاخره نگفتي اون دختره اونوقت شب بيرو…

0 ❤️

395138
2013-08-12 06:41:36 +0430 +0430

خوشم نیومد، بنویس . . . . . . . . . . . . . .
به نظر من این داستان کپی از روی یک داستان خارجی بود و اینکه خیلی هم الکی. 11 روز بیرون از خونه زندگی می‌کردی؟ مجلس ختمی، قبرستونی، مراسم یادبودی، چیزی نداشتید؟ کلا فک و فامیل هم خبری نبود؟ تو که نرفته بودی منزل، لباس سیاه از کجا آورده بودی؟ نوشتم که بنویس چون دیدم بقیه از داستانت خوششون اومده وگرنه که من خوشم نیومد. در ضمن من هم جا داره بپرسم که چرا همیشه راس ساعت 2 صبح از اونجا رد می‌شد؟ نه گشتی! نه ارشادی! خلاصه تخمی بود. اشک من هم اصلا در نیومد. خُب اشکم در نیومد دیگه، زوری که نیست.
کله کیری داستانت هم سکسی نبود. چرا اومدی اینجا نوشتیش؟
خواستم برات یک شعر هم بنویسم ولی فکر کنم خوانندگان خیلی بهت علاقه دارن و ناراحت می‌شوند. پس برو خوش باش.

0 ❤️

395139
2013-08-12 13:05:53 +0430 +0430
NA

گاز از تو اشپز خونه انقد غلیظ بود که میتونه تو یه اتاق دیگه دو نفرو بکشه؟
حالا خودت میخواستی بمیری دختر مردمو دیگه چرا کشتی بلکه اون نمیخواس بمیره!!! :D :D
ولی داستان قشنگ بود من از داستانای غمگین خوشم میاد

0 ❤️

395140
2013-08-13 12:45:16 +0430 +0430
NA

خدا رحمتت کنه داستان قشنگی بود

دست جناب عزراییل هم درد نکنه که گذاشت داستانتو بنویسی

0 ❤️

395141
2013-08-16 13:47:13 +0430 +0430
NA

همگي تون بميرين بد بختا اصلا داستان خوبي نبود فقط چون بيشتر رو بازخورد احساسي داستانش مانور داده بود شما بي سواد هارو گذاشت سركار متاسفم برا اونايي كه به اين داستان امتياز دادن بايد اوق زد به اين داستان

0 ❤️

395142
2013-08-17 07:48:47 +0430 +0430

وقتي داستان غم انگيز مي خونم خيلي چيز ها براي گفتن دارم ولي نميتونم بگم خوب ! موفق باشي

0 ❤️

395143
2013-08-21 18:40:49 +0430 +0430

واقعا قشنگ بود!
ینی حال کردم با داستان!

0 ❤️

395144
2013-08-24 06:12:28 +0430 +0430

قشنگ بود

0 ❤️

395145
2013-08-24 14:12:09 +0430 +0430
NA

ooooooooooof

0 ❤️

395146
2013-08-31 15:34:37 +0430 +0430
NA

KHOB BOD VALI TAHESH RIDI

0 ❤️

395147
2013-09-07 05:30:39 +0430 +0430
NA

ارزش فحشم نداره

0 ❤️

395148
2014-11-05 13:18:40 +0330 +0330
NA

چند وخت پیش خونده بودمش . دلم هوس این داستانو کرده بود .

0 ❤️

395149
2015-10-05 18:20:45 +0330 +0330

نمیتونم درک کنم من چرا هر داستان خوبی میخونم،نمیتونم جلوی خودمو بگیرم و فحش ندم،اصلا انگار حقوق میگیرم که بیام زیر داستانهای خوب یه سری فحش و فضاحت بنویسم و برم! مثل همین داستان که دلم ضعف رفته چندتا از اون فحشهای اساسی بدم و چندتا هم غلط بگیرم و غر بزنم که فلانش بهمان بود و چه و چه و چه …!!!

خب حالا بریم سر این داستان غم انگیز و لطیف،همیشه وقتی این دو صفت در داستانی که نثر قابل قبولی داره با هم جمع میشه،نتیجه خوبی میده…بچه ها میگن کپی؟تکراری؟غیر واقعی؟بود،نمیدونم،اما همیشه میگم مگه مهمه؟معروف ترین رمانهای دنیا و قشنگ ترین سناریوهای فیلمها همیشه غیر واقعی هستن (البته بصورت رندوم و کلی) پس مهم حس و حال و پیامیه که از داستان میگیریم…دوست عزیز آفرین،خوب مینویسی،حتی اگه واقعی نباشه،که نبوده…بازم بنویسی میخونم،ادامه بده و …مرسی

0 ❤️

658534
2017-10-18 14:41:29 +0330 +0330

واقعا عالی بود هیچ چیزی نمیشه گفت بهش جز عالی بودن

0 ❤️

658544
2017-10-18 18:58:51 +0330 +0330

امروز داستان زندگی مخترع پهبادهای نظامی را میخوندم یک عراقی بود که اگر از عراق به امریکا نمیرفت ،نهایتا میشد یه ژنرال صدامی ،
تو هم از اینجا برو ، شاید سنت زیاد باشه
اگر جوون هستی میتونی یه شفیعی کدکنی، یا نفیسی یا …بشه ،به شرط درس خواندن روزی ۱۸ ساعت

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها






Top Bottom