فاحشه ی برفی

    صدای پوتین هایی که برفارو رج میندازن..
    صدای زوزه ی باد که دست دونه های برف رو گرفته بود و میرقصوند تا سردی این شب تاریک رو فراموش کنن و در غیاب آدما جشن بگیرن...
    ساعت از ۲ نصف شبم گذشته بود..
    یه شب سرد بهمن ماه ..افکارم‌ مثل توده ی بهمن به مغزم هجوم آورده بودن و من زیر آوار این افکار در حال خفه شدن بودم ...حس سرما و کرختی ،حس قطع شدن نفسم زیر این حجم انبوه فکر توانی برای حرکت برام نذاشته بود...
    لایه ای از برف روی تنم نشسته بود و منو رو عروس زمستون کرده بود و ای کاش میشد در آغوش این سرما بخوابم و بیدار نشم..
    سعی می کردم دستامو با "ها" کردن گرم نگه دارم..
    یه خیابون بی انتها و خلوت که چند تیر چراغ برق روشنش کرده بودن.. برف همه جارو سفید کرده بود...
    قدم زدن تو برف حس خوبی بهم میده..
    کرکره های بسته مغازه ها ...رد پای برف روی سنگفرش...
    عوعوی سگهایی که نمیدونستم چقدر بهم نزدیکن. ...همه رو دوست داشتم ...کاش شهر همیشه همین قدر خالی و آروم بود.. کاش ذهن منم روزی مثل این شب پر از خالی بشه...
    بعضی از خونه ها با چراغای روشن خبر از شب زنده داری آدماش میداد.. با صدای خنده و گاهی جرو بحثای بلند ..
    گوشیمو از جیبم بیرون آوردم ..شمارشو گرفتم ..
    صدای خواب آلودش توی گوشی پیچید..
    - تو حالت خوش نیس دختر ساعت چنده که از خونه تو این برف و یخ بندون بیرون زدی ،آخه که چی؟؟
    - نزدیک خونتونم لطفا در رو باز کن
    به قدم زدن ادامه دادم..من یه دختر آزاد ..یه دختر که مجبور نیس به کسی بابت کاراش جواب پس بده ..
    پوتینام ک روشون رو برف پوشیده بود به جدول کنار خیابون کوبیدم برفا از روی پوتینم مثل بهمن سر خوردن و رفتن ..جلوی در ایستادم و منتظر باز شدنش..
    با صدای تق آیفون در باز شد ..قدمارو هماهنگ کردم و یکی یکی پله هارو بالا رفتم ۲۳ پله ..مطمئنم دفعه ی قبل ۲۴ تا بود.. آره ۲۴ تا بود من چند بار شمردمشون..
    تو افکار خودم بودم که در واحد رو برام باز کرد..
    - دختر تو یه دیونه ی به تمام معنایی.
    - من دیوونه نیستم من فقط یه فاحشم ، یه فاحشه ی برفی.
    - اومدنت اینجا از رو شهوته؟ یا به جنبه ی اقتصادیش اهمیت میدی؟
    - برای من فقط اون اسکناسای رنگی ‌مهمه.
    - منم به فکر لبای قرمزتم.
    بعد این حرف راه رو برام‌باز کرد..
    پالتوم رو که دونه های برف ازش آب میشد رو درآوردم پوتینامو گذاشتم یه گوشه .. شالم رو از سر در آوردم و آروم‌ قدم میزدم.. مثله یه آهو که شکارش رو حریص تر میکنه..
    بهش نگاه کردم تو چشماش خیره شدم ..
    - بخاطر پدرت؟ هنوز بیماره؟
    - من اینجا نیستم که راجع به اون حرف بزنیم.
    - ولی بخاطر اون اینجایی،، بخاطر اون فاحشه شدی .
    - یه فاحشه ی برفی.
    با عصبانیت و برافروخته داد زد:
    - خیلی خب باشه،، یه فاحشه ی برفی .
    زیر لب گفتم کلمات همیشه معجزه میکنن پسر..اصلا استعداد کنار هم‌چیدن کلمات رو نداری
    - چای یا قهوه؟
    - من فقط چای میخورم.
    یه فنجون کمر باریک و یه نعلبکی سفید و گل دار چندتا دونه قند و چندتا خرما و یه چایی داغ که بخارش شوقم رو برای خوردنش چند برابر می کرد..
    با صداش سرم رو بالا گرفتم ، با خنده گفت: شبیه کی شدم؟؟
    - شبیه حضرت آدم وقتی اولین سکسش رو با حوا داشت،، البته بعید میدونم اون انقد پشمالو بوده باشه..
    - هه خوشمزه ..منم بعید میدونم حوا نصف شب نظم خواب آدمو ب هم زده باشه.
    کاملا لخت رو به روم ایستاده بود و با چشماش میخواست که مثل اون بشم..همرنگش
    منم آروم لباسام رو درآوردم.
    رو بهش گفتم :
    - حالا من شبیه کی شدم؟!
    - شبیه خودت،، شبیه دختری ک عاشق برفه و البته سکس.
    -اشتباه نکن گرمای سکس همیشه با سرمای برف در تضاد بوده..
    با گفتن این حرف به سمتش آروم قدم برداشتم و انگشت اشارمو رو سینش گذاشتم ..
    گفتم: بیرون هوا سرده ولی اینجا بین منو تو یه جهنم کوچولو داره شکل میگیره
    -من عاشق جهنمتم ملکه برفی.
    با این حرف لباشو ب لبام چسبوند .. مثل یه قحطی زده که بعد از مدتها براش غذا اوردن لبامو میخورد..
    دیگه هیچ نشونی از اون آدم خسته خواب آلود نداشت ، چشماش باز شده بود و شهوتش بیدار..
    دستاش همه تنم رو وجب به وجب میکاوید و لمس میکرد ...سینه هامو توی مشتش گرفت و آروم توی گوشم نفس زد:
    - من این دوتا لیمو رو خیلی دوس دارم حوا...میوه ممنوعه زندگی منه.
    - ولی من عاشق خیارم آدم جان ،، میفهمی ک چی میگم.
    با خنده گفت: آره یه خیار رسیده ک الان دستت روشه
    - من برای پر کردن حفره های خالی تنم بهش نیاز دارم.
    زانو زدم دستمو دورش حلقه کردم حلقه ی لبام دورش مطمئنا بیشتر اونو راضی میکرد..
    با ولع میخوردم صدای حاصل از آب دهنمو میک زدنم و لزج شدنش سکوت اتاق رو به هم میزد.
    توی چشماش زل زده بودم و با تمام توان میخوردمش .
    چشماش از لذت باز نمیشد بریده بریده میگفت: دختر تو یه حرفه ای به تمام معنایی ،، بخورش برام ...تا ته حلقت ببرش ،دختر برفی داغ خودمی ...
    رگای کیرشو زیر زبونم احساس کردم ؛هر لحظه بزرگ و بزرگتر میشدن
    دستاشو زیر بغلم گرفت و بلندم کرد و لبامو بین لباش قرار داد..
    نفس گرفتم و گفتم مزه ی کیرت چطوره؟
    خندید و گفت : میخوام خودتم مزه ی کوستو تو دهنم حس کنی


    زانو زد و شروع کرد خوردن .
    محکم لیس میزد.. تو اون لحظه فعال ترین ماهیچه ی بدنش زبونش بود ک تند و چالاک لبه های کوسمو به بازی گرفته بود.
    ناله های از سر لذتم بیشتر ترغیبش میکرد..سرشو محکم به کسم فشار میدادم و ازش میخواستم بیشتر و بیشتر بخوره
    بلند شد و لباشو گذاشت تو دهنم ..
    گفت: مزه ی این چطوره؟؟
    - مزه ی سیبی رو میده ک بخاطرش آدمو انداختن بیرون .
    کف اتاق به پشت زمینم زد..حالا همه چی آماده بود..
    - پس بذار کیر بکنم تو چیزی که باعث و بانی همه بدبختیای بشره
    داغ بود و سفت و خیس ،آروم میشکافت و جلو می رفت و تنم پر از لذت می شد.
    حس پرواز به آسمون داشتم ...پرواز در خلاء ...جایی بدون فکر و غصه
    تو دنیای خودش بود ..تلمبه زدناش هرلحظه تندتر میشد و حس حشرگونش اوج گرفته بود..
    نمیتونستم تمرکز کنم کاغذهای رنگی لعنتی که پاداش فاحشگیم بود مدام جلوی چشمم رژه میرفتن. ..
    با صدایی که از ته گلوش بیرون اومد فهمیدم خالی شد..خالی از شهوت..خالی از آب مزاحمی که هرچند وقت یه بار تو بیضه هاش جمع میشد..کی بهتر از یه فاحشه برای خالی کردن این حس؟
    بلند شدیم بی رمق و بدون حرف لباسامون رو پوشیدیم
    تراور هارو تو سوتینم جا داد..
    گفت : این پول حلاله .. حلال تر از شیر مادر.
    - یه جایی خوندم ک انسان از یه تکه کاغذ بی ارزش پول رو ساخت، ولی پول از انسان چه ها که نساخت.
    - جوووون ، ببین چی ساخته ، به قول خودت یه فاحشه ی برفی سکسی...


    بدون هیچ حرفی از خونه زدم بیرون
    پله ها رو یکی یکی پایین اومدم..
    ۲۳،۲۲و ۲۴ .. لبخند زدم مطمئن بودم ۲۴ تا پله بود بار قبل ، به بابام فکر کردم بابای پیری که حتی توان حرکت رو نداشت ، پدری که سالها زندگیش روی یه ویلچر خلاصه میشد و همیشه چشم به در که تنها دخترش بازش کنه و بیاد تو. بیاد و پلاستیک پر از قرص رو روی میز رنگ و رو رفته ی کنار هال بذاره . بهش نگاه کنه و لبخند بزنه و بگه : بابای خوشتیپ خودم چطوره؟؟
    این اواخر حالش بد بود .انقدری بد که حتی متوجه رفت آمدای بد موقعم نمیشد .. با هر دستی که روی تن من کشیده میشد یه نفس اضافه به بابام هدیه میدادم ، یه نفس که برای اون به قیمت زندگی و برای من به قیمت فاحشگی بود...
    ساعت ۳ شب رو نشون میداد ..
    توی خیابون قدم میزدم..شدت برف بیشتر بود .. حتی سگا هم خوابیده بودن ..چراغ خونه ها خاموش بود ..
    فقط صدای پوتینایی که برف هارو میشکافت سکوت شب رو میشکست. ..
    یه فاحشه که خیابون رو تسخیر کرده بود..
    سعی کردم‌با "ها" کردن دستامو گرم‌نگه دارم ..


    باد که دونه های برف رو ب رقص آورده بود و یه فاحشه که با بلورای برف می رقصید...


    نوشته: lovely_grl

  • 83

  • 23




  • نظرات:
    •   عشقبازمست...
    • 3 ماه
      • 7

    • بابا کس واسه اینا از زمین و آسمون همراه برف میباره

      نصیب ماهم کف دستی و خوردن نون خالی و خیاره


    •   anonym.masi
    • 3 ماه
      • 8

    • لایک اول لاولی گرل این واقعیت جامعه امروزی ماست که گریبانگیر خیلیاست


    •   شاه ایکس
    • 3 ماه
      • 12

    • بی نهایت زیبا بود که از شما کمتر از اینم توقع نداشتم.


      پی نوشت: اینجوری توقعمو ببری بالا اخرش میام میدزدمت زندانیت میکنم تو زیر زمین خونمون برام رمان بنویسی!!! (biggrin)


    •   haji_kir_gonde
    • 3 ماه
      • 3

    • خیلی زیبا بود


    •   haji_kir_gonde
    • 3 ماه
      • 5

    • داستان منو یاد کتاب یاسمین انداخت ، چقد اون کتاب رو دوست داشتم


    •   Orginalboy
    • 3 ماه
      • 5

    • قلمت پایدار


    •   royaei
    • 3 ماه
      • 6

    • عالی بود ؛
      خیلی هم عالی بود ؛
      فضا سازی و توصیف مکان ها بدون اینکه خواننده رو اذیت کنه بجا و اندازه بود ؛
      ممنون واسه نگارش و قلم خوبت ؛
      موفق باشی


    •   _secretam_
    • 3 ماه
      • 9

    • خانومِ آوا
      گفته بودم تو نوشته های احساسی قلمتون خیلی قوی تره
      واقعا زیبا بود و هر کی واقعا منصفه باید لایک بده
      ایراد خاصی هم وجود نداره تو داستانت یا حداقل من ندیدم
      همه جا درست و خوب پشت سر هم چیده شده بود
      فضا سازی هم که دیگه شاهکار بود


      لایک ۱۳ تقدیمت (rose)


    •   farzin.73
    • 3 ماه
      • 4

    • خوب بود?


    •   marjan_aydin
    • 3 ماه
      • 12

    • خیلی قشنگ خیلی عالی مثل همیشه
      خسته نباشی عزیزم ^_^


    •   Mashrajab88
    • 3 ماه
      • 4

    • ادم نمیدونه چی بگه افسوس بخوره
      یا حس شهوت
      یا ...


    •   Ramin472422
    • 3 ماه
      • 4

    • اینجوری آدم میدونه که داره داستان میخونه و میتونه تمام تمرکزش رو روی لذت بردن از متن بذاره، چه منطقی چه غیر منطقی! نه اینکه اولش قسم بخورن که واقعیه و هرچی میخونی تو کتت نره، و همش بگی آخه مگه میشه همچین چیزی؟
      واقعا زیبا و تلخ بود.


    •   Sepidarsal
    • 3 ماه
      • 0

    • می رفتی گدایی خودتم جنده ای یا نیستی که دلت میسوزه به نفع خودت کار میکنی


    •   eyval123412341234
    • 3 ماه
      • 9

    • لاولی گرل عزیز داستان قشنگی بود :-)


    •   Eshghiu
    • 3 ماه
      • 7

    • لایک 17 خوب بود. خسته نباشی


    •   Siin-miim
    • 3 ماه
      • 6

    • 20


    •   artin4116
    • 3 ماه
      • 3

    • خوب بود ولی چرا از زبون ج ن د ه ؟


    •   artin4116
    • 3 ماه
      • 2

    • کامنت من سوالی بود خوب جواب بده لایک ک جواب نشد


    •   off_boy
    • 3 ماه
      • 4

    • با برند داستان كاري ندارم ولي مرسي كه طومار نبود و فكر ما رو هم كرده بودي (biggrin)

      يه كم با اروتيك مشكل دارم و عجيبه تگ جنده خورده اين داستان
      در كل خوب بود ولي يه بار ديگه هم گفتم زياد نوشتن جزئيات مثل نوشته هاي بالزاك حوصله ي آدم رو سر ميبره.مثلا رمان "بابا گوريو" رو اگه بخوني ميبيني كه تا رنگ قندون لب طاقچه رو هم نوشته،اينجا هم واقعا چه اهميتي داره پله ها ٢٣ تا بود يا ٢٤ تا!!!
      اول داستان رو هم جوري شروع كنيد كه خواننده حس نكنه داره فيلمو از وسط ميبينه.بازم ميگم خوب بود ولي يه تغييرات جزئي باعث ميشه جذاب تر بشه.
      لايك بشرطي كه نوشته هاي بعدي همين مشكلات جزئي رو هم نداشته باشه :)


    •   sepideh58
    • 3 ماه
      • 14

    • از بچه ها شنیدم داستان اپ کردی ؛گفتم بخونمت ...
      اسم داستان رو که دیدم حس کردم برام اشناست، اولین جملات رو که خوندم یادم اومد . سپید انقد باهوش هست ک چیزی رو فراموش نمیکنه(biggrin)
      این همون داستانی نبود ک چند وقت قبل گفتی ویرایش کنم و بعد گفتی قبل از ویرایش من ارسال کردی برای ادمین ؟از اونموقع اپ نشده بود ؟اپ شده قبلا و تکراریه ؟یا سر منو گول مالیدی یا چی ؟(biggrin)
      یا شاید هم گزینه هیچ کدام صحیح است؟
      (biggrin)
      خب همون موقع نظرمو در مورد داستانت گفتم ؛ببینم انقدر باهوش هستی ک یادت مونده باشه؟(biggrin)


    •   ehsan9000
    • 3 ماه
      • 7

    • لایک 22. نگارش و داستان خیلی خوب فقط زیاد با کلمات بازی میکنی بعضی جاها.


    •   Mahdi2i
    • 3 ماه
      • 4

    • بک‌گراند داستانهات معمولن از رمانهای ادبی ایرانی گرفته شده


    •   ali80xx
    • 3 ماه
      • 5

    • آوا خانم خیلی زیبا و دلنشین بود
      لایک سی ام تقدیم ذهن بی انتهات
      جدای از نگارشت من دلم واسه فاحشه ها و جنده ها میسوزه


    •   lovely_grl
    • 3 ماه
      • 6

    • anonym.masi
      سپاسگزارم اره متاسفانه
      Saeed._.tabrizi
      ممنون ک خوندی
      شاه ایکس۱
      حالا چرا تو زیر زمین
      (biggrin)


      haji_kir_gond
      ممنونم‌از شما


      miss_RainBow
      خود من بشخصه که باهاش برخورد انقلابی میکنم (biggrin)


      Teenwolf
      خوشحالم که دوس داشتی‌ گلم :) (rose)
      وب گرد
      ممنون بابت نقد سازندت (rose)


      Orginalboy
      سپاسگزارم (rose)


    •   Caboos1
    • 3 ماه
      • 10

    • زیبا بود لایک لاولی
      بازم داستان نوشتی نظرتو پای داستانا نمی بینم ناقلا
      استراتژیه خوبیه (biggrin)


    •   lovely_grl
    • 3 ماه
      • 5

    • royaei
      مرسی عزیزم‌همیشه بهم‌لطف داشتی (rose)


      secretam
      بابت نظرتون ممنونم خوشحالم ک دوست داشتین (rose)


      Mehraaan@
      ممنونم بابت نظر و انرژی مثبتت مهران عزیز (rose)


      farzin.73
      سپاس


    •   lovely_grl
    • 3 ماه
      • 6

    • marjan_aydin
      خوشحالم که دوست داشتی عزیزم :) (rose)
      Mashrajab88
      گاهی انتخابا زیاد میشه گاهی تلخ و ....
      Ramin472422
      ممنون و خوشحالم ک پسندیدید


      /Deanmorgan
      اگه تاثیرش در حد اشک ریختن بوده ک من واقعا عذر میخوام و خوشحالم ک دوست
      eyval123412341234
      عزیزززم خوشحالم ک دوس داشتی :) (rose)


      artin4116
      چون باید گاهی متفاوت دید...


    •   lovely_grl
    • 3 ماه
      • 4

    • off_boy
      عجبزززز (biggrin)


      sepideh58
      اتفاقا دقیقا یادمه و خیلی اتفاقی پیداش کردم و یه ادیت نهایی کردم و میخواستم توی کامنتا حتما ازت اسم‌ببرم که خودت اومدی حلال زاده ای (biggrin) خیلییی ممنون سپید جون (rose) :)


      احساسی :


      ممنون از نظرت خوشحالم پسندیدی (rose)


      Clay0098
      این که دوست داشتید خوشحال کننده س (rose)


      Mahdi2i
      امیدوارم‌راضی شده باشید


      ali80xx


      خیلی ممنونم از شما :) (rose)


    •   Emperatoorxxx
    • 3 ماه
      • 3

    • آفرین دوست عزیزم
      واقعا دایره واژگان وسیع و قلم دلنشینی داری
      بازم بنویس


    •   saeedno15
    • 3 ماه
      • 3

    • لایک 33
      عالی بود, توصیف فضا و هوای برفی طوری قابل لمس بود که کاملا میشد توی ذهن یه تصویر ازش ساخت (rose)


    •   doki-kar balad
    • 3 ماه
      • 5

    • نگارش عالی همه چیز خوب
      اما سوژه نخ نما شده و تکراری
      فاحشه ای که بخاطر فقر و بیماری پدر و خانواده، تن به هرزگی میده
      تو عالم حقیقی وضعیت جور دیگه ایی رقم میخوره، منکر عامل فقر تو شروع هرزگی نیستم، اما بهانه خیلی ها شده،
      بهر حال ممنونم از زحمات شما دوست عزیز موفق باشی


    •   R.B.behruz
    • 3 ماه
      • 4

    • زیبا بود ممنون، لایک ۳۷ تقدیم شد، دو نکته ویرایشی که احتمالا از چشمتون پوشیده مونده بود، اول این که گفتین پوتینهام که روشون برف پوشیده بود تکوندم، که باید مینوشتین پوشونده بود، دوم تراول که به اشتباه تراور تایپ شده بود
      موفق باشین


    •   شاه ایکس
    • 3 ماه
      • 5

    • یارو بغل کوچه نشسته بوده هی میگفته چی فکر میکردیم چی شد!! چی فکر میکردیم چی شد!! یکی رد میشه میپرسه داستان چیه؟؟ طرف میگه مادرمون پیر بود گفتیم میمیره بابامون یه زن خوشگل میگیره روزی دو دفعه بابامونو ارضا میکنه روزی شیش دفعه مارو!! زدو بابامون مرد مادرمون زن به عرب شد. روزی دو دفعه مامانمونو ........ روزی شیش دفعه مارو!!!!


      حالا قضیه بنده و جنابعالیه لاولی جونم مثلا به بردگی گرفتمت خیر سرم!! میخوای شما بفرمایید سالن پذیرایی بنده رو زنجیر کنید به دیوار زیر زمین!!! (biggrin)


    •   lovely_grl
    • 3 ماه
      • 2

    • شاه ایکس


      اووو دوره بردگی و مرد سالاری و کنیز و کنیز بازی دیگه تموم شد (biggrin)

      الان حقوقمون مساویه نصف نصف:)


    •   mariii_a
    • 3 ماه
      • 2

    • لايك


    •   Different man
    • 3 ماه
      • 4

    • 43


    •   LMNOP7
    • 3 ماه
      • 0

    • فوق العاده بود فقط یه سوال مثلا تو تابستونا فاحشه افتابی میشی یامثلا بهت میگن دختر تابستانی خنک ؟ (biggrin) (biggrin)


    •   Hamidarakii
    • 3 ماه
      • 2

    • فاحشگی راحتترین راهه و اصلا بهترین راه نیست واسه پول درآوردن


    •   sepideh58
    • 3 ماه
      • 6

    • تشکر که نخواستم عزیزم .
      سوال کردم ازت. گزینه صحیح کدوم بود؟ یعنی سرمو گول مالیدی و بهم دروغ؟ (biggrin)


    •   hamid30gari
    • 3 ماه
      • 6

    • قشنگ بود لایک.بیشتر بخونیمت


    •   lovely_grl
    • 3 ماه
      • 2

    • سپیده ۵۸
      ن باور کن دروغی نگفتم ، قبلا فرستادمش ولی آپ نشد تا اینکه اتفاقی دیشب لا به لای فایلای مختلف چشمم بهش خورد:) دوباره فرستادم


    •   Winston991
    • 3 ماه
      • 3

    • عالی بود لایک


    •   zodiakxxx
    • 3 ماه
      • 1

    • فکر کنم اخرین نظری که دادم ماله داستان خودت بود


      تنها داستانایی که ارزش نظر دادن دارن ماله خودته


      عالی بود دوست من امیدوارم همیشه داستانای قشنگتو ببینم


      کاری به نیمه خالی لیوان ندارم
      ولی برای اولین بار فاحشگی


      با قلم زیبا تو به دلم نشست


    •   .sauron.
    • 3 ماه
      • 3

    • عالی بود،مثل همیشه


    •   Gayaneh
    • 3 ماه
      • 5

    • ممنون lovly_grl عزیز با اینکه یک موضوع فوق العاده تکراری بود ولی تو فوق العاده زیبا خوندنی ترش کردی احسنت (rose) (rose)


    •   khosrokoslis
    • 3 ماه
      • 1

    • عالی بود دمت گرم چه قلم روون و خوبی داری منتظر نوشته های بعدیت میمونم موفق باشی


    •   Scott12
    • 3 ماه
      • 3

    • اولش خوندم فاحشه برقی.خخخ. قشنگ که بگی نگی آره اما زیاد بهم حال نداد دیگه ببخشید.


    •   R3za0rginal
    • 3 ماه
      • 1

    • یاللعجب، تاحالا نمیدونستم کص دادن با ادبیات هم میشه


    •   تخم هایش
    • 3 ماه
      • 2

    • از اون قسمت توصیف کردن تعداد پله ها خیلی خوشم اومد دست مریزاد


    •   Bopho
    • 3 ماه
      • 1

    • کار به راست یا دروغش ندارم
      غمگین بود
      حس سرمای زمستون و ناراحتی و تن دادن به کارهای اجباری
      حس بدیه
      لاولی گرل داستانت جالب بود
      حال کردم


    •   Farzinx57
    • 3 ماه
      • 1

    • خيلي قشنگ و زيبا بود،عالي مثله هميشه بازم بنويس


    •   Shamim.20
    • 3 ماه
      • 2

    • چه نگارش خوبي
      چه توصيف هاي زيبايي
      يه متن پر از احساس


    •   دل_خسته
    • 3 ماه
      • 1

    • جالب بود


    •   aaatiii
    • 3 ماه
      • 1

    • خوب بود فقط حیف چایی ت رو نخوردی میچسبید اون موقع ;)


    •   Iraniazadpars56789
    • 3 ماه
      • 1

    • خیلی زیبا ودلنشین داشتم میخوندم میخکوب شده بودم البته غیر اینم از داستانهات نمیشه توقع داشت زیبا دلنشین روان وبرگرفته از احساسی زیبا ودلنشین که لاجرم بر دل نشیند


    •   hamid30gari
    • 3 ماه
      • 2

    • لاولی عزیز این آخرین کامنت من برای داستانهای شما بود.چون بنظرم شما به عده از کسایی که زیره داستانتون کامنت دادن بی احترامی کردید.من و نیکا و خیلی از کاربرای دیگه زیره داستانتون کامنت دادیم و شما هیچ جوابی ندادید.
      اگر به هیچ مخاطبی جواب نمیدادید مهم نبود ولی وقتی به یکسری کاربر ادای احترام کردید و به یگسری بی تفاوت بودید این یعنی شما برای مخاطب ارزش قائل نیستید.جواب دادن یا ندادن شما فرقی به حال من و امثال من نمیکنه و برامون مهم نیست ولی شما بعنوان یه نویسنده وظیفه دارید به مخاطب احترام بذارید.با همه احترامی که براتون قائل هستم ولی دیگه زیره داستانتون کامنت نمیدم.بدرود


    •   lovely_grl
    • 3 ماه
      • 2

    • hamid30gari
      امیدوارم جواب ندادن من رو بخاطر بی احترامی یا خدایی ناکرده ندیده گرفتن یه سری کامنتا ندونید .. اگه با من آشنا باشید میدونید من هیچ وقت تک به تک جواب کامنتارو نمیدم که البته این اصلا نشونه ی بی اعتنایی من نیست و من بارها گفتم از نقدای منطقی استقبال میکنم و با وجود شما میتونم بنویسم .. اگر جواب ندادم مطمئنا کامنت شمارو ندیدم انیدوارم هم تو و هم نیکا جان و هر دوست دیگه ای که جوابش رو ندادم من رو ببخشه .. خوشحالم که همچنان زیر داستانای من هستید (rose)


    •   Caboos1
    • 3 ماه
      • 4

    • دوست دیگه ای با منه میدونم خودم
      دلیلش چیه نمیدونم


    •   lovely_grl
    • 3 ماه
      • 3

    • Caboos1
      واقعا عذر خواهی من رو بپذیر باور کن ندیدم وگرنه حتما جواب میدادم بازم‌بابت نظرت ممنونم (rose)


    •   hamid30gari
    • 3 ماه
      • 1

    • خانم لاولی من واقعا قصد جسارت یا توهین به شما رو نداستم و ندارم بعنوان یه دوست بهتون میگم.یا نباید مثل مهران تک به تک تشکر کنی و میتونی یه کامنت کلی بدی و مثلا بگی مرسی از دوستان که نظر دادید.اینطوری کسی ناراحت نمیشه ولی شما جواب یکسری رو دادید.جواب سپیده رو دو سه بار دادید ولی کامنت من که زیره کامنت خانم سپیده هستش ندیدید؟؟؟
      همین جمله هم اشتباه هست.
      این جمله این طوری معنی میشه که نظرات رو نمیخونید و براتون مهم نیست.وگرنه مگه ممکنه نظر من رو نخونده باشید.پس چطور کامنت آخرم که گلایه کردم رو خوندید؟؟؟
      بخدا قسم این حرفی که بهتون زدم بعنوان یه دوست بود بنظر این حرکت باعث میشه مخاطبتون رو از دست بدید.
      بازم پوزش اگه چیزی گفتم.البته اگه من رو بیشتر میشناختید باید بدونید که سعی میکنم نکات منفی دوستان رو بگم تا همچنان بتونن با قدرت به نوشتن ادامه بدن.امیدوارم ازم ناراحت نشده باشید.
      بدرود


    •   lovely_grl
    • 3 ماه
      • 1

    • hamid30gari
      من واقعا ازتون عذر خواهی میکنم بله حق با شماست ولی واقعا متوجه کامنتتون نشدم که بله مقصر بودم بازم ببخشید


    •   Caboos1
    • 3 ماه
      • 2

    • اینجوری قبول نیست لاولی
      اجباری که نمیشه
      نظره منو بخون بعد در جواب بگو کابوسه عزیز یا کابوس جان(تو دلت هر جی میخوای بگو ولی ظاهر رو حفظ کن جلوی بقیه ) من همیشه پای داستانای خوب نظر میدم مگر داستانه بیخودی باشه و استراتژیه خاصی ندارم ممنونم که نظر دادی و داستان رو خوندی امیدوارم خوشت اومده باشه همیشه سالم و شاد باشی


    •   Caboos1
    • 3 ماه
      • 2

    • منم بگم نه لاولی گرامی
      نوشته هات عالیه من دوست داشتم امیدوارم خودت پاینده و قلمت مانا باشه اگر میتونستم بیشتر لایک میدادم


    •   lovely_grl
    • 3 ماه
      • 3

    • کابوس


      در مورد نظر ندادن زیر داستانا بگم ک واقعا هر داستانی رو نمیشه زیرش چیزی گفت:)


    •   Caboos1
    • 3 ماه
      • 2

    • حالا که آشتی کردیم اجازه بده اینجا رو باهات هم عقیده نباشم لاولی جان
      باید پای همه ی داستانا نظر داد
      اونایی که خوبن مثل داستان سرکار علیه که هیچ
      اصل اونایی هستن که زحمت میکشن به مغز خودشون فشارمیارن و منتهی ازش چیزی در نمیاد از جای دیگشون میزنه بیرون هم به امیدی میان اینجا
      این دسته فوش براشون حکم آنتی بیوتیک داره هر چند وقت یه بار باید بخورن و الا عفونت به محفظه ی خالی مغز وارد میشه
      ازت خواهش میکنم ازشون دریغ نکن
      اگر جوابه نظره منم ندادی اینا رو نا امیدشون نکن لاولی


    •   lovely_grl
    • 3 ماه
      • 0

    • بله حق با شماست:)


    •   lovely_grl
    • 3 ماه
      • 0

    • Nikan.a
      ممنون عزیزم(rose) امیدوارم‌خیلی اتفاقی گذرت باز ب داستان بخوره کامنتمو ببینی خوشحالم ک دوس داشتی ببخشید زوتر جواب ندادم .. من خیلی دوست دارم ( جدی میگم):)


    •   nazanin_24
    • 3 ماه
      • 1

    • جالب بود بنظرم خوب بود (rose)


    •   hacker.abs
    • 2 ماه،4 هفته
      • 1

    • خیلی خوب بود ولی من خوشم نیومد واس همین ن لایک میکنم ن دیس میدم این داستان با این که کامل بود یه جاهاییش نقص داشت نمیدونم شایدم من اینطور هس کردم
      انگار دوس داشتم یه اتفاق خوب تو داستان بیوفته...میفهمی که چی میگم؟


    •   f.f.life
    • 2 ماه،4 هفته
      • 1

    • میخوای یه داستان هم بنویس با تیتر فاحشه برقی جنده ای که با کس دادن به تامین انرژی کشور کمک میکند


    •   SEXI_GIRL75
    • 2 ماه،3 هفته
      • 1

    • غمگین جذاب


    •   Arash_bit12
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • یاد یه جکی افتادم


    •   f.f.life
    • 2 ماه،3 هفته
      • 1

    • انصافا داستان خوبی بود هرچند تشبیهات داستان یکم باعث میشه ادم یاتاقان بزنه ولی دهن اونایی که دیس داد رو باید با دیس پلوخوری گایید


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو