فاصله بین پاکی و هرزگی (۳)

    ...قسمت قبل


    بالاخره روز اول کار من تو شرکت پیمان و میثم فرا رسید ، توی چند روزی که فرصت داشتم با محل کار قبلیم تسویه کردم و با کمک پبمان همه ی بدهی حاج سلیمون صابخونه مون رو دادم ،به خودم امید میدادم که هرکاری میکنم بخاطر بچه هامه و دارم ازشون حمایت میکنم ، از طرفی اینجور خودمو قانع کرده بودم که الان که مجید نیس بالاخره منم باید یه جوری از پس نیازهام بربیام، چه بهتر که فقط با یکی دونفر باشه ،خلاصه اینکه صبح روز شنبه یه مانتو شلوار پارچه ای رسمی مشکی با مقنعه مشکی پوشیدم و یه ارایش ملایم کردم و بعد از بردن بچه ها به مدرسه ، رفتم بسمت شرکت
    تو راه همینطور که از شیشه اتوبوس به مردم نگا میکردم تو مغزم هزار جور فکر و خیال بود و تو دلم انگار داشتن رخت میشستن از بس که اشوب بودم...
    تو این چندروز گذشته چندبار تصمیم گرفته بودم به پیمان زنگ بزنم و بگم منصرف شدم اما هربار به این نتیجه میرسیدم که با بدهی که بهش دارم دیگه تقریبا اینکار ممکن نیس ، وقتی رسیدم به ایستگاه مقصد ، بااضطراب از جا بلند شدم و راه‌افتادم
    محل شرکت طبقه دوم یه ساختمان اداری چارطبقه بود که مثل اپارتمان یه اشپزخونه اوپن کوچیک داشت با دوتا اتاق که یکیش اتاق بایگانی بود و اون یکی اتاق درش قفل بود ، سه تا میز و کامپیوترم سه گوشه ی سالنی که مقابل در ورودی قرار داشت گذاشته بودن که دوتاش مال پیمان و میثم بود و طبعا سومیش رو واسه من اماده کرده بودن
    وقتی وارد شدم میثم پشت یکی از میزا نشسته بود ، همونجور که رفتم به سمت میثم ،درحالی که اضطراب و لرزش به وضوح تو صدام مشخص بود سلام کردم و میثم از جاش بلند شد و دستش رو دراز کرد بسمتم و با خوشرویی جواب سلامم رو داد ...
    _خیلی خوش اومدین خانم سعادتی ،باعث افتخاره که از امروز باهاتون همکاریم
    -ممنون شما لطف دارین
    -بفرمایین این میز شماس کنار خودم ...
    بعد با خنده ای که ملوم بود از روی استرسه میز کنار خودش رو با انگشتش بمن نشون داد
    -رفتم کیفم را گذاشتم رو میز و صندلی رو تنظیم کردم و نشستم ،بعد زیر چشمی نگاهی به میثم انداختم ....
    مشغول کار با کامپیوترش بود ولی بنظر من اونم حواسش یه جای دیگه بجز کار بود ....یه پسر قد کوتاه و سبزه با لهجه جنوبی که اصلا از نظر اندام و هیکل به پای پیمان نمیرسید ولی تو نگاه اول بنظرم خونگرم و ساده و مهربون اومد
    یه مدت بینمون سکوت گذشت تا اینکه بخاطر اینکه سر صحبت رو باز کنم گفتم
    -اقا پیمان کجان
    -پیمان خابالو تشریف داره ،هیچوقت زودتر از ده و نیم یازده پیداش نمیشه
    -پس همه ی کارا رو دوش شماس دیگه
    -نه اینحور نیست ،ببینید ما یه شرکت بیمه ای هستیم اما با عموم مردم معمولا کار نمیکنیم بلکه بخاطر واسطه های مهمی که داریم عمده کار ما بستن قرارداد با شرکتها و موسسات بزرگه
    -اهان پس بخاطر همین محل شرکتتون زیاد‌تو دید نیس
    -اره یه جورایی درست میگی بهرحال اینجا کار زیاد مهمی نداری ،قراردادهای ما تکی صادر نمیشن و مثلا واسه یه شرکت یه قرار داد کلی صادر میشه که همه ی پرسنل و ساختمان شرکت را تحت‌پوشش قرار میده ،ما پورسانت خودمونا میگیریم و حرییاتش دیگه بما مربوط نمیشه و طرف حسابش بیمه مرکزی هستش
    -اهان درسته پس با این حساب من فقط باید چایی بیارم دیگه
    با خنده. گفت
    -نه بعضی کارای ثبت سیستمی و بایگانی هم با شماس و البته تقویت روحیه پرسنل که ما باشیم هم با شماس
    بعدش یه خنده ی دیگه کرد و وقتی صورت سرخ شده ی منو دید گفت
    -شوخی کردم زیاد جدی نگیر من ادم بامزه ای هستم
    -منکه یه کم خجالت کشیده بودم ترجیح دادم سکوت کنم و وقتی میثم سکوت منو دید گفت میشه لطف کنی چایی اماده کنی
    بسرعت از جام بلندشدم و رفتم بسمت اشپزخونه ...
    یه چای ساز برقی رو کابینت کنار ظرفشویی بود پارچشو اب کردم و زدم به برق،
    -چایی تو قفسه بالاییه
    - بله بله پیداش کردم ....
    چایی رو دم گذاشتم و همونجا موندم تا دم بکشه ، زیر چشمی نگاهش میکردم اونم خودش را سرگرم کار کرده بود وقتی دم‌کشید یه سینی پیدا کردم چایی رو ریختم تو لیوان و قندون رو گذاشتم کنارش و بردم گذاشتم رو میزش
    -بفرمایین اینم چایی
    -دست شما خانم خوشکل درد نکنه ، میگم سلیقه پیمان حرف نداره ها
    -چچطور
    -اخه شما خیلی نازی ،واقعیت اصلا بهت نمیاد دوتا بچه داشنه باشی
    -ممنون شما لطف داری
    ازجاش بلند شد و اومد بسمت من که هنوز روبروش ایستاده بودم
    از کنار میز رد شد و با دوتا دستاش دستامو گرفت و زل زد تو چشمام
    قدش کوتاه بود و با کفش پاشنه پنج سانتی که پوشیده بودم تقریبا همطراز بودیم باهم
    -تو خیلی تودل برویی راحله...واقعا ادمو مسخ میکنی
    بعد صورتشو اروم اورد جلو که لب بگیره که نمیدونم چرا یهو ناخوداگاه خودمو کشیدم عقب و بعد واسه اینکه ماسمالیش کنم با لکنت گفتم
    -خخخخدا مرگم بده ،در بازه یکی مممیاد اقا میثم
    از کارم تو ذوقش خورد چون اخماشو کشید‌توهم و رفت پشت میزش
    نمیدونستم چیکار کنم ، هردومون میدونستیم که واسه چکاری اینجام اما اون لحظه نتونسته بودم خودمو قانع کنم که بهش لب بدم و الان‌بنظرم بد شده بود ،، اگه به پیمان بگه چی ...
    تواین‌خیالات بودم که پیمان وارد‌شد و من با دیدنش احساس راحتی بیشتری کردم نیشم باز شد انگار خیالم راحت شده باشه گفتم سلام اقا پیمان
    -به به راحله جون خوش اومدی
    بعد اومد بسمتم و یهویی بغلم کرد و خودشو‌چسبوند بمن بعدشم بدون اینکه بذاره فکر کنم لبشو چسبوند به لبهام و یه لب طولانی ازم گرفت ، ...
    نمیدونسنم چیکاز کنم ، بدون اراده خودمو از دست میثم بیرون کشیده یودم و بی اراده خودمو دراختیار پیمان قرار داده بودم و بنظرم خیلی بد شده بود چون میثم اصلا خوشش نیومد ازین رفتار من
    گفتم
    _چای میخوری
    -نه عزیزم خونه خوردم میثم تو‌چطوری
    -شکر خدا خوبم توچخبر
    -سلامتی،، بگو ببینم با راحله جون صمیممی شدین یا نه شیطونا
    میثم یه نگاه معنا داری بمن کرد و گفت یه ساعت نیس همو میشناسیم صمیمی میشیم
    حس خوبی نداشتم ، نمیدونستم باید چیکار کنم ،رفتم تو اشپزخونه و خودمو با ظرفا سرگرم کردم و نیم‌نگاهی میکردم بهشون ... داشتن پچ پچ میکردن ،مشخص بود دارند درباره من حرف میزنند .بعداز چند دقیقه پیمان اومد تو اشپزخونه و گفت راحله چته چرا نگرانی-
    -هیچی چیزیم نیس روز اوله یکم دلشوره دارم
    -نمیخاد دلشوره داشته باشی، اینجا ماخودمونی هستیم باهات، بعد دستمو گرفت و گفت بیا میخام یه چیزی نشونت بدم
    -رفتیم‌بطرف اتاقی که درش بسته بود ، درو باز کرد و‌گفت بیا تو
    -یه اتاق سه در چار بود که یه تخت دونفره و یه میز ارایش نو که‌مشخص بود تازه خریداری شده اونجا بود با یه چوب لباسی
    -ببین خوشت میاد
    -اره خوبه
    -میخام بری اماده بشی ماهم در شرکتا بببندیم و بیایم
    نمیدونستم چی باید بگم ، خیلی نگران بودم
    -پپپیمان
    -جونم
    -میشه اامروز نباشه
    -چرا اخه
    -نننمیدونم اخه امروز دلم شور میزنه دیشب از دلشوره تا صب نخوابیدم خستم خیلی
    -بیخیال بار اول اینحوریه ،فردام بدتر از امروز ،،تازه باعث میشه امشب خوابت نبره و استرس بیشتر بگیری امروز که بگذره عادی میشه برات حالا نگران نباش اول خودم میام داغت میکنم بعد که اماده شدی میدمت دست میثم یعدشم بدون اینکه بذاره چیزی بگم گفت لباستو در بیار بجز لباس زیرت ، من چند دقیقه دیگه میام ، بعدم درو‌بست و رفت ...
    چندلحظه هاج و واج به اطراف اتاق نگاه کردم و نشستم رو تخت
    قشنگ لرزش دستامو بدنم رو‌حس میکردم ولی میدونستم چاره ای ندارم واسه همین‌ یواش یواش شروع کردم به در اوردن لباسام....
    چند دقیقه ای بود که منتظر بودم که بالاخره در بار شد و پیمان اومد داخل اتاق
    بی اراده دستاموجلو سینه هام و کسم گرفتم و از روتخت بلند شدم

    به به راحله چرا تو هر روز تر و تازه تر میشی اوفف کیرمو بلند کردی لعنتی ..
    این حرفارو از روی عمد وقتی هنوز در اتاق را نبسته بود و با صدای بلند گفت که میثم بشنوه بعدش دروبست و اومدبسمتم ،
    -کوسی من امروز افتتاحیه داریم ، مگه نه
    منو چرخوند و پشتم خورد به سینه هاش ، دستاشو برد بسمت سینه هام و از سوتین برد داخل و‌شروع به مالیدن کرد
    -دوباره چشمامو بستم و بیخیال دنیا شدم و سرمو بردم بالا و لاله گوشمو بردم نزدیک دهنش
    منظورمو فهمید و شروع به مکیدن گوشم کرد و همزمان سینه هامو میمالید ،بعدش یه دستشو برد سمت شورتمو کسمو نوازش کرد ،،،
    بخاطر استرس زیاد هیچ ترشحی نداشتم و کاملا خشک بودم و همین باعث میشد از اصطکاک بین انگشت اون و چوچولم ، دردم بگیره و یکی از پاهامو از زانو جمع کردم تو شکمم و خم شدم
    -وای چرا اینقد خشکی راحله بخواب تا برات بلیسمش
    بغدش خم شد شورتمو دراورد و هلم داد بسمت تخت ،
    طاق باز خابیدم و پیمان لخت شد و اومذ روتخت سزشو برد سمت کوسم و شروع کرد زبون‌زدن و مکیدن ...
    غیر ارادی دستامو بردم سمت سینه هامو چشمامو بستم ...
    وای چه کیفی داشت ، ماه ها بود کسی کسمو نخورده بود و لذتش داشت منو میکشت , چند دقیقه ای که کوسمو خورد بخودم لرزیدمو یه جیغ بلند زدم از لذت ،و خالی شدم و بیحال افتادم رو تخت ، ...
    پیمان چند لحظه کنارم خوابید و کیر راست شدش به رونام میخورد ، بابیحالی گفتم بیا روم
    اومد روم و‌کیرشو فرسناد داخل و شروع به تلمبه زدن کرد
    چون میدونستم پیمان اهل کاندوم نیس از اخر قاعدگیم قرص ال دی خورده بودم و پیمان اینو میدونست و بخاطر همین همونجور که پاهام رو شونه هاش بود و محکم تلمبه میزد همه ابشو‌خالی کرد تو کوسم و چنان دادی زد که همه همسایه‌ها میتونستن بشنون بعدشم بیحال افتاد کنارم ...
    تو ذهنم داشتم مرور میکردم که الان نوبت میثمه که پیمان از جاش بلند‌شد و گفت حاضری صداش کنم؟؟؟
    گفتم میشه تو بری بیرون؟؟؟
    -وا چیکاز بمن داری تو
    -پیمان راحت نیستم دوتاتون باشین تروخدا برو
    چشمای ملتمس منو که دید گفت چون روز اوله باشه ولی قرار نیس همیشه خاست تو باشه‌ها
    بعدش از جاش بلند‌شد شروع به پوشیدن لباساش کرد که گفتم
    -بگو چند دقیقه دیگه بیاد تا خودمو تمیز کنم...دسمال کجاس....
    _تو کشوی میز ارایش هس یکی
    دستمال رو دراوردم و شروع به پاک کردن اب منی که از کوسم بیرون میزد کردم

    پیمان رفت بیرون و من یه کم موهای درهم خودمو جلو اینه مرتب کردم
    باز دلشوره اومد سراغم کاش زودتر میومد ازین دلشوره راحتم میکرد
    تو این‌فکرا بودم که در باز شد و من از خجالت خزیدم زیر ملافه و بدنمو قایم کردم .....
    ادامه قسمت بعد


    نوشته: راحله

  • 37

  • 4




  • نظرات:
    •   خوشگلخانم
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • بنظزرواقعی میادنه؟


    •   Pesarkhoshform
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • دوستم ، شما پسندیدی؟ مالی نبود


    •   Litel._.boy
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • دوستم بلوغ بازي خوبه ! داستان خوبي نبود ابدا /: ‏


    •   AmirALI_553
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • بنظرمن واقعی میاد کاری به قلم نگارش ندارم چون سر در نمیارم .ولی چون تجربه ی نزدیک به حکایتش دارم واقعی میپندارم .خوب بودلایک تقدیمت


    •   Gilemard53
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • برای من واقعی بنظر اومد . توو القا و تصویر سازی موفق بودی . از سبک نگارش و ادبیاتت خوشم اومد با اینکه مضمون داستانش رو نمیپسندم ... در مجموع یه لایک داری و انتظار برای خوندن ادامه ش


    •   Mohammad533
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • سریع تر قسمت بعدو بزار ممنون جالبه


    •   mortezastranger
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • داستان جالبی بود و حتی اگه واقعی نباشه مخاطب رو به سمتی می بره که باور کنه این داستانُ
      نگارشت خوبه حوصله سر بر نیست


    •   mogtaba.sohrabi1307
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • بنظرم داستان واقعی بود ،چون خودم کارمند بیمه هستم ،میدونم اینجور کارا تو نمایندگی های بیمه زیاده ،کاش همه بیمه ای های سکسی میتونستیم دور هم جمع بشیم.


    •   joorkon1
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • عالی


    •   تنوعدوست
    • 3 هفته
      • 0

    • خیلی زیبا بود ادامشم بنویس


    •   asdgxsina
    • 3 هفته
      • 0

    • کاش نمی رفتی


    •   Zoj.arshia
    • 3 هفته
      • 2

    • عنم میگیره از heeess . یعنی چی تو همه نظرات می نویسی بلوغ بازی بلوغ بازی . کیرم دهنت کص کش کونی


    •   milad200022
    • 3 هفته
      • 0

    • داستانت خيلي قشنگه مرسي كه هستي


    •   پروفسور بالتازار
    • 3 هفته
      • 3

    • آقای با چند اکانت! این داستان دوستم و بلوغ بازی کس‌شره و میبینی اعصاب همه رو گاییده، میشه بکشی بیرون و این کس‌شر رو جای دیگه تفت بدی؟


    •   narange
    • 3 هفته
      • 0

    • دلمان سوخت برایت، ای راحله جان. (cry)


    •   Nasr7070
    • 3 هفته
      • 0

    • اااااوووووه خسته شدیم بابااااا دیگه ننویس لدفن


    •   Sexybreasts
    • 3 هفته
      • 0

    • با لهجه ننويس
      اَه ننويس كلا
      تموم كن اين داستان مزخرف و جنده بازياتو
      حال ادمو بهم ميزنى
      تخمى تخيلى


    •   mahsaaaaa1990
    • 2 هفته،5 روز
      • 0

    • جالبه ادامش زود بنویس


    •   aref.3200
    • 1 هفته،5 روز
      • 0

    • عالی بود ادامه بده لایک


    •   zehnehashari
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • خب پس چی شددد ادامشش


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو