فاطی کس طلا (۴ و پایانی)

    ...قسمت قبل


    دیگه همه مهمونارو راهی کردیم. حسابی خسته بودم.. از یه طرفم خوش حال بودم. هم کارم جور شده بود.. هم ماشین دار شده بودم هم ازدواج کرده بودم. اونم الکی الکی...


    خوشبختانه خانوم ستوده فکر همه جارو کرده بود. بعد از مراسم کارگرا اومدن صندلی هارو جمع کردن. حیاط رو تمیز کردن و رفتن... تو حال خودم بودم. که صدای ننه منو از حال خوش در اورد..


    ننه: اسی اسی بلند شو پسر. وقت استراحته. عروست تنهاست. اصلا به کل فاطی رو فراموش کرده بودم.
    از جام بلند شدم.رفتم دم ورودی خونه.مونده بودم چی.کار.کنم.


    ننه: چته پسر چرا حاجو واج موندی..
    اسی: ننه الان چی کار باید بکنم..
    ننه: برو پیش عروست.بعدشم استراحت کنین.مگه فردا نباید برید ماه عسل..
    نمیدونستم چی میخواد پیش بیاد.حالم خوش نبود دیگه..


    وقتی رفتم تو اتاق فاطی دراز.کشیده بود.لباس عروس هنوز تنش بود..نمیدونستم چی بگم.


    فاطی: اسی خان چیزی شده؟ چرا صورتت درهمه؟
    اسی:ها نه..چیزه...خسته شدم راستش.میرم ببرون لباس عوض کنم بیام..
    فاطی: وا مگه اینجا چشه.ما که دیگه نا مهرم نیستیم..
    اسی: عهه..ااا راستش.. باشه فقط..
    فاطی: فقط چی؟ چیزی شده؟
    اسی: نه داستان داره من شبها لخت میخوابم از بچگی عادت کردم...گرمایی هستم یه جورایی...راستش خجالت میکشم...
    فاطی یه خنده ریز و شیطنت باری کردو.گفت
    باشه کل عمرمونو وقت داریم برا لخت بودن اشکال نداره..ولی فعلا زحمت بکش بیا.کمک کن لباس عروسو در بیارم...تنهایی سخته نمیشه...


    خوشکم زده بود ولی رفتم جلو.از پشت کمی.نزدیک به باسنش واستادم.
    فاطی گفت.زیپ پشتو باز کنم..با باز کردن زیپ پشتی و باز کردن گردن اویزی که یه دکمه پشتش بود.با کمی کمک لباسش رو در اوردم...


    رو به ائینه خشکم.زده بود...سینه های سفید..گردو قلمبه...نوک سینه قهوه ای کمرنگ...سوتین توری خیلی سکسی...شرت توری که با سوتین ست شده بود...تاحالا هیچ زنی رو لخت ندیده بودم..مثل حوری بهشتی که فقط باید مبهوت زیباییش میشدی....
    هپروت من شاید یک دقیقه طول کشید...یهو به خودم اومدم دیدم لبخندی از رو رضایت روی لبای فاطی نقش بسته...
    فاطی چیه اقا اسی.چطوره؟ دوست داری؟
    اسی: من عععع راستش..ااا.... اره خیلی زیبایی
    فاطی روشو.برگردوند سمت من..و یهو زد زیر خنده...


    اسی: چرا میخندی حرفم خنده دار بود؟
    فاطی:نه ببخشید منظوری نداشتم..فقط اسی کوچیکرو دیدم بیدار شده..خندم گرفت
    اسی: اسی کوچیکه کیه دیگه.باز زدی جاده خاکی..یهو دیدم با چشماش به پایین اشاره میکنه..یه لحظه شوکه شدم...اره کیرم سیخ شده بود..شده بود عین سنگ..اولین بار بود یه همچین حسی داشتم...
    سریع رومو برگردوندم و گفتم...شرمنده نمیدونم..یهووو چیزه...واسه اینکه بیشتر گند نزنم سریع پریدم رو تختو پتورو کشیدم رو خودم...


    فاطی هم نامردی نکرد.. چراغ رو خاموش کردو اومد تو تخت و پتورو کشید رو خودش...
    سکوت بدی حکم. فرما شده بود... بعد چند دقیقه..
    فاطی: اقا اسی بیداری؟؟؟؟
    اسی؟: نمیدونستم چیکار کنم... چی بگم... با صدای اروم گفتم اگه اجازه. بدی میخوام بخوابم..


    فاطی یه.خنده ای کردو گفت با لباس دامادی؟ نمیخوای لباس عوض کنی
    تازه یادم افتاد لباس عوض نکردم...ببین چقدر حالم خراب بود که متوجه لباسام نشدم...
    از ترسم همون زیر پتو شلوارمو در اوردم..ـبعدشم کت و زیر پیرهنی... کمی از تخت فاصله گرفتم که یه وقت تنم بهش نخوره...لحظات پر استرس و ترسناکی بود.برای منی که فقط 19 سالم بود...و تاحالا همچین رابطهدای نداشتم.حتی تو خواب


    بعد چند دقیقه سکوت فاطی شروع کرد به حرف زدن.ببین اقا اسی درسته من امروز گفتم ازدواج ما شاید یه جور قرارداد باشه...اما امروز با همه اتفافات احساس میکنم خدا به جفتمون لبخند زده..و احساس میکنم اتفاقات خوبی میوفته برامون...حس خوبی دارم...
    با حرفاش ارومم کرد...یخ منم کمی اب شد..ـبرگشتم گفتم راستش منم با همه استرسی که داشتم...حس خوبی دارم...راستش احساس میکنم مرد شدم..میدونی فاطی خیلی روزا میشد که از شدت ناراحتی حتی به خدا هم فحش میدادم...فکر میکردم عمرا معجزه بشه...
    ولی امشب خدا یه شبه همهدچی بهم داد...فقط خدا کنه خرابش نکنم


    فاطی نگران نباش...هرچی باشه الان با همیم...کمکت میکنم...
    تو دلم حس خوبی داشتم..و.بی اراده لبخند میزدم..حرفای فاطی با تمام سادگیش پر از محبت بود...و من هنوز نمیدونستم که یه زن چطورر میتونه با محبتش انقدر قدرت به مردش بده...احساس هیجانم فروکش کرده بود.و جاش رو به یه لذت دیگه داده بود.همش بی اراده لبخند میزدم.و حس میکردم تمام بند بند وجودم دارن میخندن و خوشحال هستن..تو حسو حال ماورایی خودم بودم..که یهو به خودم اومدم دیدم فاطی چسبیده بهم...چه حس خوبی بود..گرمای بدنش...از خجالت نمیتونستم چشمامو باز.کنم.فاطی دست راستمو باز کرد و سرش رو.گذاشت رو دستم.و چسبید بهم..با دستاش سینه هامو نوازش میکرد...چه حس دل نشینو نابی بود..موهای بدنم سیخ شده بود.گرمای بدن فاطی و محبتش برام.مثل لالایی بود که من رو.مست خودش.میکرد..هیچ وقت تو عمرا انقدر حس سبکی و ازادی نداشتم...روح.زخمی و خسته پسر ۱۹ ساله ای که با سختی زندگی کرده بود.با نوازش های پر محبت یک زن.التیام پیدا کرده بود..تو حس لذت خودم بودم که یهو یه متر از حام پریدم....
    فاطی دستشو گذاشت رو.کیرم و از روی شرتم نوازشش میکرد...با شوکه شدنم.فاطی خودشو جمع کردو گفت...


    نگران نباش..بسپارش به من.میدونم خجالت میکشی...ولی درست میشه.بهت قول میدم...چشماتپثو ببند اسی...


    خشکم.زده بود...با استرس و هیجان وکمی.هم.ترس چشمامو.بستم...و خودمو شل کردم...فاطی با دستاش شرتمو.کشی پایین.از کنارم.بلند شد و رفت سمت پاهام...پاهامو کمی با دستاش.باز کرد...چشمام هنوژ بسته بود...و.نمیدونستم میخواد چی.کار کنه...


    اسی:اه اه فاطی چی کار.میکنی.. ااااا
    اره.درست فهمیدین...میخواست برام ساک.بزنه..ـچیزی که بعدا فهمیدم اسمش ساک زدنه..و چقدر لذت داره...
    با دهن کوچیکش جوری برام سر کیرمو میک.میزد و میخورد که میخواستم زمینو.زمانو چنگ بزنم...زبونشو روی سوراخ.کیرم فشار.میداد...و.بعد تا دسته میکرد تو دهنش...اممممم چه حسی بود...


    بعد کمی خوردن...
    فاطی: اسی میدونم اولین بارته میترسی و شاید بعضی چیزارو ندونی...خودم یادت میدم...میخوام چشماتو باز. کنی...احتیاج دارم ببینی منو...میخوام بیام روت و بکنی منو...


    چشمامو باز کردم....وای چه صحنه ای...ـاومد روم...سینه های درشتو سفیدش توی تاریکی..ـبرق نگاهش...اوووووف...و واااایی...وقتی کیرم با کصش اشنا شد...داغی کصش...نرمیش...خیس بودنش...نگاه.شهوتی فاطی...بالا پایین رفتن سینه هاش...صدای اه کشیدنش...بکنننن بکنننن.


    همینا کافی بود که با چهار پنج تا تلمبه ابم بیاد...


    اسی: اه اه اوووف...شیییش....دارم.میام...بکش.بیرون...
    و جهش اب کیرم که روی کص زیبای فاطی مثل امضا روی بوم تابلوی هنری بود.....اووووف
    و رها کردن بدن فاطی در اغوشم...و.بوسیدنم...حس ناب لذتی سالم که هدیه خدا بود برام...


    نگاهمون به هم. گره خورده بود...
    فاطی: استراحت کن دوباره شروع میکنیم.. ـ
    اون. شب سه دفعه سکس کردیم که سکس سوم به 40 دقیقه. کشید. و فاطی اون شب بهم. گفت تازه داره کمرات اماده. میشه...


    فردای اونروز بعد از خدا حافظی از ننه.و.رفتن به شمال...تنها چیزی که از شمال دیدم..منظره های زیبای توی جاده بود قبل از رسیدن به ویلا...
    پنج روز تمام رو توی ویلا موندیم...کارمون شده بود فقط سکس..حمام..استخر...سونا و غذا خوردن...پنج روز به یاد ماندنی که هیچ وقت یادم نمیره...


    حالا از اون روزها 10 سال گذشته...ننه سال پنجم ازدواجمون منو تنها گذاشت و از این دنیا رفت...خدا روشکر نوه پسرش رو دید.و رفت...
    حالا یه دختر 6 ساله داریم....هنوز تو خونه سرایداری هستم...با این تفاوت که حالا هم سرایدارم...و هم با درس خوندن و دیپلم گرفتن تو کارخونه اقای ستوده سر پرست تولید شدم...یه خونه خریدم که دادم اجاره...
    خداروشکر اوضاع خوبه... و هنوز بعد از ده سال زندگی مشترک هر وقت کص زیبای فاطی رو میبینم که رو کصش رو با موهای طلایی کصش مدل داده..هنوز برام مثل روز اول ازدواجمون پر از طراوت..زیبایی و عشقه..
    راستی بعد از ده سال زندگی.مشترک..هنوز از همسرم در مورد گذشتش هیچی نپرسیدم...چون فکر.میکنم گذشته هر کسی چه خوب و چه بد تموم شده...مهم حال و ایندست..ـ


    یادمون باشه..کمک کردن وگرفتن دست مهربون همدیگه میتونه دنیارو از شر پلیدی..فقر...گناه...نجات بده...پس بیایم دستامونو گره.کنیم به دستای هم چه دختر و چه پسر...و اونجوری که شایسته و بایسته یه انسانه زندگی کنیم....


    من دوسال نیومدم.سایت..به علت مشکلات زندگی..ولی نمیخواستم داستانم نیمه کاره بمونه.شرمنده..ـاگه غلط املایی داشتم...اگه عمری بود و دوست داشتین سعی میکنم باز هم داستان بنویسم...


    نوشته: پیمان

  • 16

  • 2




  • نظرات:
    •   TheBitchKing
    • 1 ماه
      • 10

    • نویسنده فک کنم تو کما بوده تموم این مدت. قسمت قبل مال سال 96 ـه نامسلمونا!


      والا شهرداری کرمون هم اینقد پروژه هاش رو عقب نمیندازه.


    •   Ado_Den_Haag
    • 1 ماه
      • 6

    • ادمین وضعیت شهوانی خیلی تخمی شده ارور ۵۰۲ کم بود ارور ۵۰۰ هم بهش اضافه شده ، ادمین مشکلو حل کن دیگه زبونم مو دراورد.


    •   تنها-شب
    • 1 ماه
      • 5

    • خداروشکر تموم شد حالا سیک تو بزن لا شی


    •   TheBitchKing
    • 1 ماه
      • 7

    • کار به داستان ندارم.
      ارور 502 که مال وقتایی که سرور نمیتونه ترافیک رو پاسخگو باشه. ساعت آپلود کردن داستانا اینقد شلوغ میشه که سرور نمیتونه دسترسی همه رو پوشش بده و ...


      این ارور 500 رو نمیفهمم چیه که دوروزه اینطور راست کرده رومون! قبلا تو انجمن میگایید، الان تو داستانا. درست نمیشه عایا؟


    •   .zy.zy.
    • 1 ماه
      • 3

    • اره باوا "مهرم"شدید


    •   hojjat.kirkolof
    • 1 ماه
      • 5

    • باس این داستان رو قیام مردگان نامگذاری میکردن (dash)


    •   zodiakxxx
    • 1 ماه
      • 4

    • دو سال پیش داستانتو خونده بودم اینجا
      وبرام سوال بود یه مدت چرا بقیش اپ نشد
      بخاطر طرز نوشتن وبیان بهروز وثوقیت تو ذهنم مونده بود.
      خوشحالم برگشتی وتمومش کردی
      امیدوارم سالیان سال با فاطی کس طلات روزای پر از عشق ومحبتو داشته باشی
      لایک طلایی


    •   Meisam65
    • 1 ماه
      • 5

    • آدم حس می‌کنه تو دختری فاطی بکنت.دیدی شومبولت بیدار شده خجالت کشیدی رفتی زیر پتو!!!خواستم زحمت بدم داستانای قبلتم بخونم اما خوب شد بخودم زحمت ندادم.بعدم اسمتو بنظرم عوض کن اسی سنگینه واست


    •   Meisam65
    • 1 ماه
      • 5

    • ولی دم وجدان کاریت گرم.ما دو سال آزگار هر شب میومدیم ببینیم اسی خان چه کرده.خیلی مردی خیلی.فقط اسی خان دیگه زیر پتو نرو


    •   Daniani
    • 1 ماه
      • 4

    • تازه عروس که جوری ساک بزنه تو ملافرو چنگ بزنی معلومه افتاب مهتاب ندیدس این نظرم راجب داستان
      اصل مطلب
      هر جای دنیا بری سایت شهوانی خودش یه پارتنر با بیوگرافی که دادی واست پیدا میکنه یا برات پیام دوستی میدن
      اونوقت با صدتا فیلتر شکنو اینترنت تخمی و ارور 502همزمان با 500جدید میای تو سایت غیر یه مشت جقین کونیو فیک کسی بت پیام نداده کسیم غیر اینا پیدا نمیکنی ایدی تلگرامتم بگا میره
      اخرشم با امید دست در شرت مبارک در حال خارش خایه و درآوردن کرک از داخل ناف که میای دو خط داستان بخونیم همش کونکونک بازیه
      سایتامونم عین مملکتمون دست کونکونک بازاستو تخماتیکه
      اون دوست عزیزی که جزیره تو دریاچه داشت داری میری منم با خودت ببر رفتنی یه تبرم میارم رسیدیم قایقو خوردش کنیم دیگه فکر برگشتو نکنیم


    •   ali80xx
    • 1 ماه
      • 1

    • کیری کیری کیری
      تخمی تخمی تخمی


    •   عشقبازمست...
    • 1 ماه
      • 4

    • اسم داستانت بر خلاف نوشته هات بد یود
      مگه با یه فاحشه طرف شدی ناسلامتی زنت بوده


    •   L(G)BT_LIFE
    • 1 ماه
      • 1

    • خوب بود


    •   پروفسور بالتازار
    • 1 ماه
      • 1

    • تعبیر ریختن آب روی کس مثل امضای پای نقاشی خیلی جالب بود، تاحالا نشنیده بودم


    •   ایکاروس
    • 1 ماه
      • 2

    • باید به ادمین نامه بنویسم که ارور ۴۰۹ رو هم اضافه کنه تا کلکسیون کامل بشه !
      دوستان جزیره ی شخصی من در خدمت شما هست ، هر کی خواست بیاد از ترمینال جنوب مینی بوس داره یه سره میاد دریاچه نمک قم و از اونجا زیر دریایی شخصیم هر روز راس ساعت ۶ صبح توی سواحل زیبای اونجا پهلو می گیره !!! کاپیتان نمو هم با مایه !!! زیر دریایی هم از این جدیدایه !


    •   پیمان.فرمانی
    • 1 ماه
      • 2

    • عزیزان مرسی که داستان رو خواندین... راستش به خاطر مشکلات. نتونستم بیام سایت. اما یادم بود یه داستان نیمه کاره دارم... عزیزانی که داستان رو کامل نخواندن بدونن این یه داستان خیالی هست


    •   پیمان.فرمانی
    • 1 ماه
      • 2

    • پروفسور بالتازار: خوشحالم دوست داشتین گرامی


      Daniani: اگه داستان رو از اول خوانده بودی میدونستی که فاطی یک باز ازدواج کرده.ولی دمت گرم از وقتی که گذاشتی بزای داستان


    •   پیمان.فرمانی
    • 1 ماه
      • 2

    • Ufo_barber: ممنونم از لطفت و زمانی که. برای داستان. گذاشتین...


      عشقبازمست...همیشه اقایون یه چیزه سکسی روی طرفی که دوسش دارن میذارن.حالا چه دوست دخترت باشه چه زنت..کص فاطی هم به خاطر رنگش شد فاطی کص طلا.خخخ.دمت کرم از نظری که دادی...


    •   پیمان.فرمانی
    • 1 ماه
      • 2

    • TheKing: شرمندتم.. به خاطر مشکلاتی که داستم وقتشو نداشتم.. اما دمت گرم که داستان رو دنبال کردی...


      zodiakxxx:عزیزی...مرسی از نظرت...اما.گرامی فاطی زنم نیستا....داستان خیالی بید.


      Meisam65: اقایی مرسی از نظرت


    •   hot_top_boy
    • 1 ماه
      • 3

    • پیمان جان خیلی ممنون دست شما درد نکنه ولی ...


      کسکش!!بعد دوسال میای میگی؟


      ینی من شیرم تو این دنباله دار نوشتنت (dash)


    •   خوشگلخانم
    • 1 ماه
      • 0

    • خدای من چقدراین داستان دیرانزال بوده بعده شص سال کلوزخورده


    •   Saeed_ni2000
    • 1 ماه
      • 0

    • اقا پیمان دست به قلمت عالیه ولی حیف که دو سالی یه بار میای یه قسمت از داستان رو اپ میکنی


    •   پیمان.فرمانی
    • 1 ماه
      • 0

    • hot_top_boy: خخخخ شرمنده داداش...


      خوشگلخانم:خخخ مرسی که وقت.گذاشتین واس خواندن داستان..


      Saeed_ni2000: من مخلصم.شرمنده داداش..


      ولی دارم روی داستان.خیالی دیگه کار میکنم.اما این دفعه کل داستان رو.کامل مینوسیم و بعد قسمت به قسمت میفرستم...فقط یکم.زمان میبره.ولی فکر.کنم داستان خوبی از اب در بیاد


    •   masih.
    • 1 ماه
      • 0

    • عالی بود داستانت بازم بنویس


    •   Parsamoradiiii
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • عالی


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو