فامیل همسایه ما

    سلام دوستان
    داستان نگارش شده کاملا صحت داره. و همش سکسی نیست.
    اسمها بخاطر اینکه مشخص نباشه مستعاره
    من علی با ظاهری بهتر بگم یکم از معمولی بالاتر 34 سالمه
    سال 93 بود که یکی از فامیلهای دور ما امدن تو کوچه مون و مستاجر یکی از واحدها شدن. خلاصه حدود یک سال از این اتفاق گذشت و سلام احوال پرسیهامون همیشه مثل اسبق بود اما رفت و امد نداشتیم
    این همسایه فامیل ما اسمش فاطمه متولد 70 و یه خانم با قد متوسط پوست سفید و بدن گوشتی بود. برعکس خودش شوهرش یه مرد سیاه با اختلاف سنی خیلی زیاد و ظاهری بسیار خشن
    من با یه دختر همشهری رابطه داشتم همش باشگاه میرفت یه بار داشتیم تلفنی حرف میزدیم گفت علی یکی از فامیلاتون تو باشگاه ماست و خیلی بدنش سفید اندام عالیه موندم چطور زن این پسره شده و.. اون روز کل مکالمه مون در مورد فاطمه بود.
    از بدنش و اخلاقش و... میگفت غروب تو کوچه بعد از یک سال با دید دیگه ای نگاهش کردم همون دختر اروم سر بزیر سلام دادیم و رفتیم. بعد چند ماه من یه سفر رفته بودم تهران پیش دوستم شب داشتیم در مورد رابطه هامون حرف میزدیم و اینکه تهران خیلی راحت سکس داره ودردسریش کمتره منم از محدودیت شهر کوچیک میگفتم
    شب به فکرم زد برم رو کار فاطمه
    شماره فاطمه رو با هزار بدبختی فرداش گیر اوردم و بهش پیام دادم دیدم بعد چند دقیقه نوشت شما. من هرچی مینوشتم این بازم مینوشت شما
    گفتم تماس میگیرم معرفی میکنم
    دل تو دلم نبود کل بدنمو ترس و لذت گرفته بود تماس گرفتم چند ثانیه حرف زدم خودمو معرفی نکردم دیدم تهدید کرد شمارتو میدم شوهرم و برادرم و قطع کرد.
    بعد چند دقیقه پیام دادم گفتم اگه معرفی کنم به کسی نمیگی قبول کرد. منم دلو زدم به دریا و خودمو معرفی کردم فورا گوشیو قطع کرد. منو میگی تمام دنیا رو سرم خراب شد. هرچی زنگ زندم انگار ن انگار تا حدود نیم ساعت بعد جواب داد گفت ممنون ولی به کسی نمیگم تو هم دست وردار. گفتم باشه من فردا برمیگردم دیدم پیام داد چ ساعتی میرسی دیگه فهمیدم اینم بدش نمیاد سر صحبت رو باز کردم و تماس گرفتم تو اتوبوس بودم که گفتش منم از تو خوشم میاد و..
    برگشتم شهرمون تو کوچه هماهنگ کردیم دیدم دم در منتظر منه سلام کردیم و رد شدم ارتباطمون روز به روز گرمتر میشد عکس میداد سکس تلفنی و... تا یه روز هیچکی خونه نبود گفتم بیا
    فورا امد زنگ خونه رو زد درو باز کردم امد تو کلی با هم حرف زدیم بعد از کلی حال کردن و ور رفتن با هم نوبت سکس بود کیرمو گذاشتم لب کسش که گفت نکن دوس ندارم ولی من داغ بودم و میدونستم اونم ناز میکنه. اروم کیرمو گذاشتم توش برعکس اونای که میگن نیم ساعت زدن. چون استرس داشتم هم اون ممانعت میکرد و اینکه همسایه ها نفهمن بعد سه چهار دقیقه داشتم ارضا میشدم گفتم کجا بریزم گفت قرص میخورم و... من کل ابمو ریختم توش
    رفتیم سرویس بهداشتی برگشتیم
    فاطمه مهربون داستان ما شبیه گرگ شد با عصبانیت داد زد من شوهرم ناباروره و اگه بچه دار بشم تو باید منو بگیری و من اینو به مامانم میگم و... با هزار بدبختی از خونه رفت بیرون پیامها و تلفنهای تهدید امیزش شروع شد
    توی یک هفته دو کیلو کم کردم کاملا شبیه جن زده ها شده بودم.یعنی چی چرا اخه یه زن چقد میتونه بازیگر خوبی باشه
    یه بار تماس گرفت گفت من از شوهرم بدم میاد بهونه بود تو منو گیر بیاری من مال تو بشم.کل پیامها و تماسهاتو دارم. هر روز و هر ساعتم رو به جهنم تبدیل کرده بود.
    مثلا ظهر میگفت الان میام به مامانت میگم یهو زنگ خونه رو میزد میومد تو خونه یه ساعت می موند و میرفت
    خانوادمم مشکوک شده بودن این خانم چرا میاد اینجا ما که ارتباطی نداریم
    دیگه کاملا تابلو شده بود فقط نمیدونستن جریان چیه
    امیدوارم این حس رو هیچکس تجربه نکنه
    هر روز من تماس میگرفتم اصرار میکردم دارو بخور بهم میخندید مثل ارباب و برده همیشه دستور میداد. کلی توی سایتهای روانشناسی سرچ کردم از دوستهای روانشناسم غیر مستقیم سوال میپرسیدم. خلاصه گذشت بعد حدود یکی دو ماه من واقعا کم اورده بودم و واقعا تصور اینکه فاطمه زنم بشه اونم به این صورت و یه زن مطلقه با شکم پر داشت دیونم میکرد.خانواده ما و اونها کاملا مذهبی بودن.نا اینکه به این نتیجه رسیدم منم باید تهدیدش کنم اول شروع کردم از اینکه عکسهای نیم لخت با تاپ و سوتینشو که قبل سکسمون برام میفرستاده رو دارم. اون گفت تو حذفش کردی. ولی خدارو شکر منم سیوش کرده بودم چنتاشو فرستادم دیدم شروع کرد فحش دادن گفت هرکاری میخوای بکن. منم شماره شوهرشو گیر اوردم و گفتم این شماره اقاته تلگرامشم هست قطعا اول ابروی تورو میبرم. این تهدیدها ادامه داشت تا فرداش گوشی مادرم زنگ خورد بعد مامانم بهم گفت پاشو برو خونه فاطمه میگه شوهرش نیست رفته یکی از شهرای اطراف و زنگ زده تعمیر کار ابگرمکن تو پیشش باش تا تعمیرکارا اونجان چاره ای نداشتم
    راه افتادم زنگ ساختمونشون که چند متر اونورتر از ساختمون ما بود رو زدم


    منواز ایفون دید درو باز کرد دیدم بله خانم با چادر امد و میخندید منم اصلا به روی خودم نیاوردم بعد چند دقیقه تعمیرکارها دوتا پسر جون بودن رسیدن یه نیم ساعت مشغول شدن و رفتن خواستم برم که گفت وایسا حرف دارم منم منتظر موندم چادرشو ورداشت بالاتنش تقریبا مشخص بود امد منو محکم بغلش گرفت چند ثانیه قربون صدقم رفت(تصور کنید میزان تغییر حالت یک زن رو. واقعا مکر زن خیلیییی خطر ناکه) خیلی حرف زد و دوتامون لم دادیم رو زمین گفتش شوخی کردم و من حامله نیستم و الان پریودم و... منم گفتم بذار مطمئن شم لختش کردم دیدم بله خانم نوار بهداشتی خونی زده انقد از حقه بازی زن ترسیده بودم خودمم کسشو انگشت کردم تا مطمئن باشم پریوده و نوار بهداشتی الکی نباشه. میدونستم چندش ترین کار ممکنه ولی حاضر بودم از این بدترم تحمل کنم. دیدم شروع کرد گریه کردن من دوست دارم و نمیخوام از دستت بدم و... بدون هیچ حرفی پاشدم از خونه زدم بیرون واقعا از در که امدم بیرون حس ازادی بهم دست داد حس میکردم از اعدام نجات پیدا کردم. چند بار تماس گرفت جواب ندادم اونم دیگه یواش یواش راهشو کج کرد سال بعدش از محلمون رفتن
    سه ماه زندگی من برابر مرگ بود سه ماه تهدید و ترس اونم یه زن که هرکی اونو میدید میگفت چقد معصوم و ارومه
    این داستان رو نوشتم بگم هیچ وقت گول مکر زنها رو نخورید چه حالت خوشی چه عصبی. البته همه زنها رو نمیدونم ولی این خانم با من کاری کرد که تا عمر دارم فراموش نمیکنم امیدوارم برای شما پیش نیاد.


    نوشته: بیکران

  • 2

  • 15




  • نظرات:
    •   Ares.1
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • ریدی
      تکراری بود که!! همین سایت هم خوندمش
      یا خودت نوشتی یا کپی کردی ، اما به هرحال هنوز یک ماه از زمان آپ شدنش نگذشته


    •   ARYA52
    • 1 ماه،1 هفته
      • 4

    • شهوانی شده صدا و سیمای جمهوری اسلامی برنامه های تکراری و بی محتوا.


    •   mamadkaraji
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • این که تکراریه


    •   sashaarian
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • اون دوست دخترت از اون خبربیارهای درجه یک میشه ؛ از اونها که میشینن سبزی پاک میکنن و ...:)


    •   ک+ک+ک
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • از جن گیر ترسناک تر بود داستان تخمیت زن شوهر دار همین گوه خوری هارو دارع


    •   shureshy
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • ریدم ت مغزت یه ماه نشده ک این داستان اپ شده تو همین سایت باز دوباره توی شل مغز اومدی گذاشتیش


    •   شب_گرد_تنها
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • تکراری همین بین گزاشتن شهوانی


    •   DR.KIRKOLOFT
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • تکراریه تمخمک


    •   Tarzan_shahvani
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • تکراریه که


    •   Masih6996
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • ادمین قدیمی بووددددد (dash)


    •   Emperatoorxxx
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • تکرار این داستانو بیشتر از مختار و جومونگ شده


    •   PESAR.PIR
    • 1 ماه
      • 0

    • کسخول حداقل مال چن سال پیشوکپی میکردی.


    •   royaei
    • 1 ماه
      • 0

    • خود کرده را تدبیر نیست ؛ موفق باشی


    •   rezakirdagh
    • 1 ماه
      • 0

    • سه دقیقه کوسشو کردی چهار ماه غیر حضوری کونت گذاشت. تا تو باشی دیگه زن جوون شوهر دار نکنی.خخخخخخ


    •   عربکن
    • 1 ماه
      • 0

    • وایی خیالاتی


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو