فانتزی در شرکت

    سلام ،قبل از هر چیزی میخوام بگم این داستان کاملا تخیلیه
    اسم من شادان هستش و ۲۳ سالمه ،اسم شوهرم امیر و ۲۵ سالشه .دو ساله ک باهم ازدواج کردیم .من مربی رقصم ب همین خاطر هیکل خوبی دارم .امیر هم هیکل نسبتا خوبی داره.
    چند روزی میشد ک همش حالت تهوع داشتم و ب این مشکوک بودم ک حاملم،ب همین خاطر رفتم آزمایش دادم .
    جواب آزمایش مثبت بود، خیلی خوشحال شدم .
    می خواستم برم شرکت امیر ک این خبر رو ،رو در رو بهش بگم و خوشحالش کنم . نمی تونستم صبر کنم تا موقعی ک میاد خونه.
    یادم رفت بگم ،امیر معاون یک شرکت ساختمون سازیه
    ی جعبه شیرینی گرفتم و ب سمت شرکتش راه افتادم .
    وارد دفترش ک شدم ب منشیه سلام کردم ، منشیه تا منو دید بلند شد و گفت سلام خانم ...
    حالتون خوبه؟
    -سلام ممنون ،امیر هست؟
    +بله هستن ،چند لحظه صبر کنید اطلاع بدم
    -ن لازم نیست
    ب سمت اتاقش راه افتادم ،چند ضربه ب در زدم و منتظر شدم
    -بفرمائید
    وارد شدم و در رو پشت سرم بستم ،داشت ی چیزی می نوشت و متوجه حضور من نشد .
    سکوت کردم، بعد چند لحظه گفت -خانم ...کاری دارید؟
    جوابشو ندادم ،بالاخره سرشو بلند کرد . منو ک دید چشاش گرد شد و با تعجب گفت -شادان تو اینجا چیکار میکنی؟
    رفتم جلو و شیرینی و گذاشتم رو میزش ،لبش رو بوسیدم و گفتم -سلام عشقم ،چیه ؟ناراحتی برم
    از جاش بلند شد و گفت -نه نه فقط تعجب کردم ،کاری داری ک اومدی؟
    دستام رو انداختم دور گردنش و گفتم-اوهوم
    اونم دستشو انداخت دور کمرم و منو ب خودش چسبوند و گفت -جانم ؟کارتو بگو عزیزم
    روی نوک پاهام وایسادم تا لبم برسه کنار گوشش، بوسه ی آرومی ب پایین گوشش زدم و نرمه ی گوشش رو ب دندون گرفتم ،بعد آروم گفتم-داری بابا میشی
    دستشو گذاشت رو شونه هام و منو از خودش دور کرد تا بتونه ب چشام نگا کنه ،گفت-واقعا؟
    گفتم-واقعا
    ذوق زده گفت -وای عاشقتم شادان
    بعد محکم بغلم کرد.بعد از چند لحظه از تو بغلش دراوردم و لباشو گذاشت رو لبم .آروم و نرم می بوسید.دستام رو گذاشتم پشت گردنش و ب خودم چسبوندمش.
    دستش رفت سمت کونم و آروم میمالیدش. یهو بلندم کرد و منو گذاشت رو میزش، دوباره همو بوسیدم .
    تو حس بودیم ک یهو صدای در اومد، هول شدم و سریع از میز اومدم پایین. خودم رو زیر میز پنهون کردم .اینقدر هول بودم ک اصلا نفهمیدم چرا این کارو کردم .خوشبختانه میزش از اونا نبود ک زیرش معلوم باشه
    در باز شد و بعد از اون صدای منشی اومد ک میگفت -ببخشید مزاحم شدم
    امیر با عصبانیت گفت -خانم محترم چند بار بگم تا وقتی اجازه ندادم داخل نیاین
    بعد نشست رو صندلیش، من دقیقا بین پاهاش بودم .ی فکری ب ذهنم رسید آروم آروم دکمه و زیپپ شلوارشو باز کردم . امیر ک تعجب کرده بود اروم پاشو ب من زد ب معنی این ک نکن
    در همین حین صدای منشی اومد ک گفت ببخشید ولی باید اینا رو امضا کنید
    زیپ شلوارشو باز کردم و شلوار و شورتشو باهم گرفتم ک بکشمش پایین
    امیر یکم مقاومت کرد و کمرشو بالا نمیداد. در همین حین ب منشی گفت -چی هست حالا؟
    توجه نکردم منشی چی گفت ،یکم دیگ فشار آوردم ک یکم کمرشو برو بالا ،سریع شلوار و شورتشو درآوردم. کیر ۲۰ سانتی و سفیدش افتاد بیرون .دستم گذاشتم دور کیرش و آروم آروم میمالیدمش، همزمان حواسم بهش بود .وقتی دستم ب کیرش خورد چشاشو بست و نفس عمیقی کشید .
    بی معطلی کیرشو گذاشتم ذهنم و شروع کردم براش ساک زدن .
    یهو صدای قدم اومد ،منشی میخواست برگه ها رو بزاره رو میز .
    یهو امیر داد زد -نننه
    منشیه ک از حرکت امیر شوکه شده بود با تعجب گفت -چی شده؟
    تمام کیرش رو داخل دهنم کردم،امیر برای اینکه صدای نالش در نیاد دستشو گذاشته بود جلو دهنش و چشاشو بسته بود، تو همون حال بریده بریده گفت -فقط برگه ها رو بزار رو میز و عقب وایسا
    منشیه همین کارو کرد ،امیر خودکار دستش گرفت ک امضا کنه ولی نمیتوست
    ی دستشو گرفت ب سرش و دست دیگش رو گذاشت رو سر من تا من رو جدا کنه.دستشو پس زدم و دوباره شروع کردم ساک زدم ،بدون صدا براش ساک میزدم .تا ته میخوردمش و میمکیدمش.
    منشیه گفت -حالتون خوبه آقای..؟
    امیر با تاخیر جواب داد - بله
    خودکارو دوباره ب دست گرفت و خواست امضا کنه ،در همین حین تخماشو کلا جا دادم تو دهنم
    نفس عمیقی کشید و چشاشو بست
    سریع برگه ها رو امضا کرد و گفت -بفرمائید..فقط کسی رو راه ندید داخل ، خودتون هم لطف کنید نیاین داخل
    با دستم کیرشو میمالیدم و تخماشو میخوردم
    منشیه گفت-چشم و رفت .
    صدای بسته شدن در ک اومد امیر کیرش رو از دستم درآورد و بلندم کرد .
    از زیر میز اومدم بیرون ،با چشمای خمارش بهم نگا کرد و گفت -منو اذیت میکنی؟
    ریز ریز می خندیدم. مانتوم رو باز کرد و از تنم درآورد. محکم سینه هام رو تو دستش فشار داد .
    اه بلندی کردم ک سریع دستشو گذاشت رو دهنم و گفت ب اندازه ی کافی ابروم رو بردی
    بعد دوباره رفت سمت سینه هام ، لباسم رو داد بالا و یکیشونو از تو سوتینم درآورد .دور نوک سینم زبون میکشید ،همزمان اون دستش رفت سمت شلوارم و دکمشو باز کرد بعد دستشو برو سمت کسم و میمالیدش.
    انگشت اشارم گاز گرفتم تا صدام در نیاد .یکم ک سینم رو خورد من رو برعکس کرد و شلوار و شورتم رو درآورد. ی چک آروم ب لپ کونم زد و گفت -منو اذیت میکنی ها.؟
    کیرش رو گذاشت دم کسم و آروم کرد توش ،دستام رو گذاشته بودم رو میزو کمرم رو خم کرده بودم کمرم رو گرفته بود و آروم آروم تلمبه میزد
    در گوشم آروم گفت -حیف ک حامله ای مگر نه میدونستم باهات چیکار کنم
    یکم ک تلمبه زد گفت ایم داره میاد بریزم ؟
    گفتم دیگ کار از کار گذشته بریز
    یهو آب داغش با فشار ریخت تو کسم .کیرشو درآورد و با دستمال کسم رو پاک کرد ،بعدش رو صندلی نشست و من رو کشید تو بغلش .
    در گوشم گفت -خیلی خوب بود عزیزم، ی تجربه ی جدید بود
    بعد لباشو گذاشت رو لبم و نرم بوسید، بعد چند لحظه گفت -مامان شدنت مبارک عزیزم


    نوشته: maloos.joon

  • 11

  • 10




  • نظرات:
    •   mamalmamali533
    • 1 ماه
      • 0

    • کاش همه مثل تو بودن میگفتن تخیلیه داستانشون


    •   mamalmamali533
    • 1 ماه
      • 0

    • کاش همه مثل تو بودن میگفتن تخیلیه داستانشون


    •   Ares.1
    • 1 ماه
      • 5

    • ایده ی کم تکراری بود و جالب ، تنها نقطه ضعف داستان ، این بود که منشی چطور متوجه نبودنت توی دفتر نشد؟! مگه خودش ندید وارد دفتر شدی؟؟


    •   امیرخان۱۳۴۱
    • 1 ماه
      • 0

    • نوشته های یک پسر جلقی


    •   Abolmaly
    • 1 ماه
      • 0

    • ناموسا خیلی سوپر بود


    •   Fuckmehurder
    • 1 ماه
      • 0

    • برازرسه مگه


    •   sashaarian
    • 1 ماه
      • 2

    • خوبه که گفتی تخیلی هستی ؛ اسم بچتم بزار تخیل ؛ اصلا اسم فامیلتو بزار تخیل ؛ شادان تخیل امیر تخیل منشی تخیل ، بیست سانتی تخیلی تجربه جدید تخیلی:)


    •   DR.KIRKOLOFT
    • 1 ماه
      • 3

    • سوتی دادی
      منشی کسمغز نفهمید نیستی؟


    •   shureshy
    • 1 ماه
      • 0

    • خوب بود جز جایی ک زیر میز رفتی واقعا مسخره بود چون گفتی تخیلیه دیس نمیدم


    •   king.artoor
    • 1 ماه
      • 3

    • یعنی اگر خودت اولش نمیگفتی تخمی تخیلیه شک ندارم امشب از دست این یه داستان بالاخره سکته مکته میکردم میوفتادم


    •   ARYA52
    • 1 ماه
      • 3

    • مبارک باشه، الان دو قلو میشه.


    •   وب.گرد
    • 1 ماه
      • 4

    • احتمالا منشی فکر کرده شوهرت تو رو خورده...(: نفهمید تو داری میخوریش.!!


    •   mamadkaraji
    • 1 ماه
      • 0

    • ماشالله مردم چه تخیل قوی ای دارند!
      خواهرم تخیلت!


    •   Momoooam
    • 1 ماه
      • 0

    • ها ها ها فانتزی خوبی بود ولی میتونسنت بهتر بشه پس دیس لایک که بهتر تلاش کنی و نویسنده خوبی بشی (cool) ....


    •   royaei
    • 1 ماه
      • 0

    • خوب بود تخیل جالبی بود اما با حلوا حلوا دهن آدم شیرین نمیشه ؛ فکر کنم منشی آلزایمر داشت که یادش رفته بود شما رو فرستاده او اتاق ؛
      موفق باشی


    •   dsa321
    • 1 ماه
      • 0

    • جالب بود دختر....


    •   مسیحی۰
    • 1 ماه
      • 1

    • شترم بعضی وقتها خیال پنبه دانه کند
      گه تند تند خورد گه دانه دانه.
      بچه ها هستند که رسما آرزوتو بر آورده کنند..
      میگن مهره سوراخ دار درمانده نمیشه.


    •   arman22shiraz
    • 1 ماه
      • 0

    • مامان شدنت مبارک (clap)


    •   omidmiri
    • 1 ماه
      • 0

    • شادان همون دختر رقاص اینستا چقد جق زدی ب یادش ک الان واسش قصه نوشتی


    •   shahvanii139797
    • 1 ماه
      • 0

    • کم بزن همیشه بزن //


    •   teen...wolf
    • 1 ماه
      • 0

    • شادروان بچه تون کون خوبی میشه...


    •   best2suck
    • 1 ماه
      • 0

    • سعی کردم با اینکه گفتی واقعی نیست بخونم
      اما تا همونجا تونستم بخونم که نوشتی «کیرشو گذاشت تو ذهنم» دیگه از خنده نتونستم ببینم ذهن کیری ت چی نوشته


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو