فانتزی ریحانه

    سلام به همه من ریحانه هستم 18ساله.راستش دخترا وشاید پسرا تو این سن و سال های ورود به جوونی فانتزی های زیادی درباره سکس اونم با شوهر ایندشون دارن ومنم مثله اونا خودمو خیلی با کسی که دوسش دارم تصور میکنم .یکی از فانتزیای باحالم شب جمعهست.امیر22سالشه و از سرکار میاد.خیلی خوشحاله ولی نمیدونم واسه چی؟؟؟قبل از اومدنش کلی به خودم رسیدمو ومثله هر شب کلی ارایشو لباس باز....تا منو میبینه فکر میکنم یه چیزی از رو شلوارش میزنه بالا ...سلام عزیزم امیر:سلام خانومم چیکار میکنی؟؟؟من:داشتم اتاقو مرتب میکردم تا اینکه من برم واسش چای بیارم خودش اروم اروم دنبالم میادو مث
    له همیشه دوتا دستاشو میزاره روی کوسم وفشاااار میده

    گوشامو میخوره و من هلش میدم چون سکس اینطوری دوس ندارم دوس دارم اقامونو تحریک کنم بعد یواش یواش میریم سر اصل مطلب شب شده ساعت1نصفه شبه ومن کم کم کارمو شروع میکنم.
    میبینم نشسته و داره با موبایلش ور میره .میرم کنارش میشینمو بهم میگه:چیه خانومی مشکوک میزنی امشبو منم دستامو میذارم رو رون پاش.قیافش یه جری میشه و کم کم میاد جلو یه لب میگیره و حسابی لیسم میزنه .دستشو میاره سمت باسنمو ساپورتمو در میاره خیلی تنگه چاک کوسم راحت معلوم میشه ..اووووف سوتینمو هم در میاره سرشو میخوره و اووووووم.بهش میگ بریم تو اتاق برقارو خاموش میکنه و میریم تو اتاق خواب درو میبینده ....
    میرم رو تختو پاهامو باز میکنم میاد جلو از رو شورت واسم میماله جوووون بالاخره درش میاره و میلیسه . اینقدر میخوره تا بالاخره کوسم خسته میشه میاد جای لبامو در حین لب گرفتن سینه هامو هم میماله....خیلی حشری شدیم هر دومون و ناله های منم در اومده ....تا اینکه یهو تلفن خووووووونه زنگ میخوره .... یعنی کیه ؟؟؟گوشیو برمیدارمو صدای خواهر شوهرمو میشنوم که میگه ریحانه ریحانه بابا (منظورش بابای امیر)خیلی حالش بده و سریع خودتونو برسونین بیمارستان ....و این هم ضدحال سریع بلند میشیم و لباس میپوشیمو منم تو فکر سکس ناتموممون.....
    بچه های عزیز میدونم شاید به نظرتون خیلی داستان مسخره ای باشه ولی ببخشید این اولین کارم بود .عذر میخوام . موفق باشید.
    نوشته: ریحانه

  • 0

  • 12




  • نظرات:
    •   Khshyr
    • 2 سال،1 ماه
      • 1

    • omidvaram akharisham bashe -_-


    •   5116531
    • 2 سال،1 ماه
      • 1

    • خفه شین همتون داستان به این خوشگلی


    •   yazdfari
    • 2 سال،1 ماه
      • 0

    • خوب حالا اینجا یه سوال دادی یا ندادی
      و سوال بعدی ابت که اومد موضوع داستان عوض کردی و جمعش کردی؟
      بهتر بنویس


    •   Sh1376r
    • 2 سال،1 ماه
      • 0

    • خدایا خداااااااااااااااااایا همه ی دختران مجرد ما را شوهر بده,الهی آمین


    •   Ramtin34
    • 2 سال،1 ماه
      • 0

    • داستانت اصلا مسخره نبود خیلی هم خوب بود . بازم از فانتزیات برامون بنوبس .


    •   anahitacupid
    • 2 سال،1 ماه
      • 0

    • تو فانتزیتم تر میزنی ، تمومش میکردی بعد ، عملا گفت خانواده شوهر همشون دسته خرن ، چرا آخه ...


    •   pepsi1975
    • 2 سال،1 ماه
      • 0

    • و اینجاست که شاعر امام زاده بیژن (رحمن ادمین علیه ها سلام) میفرماید.


      ز گوز فیل در اوج خموشی
      بتر باشد صدای زنگ گوشی


      آرزو بر جوانان عیب نیست . بازم چرت پرت بنویس برامون محض خنده خوب بود.


    •   shadow69
    • 2 سال،1 ماه
      • 0

    • babaye tarfo chikar dari :/
      khobe gofti fantzi vagarne...!


    •   1234hoshang
    • 2 سال،1 ماه
      • 0

    • سایت نباید همچین داستان هایی رو نشر بده


    •   آقای جونور
    • 2 سال،1 ماه
      • 0

    • تازه از سرکار اومد و بعد براش یه چایی بردی شد ساعت 1 ؟
      در اتاق رو چرا بست مگه بچه دارید یا کسی باهاتون زندگی میکنه ؟
      اونجا که گفتی درش آورد لیسید نفهمیدم تو کیر داری یا اون ؟
      عزیزم خودت یه بار بخونش اگه خنده ت نگرفت منم دیگه نمی خندم


    •   _SEXIRO_
    • 2 سال،1 ماه
      • 0

    • بی شوهری داغونش کرده
      اللهم عجل لولیک ال......


    •   ممه-خوار
    • 2 سال،1 ماه
      • 0

    • ادمین بس که جق زدی خار چشات گاییده شده نمیتونی داستانا رو بخونی میذاری میره


    •   fuker man_k22
    • 2 سال،1 ماه
      • 0

    • دهنت صاف یزیدتو خر گزید این فانتزیه یا ارزویه مرگو اینا
      چرا از اون مایه گذاشتی حالا الدهنت ورچ سرچ


    •   mimi1368
    • 2 سال،1 ماه
      • 0

    • خخخ می خواستم بگم بچه جون تو این سایت چه غلطی میکنی دیدم بتازگی سنت قانونی شده


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو