فتیش با مادر (۱)

    چندین سالی میشه که داستان‌های اینجارو دنبال می‌کنم، بعضی‌ها فوق‌العاده و بعضی‌ها مزخرف مطلق. کامنت‌ها رو هم دنبال می‌کنم، و بنظرم بخش فوق‌العاده‌ایه. خوندن داستان‌های اینجا مدام ترغیبم می‌کرد که من هم بنویسم، پیش اومده بود که دو خطی بنویسم اما سریعا بی‌خیال می‌شدم. حتا الانی که دارم می‌نویسم نسبتا دو به شک هستم برای انتشارش.
    ماجرایی که می‌خوام بهش اشاره کنم یک اتفاق خاص توی روابط جنسی من بود، و بنظرم داستان مناسبی برای بازگو کردن است. البته احتمال زیاد، به مزاج خیلی از دوستان خوش نیاید، چرا که هم داستان از رابطه یک پسر و مادر است و هم فتیش قاطی دارد. بقول معروف داستان تابویی است.
    من نمی‌دونم دقیقا کی رابطه با مادرم رو شروع کردم، هیچ چیز یک دفعه‌ای نبود، از بدو تولدم رفتارهایی با من میشد که بعدها فهمیدم اونقدرها هم عرف نیست. من با مادرم حمام می‌رفتیم، کاری که همه‌ی بچه‌ها انجام میدند، و بعضی مادرها با توجه به اعتقاداتشون یا سن بچه کاملا برهنه میشن، بعضی‌ها هم نه. مادر من از اون دسته بود که کاملا برهنه میشد، و این هیچ چیز عجیبی نبود، باعث نمیشد من بهش نگاه جنسی داشته باشم، یا کار خاصی کنیم. خیلی معمولی بود. من در رابطه با مسائل خصوصیم راحت صحبت میکردم، البته نه چیزی فراتر از یک بچه‌ی معمولی. من زیاد روی این مسئله تاکید می‌کنم، چون می‌خوام فکرنکنید که ی چیز عجیب و غریبی بوده. مثل خیلی از بچه‌ها !
    بعدها توی مدرسه فهمیدم که اوضاع اون جوری هم که فکرمیکنم نیست، دوران راهنمایی بود که تازه پشت لبمون سبز شده بود، و جرات پیدا کرده بودیم در مورد کیر و کس صحبت کنیم، و از امیال جنسیمون بگیم. اونجا بود که فهمیدم تقریبا همه‌ی بچه‌ها تو کف کُس هستند و بیادش جق می‌زنند. اما خب من کاملا با همه توی این موضوع فرق می‌کردم. برعکس اون جقی‌ها من با مادرم می‌خوابیدم، کس میکردم و شناخت خوبی راجع به کس داشتم، و این مسئله زیاد برام عجیب نبود، عجیب درک نکردن هم‌کلاسی‌هام بود. البته من چیزی هم نمیگفتم، چون از بچگی سپرده شده بود که در مورد این مسائل هیچوقت چیزی نباید گفت به غریبه و جزء اسرار هر شخصه.
    اون موقع موبایل نبود، بودنش بود، کسی از هم سن و سال‌های ما نداشت. اما من خوره‌ی کامپیوتر بودم و یک کامپیوتر شخصی داشتم. با اینترنت آشنا شده بودم و میتونستم برم سایت گوگل سرچ کنم. اون زمان هر کسی هم کامیپوتر نداشت، چه برسه اینترنت که باید حتما مودم دایال‌آپ میخریدی، بعد کارت اینترنت، بعد ی سیم از تلفن تا پشت کامپیوتر وصل میکردی تا با سرعت چُسه بتونی ی عکس باز کنی. مادرم هوامو داشت معمولا، اما بخاطر هزینه‌ی اینترنت، منم زیاد دستم نبود.
    وقتی میخواستم از اینترنت برای رفیقام بگم، بهشون گفتم که میتونید عکس سوپر توش ببینید. میومدن سراغم میرفتیم کافی نت، ۳-۴ نفره، منم مثل این مهندس‌ها میشستم پشت میز و توی گوگل میزدم، سکسی پیک!
    گوگل‌ هم چندتا زن با بیکینی میاورد و ما ذوق میکردیم، البته نه اونقدری که بچه‌ها میکردند، ولی منم برام جذابیت داشت. مادرم رو امتیاز خاصی نمیدیدم، منم توی خیابون تو کف دخترها میرفتم، اما اون زمان نمیتونستم هیچ دختری رو جذب کنم، دوران راهنمایی بودم و سن تخمی‌ای رو داشتم. سنی که هیشکی آدمت حسابت نمیکنه و تو هم تازه رفتی تو بلوغ و فکرمیکنی خدایی هستی.
    خلاصه من شده بودم کسی که برای بچه‌ها عکس سوپر پیدا میکرد، و همیشه تلاش داشتم که عکس‌های جدید تری پیدا کنم و بهتر تشویق بچه‌ها رو بدست بیارم. توی خونه معمولا کارم همین بود، میگشتم و پیدا میکردم، و توی کافی نت دقیقا میرفتم همون سایت‌ها و بهشون نشون میدادم.
    توی کافی نت سعی میکردیم چند نفری جلوی مانیتور وایسیم، معمولا سه نفر بودیم تا کسی نبینه چکار میکنیم، من هم خیلی خجالت می‌کشیدم. اما توی خونه راحت کارمو میکردم، و مادرم میومد میگفت چکار میکنی، براش توضیح میدادم که دارم عکس سوپر جمع میکنم، تا به بچه‌ها نشون بدم. اون هم پرسید برای چی، من هم توضیح دادم که تو کافی نت نگاشون میکنیم و بچه‌ها هم تو خونشون با این عکس‌ها جق می‌زنند. مادرم از شنیدن این نگرانی‌های مادرانه داشت، شاید کمی متفاوت تر از خیلی مادرها، اما نگرانی‌های مادرانه همیشه داشت. مثلا میپرسید که کدوم کافی‌نت؟ اگر مغازه‌دارش ببینتت چی؟ میپرسید که ما (من و سعید و امیر که معمولا باهم بودیم) کیر هم رو دیدیم، یا برای هم جق زدیم یا نه. و من از نگرانی درش میاوردم که جاش امنه و ما هم باهم کاری نمیکنیم، فقط عکس‌ها رو نگاه میکنیم. با وجود اینکه موافق این کار نبود در کل، ولی دیگه دخالت نکرد.
    اون موقع تازه خطوط محل ما adsl رو ساپورت میکرد، که من برای خودم کرم کامیپوتر شده بودم. با اصرار من adsl گرفتیم و دنیای من شروع شد. تو داستان جاش نیست توضیح بدم چکارهایی با کامپیوتر میکردم. سرعت نتمون خیلی خوب بود، اون موقع هنوز فیلترینگ هوشمند نیومده بود، و فقط ی صفحه سفید بود که با فونت قرمز نوشته بود، مشترک گرامی دسترسی به این سایت مقدور نمیباشد. مثل چُس دورش میزدم. میرفتم سایت ایکس ویدیو و کلی از وقتمو اونجا بودم. دقیقا به دوم دبیرستان رسیده بودم که adsl خریدیم. از نظر جنسی هم اوج گرفته بودم، دائما حشری بودم و تقریبا هر روز یا ۵ بار در هفته کارم شده بود فیلم دیدن، و بعد رفتن سراغ مادرم. مادرم اصلا موافق تماشای پورن نبود، و من مجبور بودم پنهونی نگاه کنم. هم حشری بودم هم سکس با مادرم یکنواخت و کسل کننده شده بود، اما نمیتونستم دل بکنم، اون هم دیگه زیاد مایل به این همه نبود و من خستش میکردم، و مدام گلایه میکرد چه خبره.
    چقدر مقدمه گفتم؛ اجازه بدید کمی از خودم بگم.
    من حمیدم. من فرزند پسر یک خانواده‌ی معمولی هستم.
    من پدرم رو تا ۳ سالگی یادم بود، یعنی تا اون زمان پدر داشتم و بعد از اون جدا شدن و ازش خبری نبود. پدر من مشکلات اخلاقی داشت، زیاد خانواده دوست نبوده، دست بزن داشته، و خانواده خودش (مادر و داداش‌هاش) همیشه تو اولویت‌های اولش بوده و البته این اواخر اعتیاد هم داشته. البته اعتیادش به اون شکل نبوده، گهگداری تریاک میکشیده و نئشه بازی میکرده. مادرم ازش طلاق میگیره، پدرم ی مدت از ترس مهریه غیبش میزنه، گویا رفته بوده ترکیه، که البته مادرم هم که ازش متنفر بوده مهرش رو میبخشه. من پدرم رو تا ۱۶-۱۷ سالگی ندیدم. علت ملاقات من هم باهاش جالب بود. وقتی مادرم طلاق میگیره برمیگرده به خونه‌ی پدری. پدربزرگم یه آپارتمان ۴ طبقه توی ستارخان داشت و اونجا زندگی میکردند. خودشون واحد ۱ میشستند، و به ما واحد ۴ رو دادند و ۲ واحد دیگه یکی دست مستاجر بود (واحد ۳ یا همون طبقه ۳) و واحد ۲ هم خالم با خانوادش مینشست. تقریبا ۱۵ سالم بود که یک خاستگار خوب برای مادرم اومده بود، و من هم توی بد سنی بودم و گیر و داد زیاد داشتم. موافق شوهر کردن مادرم هم نبودم. مادر هم میدونست با من زیادی پیش رفته و نه میتونست موجب ترک عادت من بشه و نه میخواست این مسئله جایی درز کنه و فکرمیکرد اگر من باهاشون زندگی کنم باعث بهم خوردن زندگیشون میشم. نه من از خاستگارش خوشم میومد نه اون از من. خلاصه بگم که مشکلات ما بالا کشیده بود، و هر روز دعوا داشتیم، سکس ما شده بود وسیله‌ای برای آشتی کنن. چند روز یبار مادرم برای اینکه از در مهربونی باهام وارد شه، شام خوب میذاشت، لباس‌های باز میپوشید و یک شب مفصل باهم میگذروندیم، ولی این زیاد دوام نداشت. ما از ۲-۳ سال پیش فهمیده بودیم بابام توی عظیمیه‌ی کرج زندگی میکنه و زن و بچه‌هم داره، به همین خاطر شکایت کرده بودیم تا خرج من رو بپردازه. این اتفاق‌ها هم که افتاد خالم و مادربزرگم که الان زیر خاکه خبر مرگش، گیر دادن باید بری پیش بابات زندگی کنی. و اینکه تا کی این مادر جور تو رو بکشه و این حرفها. منم غد بازی دراوردم و وسایلم رو جمع کردم و رفتم پیش پدر. (نمیخام زیاد وارد حاشیه بشم، توی همون دادگاه بازی من پدرمو دیده بودم و ادرس و اینارو داشتم)
    از پدرم متنفر بودم، اون هم مثلا میخواست ثابت کنه حرفهایی که مادرم راجع بهش گفته دروغه، خیلی هوام رو داشت (گرچه تا قبل از اینکه برم پیشش اصلا یاد من نبود)
    پدرم با یک زنی ازدواج کرده بود که یک دختر هم سن من داشت، و خودشون هم ی پسر بچه داشتند. از زن بابام خیلی بدم میومد، زن زیبایی بود اما مدام میخاست یجور وانمود کنه که من هیزی دخترش رو میکنم تا بابام منو بیرون کنه. گرچه اصلا اینطوری نبود.

    دوری از مامان باعث شده بود خیلی دلم براش تنگ بشه، اونم همینطور شده بود، زنگ میزد گریه میکرد و میگفت چقدر دلش برام تنگه و این حرفها. حس مردی رو داشتم که زنش رو طلاق داده، از یک سکس منظم به پیسی خورده بودم. و مدام ذهنم به سکس با مادرم بود. دلم برای خوردن کسش خیلی تنگ شده بود. خلاصه قرار شدش ۵ شنبه و جمعه‌ها برم خونه مادرم، خاستگارش هم از این خارکسه‌ها بود. دیده بود اینا برای این وصلت منو بیرون کردن دیگه خیلی براشون دبه دراورده بود. گفته بود نیاز به جشن و این چیزا نیست و فقط کافیه صیقه کنیم. مادرم ۳ هفته صیقش بود، که یبارم ۵ شنبه ۳ تایی رفتیم بیرون رستوران. طرف دلش نمیومد خرج کنه. از بس مادربزرگ حرومزادم و مادرم هول بازی دراورده بودن طرف فکرمیکرد کسیه‌. خلاصه اون هم بهم خورد.
    من خیلی پسر درونگرایی هستم و اصلا سفره‌ی دل پیش کسی باز نمیکنم و دوست های صمیمی من هم از زندگی من بی‌خبرن. اما دیگه زندگی برام سخت شده بود، هی از تهران به کرج میرفتم، وسایل جابجا میکردم، با وجود اینکه تابستون بود چیزی ازش نمیفهمیدم، تا اینکه آخر یبار به مادرم گفتم و واقعیتش اینه که گریه هم کردم و گفتم زن بابام چقدر اذیتم میکنه و چقدر زندگی برام سخته.
    خلاصه دوباره برگشتم تو خونه پیش مادرم. ولی با این تفاوت که قول داده بودم پسر خوبی باشم، اذیت نکنم، و خرجمم از پدرم بگیرم. پدرم زیاد نمیداد اما یخورده کمک میکرد. خرج اصلی رو پدر بزرگم میداد.
    مادرم اون موقع که برگشتم بهم گفت که دیگه باید سکس ما با هم تموم بشه. بهم میگفت دیگه ادامه این داستان خوب نیست. اون شب خیلی التماسش کردم بذاره یبار دیگه حداقل باهاش باشم، اما قبول نکرد. و من شدم مثل ی مجلوق پای کامیپوتر. برای اینکه بتونم تحریکش کنم و حس مظلومیتش رو برانگیخته کنم، بعضی وقتا در اتاق رو باز میذاشتم و با ناراحتی جق میزدم!! که مثلا ببینه و دلش بسوزه.
    من روزی دوبار جق میزدم. تمام شهریور رو توی خونه بودم، شدیدا اهل فتیش شده بودم. از شکل و قیافه افتاده بودم که مادرم باهام صحبت کرد. گفت اینجوری نمیشه و اینکه من باز دارم بد قلقی میکنم. از طرفی خودش هم دیگه دلش میخاست. از وقتی که به اونجوری گفته بود، افتاده بود به نماز و عبادت. اما زیر دلش اروم نداشت. مادرم که باهام صحبت میکرد با التماس و گریه ازش خاستم بذاره فقط بقلش کنم. قبول کرد و من پریدم بقلش. یکم که گذشت کیرم رو روی پاهاش فشار میدادم و اون هم حس میکرد اما مثل گذشته بهش دست نمیزد. فقط توی بوسیدن همراهی میکرد. با عجز ازش خاستم بیشتر بذاره که اجازه داد و من ۱۰ دقیقه نگذشت دوباره شدیم مثل سابق‌. لباس‌هامون رو دراوردیم و افتادم روش تلمبه زدن. فتح دوباره‌ی کسش برام خیلی لذت بخش بود اما نمیدونستم این دوام داره یا دوباره دیوونه میشه.
    دیگه فقط از کزدن لذت نمیبردم، شدیدا اهل فتیش شده بودم. ازش چیزای عجیبی میخاستم و اون هم واقعا انجام میداد. سکس با مادر از این جهت زیباست که شهوت توام با حس و عشق مادرانه میشه. از بس فیلم میدیدم ذره ذره مدل سکس من تغییر کرد.
    خب اجازه بدید ی خاطره تعریف کنم تا بدونید فتیش‌های من از کجا شروع شدش.
    یبار از خاب بیدار شدم و دیدم کنارم خابیده رو تخت. دست و صورتمو شستم و ی چایی گذاشتم و دیدم هنوز بیدار نشده. به شکم خابیده بود و ی پاشو داده بود بالا و کونش قمبل زیبایی شده بود. محو تماشا بودم و کیرم اروم اروم بلند میشد. با ی شرت سبز خابیده بود، رفتم پاشو جابجا کردم اروم و به کمر کردمش، و پاهاشو از هم باز کردم. چشماشو باز کرد بهم صبح بخیر گفت، ی لبخند زدم و سرم رو بردم لای پاش و شروع به بو کردن کسش کردم و از روی شرت براش لیس میزدم. بقل‌های پاهاشو میخوردم غلغلکش میومد و میگفت نکن. شورتشو زدم کنار. کسش دو تا لبه داشت و نسبت به پاهاش تیره تر بود. شکل فوق‌العاده‌ای داشت و چوچولوش دقیقا وسط اوت دو لبه‌ها و بالاشون بود. چوچولوش رو میکردم تو دهنم و زبونم رو بین لبه‌های کس مامان که سوراخش هم میشد میچرخوندم. مایع غلیظی دهنم رو میگرفت. بهش نمیگفتم، چون اگه میگفتم نمیذاشت بخورم، خیلی سعی میکرد تمیز باشه، هر وقت هم من میخاستم بخورم با شورتش با ی دستمال خشک میکرد کسشو. خلاصه من کس مامان رو میخوردم و اون هم اول صبحی تو حال خودش بود. چشماشو بسته بود و ی لبخند رو لب.
    پا شدم دیدم چقدر دهنم پر از اب دهن شده. هی بزاغم ترشح کرده بود و اب کس مامان هم اضافه شده بود و دور لبم هم خیس بود. پاکش کردم و اب دهنم رو قورت دادم و شورت رو دراوردم. خوردنش خیلی بهم لذت میداد. پاهاشو دادم بالا. جوری که کونش بالا اومد و دیگه کمرش رو زمین بود، یجورایی کونش هم رو هوا بود. شروع کردم خوردن کسش، لیس میزدمش، زیاد جاش راحت نبود، اما من قصدم چیز دیگه بود. یهو ی رفتم سمت سوراخ کونش، و روش زبون کشیدم، اینو که حس کرد خودشو کشید عقب و گفت نکن این کارو. من گفتم چراااا گفت دوست ندارم. من بیشتر طالب شده بود. برگشتم سر کسش و اون هم کونش رو سفت کرد. دیدم راه نداره دوباره خودم رو زدم به ننه من غریبم. گفتم مامان تو رو خدا بذار بخورم کونتو. خیلی دوست دارم. التماسم رو دید، گفت پس هر وقت رفتیم حموم. رو هوا گفتم تو هم میخوری، گفت فقط تو حموم!
    مثلا برای تشکر پریدم روش ماچ بازی.
    من کمر سفتی داشتم و مشکلم این شده بود که دیگه از کردن ارضا نمیشدم. باید داستان و حواشی زیاد میشد.
    همینطوری که میخوردیم لب‌های همو، مادرم کیرمو لای پاش جا کرد و منم حین لب گرفتن ی تکونی میدادم. روش خابیده بودم و کیرم لای پاش بود، و با دستم گوشه‌ی سینه هاشو میگرفتم، حسابی که حشری میشد و نزدیک ارضاش میشد بدنم رو چنگ میگرفت. اونم سینه‌های منو میمالوند و نوکشون رو چنگ میگرفت. معمولا ارضا شدنش ۱۵ ثانیه میشد، که میرفت تو اوج و یهو خالی میشد بادش. توی اون پونزده ثانیه زبونش رو تا ته میکرد تو دهنم و درمیاورد و نوک سینمو با ناخنش به طرز بدی گرفته بود. خیلی دردم گرفته بود، اما دوست داشتم ادامه پیدا کنه و چیزی بهش نگفتم. تا اینکه تکوناش رو خورد و افتاد رو تخت ولو.
    طبق معمول یکم بوسش کردم سر حال بیاد. معمولا بعد از ارضا شدنش مهربون‌تر میشه و میاد سراغ من. ی چند دقیقه بعد که بقلش بودم، شروع کرد با کیرم ور رفتن تا منم ارضا کنه، گفت بیا بکن توش. معمولا بعد از ارضا شدنش نباید میکردمش، چون کسش درد میگرفت، زیاد لذتی نمیبرد. خودش میگفت ی سوزش کوچیکه، عب نداره. اما زیاد دلم نمیومد. بهش گفتم همینجوری کیرمو بمال. ی تف انداختم رو کیرم و گذاشتم تو دستش، برعکس اون که چندشش میشد، من شاش مادرمم دوست داشتم. یکم مالید، بهش گفتم مامان سینمو میمالی؟ شروع کرد مالیدن، روم نمیشد چجوری بهش بگم، اما به سختی بهش میگفتم یکم محکم‌تر بمال. میخاستم اون دردی که موقع ارضا داشت رو دوباره تجربه کنم. درد لذت بخشی بود برام. وقتی میمالید حشری تر میشدم، دیگه صدای اه و اوهم در اومده بود. چشمام و بسته بودم و میگفتم محکم‌تر. هی تکرار میکردم محکم‌تر، اولش گفت دردت نمیاد، گفتم نه فقط خاهش میکنم محکم تر. وقتی حالمو دید فهمید من اون درد رو میخام!
    دستشو برداشت و شروع کرد به خوردن بهش میگفتم گازش بگیر مامان، اونم نوکش رو گاز میگرفت و کیرمو با دست میمالید. یکی از بهترین ارضاهام بود، با ی صدای بلند ابم رو ریختم بیرون، ریخت روی دست و رون مادرم. بهم گفت خیلی حال داد؟ گفتم فوق‌العاده بود. نوک سینم ذوق ذوق میکرد و قرمز قرمز بود. اصلا نمیشد بهش دست زد. تا دیدش گفت واااای، دویید وازلین اورد و بهش زد و ازم عذرخواهی میکرد. من توی اون بیحالی ازش فقط میخاستم یبار دیگه بکنه


    نوشته: HM

  • 19

  • 18




  • نظرات:
    •   fesharaki00
    • 6 روز،6 ساعت
      • 1

    • عجب صبری خدا دارد....


    •   Sassanid-Knight
    • 6 روز،6 ساعت
      • 1

    • بنظرم خوب بود
      نثر جذابی داشت
      غیر از موضوعش
      و اینکه من توی اون موج مشکلات غرق شدم
      یه دقیقه خودمو جای تو گذاشتم
      مطمئنا اگه جات بودم خیلیا توی داستانت خیلی زود حذف میشدن یعنی اون کاری که نباس بشه میشد


    •   misf
    • 6 روز،6 ساعت
      • 0

    • برو گمشو مردک پتیاره


    •   misf
    • 6 روز،6 ساعت
      • 3

    • امثال شما را باید از خایه دار زد


    •   AH_art
    • 6 روز،6 ساعت
      • 1

    • ب عنوان پنجمین نفر میگم کیرم دهنت : |


    •   Hj.Pa
    • 6 روز،6 ساعت
      • 1

    • چرا واقعاً
      که چی بشه آدم فانتزی با یکی از مقدس ترین موجودات داشته باشه.


    •   کیر ابن آدم
    • 6 روز،5 ساعت
      • 5

    • کزکژ چرا از من مایه میزاری؟ خودت بکنش. الآن ادمین میاد میحذفتم


    •   کیر ابن آدم
    • 6 روز،5 ساعت
      • 0

    • مطمئنی؟ برعکس نبود؟


    •   عاشقجورابنازک
    • 6 روز،5 ساعت
      • 1

    • بازم یکنفردیگه خوابش داره تعریف میکنه،،،،،،،،،،،،چوب حراج نزن به مادرت بچه،مادرت بزرگت کرده خودش پیرشده پسرم ننویس پرت وپلا


    •   Binamariai
    • 6 روز،3 ساعت
      • 3

    • واقعا قبل انقلاب فکر نمیکنم حتی یه مورد همچین چیزهای حتی بفکر کسی هم خطور میکرد اینم تربیت چهل سال حکومت اسلامیه


    •   Deadlover4
    • 6 روز
      • 0

    • فقط یه حرف دارم...


      خیلی کونی هستی...واقعا خیلی...


    •   kiiir9797
    • 5 روز،22 ساعت
      • 0

    • برات آرزوی مرگ میکنم


    •   Annabanana
    • 5 روز،21 ساعت
      • 2

    • مادری که اجازه همچین چیزی به بچه اش بده فقط توی قلمروی ذهن جقی و بیمار این افراد وجود داره (بجز تک و توک افرادی که خودشونم مریض جنسی ان)


      نوشتن چنین چیزایی اونم با آب و تاب فقط باعث حس انزجار و تهوع میشه. تویی که همچین فتیشای مریضی داری، هیچ فحشی بهت کارساز نیست. هر فحشی بهت بدم فتیش خودته. دیگه ننویس...


    •   Gankr koy
    • 5 روز،21 ساعت
      • 0

    • نخوندم چرندیادتو،لایق مرگ هم نیستی.


      مادران زیباترین حدیث عشقند


    •   Ramin4436
    • 5 روز،20 ساعت
      • 1

    • ببینید درسته اینجا سایت سکسیه ولی تورو خدا اخلاق رو رعایت کنید. حتی حیوانات هم با مادرشون سکس نمیکنن. بابا به خدا یکم اخلاق مداری هم خوبه دیگه. درضمن کیرم دهنت با این کسشعرات.


    •   Z.R.M
    • 5 روز،17 ساعت
      • 0

    • نمیدانم چی بگم؟ فقط دوست داشتم واقعی بود چون من این مدل سکس با مادر رو خیلی دوست دارم و با خواندن این مدل بیشتر از هر موقع حشری میشم چون خودم هم این مزه را تجربه کرده ام البته به صورت غیرمستقیم


    •   Sph29
    • 5 روز،17 ساعت
      • 0

    • ادمی را ادمیت لازم است


    •   ناصر39
    • 5 روز،16 ساعت
      • 0

    • موضوع داستان رو به هیچ وجه - تاکید می کنم به هیچ وجه دوست نداشتم - سکس با محارم از نظر من غلطه - اما قلمت قشنگه - نگارشت واقعا خوبه - رو موضوعات دیگه تمرکز کن - علیرغم اینکه داستان خوبی از نظر ادبی نوشتی ، اما چون با روحیات من در تضاد هست لایک نمی کنم ( ضمنا دیسکلایک هم نمی کنم )


    •   namber001
    • 5 روز،14 ساعت
      • 0

    • بکنم از ارومیه نفرسومم میشم. کلفت متوسط ابمم زیر۱ساعت تلمبه. نمیاد روش شرط می‌بندم.


    •   قمبل
    • 5 روز،11 ساعت
      • 0

    • سلام.قشنگ بود.ادامه بده


    •   Albinos
    • 5 روز،11 ساعت
      • 1

    • به امید روزی که دیگه داستانای تابو و محارم و بی غیرتی و .... رو تو سایت نبینیم


    •   aghpanahi
    • 5 روز،10 ساعت
      • 0

    • مادرتو(︶︿︶)


    •   marde66laqar2
    • 5 روز،6 ساعت
      • 0

    • در کل دهنت تو کیرم کسکش


    •   Mehramehr
    • 5 روز،2 ساعت
      • 0

    • زیاد نخور
      همیشه بخور
      گه رو میگم


    •   Sexwithmotherinlow
    • 5 روز
      • 0

    • پریشان خاطران رفتند از این خاک
      تو را از خاک ایشان آفریدند


    •   ebrahimiarash
    • 4 روز،11 ساعت
      • 0

    • شرح داستان قشنگ بود چندان که مضمونش بیخود بود اما کلا بنظرم اون مادربزرگت که گفتی حرومزادس رو هم میگاییدی دیگه آخرش میشد کسکش خان


    •   deldadeh_sharghi
    • 4 روز،9 ساعت
      • 0

    • سکس کنید ،ازاد باشید
      ولی حیوان نه!حیوان نباشید


    •   Mr_Meeehdi
    • 4 روز،4 ساعت
      • 0

    • این ک کونی و مونی کاریش نداریم
      یعنی هجده تا کونی مثل اینم داریم لایک کردن آمار خیلی داغون


    •   Samfeet
    • 2 روز،20 ساعت
      • 0

    • عالی بود


    •   Sm12_3
    • 1 روز،16 ساعت
      • 0

    • طرز نوشتنت عالی بود ولی موضوعش اصلا خوب نبود


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو