فداکاری مادرم

    با سلام خدمت همه کاربرای سایت


    میخوام ماجرایی رو که سالها پیش اتفاق افتاد رو براتون بگم البته جاهای سکسی این خاطره خیلی کمه ولی اتفاقی هست که واقعا افتاد و خاطره است نه داستان ، البته ممکنه من نتونم اونطور که باید ماجرا رو برای شما بگم چون بهرحال من دفعه اولمه این ماجرا رو دارم روایت میکنم و تا بحال هیچ کس از این راز با خبر نشد
    پدرم که فوت کرد من و‌ خواهر کوچکترم خیلی کوچک بودیم ، من ۱۲ ،۱۳ سالم بود و خواهرم ۶ ؛ ۷ ساله و مادرم هم زنی سی و یکی دوسه ساله بود که همه خانمهایی که دوستش بودند بخاطر اینکه از نظر اونا مامان من زیبا بود و میترسیدند شوهرهاشون از راه بدر بشن با مادرم قطع ارتباط کردن از زمانی هم که خودمو شناختم متوجه شدم فامیل خیلی زیادی نداریم و‌اون چند تا رو هم کلا مادرم ترجیح میداد باهاشون خیلی رفت و امد نکنه و از طرفی هم بعد از مرگ پدرم مادرم ترجیح داد تو‌ تهران بمونیم و دیگه برنگردیم شهرستان بهرحال یه خونه آپارتمانی داشتیم و حقوق پدرم هم کفاف مخارجمون رو میداد
    تو همسایه ها تنهاخانم محسنی که بیوه زن مسنی بود با مادرم رابطه بسیار نزدیکی داشت و مادرم باهاش خیلی قاطی بودمدام یا اون خونه ما بود یا ما میرفتیم خونه اون تو همون موقع من تازه از طریق چند تا از همکلاس هام در جریان مسائل زناشویی قرار گرفته بودم واوایل برام خیلی سخت بود که باور کنم با خودم میگفتم یعنی مامان من هم‌ برای اوردن ما اول خوابیده زیر یک مرد ولی در لابه لای حرفهای مامانم و خانم محسنی فهمیدم نه انگار واقعیت داشتن خواهر کوچکترم اغلب از مامانم درخواست بچه میکرد مثلا میگفت : مامان ارزو همکلاسیم براش یه نی نی خوشگل کوچولو آورده مامان تو هم برای من نی نی نمیاری چند بار سعی کردم خواهرمو مجبور کنم چنین خواسته ای رو‌ تکرار نکنه بنوعی احساس بدی داشتم وقتی خواهرم مدام درخواست بچه کوچولو داشت
    اون زمان مامان و خانم محسنی اغلب وقتها از مسائل جنسی حرف میزدند و همیشه هم این خانم محسنی بود که مسیر حرفها رو به اون سمت میکشوند و به تصور اینکه من بچه ام‌ و متوجه حرفهاشون نمیشم راحت صحبت میکردن مثلا میپرسید که مامانم زمانیکه باپدرم بود چند وقت یکبار همبستر میشدن و یا هر بار که نزدیکی داشتن چقدر طول میکشید یا اینکه درخواست نزدیکی از پدرم بود یا مادرم


    اروم اروم خانم محسنی دامنه پرسشهاشو بازتر کرد و از مامانم پرسید الان تحت فشار جنسی نیستی یا چرا ازدواج نمیکنی تا جوونی بعد از مدتی تازه معلوم شد چرا این جور سوالاتی رو مطرح میکرد ماجرا از این قرار بود که خانم‌محسنی یه برادر داشت که تقریبا نزدیک به ۶۰ سالی داشت ولی بچه دار نشده بود از یکطرف همسرشو دوست داشت و از طرف دیگه هم میخواست بچه دار بشه و خانم محسنی به این نتیجه رسیده بود مامان من این زحمت رو قبول کنه و مامان من یکی دو شب زن صیغه ای برادرش که یک تاجر بسیار ثروتمند بود بشه و یک بچه بدنیا بیاره و مدتی بود خانم محسنی گیر داده بود به مامان من که‌حاجی محمدحسین دادششو به آرزوش برسونه و به مامانم گفت بچه که بدنیا اومد اگه دوست داشتی خودت نگهش دار و حاجی مخارجشو تقبل میکنه ، نخواستی همونجا از بیمارستان بچه رو میبرن خونه خودسون خب این کار شما هم پیش داداش فراموش نمیشه ، خانم محسنی قسم میخورد میگفت حتی ما به یک دختر دوشیزه هم پیشنهاد بدیم قبول میکنه منتها به چند دلیل شما رو انتخاب کردیم ، اولا اینکه ماشالله هم جوونی و هم خوشکل و بچه هات هم ماشالله خوشگل هستن و معلومه که بچه ای که مادرش شما باشین زیبا و سالم هست و از طرفی داداش هزینه نسبتا زیادی در نظر گرفته و من دوست دارم شما ببرین و دست آخر این بچه وارث تمام ثروت حاجی میشه و ما دوست داریم این شانس نصیب بچه ای بشه که مادرش شما هستین تمام زحمت ما هم به یک ماه نمیرسه و باید یه مدت صیغه داداشش بشه و یه بچه که اورد دوست نداشت دیگه هیچ‌کدام مزاحم زندگی ما نمیشن
    اولش مامانم زیر بار نمیرفت و بهانه می اورد ولی انقدر حاجی ثروتمند بودکه بعد یواش یواش شل شد قرار بر این شد که تنها برای چند شب مامان من صیغه برادر خانم محسنی بشه و بعدش دیگه برادر خانم محسنی اونطرفها افتابی نشه تا بچه که به دنیا اومد اگه دوست داشت مامانم خودش ازش نگهداری کنه حاجی ماه به ماه مخارج بچه رو بده ، نخواست هم بعد از تولد بچه رو بده به حاجی ببره مامانم‌ هم فقط این شرط رو گذاشت که تنها یک یا دو دوشب حاجی حق داره بیاد پیش مادرم اونم تو خونه خودمون و چه حامله شدچه نشد دیگه حق ندارن به مامانم اصرار کنن که بازم همسر برادر خانم محسنی باشه چون احتمال بالا یی داشت که نتونه مامان منم بچه دار کنه خلاصه چند ماه بعد اخر هفته خانم محسنی و مامانم رفتن آرایشگاه و مامان من اومد خونه اونروز مامانم یه حال خاصی داشت خیلی بی قرار بود مشخص نبود ناراحته ، خوشحاله


    مامانم فکر میکرد من و خواهرم که بچه ایم و هیچی حالیمون نمیشه به همین خاطر با خانم محسنی بعضی حرفها رو راحت میزدند غافل از اینکه من از طریق چند تا از همکلاسیهادر جریان بودم که برای اینکه زن بچه دار بشه باید با مرد هم خواب بشه و کاملا میدونستم که این ارایشگاه رفتن مامانم برای شب هست ، الحق هم مامانم واقعا زیبا شده بود خانم محسنی اصرار داشت مامانم شب رو بره خونه اونا ولی مامانم قبول نکرد و گفت اینجا راحت ترم من حالم خیلی بد بود احساس میکردم یکنفر داره میاد جایی که تابحال متعلق به بابای من بوده از طرفی میدونستم من نباید چیزایی رو که قراره شب اتفاق بیفته ببینم ، از طرف دیگه دلم بحال مامانم میسوخت که چطور بخاطر اینده ما خودش رو در اختیار یک پیرمرد که حتی بزرگتر از اون بود که جای پدر مادرم باشه داشت میذاشت و دوست نداشتم مامانم رو تو بغل یه مرد دیگه ببینم و اون مرد جلوی چشمم هرکاری دلش خواست با مامانم بکنه ولی مگه چه کاری از دست من ساخته بود بنده خدا مامانم هم حالش بهتر از من نبود و کاملا مشخص بود داره با خودش میجنگه عصر زودی شام خوردم و رفتم که بخوابم تا لااقل خواب باشم و این بدبختی رو نبینم ولی هرچی میکردم خوابم نمیبرد از بخت بد شب خواب خونمون هم خیلی پر نور بود و مامانم اونو‌ روشن گذاشته بود البته من و خواهرم خیلی خوابمون سنگین بود و‌اگه توپ هم میزدن از خواب بیدار نمیشدیم یکی دو سه بار مامانم بلند شد نگاهی به صورت من و خواهرم کرد و صدامون زد تاذمطمئن شد خوابیم خلاصه یمدت که گذشت مامانم یکی دو بار نگاه به ساعت کرد و دست اخر رفت و اروم در رو باز کرد و‌اومد خوابید چند دقیقه بعد دیدم یکنفر اروم و‌بی صدا اومد داخل یکدفعه ضربان قلبم مثل گنجشک ده برابر شد و یه حس خاصی داشتم نمیدونستم ترسیدم یا نگرانم ، حاجی اومد و رفت خوابید پیش مامانم و یک با مامانم پچ پچ کرد و با یه بوس کارشو شروع کرد و دستشو برد تو لباس مامانم و با دست پیراهن مامانمو‌ کشید بالا مامانمم دستشو گرفت بالا تا حاجی را
    حت تر لختش کنه کاملا خودشو در اختیار حاجی گذاشته بود زیر لباس سینه بند نزده بود و تا لباسش رو در اورد سینه هاش افتادن بیرون حاجی که تحت تاثیر جوونی و زیبایی مادرم شهوتش زده بود بالا مثل وحشی های ندید بدید انچنان حمله کرد به مامانم که دو سه بار بهش تذکر داد دفعه اول زمانی که پیراهن مامانمو دراورد یهو سینه مامانمو کرد تو دهنش و همزمان دستشو برد لای پای مامانم و نفهمیدم چکار کرد که مامانم با همه تلاشی که میکرد بی سر و صدا کار کنن از درد یه آخ نسبتا بلند گفت و با تشر گفت حاجی از مرد جا افتاده ای مثل شما بعید این کارا ماشالله سنی ازتون گذشته من تصور نمیکردم اصلا بخوایم اینکار رو کنیم من تصورم این بود چند دقیقه همبستر میشیم تا شما ارضا بشین نه اینکه منو لخت کنین و بدنمو‌کبود کنین اصلا چرا همچین میکنی میخوای تا چند ماه آثار نزدیکی تون رو رو بدنم بزارین حاجی که یکم خجالت کشیده بود دستشو دراورد و اروم مامانمو‌دراز کرد و مامانمم متوجه شد حاجی از خیر عشق بازی گذشت و شلوار خودش رو کشید پایین و از پاش دراورد و و پاهاش رو از هم بازکرد تا حاجی بتونه لای پاهاش جا بگیره حاجی هم شلوارشو دراورده بود و من کاملا کیرشو که سیخ سخ وایساده بود داشتم میدیدم مامانم گفت حاجی یمقدار موهای اونجا بلنده میخواستم امروز اصلاح کنم خانم محسنی گفتم نزنمشون حاجی فقط گفت دستت درد نکنه حاجی خوابید رو مامانم و مامانم دستشو برد زیر و خودش سرکیرحاجی رو هدایت کرد تو کسش حاجی فشار داد مامانم بازم گفت آخ حاجی پرسید چی شد اذیت شدین مامانم گفت نه شما راحت باش یکی دو تا فشار دیگه داد صدای نفس نفس زدن مامانم بلند شد یکم که جلو و عقب کرد بی حرکت خوابید رو مامانم و سرش رو گذاشت رو گردن مامانم
    مامانم مثل مار بخودش میپیچید یهو چند تا نفس بلند کشید وکمرشو داد بالا و حاجی هم تا جاییکه توانش بود کیرشو فشار داد تو و مامانم بی حال افتاد تازه حاجی شروع کرد به جلو و عقب کردن تا ارضا شد و بی حال خوابید رو مامانم و چند لحظه بعد به مامانم گفت دستمال نداره خودمو تمیز کنم مامانم گفت وای فراموش کردم و گفت الان درستش میکنم و دست برد و شلوارشو اورد به حاجی گفت من تمیزش میکنم حاجی رو دو زانو وایساد تا مامانم کیرشو گرفت وتمیزش کرد و خوابیدن پیش هم من نمیدونم کی خوابم برد وقتی بلند شدم مامانم خونه خانم محسنی بود تا چند روزی از مامانم بدم میومد ولی اروم اروم عادی شد بعد از اونشب دیگه ندیدم سکس کنن ولی مامانم حامله شد و یه پسر بدنیا اورد بعد از اونهم حاجی رسما مامانمو گرفت و عقدش کرد یکسال و نیم بعد هم یک دختر آورد مامانم اصرار داشت همین. دو بچه بس ولی به اصرار حاجی یه پسر دیگه هم بدنیا اورد امروز که این ماجرا رو مینویسم برادرم دور و بر ده سالشه و خواهرم کوچیکم هفت ، هشت ساله است و ما خونه حاجی زندگی میکنیم البته حاجی اغلب پیش اون یکی زنش هست ،چون مامان من اینجوری میخواد که فکر نکنه مامانم اومده جاشو‌بگیره .


    نوشته: محمد

  • 26

  • 19




  • نظرات:
    •   Pesarkhoshform
    • 1 ماه
      • 4

    • مالی نبود دوستم، نظر شما چیه؟


    •   boyboy36
    • 1 ماه
      • 2

    • به والله کسس گفتی به والله میگم


    •   Arthurmorgan.RED
    • 1 ماه
      • 3

    • داستانت اصلا جذب کننده نبود،کسشر نوشتی.
      من ۱۳ سالم بود میگفتن شاشت کف کرده فکر میکردم باید مثل کف مواد شوینده باشه


    •   @shab
    • 1 ماه
      • 5

    • حاجی اگر منو میکرد نمیتونستم اینقدر با جزیات تعریف کنم اونم بعد چندین سال.
      بعد بی شرف حاجی شصت ساله مامانت رو سه بار حامله کرد؟ دیگه لا اقل آخرین بار باید 65 سال رو داشته باشه


    •   بلوچخان
    • 1 ماه
      • 5

    • حداقل یه داستان بگو بتونیم فحشت بدیم بهرحال کیرم دهنت


    •   مهدی۵۵۵۵۵
    • 1 ماه
      • 2

    • بازم چرتتتتتتتتتتت


    •   Ado_Den_Haag
    • 1 ماه
      • 3

    • انقد جق نزن مغزت داره آب میشه و یه خواهشی که ازت دارم اینه که از ننت بکشی بیرون.


    •   Lucky.man
    • 1 ماه
      • 5

    • از آنجا که زن اول حاجی بچه دار نمیشد و بالاخره مردها بخصوص در آن سن بچه دوست دارند، به کار مامانت که ازدواج کرد لایک دادم. و به حاجی که یک زن بیوه با دوتا بچه یتیم را سر و سامان داد 10 لایک میدم.
      تو هم البته کس و شعر گفتی. مطمئنن در چنین شرایطی هیچ پدر و مادری بچه ها را در اتاق خودشون نمیخوابونن. کس نگو. به تو دیسلایک


    •   Tara.tt198
    • 1 ماه
      • 2

    • تو تاریکی چطور دیدی


    •   mimi1368
    • 1 ماه
      • 3

    • با سلام این ماجر به نظر میاد تمش واقعی است ولی متاسفانه نویسنده محترم خواسته داستان را جذاب تر کند در کل خرابش کرده
      چون وقتی که بچه توی اتاقی که یک خانم با شوهرش درحال سکس و نزدیکی هستن بعید میدانم صحبتی بینشون رد و بدل بشه
      بهرحال حتی اگر داستان واقعی باشه این قسمتش دچار ایرآد هست که گفتم یا نویسنده قصد داشته بار سکسی داستان رو بالا ببره و یانتونسته درست روایت کنه


    •   mimi1368
    • 1 ماه
      • 0

    • ا سلام این ماجر به نظر میاد تمش واقعی است ولی متاسفانه نویسنده محترم خواسته داستان را جذاب تر کند در کل خرابش کرده
      چون وقتی که بچه توی اتاقی که یک خانم با شوهرش درحال سکس و نزدیکی هستن بعید میدانم صحبتی بینشون رد و بدل بشه
      بهرحال حتی اگر داستان واقعی باشه این قسمتش دچار ایرآد هست که گفتم یا نویسنده قصد داشته بار سکسی داستان رو بالا ببره و یانتونسته درست روایت کنه


      بهرحال لایک سوم رو من دادم بخاطر اینکه از نظر من داستان باورپذیره و اگرچه خیلی کسل کننده است ولی مثل بعضی داستانها که ادم فکر میکنه به نوعی به شخصیت و منطق کابرا توهین هست ماجرای شما در سطح بهتری هست و بهرحال شما و دیگر نویسندگان هم اغلب مبتدی هستین


    •   arash.abi
    • 1 ماه
      • 1

    • دلم گرفته..
      امیدوارم همه تون سالم باشید بچه ها
      امیدوارم کرونا رو شکست بدیم
      ..
      همیشه یه چیزی واسه غصه خوردن داریم
      مادرت کار خوبی کرد


    •   Mr.black2000
    • 1 ماه
      • 2

    • مامانه‌ یا دستگاه جوجه کِشی؟!


    •   gorg1365
    • 1 ماه
      • 1

    • کس شهری بیش نبود


    •   bijan_qalpaq
    • 1 ماه
      • 1

    • اخه حیف کلمه مادر به این معصومی و پاکی نیست که میاید راجبش داستان مینویسید دیوسا ، از مادر عزیز تر مهربون تر چی داریم اخه، حیف درد زایمانی که مادرتون سر شما بی غیرتا کشید


    •   mohsen.69
    • 1 ماه
      • 1

    • کلا زر زدی.
      کاملا مشخص بود از اون جایی که همش حاجی رو تکرا می کردی.
      وجودی پر از عقده و بدبختی داری.


    •   Ginglz
    • 1 ماه
      • 1

    • چی بگم


    •   Rj.rj
    • 1 ماه
      • 3

    • چی بگم والا-دم مادرت گرم که حداقل سر و سامونتون داد و از گشنگی نمردین.
      بعد نباید بیای تعریف کنی اینجا این میشه بیغیرتی .
      فقط بخاطر کار مادرت لایک میدم ولی خاک تو سرت که غیرت نداری و داستانو ریدی توش انقد کصشر اضافه کردی.


      :/


    •   Mardimorde
    • 1 ماه
      • 1

    • مجمع التواریخ نوشتی کون گلابی همچین اتفاق عجیب خارقالعاده ای نیفتاده واستون که اومدی کردیش تو بوق و کرنا کسمغز


    •   Avvaaa
    • 1 ماه
      • 1

    • داستانت مثل قیف بود،اولش گشاد بعد تنگ.... (biggrin) اول خواستی احساسی بنویسی،بعد که اون بی پدر راست شد،ریدیییییی (biggrin)


    •   shahvanii139797
    • 1 ماه
      • 0

    • یعنی کس مادرت تا ته


    •   rastin232
    • 1 ماه
      • 1

    • اخه حیف کلمه مادر به این معصومی و پاکی نیست که میاید راجبش داستان مینویسید دیوسا ، از مادر عزیز تر مهربون تر چی داریم اخه، حیف درد زایمانی که مادرتون سر شما بی غیرتا کشید


    •   bigboy1000
    • 1 ماه
      • 2

    • جای داستان تو این سایت نبود. خدا پدرت رو بیامرزه. اما مادرت هم کار غلطی نکرد که ازدواج کرد. حاجی هم نامرد نبود مرد بود که عقد کرد. هرکی جای تو باشه شاید ناراحت بشه ولی ناراحت نباش هردوشون کار درستی کردن . ولی قسمت سکسی داستان رو باور نمی کنم . دوتا آدم با شعور که تو ازشون نوشتی هیچ وقت جایی کاری نمی کنن که احتمالا بچه اونرو ببینه. اشتباه کردی قسمت سکسی ر به این داستان اضافه کردی. انشاله مشکلت حل بشه و دلت صاف بشه ولی باز می نویسم جای این داستان تو این سایت نبود.


    •   فاعل.تبريز
    • 1 ماه
      • 1

    • بدون شررررح....???


    •   sh.kh
    • 1 ماه
      • 1

    • نه میدونی چند سالت بود که بابات مرد، نه میدونی مامانت چند سالش بود، نه میدونی خواهرت الان چند سالشه بعد قشنگ یادته که دور و بر ۱۰ سال پیش حاجی به مادرت چی گفت.
      تو هم شدی مثل آخوندا که یادشون نیست پارسال چه گوهی خوردن ولی مکالمه اسب حضرت عباس با خر شمر رو حفظن


    •   mardvahshi
    • 1 ماه
      • 1

    • بادابادا مبارک بادا ❤❤??


    •   علی_کیر_کوچولو
    • 1 ماه
      • 2

    • داستان غمناک بود تا داستان سکسی
      از اینکه زن های جامعه مون اکثرا تو یک همچین شرایطی دارن زندگی میکنن بجای اینکه شاد باشن


    •   Rbleipzig
    • 1 ماه
      • 2

    • خوب بخاطر مثال مالى قطعا از ايجور اتفاقات زياد بوده بخصوص پيراى پولدار اما خوب داستان نويسيت خشك و بى روح بود البته بار اولت بود حلالت كردم مادر خوشگل ??


    •   Nazi.mirzayi3244
    • 1 ماه
      • 1

    • چی بوداین خخخخ


    •   amirdzed
    • 1 ماه
      • 1

    • مظلوم مادر.
      طفلک مادرت که نمیدونه عجب کس کشی رو پرورش داده.
      "فداکاری مادرم" باید یه چیز مثلا حماسی یا اجتماعی میبود نه دست مایه یه جقی.
      کس کشااا حرمت مادرتون رو حفظ کنید.


    •   Ravaniii.132313
    • 1 ماه
      • 1

    • کص مغز


    •   aref.3200
    • 1 روز،7 ساعت
      • 0

    • بد نبود ممنون از زحمتت


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو