فرشته مست (۱)

    اپیزود اول
    سفری برای گریز
    با ترمز کشدار و پر سرو صدای ماشین ، از مینی بوس پیاده شدم ، خاک و گردی که بخاطر ترمز ماشین ، بدنبالمون راه افتاده بود، با خشونت از من و مینی بوس سبقت گرفت و کمی غبارش رو به چشمم فرو کرد، سرم رو چرخوندم و دستی به موهام کشیدم که بخاطر باد بهم ریخته بود ، کف دستم بخاطر گرمای هوا و چرب شدن موهام ، زیر نور آفتاب برق میزد و چند تا تار تیره رنگ مو بین انگشتهام گیر کرده بود که با تکون دادن انگشتهام رهاشون کردم تو دل باد...


    راننده مینی بوس ، با شلوار سورمه ای و چرک و گیوه های کهنه ای که به پاش داشت از درب مخالف پیاده شد و به سمت پلیس راه دوید.
    بادی که پشت سرش میوزید پیراهنی که یه زمانی قبلا سفید رنگ بود و حالا پشت کمرش خیس عرق شده بود رو به شدت تکون میداد ، لکه بزرگ عرق که چرک مرده بود روی پیرهنش انگار به من شکلک در میاورد.


    پاکت سیگارم رو از جیبم بیرون کشیدم ، سالها بود ، به سیگار لب نزده بودم ، اما الان منعی نداشتم برای اینکه سیگار نکشم ، باید این منی که تو خودم سالها مانع ازانجام کارهایی بود که تو لحظه بهم لذت میداد رو شکست میدادم ، برای همین وقتی قبل سوار شدن به مینی بوس قرمز رنگ پریده ، چشمم به دکه روزنامه فروشی خورد ، بجای برداشتن بسته آدامس بهش گفتم یه پاکت سیگار بده!


    و وقتی متوجه نگاه طعنه آمیز و لبخند فروشنده شدم ، یادم افتاد باید در ادامه مارک سیگار رو هم بگم ، پس بدون معطلی از روی عادت گفتم ، kent بده داداش، فیلتر دار باشه... این آخری رو با کمی مکث گفتم ، چون واقعا درست یادم نبود که دقیقا کدوم یکی از مارکها فیلتر دار بود و فقط از صحبتهای رفقا شنیده بودم ، آخه زمان ما فقط به پایه بلند و کوتاه گفتنش اکتفا میکردیم .


    با چندبار تلاش و مبارزه با باد و ور رفتن به فندک بالاخره موفق شدم ، سیگار رو روشن کنم و بعد از مدتها یه پک سنگین و پر از کینه رو از سیگار گرفتم.


    از راننده چشم برداشتم و به صحرای اطراف نگاهی انداختم، دشت بزرگ و مزرعه مانندی بود که انگار تو دلش فقط سیب زمینی و پیاز کاشته شده بودند .
    از دور یکی دو نفر با کلاه های حصیری روی زمین خم شده بودند و معلوم بود که دارند روی زمین کار میکنند ، کار با زمین هم سختی خودش رو داشت و هم لذت زیاد ، خیلی درباره اش خیال پردازی کرده بودم ، اما این کمر درد لعنتی ، همه چیز رو بهم ریخته بود ، پس فعلا باید بی خیالش میشدم.


    این راه و مقصدی که هدفم بود رو اصلا نمیشناختم ، حتی هیچ شناختی نسبت رفتار و آداب مردم جایی که قرار بود برم ، نداشتم ، بدون اراده راهی شده بودم ، از فرودگاه امام با بلیط قطر و ویزای کانادا ، یه تصمیم ناگهانی ، با چیزایی که تو یه چرت دم صبح تو کمتراز نیم ساعت دیده بودم و بعدش سردرد شدید و دوباره شروع درد کمرم ، شاید فقط برای اینکه خودم رو خلاص کرده باشم ، برای اینکه دوباره شروع کرده باشم .
    برای اینکه همه تلخی های زندگیم رو بسوزونم و فکر کنم آدم دیگه ای میتونم باشم ، برای اینکه هیچ کاری رو مجبور نباشم انجام بدم که دلم بهش راضی نیست ، برای اینکه فکر کنم دوباره متولد شدم ، پس باید روش زندگیم رو عوض میکردم ، باید مینوشتم ، باید یاد میگرفتم ، باید حرف میزدم ، باید هرکاری که دلم بخاطرش پرپر میزد رو انجام میدادم.


    از همونجا یه سواری گرفتم و با چمدون و کوله ام ، خودم رو رسوندم به اولین ترمینال محلی که اونجا بود ، حتی اسم اون شهرک رو هم نمیدونستم ، دوباره سوار ماشین شدم تا دلیجان و بعدش سوار این مینی بوس شدم ، مثل این بود که داشتم فرار میکردم ، از کی و از چی؟


    آه... شما که از زندگی من چیزی نمیدونید ، میدونید؟ نه مطمئنم که نمیدونید ، زندگی من حتی نمیشد اسم زندگی رو بروش گذاشت ، نه ، نه نمیخوام در موردش حرف بزنم ، حس مسخ شدن بهم دست میده ، وقتی میخوام کلمه ای رو در وصفش بکار ببرم ، انگار جادوی نحس اون زندگی ، کلمه رو هم آغشته به حس تلخ و زهرداری میکنه که حتی تو گفتن و تکرار واژه هاش هم کامم تلخ میشه ، یه مزه ای بین تب و خون و گرما و گس شدن ، مثل کسی که حلقش خشک میشه ، مخاطش میماسه و زبونش میچسبه به کامش ...


    نه نمی تونم در موردش حرف بزنم ، اصلا چه اهمیتی داره درباره اش حرف بزنم ، منکه خودم رو ازش رها کرده بودم ، پس برای چی باید مرورش کنم ، شما هم نمیخواد در موردش بدونید ، شاید بخواهید ناخواسته منو قضاوت کنید و بگید من کجاها اشتباه رفتم ، اونوقت چون دیگه کاری از دستم بر نمیاد و دوست ندارم کاری که شروع کردم رو نصفه ول کنم ؛ از دست شما هم ناراحت میشم ، پس بهتره در موردش حرف نزنیم.


    شاید راه چاره اش همین باشه ، وقتی بهش فکر نکنی فراموش میشه .


    اما میشه بهش فکر نکنی ؟ من نمیخوام ، اما اون مثل کابوس دنبالم میاد ، تو خوابم ، مثل بختک میچسبه بهم ، هرکاری میکنم ازش رها بشم ، نمیشه ، اینقدر قدرت داره که تمام بدنم رو بی حس میکنه ، طاق بازم میکنه و پلکهام رو تا جایی که باز میشه، از هم باز میکنه ، بعد شروع میکنه به مرور ، بدون هیچ حرفی ؛ فقط تصویر ، تصویر، تصویر...


    میدونید؟!؟ ، اینقدر کم میخوابم که یادم میره الان خوابم یا بیدارم ؟! از ترس اینکه این حس دوباره نیاد و منو درگیر نکنه ،بنظر شما بدتر از این هم میتونه باشه ؟ وقتی، زمان بیداری و خوابت رو قاطی کنی؟ از خوابیدن ترس داشته باشی! ؟


    تو کتابی خوندم که از قول خدا نوشته بود: "ما خواب را مايه آسايش بدن و آرامش خاطر شما قرار داديم. ... و شب را پرده و پوششى قرار داديم كه با سايه گستر شدن خود همه چيز را فرامى گيرد".


    اما من نه از خواب آرامش داشتم و نه شب پوششی بود برای دردهای عمیقی که هنوز هم رهام نمیکرد، پس برای آرامش من چی آفریده بود!؟ پس من کجا باید از دست غصه هام پنهون میشدم؟!


    راننده روی صندلیش نشسته بود و با صدایی لهجه دار صدام کرد:
    بیا بالا داداش دیر شد ، ملت گرمشونه!
    سیگار نیم سوخته رو با آخرین پُکی که با حسرت ازش گرفتم روی زمین انداختم و پنجه کفشم رو بروش فشار دادم و پله های مینی بوس رو بالا رفتم و پشت سر راننده روی صندلی زوار در رفته ، خودم رو ول کردم .


    با بسته شدن درب مینی بوس ، یکی از ته ماشین داد زد ، سلامتی آقای راننده صلوات... و بلافاصله صدای همهمه مسافرایی که داشتن با بی حالی صلوات میفرستادند و بعد هم صدای گریه بچه ای که با فریاد همون مسافری که خواستار سلامتی راننده بود، از خواب پریده بود و حالا باید مادرش سینه خیس از عرق و شور مزه اش رو وسط چشمهای تشنه به دیدن جنس لطیف با زحمت به دهن کوچولوش میرسوند تا اعصاب و آرامش مسافرای باخدا بهم نریزه.


    راننده دوباره تو مسیر افتاده بود و گازش رو گرفته بود ، سعی کردم از کنار دسته دنده به صفحه کیلومترش نگاهی بندازم ، با اون همه سرو صدایی که از موتورش بلند بود ، فقط داشت هشتاد تا میرفت .


    برگشتم و به صندلی که با روکش نارنجی و کثیف و پاره پوشونده شده بود ، تکیه دادم. داغی هوای ظهر بدجوری همه رو کلافه و بی حوصله کرده بود.


    دست کردم توی جیبم و گوشی و هندزفریم رو درآوردم ، شاید میشد باقی مونده راه رو با گوش کردن آهنگ سپری کرد ، صدای رضا یزدانی توی گوشم پیچید و لبم به ارومی باهاش شروع کرد به تکرار:


    با یه چاقو توی کتفم ، میگذرونم زندگی رو ، من دارم ادامه میدم ، خودمو بخاطر تو
    این لوکوموتیو کهنه ، از تو ریلش زده بیرون ، شده BRT تو خطِ تو و خونه و خیابون...
    من اصلا یادم نمیاد ، از کی این چاقو رو خوردم ، یا کجای این اتوبان توی یه سانحه مردم
    اهمیتی نداره ، قسمت این بوده تو تقدیر ، تو خیالم مه نشسته ، برفکی میشن تصاویر...


    چشمهام بسته شد ، نمیدونستم وسط خواب ، بیدارم و یا بیدار بودم و حالا واقعاً خوابیدم ، چون دوباره تصویر بود و تصویر بود و تصویر...


    با تکونی که راننده بهم داد ، چشمهام رو باز کردم ، احساس سوزش شدیدی تو چشمهام داشتم .
    میدونید ؟
    وقتی چشمهات خشک میشه و باد داغ بهشون بخوره ، تخم چشمهات انگار ورم میکنه ، پلکهات خشن میشه و انگار سطح چشمت رو خراش میده ، حالا همچین حسی توی چشمهای من بود.


    دستی به صورتم کشیدم و چشمهام رو مالوندم و نفس عمیقی کشیدم تا زمان و مکان و دلیل بودنم تو اون مکان رو تشخیص بدم .


    دستم بوی توتون سوخته سیگار رو میداد وحالم رو بد کرد ، متنفر بودم از بوی سیگار ، جلوی یه دکه که تو اون ساعت از غروب بسته بود ، از مینی بوس پیاده شدم ، از کوله ام ادکلنم رو درآوردم و چندپاف به دست و صورت و گردنم اسپری کردم.
    باد ول کن نبود و همچنان میوزید ، احساس گرسنگی کردم ، از دو صبح که راه افتاده بودم سمت فرودگاه ،تا حالا که وسط این دهات بی درو پیکر و بی نام و نشون بودم ، هیچی نخورده بودم و دهنم طعم لاشه سگ رو گرفته بود.


    از انسان بودن خودم و زنده بودنم متنفر بودم ، میدونستم الان میتونستم تو یکی از هتلهای دوحه ، راحت روی تخت دراز کشیده باشم و بجای این طعم مسخره ، یه عصرونه درست و حسابی بخورم ، اما نه ، خواستن چیزهای بیشتر فقط باعث میشد بندهای اسارتم بیشتر بشه ، وابستگی بیشتر ، چیزی جز بردگی برام نداشت ، من باید تمام دلبستگیهام رو عوض میکردم ، باید به چیزهایی دل میبستم که از دست دادنشون قلبم رو به درد نیاره ، نیازم رو بدون پاسخ نگذاره ، نباید به هیچ چیزی عشق میدادم ، عشق دلیل تمام بدبختی و بدبیاری هاست ، چهره اش پلید و زیباست ، پر از وسوسه است و بعد وقتی که خوب گرفتارت میکنه مثل یه برده میشی براش، نه نه ، اصلا نباید به گذشته فکر کنم .


    دسته کشویی چمدونم رو باز کردم و کوله رو یکطرف شونه ام انداختم و با احتیاط بخاطر درد کمرم تو مسیر تیر چراغ برقهایی که یکی در میون روشن مونده بودند ، راه افتادم .


    چندتا سگ تو بیابون اطراف داشتند بخاطر جفتگیری با یه سگ ماده به هم چنگ و دندون نشون میدادند و حسابی سر و صدا راه انداخته بودند.


    کنار یکی از تیرها ، چشمم به یه پیرمرد که روی لبه جدول به عصاش تکیه زده بود و قوز کرده بود افتاد .


    صدام رو صاف کردم و پرسیدم ، حاجی اینجا مسافرخونه داره؟


    جوابم صدایی بود که از ته حلقش خارج شد و با تکیه به تلفظ حرف (ه) دو چشم بود.
    نا امید نگاه ازش گرفتم و به راهم ادامه دادم ، هنوز دو قدمی دور نشده بودم که صدای پسرکی توجهم رو جلب کرد :


    آقا اجازه .... شما معلم جدیدی؟


    سرم رو به سمتش چرخوندم ، نگاه کنجکاوش سرتا پام رو قورت داد و دوباره سوالش رو تکرار کرد.
    خواستم بگم نه ، اما ترسیدم اگه بگم نه ، ول کنه بره ، برای همین با من من و البته کمی اخم گفتم:


    تو از کجا میدونی من معلم جدیدم؟


    پسرک که انگار باورش شده بود ، با استرس گفت:
    آقا ...اجازه ، آخه... اجازه ، آقا ...معلم جدیدمون که جای معلم قبلیمون که مریض شده بود و رفت شهرو اونجا مرد ، پریروز توی راه اومدن به اینجا تصادف کرد و اونم مرد ، بعدش .... اجازه ، حاج ابراهیم ، آقا... گفتن نامه نوشتن برا اداره تا آقا... یه معلم جدید بفرستن.


    از قصه ای که گفت چهارشاخ شده بودم ، اینجا انگار قتلگاه معلمها بود ، یاد جوک قدیمی درخواست امام جمعه و امامزاده افتادم که یکی از دوستام تو خدمت تعریف میکرد و خودش از خنده ریسه میرفت.


    لبخندی زدم و گفتم ، اینجا مسافرخونه داره ؟
    اقا اجازه نه ، نداره ، اما مسجد داره! میخواین ببرمتون پیش حاج ابراهیم؟! فکر کنم منتظرتون باشه.
    خسته و گرسنه بودم ، چاره دیگه ای نداشتم ، بخاطر همین دنبال پسرک راه افتادم و از کوچه پس کوچه های خاکی گذشتم تا به باغ حاج ابراهیم رسیدم.


    پیرمرد گوشه اتاق کاهگلی نشسته بود و داشت نهج البلاغه میخوند ، با صدای باغبونش از تو چهارچوب درب که چهارطاق باز بود و پرده ای که حالا با بادی که دست از وحشی بازی برداشته بود ، میرقصید نگاهی به من و پسرک انداخت و با صدای بلندگفت:


    هان سلیم جان ، چی شده بابا؟ مهمون آوردی؟


    پسرک همراه من که حالا میدونستم اسمش سلیمه دوید جلوی درب و گیوه هاش رو درآورد و گفت :
    سلام حاجی ، معلم جدید رو آوردم ، گم شده بود بیچاره.


    حاج ابراهیم از جاش بلند شد و به سمت من اومد و پای ایوون ایستاد و با روی گشاده گفت.


    به به سلام آقا معلم ، خیلی خوش اومدید ، چه خوب که سریع تشریف آوردین ، راستش نگران امتحانات خرداد ماه بچه ها بودم ، خدا رو شکر که مرکز زود شما رو فرستاد.


    لبخند زدم و تشکر کردم ، نمیخواستم جلوی سلیم و باغبون چیزی بگم ، با تعارف حاج ابراهیم از پله ها بالا رفتم و کمی بعد با آبی که باغبون گرم کرده بود و توی تشت فلزی ریخته بود ، سر و تنم رو شستم و بعدش هم یه نیمروی عسلی مهمونم کردند ، همراه با قرص نونی که پر بود از تکه های خشک شده برگ گیاهای عطری ، تو اون لحظه بهترین اتفاقاتی که میتونست رخ بده افتاده بود و چنان با ولع نیمرو رو میخوردم که انگار از قحطی برگشته بودم.


    حاج ابراهیم ، تمام مدت با دقت زیر چشمی نگاهم میکرد اما نشون میداد که مشغول مطالعه نهج و البلاغه است.


    وقتی لقمه آخر رو با مالیدن تکه نون و جمع کردن تکه های ریز تخم مرغ و روغن محلی از ته ظرف مسی ، توی دهنم گذاشتم ، حاجی یه استکان کمر باریک از کنار سماورش برداشت و یه چایی خوشرنگ ریخت و جلوی من گذاشت و به پشتیش تکیه زد و تسبیحش رو دست گرفت و گفت خوب تعریف کن آقای رسا !


    آروم آروم شروع به جمع کردن سفره کرده بودم که تو همون لحظه مش جعفر که حالا از میون حرفهاش فهمیده بودم ، باغبون و مرید و همدم حاج ابراهیم هستش از درب اتاق حاجی وارد شد و با تعارف زیاد ، بقیه سفره رو خودش جمع کرد.


    با استکان چایی به گوشه ی خزیدم و سکوت کردم تا مش جعفر با سر و صدا از اتاق خارج بشه.
    حاج ابراهیم که از سکوت طولانی من متعجب شده بود ، دوباره سوالش رو تکرار کرد.


    آقای رسا ، خوبین ؟ عرض کردم چطور شد به این سرعت شما رو اینجا فرستادن.
    حاجی راستش رو بخوای من اصلا معلم جدید نیستم ، من یه جورایی فقط یه گمشده هستم که سرنوشت منو اینجا فرستاده ، دارم از گذشته خودم فرار میکنم و اینجا اومدم تا دوباره از نو شروع کنم.
    حاجی دستی به ریشهای حناییش کشید ، رنگش پریده شده بود ، انگار سطل آب یخ رو روی سرش ریختن ، زیر لب زمزمه کرد لا اله ا...، حدس میزدم ، هیچوقت امکان نداره برای جایی به این پرتی با این سرعت معلم بفرستند ، اما خیلی بد شد ، امتحانای خرداد نزدیکه! این بچه های طفل معصوم گناه دارن ، تمام تلاش یک ساله اشون به باد میره ، اگه کسی بالاسرشون نباشه هیچکدومشون قبول نمیشن، اینجوری هیچوقت مدرسه راهنمایی برای ما نمی سازن ، ای داد بیداد ، ای داد بیداد...


    نیم خیز شدم و گفتم ، حاج آقا من تحصیلات دانشگاهی دارم ، تجربه تدریس هم دارم ، البته نه به بچه ها ، بلکه به کارگرها و کارمند های اداره ، فکر نکنم خیلی فرق داشته باشه ، اگه اجازه بدید تا اومدن معلم جدید من ، بهشون درس میدم.


    حاجی با انگشت اشاره اش جایی وسطهای چونه اش رو خاروند و تو فکر فرو رفت.


    من با استرس ناشی از پیشنهاد نسنجیده خودم ، استکان رو به آرومی به لبهام نزدیک کردم و جرعه ای رو بالا رفتم و منتظر عکس العملش شدم.
    بعد از مدتی که بدون هیچ حرفی بین ما گذشت ، حاج ابراهیم سکوت رو شکست و گفت :
    قبول ، تا زمانیکه معلم جدید بیاد ، بهشون درس بده ، اما چطور باید بهت اعتماد کنم؟
    والا نمیدونم ، قصد من فقط کمک هستش ، اگه فکر میکنید لازمه ، میتونم مدارکم رو پیشتون گرو بگذارم ، کارت ملی و پاسپورت و گواهینامه و پایان خدمتم همه رو میدم به شما.
    باشه ، از فردا برو سرکلاس ، میسپارم مش جعفر و سلیم فردا راه و چاه رو نشونت بدن ، اما حواست خیلی باید جمع باشه ، آموزش این بچه ها کار راحتی نیستا ، مخصوصا برای تو که لهجه اشون رو خیلی وارد نیستی ، ضمناً حق نداری دست روی هیچکدوم از این بچه ها بلند کنی ، هروقت از دست هرکدومشون ناراحت شدی ، فقط به خودم بگو ، نمیخوام با اونا و ننه و آقاهاشون درگیر بشی.


    از محدودیتهایی که جلوی روم میگذاشت ، کلافه شده بودم ، یه جورایی ترس برم داشته بود ، حس پشیمونی داشت وجودم رو میگرفت، اما این تازه شروع یه زندگی جدید بود ، میدونستم از پسش بر میام ، پس نباید نگران میشدم ، برای همین سرم رو به علامت تأیید تکون دادم و زیر لب گفتم چشم.


    یک ساعت باقی مونده تا وقت خواب رو حاجی در خصوص مردم اون روستا و آدابشون و چیزهایی که باید حواسم رو بهشون جمع بکنم گپ زد و قرار شد تا زمانیکه خودم میخوام تو یکی ازاتاقهای باغ بمونم .


    حدودای ساعت ده بود که مش جعفر زیر انداز مخصوص حاجی رو انداخت و رخت خوابش رو مهیا کرد .
    چند دقیقه بعد برای من هم ، گوشه همون اتاق رخت خوابی رو آماده کرد و خودش با صدای گیوه هایی که روی زمین کشیده میشد شب بخیر گفت و به اتاقک ته باغ رفت .


    اما من دوباره بیخوابی به سرم زده بود ، اعصابم ریخته بود به همدیگه ، خودم رو سرزنش میکردم .


    قبول ندارید؟
    دیوونگی بود دیگه!
    من اومده بودم که یه مسیر جدید برای خودم شروع کنم ، اما حالا کلا برنامه عوض شده بود ، یه شبه شده بودم آقا معلم روستا! اونم کجا ؟ راونج!! پیرمرد میگفت اینجا تو گذشته ها به اسم راه گنج بوده! و بعدها گویش محله ایش باعث شده که به این اسم تغییر داده بشه ، اما بنظر من فقط یه خراب آباد بود که یه مشت آدم دیوونه میتونستن اونجا دوام بیارن ، و شاید یکی از این دیوونه ها من بودم که باید میرسیدم به اینجا و خودم رو اینجوری توی هچل مینداختم.


    خواب به چشمهام نمیومد ، اروم بلند شدم و درب اتاق رو با ناله ای که کرد باز کردم و به سمت حیاط باغ رفتم.


    زیر درخت انجیر نشستم و سیگاری آتیش زدم با خودم فکر کردم ، واقعا مسیر من باید به اینجا برسه ، فرار از خودم و گذشته ام ، یعنی من مهران رسا باید الان تو این ساعت اینجا باشم و کلافه تر از همیشه زندگی رو بگذرونم؟ و کمی بعد زدم زیر گریه ، با هق هق بلند ، با تمام وجود ، بخاطر همه بدبختی هایی که داشتم ، بخاطر همه عمری که هدر داده بودم ، بخاطر لجبازی و سرنوشتی که مسخره تر از مسیر زندگیم شکل گرفته بود، روی زمین ولو شده بودم ، مورچه ها از کنار شلوار جینم رژه میرفتم و اشکهای من روی خاک میریخت....


    ادامه ....


    نوشته: اساطیر

  • 34

  • 1




  • نظرات:
    •   charlatan1375
    • 3 سال،6 ماه
      • 1

    • نمیدونم چرا ولی از اسمش یه جورایی معلوم بود شما نوشتید اساطیر عزیز. سعی میکنم امشب کل قسمت اولو بخونم.


    •   charlatan1375
    • 3 سال،6 ماه
      • 1

    • نمیدونم چجوریه که شما تو هر قسمت اینقدر میتونید پیشرفت داشته باشید؟
      داستان و صحنه پردازی به قدری دقیق و جذاب بود که خودمو وسط داستان حس کردم(بدون اغراق). واقعا به نظرم حیفه همچین استعدادی تو یه سایت سکسی تلف بشه.
      اساطیر عزیز موفق و سربلند باشی(rose)


    •   sangesard
    • 3 سال،6 ماه
      • 2

    • اساطیر عزیز ، خیلی خوب بود ، با شارلاتان موافقم ، شما تو هر داستان جدیدی که مینویسی پله پیشرفت رو چندتا یکی طی میکنی ، خودت این داستان رو با شروع قسمت اول المیرا مقایسه کن ، ببین فاصله از کجا تا کجاست...
      واقعا ازت ممنونم ، خیلی خوبه که شما نویسنده های خوب سایت هستید وگرنه سایرین با داستانهاشون این سایت رو فقط به محارم و همجنس گرایی میکشن ، باید قدر شما ها رو دونست ، میدونم سخته براتون اما خواهشا فعال تر بشید و ما رو زیاد منتظر داستان خوب نگذارید . تشکر تشکر تشکر (drinks)


    •   بهارسرد
    • 3 سال،6 ماه
      • 2

    • عالی اساطیر عزیز.
      خوبه که هستید.


    •   shah-nasab
    • 3 سال،6 ماه
      • 1

    • جدا داستان زیبایی بود.چرا برنامه نمیزاری داستاناتو چاپ کنی ؟ خیلی عالی و روان بود


    •   jalalkir
    • 3 سال،6 ماه
      • 1

    • اساطیر جان .... خیلی وقته تو این سایت عضوم ... اوایل فقط با سیلور فاک خیلی حال میکردم به خاطر قلم بی نظیرش . الانم چند وقتیه که تمام داستان ها و اپیزود هاتو خوندم . ولی نظری ندادم ... فقط یه جمله میگم ... خودتو حیف نکن ... به جز چند نفری که عقلشون بیشتر از شهوتشونه تو این سایت ... بقیه هیچی از حرفاتو داستانت نمیفهمنو عرضه درکشو ندارن ... به فکر نویسندگی رسمی تر باش ... نه فقط شهوانی .. دوس دارم اسمت مطرح بشه... بی صبرانه منتظر ادامشم ... موفق باشی . یا علی


    •   rosekosgol
    • 3 سال،5 ماه
      • 1

    • کاش هی قسمت قسمتش نمیکردید. من تازه اومدم تو این سایت و شاید دیگه نیام. یه عالمه داستان نصفه خوندم فقط


    •   داریوشم
    • 3 سال،5 ماه
      • 2

    • سلام استاد
      یه مواقعی (که الآنم همون مواقعه) میمونم چی بنویسم تا حق مطلب رو ادا کنم یعنی اگه تعریف کنم،میبینم قلا این کارو کردم،اگرم نکنم که خب بی انصافیه،پس فعلا علی الحساب میگم خوب بود تا قسمتهای بعدی رو بخونم،و البته ببخش که دیر خوندم...اما ...همیشه وقتی داستان های اساطیرو میخوندم حس میکردم این سبک نگارش و زیاد دیدم،قدیم ترها منظورمه،امشب برام روشن شد که با شما چند چندم،اساطیر جان نوشته هات منو یاد ۰ احمد محمود ۰ نویسندهٔ خوبمون میندازه،مخصوصا یه حالت غم در لابلای کلماتت هست که نوستالژی عجیبی بهم میده که انگار منو سالها به عقب میبره و کتاب احمد محمود رو میده دستم!(میدونی که در زمان رژیم گذشته تبعید شده بود به جنوب و ... باقی قضایا)...امشب مغزم کشش داستان جدی دیگه ایو (منظورم قسمت دومه) نداره،پس میزارم برای شبی دیگر و ... مرسی


    •   aydin hjr
    • 3 سال،5 ماه
      • 0

    • سلام اساطیر خیلی دوست دارم بشناسمت به نظر من تو باید نویسنده باشی یا اگه نیستی به فکرش باشی و کم کم شروع به نویسندگی کنی لطفاً اگه نویسنده هستی م خیلی کتاب میخونم توی خصوصی اسم کنابات رو بگو تا تهیه کنم و از قلم زیبات لذت ببرم


    •   Nokhoodi
    • 1 سال،6 ماه
      • 0

    • خب حرفی نمیمونه وقتی مثل تمام نوشته هاتون اینم عالیه و هر روز فراتر از تصور رشد میکنید،داستاناتون قابل لمسه،قلمتون مانا اساطیر جان


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو