فرشته مست (۲)

    ...قسمت قبل


    این داستان ، چند روزی از زندگی مردی سی و چند ساله و غمزده به نام مهران رسا را روایت میکند، که به دلایل نامعلومی در سفری به ناکجا به سر میبرد .
    در طی این مسیر به روستایی به نام راونج میرسد و در اثر اتفاقی غیرمنتظره ، روستا نیاز به معلم مدرسه دارد و مهران تحت تأثیر شرایط ، مسئولیت این کار را میپذیرد و تا زمان رسیدن معلم رسمی روستا ، به بچه ها آموزش میدهد.
    وحالا ادامه ماجرا...
    اپیزود دوم
    هنوز نفس میکشم
    دست گرمی روی شونه ام نشست ، چقدر این گرما و صمیمیتی که تو لمس دستها وجود داره رو دوست دارم.
    سرم رو با صورت خیس از اشک به بالا آوردم و چهره پیرمرد رو زیر نور مهتاب دیدم .
    هیچوقت آدم تمام مذهبی نبودم ، اما روشنایی چهره اش ، آرامش خاصی را تداعی میکرد و من که فقط به دنبال این آرامش بودم ، از نگاه کردن به صورتش انگار سیر نمیشدم.
    کنارم روی خاک و زمین نشست ، خودم رو جمع و جور کردم ، اما مثل پدری که پسرش رو در آغوش میکشه منو به سمت خودش کشید.
    پر از غم و اندوه و نا امیدی، سرم رو به سینه اش سپردم و به ارومی نفس کشیدم.


    بدون اینکه هیچ حرفی بینمون رد و بدل بشه ، دستم رو گرفت و از روی زمین بلند شدیم به اتاق رفتیم ، چراغ مطالعه ای رو روشن کرد و کتاب حافظ رو بدست گرفت و تفألی زدو با صدای گرم و خش دارش شروع به خوندن کرد:
    طبیب عشق منم ، باده ده که این معجون/ فراغت آرد و اندیشه خطا ببرد
    بسوخت حافظ و کس حال او، به یار نگفت / مگر نسیم ، پیامی خدای ببرد


    از لای درب و با رقص پرده توری و سفید جلوی درب ، نسیمی به صورتم وزید و پلکهام به آرومی بروی هم رفت و بعد از مدتها پریشونی و بی خوابی ، به خواب عمیقی فرو رفتم......


    ..............................................................


    یکی دو هفته ای بود که با بچه ها سر و کله میزدم ، بعد از چند روز، دیگه حتی مسیرهای فرعی رسیدن به محل کلاس رو هم یاد گرفته بودم و زودتر از بچه ها سرکلاس میرفتم .
    عادت کرده بودم که با صدای خروس از خواب بیدار بشم و وضو گرفتن و نماز خوندن حاج ابراهیم رو که در کمال آرامش انجام میشد رو تماشا کنم.
    با حس و حال و صدای پاهاش که به سمت حوض میرفت و سرکشی که به مرغ دونیش میکرد و چیزهایی که زیر لب میگفت حسابی انس گرفته بودم
    پیرمرد بعد از اینکه نگاهی به آسمون میکرد، دوباره به سمت ایوان کاهگلی برمیگشت و روی جا نماز پهن شده اش، مشغول مناجات میشد.


    اما بچه ها هم از اینکه یه نفربا سرو ووضعی متفاوت و با شلوار جین و تی شرت و بدون ریش و لباس سفید یقه بسته شده سرکلاس حاضر میشد و هروقت که دلش میخواست میرفت بیرون و سیگارش رو آتیش میکرد ، هم متعجب وبودند و هم ذوق زده.


    چندتا از والدین هم ، شخصا به خودم و بعد از نماز مغرب و تو جلسات بین خودشون ، به حاجی بخاطر سر و وضع من ، اعتراض کرده بودند ، اما حاجی با این حرف که این شرایط موقته ، همه اعتراضها رو میخوابوند و من با لبخند به کارم ادامه میدادم .
    برای اینکه از دست شوخیهای و شیطنت های بچه ها در امان باشم ، هر مقطع رو دسته بندی کرده بودم و بجای اینکه همه رو باهم به سرکلاس صدا کنم ، ساعت به ساعت با هر مقطع کار میکردم و هر چی رو هم که نمیدونستم با بدبختی از اینترنت تراکتوری خط همراه اول که فقط سمت دکل مخابرات خط میداد پیدا میکردم.


    منظره های این روستا اینقدر بکر و ناب بود که هر وقت که فارغ بودم ، بلافاصله دوربینم رو برمیداشتم و شروع به عکاسی میکردم.
    حتی حرکت ابرها هم بخاطر طبیعت اون منطقه و وزش بادهای اون فصل خاص بود و اشکالی که تو آسمون ایجاد میشد ، به شدت جلب توجه میکردند.


    این روستا مزرعه های زیادی نداشت و اهالی بیشتر به تهران و اصفهان مهاجرت کرده بودند و حتی بچه های کلاس هم همه از آرزوی مهاجرت به شهر میگفتند ، جایی که من ازش فرار کرده بودم.


    جالبی اهالی این روستا این بود که به زبون نائینی و یزدی صحبت میکردند و من اکثر وقتها از حرفهاشون چیزی متوجه نمیشدم و اونها هم بعد از دیدن قیافه بهت زده من ، خنده ای میکردند و دستی تکون میدادند و به راه خودشون ادامه میدادند.


    طبق گفته خودشون و تأیید حاج ابراهیم اکثر اهالی از سادات بودند و برای خودشون کلی احترام قائل بودند اما خیلی خودشون تو صدا کردن همدیگه روی این موضوع تأکیدی نداشتند.
    بزرگترین شهر اونجا اردستان بود که بعداً فهمیدم به معنی مکان مقدس بوده و قدمتش به دوره زردشتی ها برمیگرده.


    اطراف روستا باغهای فوق العاده ای داشتند که بیشتر برای مصرف شخصی خودشون بود و سعی میکردند هر چیزی که مورد نیازشون بود رو با دستهای خودشون تأمین کنند ، فقط تنها چیزی که تأمینش براشون غیر ممکن بود تکنولوژی جدید بود که اونم به لطف مینی بوس مسیر ترانزیتی که سر دو راهیش قرار داشتند و فامیلهای مهاجرت کرده اشون تأمین میشد.


    تو اون مدت به عنوان یه آدم غریبه ، تو جمعشون ، برای خودم طرفدارها و دشمنهایی هم پیدا کرده بودم که نمیشد تخمین زد چقدر میتونه از صمیم قلب باشه.
    برای کسایی که به شدت سنت گرا بودن ، یه تهدید فرهنگی بودم و برای کسایی که دوست داشتن تغییرات رو تجربه کنن ، یه پل ارتباطی با جهان بیرون از روستا محسوب میشدم .
    گاهی به سرم میزد که با تمام توانم به قلب سنت گرایی اونجا بزنم ، هرچند میدونستم که این نبرد یه تلاش کاملا مغلوبه است.
    البته نمیتونستم از این واقعیت بگذرم که سنتهای اون روستا و فرهنگ مردمش جذابیتهای خاص خودش رو داشت که گاهی خودم رو هم کاملا تحت تأثیر قرار میداد.


    یکبار که به دخترها گفته بودم که سرکلاس حجابشون رو بردارن ، پدرهاشون شب با بیل و کلنگ درب خونه حاجی جمع شدن و قصاص من رو مطالبه کردند ، اما بعد که بلوا رو حاجی خوابوند ، دخترها دیگه سرکلاس خودشون بدون اینکه من بگم ، مقنعه های چروک شده اشون رو میزدن بالا و موهای کم و بیش بلند و گیس شده اشون رو به باد میسپردن.
    نمیدونم کارم درست بود یا نه !
    اما شاید میشد تو همون چند ساعتی که پیش من بودن ، حس پیچیدن باد تو موهاشون رو تجربه کنن و شاید لذت این تجربه ، بعداً تو زندگیشون ، غم انگیزترین خاطره اشون میشد.
    پسرها هم گاهی بین خودشون و در تنهایی ، رفتارهای منو تقلید میکردن و این باعث میشد که خیلی مراقب رفتار و حرکاتم باشم ، سعی میکردم ، حالا که این خشت های خام ، اینقدر قابلیت شکل پذیری رو دارن ، لذت ازادی و درست فکر کردن رو تجربه کنن .
    نمیخواستم الگوی پاکی و صداقت براشون باشم ، فقط میخواستم یادشون بدم که خودشون باشن و نقش بازی نکنن ، هیچ جا حتی وقتی کارشون جایی گیر میفته ، باید غرورخودشون رو حفظ میکردن ، چیزی که تو چشمهاشون موج میزد.
    وقتی از تاریخ باستان براشون میگفتم ، غرور و اندوه و هیجان رو کاملا تو چشمهاشون میدیدم و حسی عجیب برای خودم تداعی میشد.
    چند روز قبل داشت تو گنجه کوچیک تو اتاقم ، دفتر شعری رو پیدا کرده بودم که با خطوط ظریف دل نوشتهایی رو یادداشت کرده بود و یه جورایی مونس همیشگیم شده بودو همیشه همراهم بود.
    اون روز ، کنار آسیاب دویست ساله روستا نشسته بودم و با سیگار و دوربینم ور میرفتم و گاهی با صدای بلند شعرهای دفتر رو میخوندم ، که دیدم سلیم با یه سبد میوه های فصل باغ خودشون به سمتم اومد و کمی بعد کنارم نشسته بود و داشت سوال پیچم میکرد:


    آقا اجازه شما چرا اینقدر سیگار میکشی؟
    خوب چون ضرر داره!


    مگه آدم عاقل کاری که ضرر داره رو انجام میده؟
    بعضی وقتها باید برای رسیدن به چیزی که هدفت هست ضرر بدی.


    یعنی بعد از ضرر دیدن میتونی سود ببری؟
    آره


    پس برای همینه که ما ها تو محرم برای امام حسین قمه میزنیم؟
    نمیدونم!


    چطور نمیدونین؟
    من آداب شما رو خیلی وارد نیستم .


    اما داداش سلیمان میگه ما به یاد جدمون که مظلوم شهید شده قمه میزنیم که بعد تو قیامت بیاد شفاعتمون کنه.
    ببین سلیم جان ، درس اخلاق و دین و زندگیت رو برو از حاج ابراهیم بپرس ، اما یه چیزی رو از من به یاد داشته باش ، سعی کن هروقت میخوای کاری رو انجام بدی ، در موردش فکر کنی ، اگه تمام وجودت راضی به انجامش بود ، اونوقت با تمام توان انجامش بده ، در غیر اینصورت مطمئن باش که یه روزی ، یه جایی ، از اینکه تمام وجودت راضی نبوده ، پشیمون میشی...
    به صورت ماتش نگاه کردم و فهمیدم که هنوز برای فهمیدن منظور من خیلی سنش کمه!
    از حماقت خودم که این حرفها رو به این پسربچه کوچیک زده بودم ، خنده ام گرفت و با پوزخند تلخی ، از سیگار کام گرفتم.


    اما خوب چی قراره آخر این همه سیگار کشیدن نصیب شما بشه ؟


    به درد تو نمیخوره سلیم جان.
    آقا اجازه ، شما حالا بگید ، شاید خورد!


    قهقهه ای زدم و نگاهش کردم ، اصرار بامزه ای میکرد ، بادی که از سمت شمال میومد موهای روی پیشونیش رو حرکت میدادو چهره معصوم و آفتاب سوخته ی کویریش رو دلچسب تر میکرد .
    پیشونی بلندی داشت و موهایی که به بوری میزد و پوستی که چرک مرده بود و آفتاب سوخته و دستهایی که در عین کوچیک بودن ، اما زمخت و کار کرده بود.


    دستش رو بین دستهام گرفتم و کف دستهاش رو نوازش کردم . با صدایی اروم بهش گفتم ، شاید از چیزی که میگم کمی بترسی ، اما قول بده که بین خودمون باقی بمونه و هیچ کس حتی حاج ابراهیم هم خبردار نشه.


    چشمهاش گرد شده بود ، انگار قرار بود که راز بزرگی رو کشف کنه و تمام وجودش آماده شنیدن بود .


    چشم آقا قول میدم ، قول میدم به کسی نگم.
    من سیگار میکشم که زودتر عمرم تموم بشه.
    چرا اقا؟
    کسایی رو دارم که تنها رسیدن به اونها فقط مردنمه!
    خوب پس چرا اینجا اومدین؟
    راستش تو خواب یکی بهم گفت که بیام.
    اون روح کی بود؟
    نمیدونم ، شاید یه فرشته بود ، اما هر کسی بود ، خیلی مهربون بود.
    شبیه حاج ابراهیم؟
    شاید ، نمی دونم ، ولش کن سلیم جان.


    اما ، ناگهان سلیم خودش رو تو بغلم انداخت و با هیجان گفت ، آقا اجازه چه کار خوبی کردین که اینجا اومدین ، کاش همیشه پیش ما بمونید ، من دوست ندارم ، شما بمیرید!


    بهت زده دستی به سرش کشیدم ، حس خوبی از حرف و حرکتش بهم دست داده بود ، واقعا از بودن این بچه ها اطراف خودم لذت میبردم، اما هیچوقت فکرش رو نمیکردم که اونها هم چنین حسی رو نسبت بهم داشته باشن.


    کمی بعد سلیم ، ظرف نیمه خالی میوه رو برداشته بود از روی سکویی که روش نشسته بودیم پایین پرید و گفت راستی امشب دختر حاج ابراهیم از شهر میاد .
    درحالیکه داشتم دوربینم رو روی شونه ام مینداختم و سیگار تازه ای رو روشن میکردم ، گفتم کجا میاد؟
    با خنده معصومانه اش گفت:
    ههه آقا اجازه ، خونه باباش دیگه !
    برای همیشه میاد؟چرا؟
    نمیدونم آقا ، شاید ، نمیدونم.
    مکثی کردم و خیره به سلیم که داشت با سرعت دور میشد مبهوت موندم ، چند لحظه بعد مثل برق گرفته ها بدنبالش دویدم و با صدای بلند صداش زدم.
    متعجب از فریاد من میخکوب شد و به من خیره موند.
    سلیم!!
    بله اقا؟
    ببینم ، اون اتاقی که من توش هستم با وسایلش مال دختر حاجی بوده؟
    بله
    یعنی وقتی برگرده ، میخواد تو اون اتاق بمونه؟
    شاید آقا ! نمیدونم ، باغ حاجی اتاق زیاد داره.
    شوهر کرده؟
    بله!
    با شوهرش میاد؟
    آقا اجازه شوهرش نمیتونه بیاد!
    چرا ، تو شهر کار میکنه؟
    شوهرش تو جنگ شهید شده ،آقا کمال خدا بیامرز پسر کدخدا بود ، کدخدا هروقت اسمش رو میشنوه گریه میفته وسط هق هق زدنهاش میگه پسرم مرد بود.
    هیچکدوم از مردای جوان ده جرات نکردن برن خواستگاریش ، میگن چشمهاش اینقدر قشنگه که یه برق خاصی توش داره ، میثم داداش کمال اقا میگفت اگه بیشتر از سی ثانیه نگاهش کنیم سنگ میشیم.
    میگفت خودش وقتی رفته خواستگاریش ، از ترس حتی نمیتونسته یه لحظه نگاهش کنه و وقتی جواب نه رو شنیده ، به دو گیوه هاش رو پوشیده و از باغ حاجی فرار کرده ، بعدش هم حاجی گفته دیگه دخترش رو شوهر نمیده و برای درس خوندن فرستادش شهر.
    کدوم شهر فرستاده اش؟
    اصفهان آقا!


    از افسانه بافی پسرک خنده ام گرفته بود ، اما فکرم مشغول جای دیگه ای بود ، کمرم بخاطر این تحریک عصبی کمی سوزن سوزن میشد و از درون میسوخت ، با دست چپم سعی کردم گودی کمرم رو بگیرم تا بتونم صاف بایستم و دستی به موهای سرم کشیدم ، بازم چرب شده بود و تو غروب آفتاب دوباره چندتا تارش بین انگشتهای دستم گیر کرده بودند و کافی بود کمی انگشتهام رو رها کنم تا توی باد ملایم عصرگاه ، گم بشن، باید سریع به اتاقم برمیگشتم و قرصهای مسکنم رو میخوردم ، به یاد اتاق که افتادم ، ناخودآگاه چشمم به دفتر شعری که توی دستم جامونده بود افتاد ، وزش باد ورقهای دفتر رو جابجا میکرد و برای اینکه برگه های دفتر خراب نشه ، با انگشتهام سعی کردم ، جلوی ورق خوردنش رو بگیرم.
    شعر نوستالژی که تو صفحه باز شده جلوی چشمم بود ، توجهم رو جلب کرد:


    شهزاده رویای من شاید تویی/ اون کس که شب در خواب من آید تویی تو
    از خواب شیرین ناگه پریدم ، او را ندیدم ، دیگر کنارم به خدا
    جانم رسیده ، از غصه بر لب ، هر روز و هرشب ، در انتظارم به خدا...


    دفتر رو بستم و به روبرو خیره موندم ، آفتاب غروب رویاییش رو با عشق بازی رنگها شروع کرده بود.
    اما ، ماجرا برای من کمی سخت شده بود ، بودن یک زن بیوه با اعتقاداتی که مردم اونجا و احتمالا خودش داشت ، تو خونه حاجی ، ممکن بود برای من دردسرهایی رو ایجاد کنه ، اما چاره ای نبود ، هرچند نمیخواستم اسیر سرنوشت باشم ، اما تصمیم داشتم ، اوضاع رو برای راحت بودن خودم طرح بریزم ، پس دنبال پسرک راه افتادم و از کنار مسجدی که قدمتش به هشتصد سال میرسید به سمت خونه باغ حاجی راه افتادم.
    به باغ که رسیدم و دست و پا شکسته خبر اومدن دختر حاجی رو از مش جعفر گرفتم ، اما خود حاجی که تازه خطاطی یه بیت شعر رو تموم کرده بود با شوق هنرش رو نشونم داد:


    تو آمدی ز دورها و دورها، ز سرزمین عطرها و نورها
    و بعد مثل بچه ها با هیجان پرسید :
    چطوره مهران جان؟
    عالیه حاجی ، واقعا نمیدونستم اینقدر خوش خط مینویسید.
    حاجی لبخند زدو گفت ، پسر تو اصلا در مورد من چی میدونی؟!
    راست میگفت ، منِ دیوونه هیچ چیزی در مورد هیچ کدوم از آدمهای اونجا نمیدونستم.
    این حرفش باعث روی بکار بردن کلمات دقت بیشتری داشته باشم.


    اما وقتی حاج ابراهیم ، خبر رسیدن دخترش رو با آب و تاب زیاد ، برام تعریف کرد ، عشق پدر به دختر ، تو تک تک کلمات و رفتارش موج میزد ، چشمهای خاکستری مایل به سبز پیرمرد که حالا بیشتر از هروقت دیگه ای برق شادی توش موج میزد ، از حس درونیش میگفت و اینکه حضور این زن چقدر براش مهمه.


    کنار حوض دست و صورتم رو شستم و با صدای گرفته ای گفتم ، حاج اقا ابراهیم ، من این چند وقته تو اتاق دختر شما ساکن بودم ، امشب که ایشون برگردن و منو اینجا ببینن ، معذب نمیشن؟


    پیرمرد به سمت حوض اومد و نعلینهاش رو درآورد پاهاش رو شستشو داد ، ناخنهایی که حنا زده بود ، با پوست سفیدپاهای تپلش ترکیب جالبی از سنت گرایی رو نشونم میداد ، رگه های بنفش درد واریس و لکه های تیره ای که از پیری مرد ، خبر میداد ، از ساق پاهاش بالا میرفت.


    حاجی آبی از حوض به صورتش زد و گفت ، راستش اصلا به این موضوع فکر نکردم ، در مورد اتاق که ، نه مشکلی نیست ، یکی از همین اتاقها رو میگم فردا جعفر راست و ریس کنه ، اما در مورد حضور خودت ، باید از خودش بپرسم.
    حالا تو زیاد فکرت رو مشغول نکن ، توکل به خودش .


    لبخندی زدم و به سمت اتاقم راه افتادم ، بوی خوراک گوشت و لوبیا و آش شله قلمکاری که جعفر به میمنت ورود دختر ارباب و مرادش راه انداخته بود توی باغ پیچیده بود و دلم بخاطرش داشت ، غش میرفت که با صدای مش جعفر که با یه کاسه آش به سمتم میومد ، لبخند بروی لبهام برگشت.


    یکی دو ساعتی ساعت از هفت گذشته بود و حاجی دل تو دلش نبود ، مش جعفر رو هم با گوشی همراه من فرستاده بودیم دنبال مسافرمون ، اما هرچی بهش زنگ میزدیم ، اصلا و ابداً جوابی نمیداد.
    کم کم دل نگرونی و استرس حاجی به من هم منتقل شده بود ، اول کمی توی محوطه باغ قدم میزد ، کمی بعد با آب حوض بازی میکرد و چند دقیقه روی تخت مینشست و دوباره از نو شروع به قدم زدن توی باغ میکرد و من هم از توی پنجره در حالیکه مدام داشتم شماره تلفن موبایلم رو میگرفتم و بعد از شنیدن چند تا زنگ با پیام تکراری :مشترک مورد نظر...، مواجه میشدم و بعد دوباره تکرار همین کار.


    اما بالاخره درب باغ باز شد و اول مش جعفر با یه چمدون تو تاریک روشنیهای درختهای باغ و بعد زنی که بنظر میرسید برخلاف انتظار من ، مانتو و شلوار تنش هست وارد باغ شدن.
    تلفن رو سرجاش گذاشتم و در حالیکه خودم رو تو آینه روی طاقچه اتاق حاجی مرتب میکردم وارد حیاط شدم.
    با ورود من ، حاجی خودش رو از آغوش دخترش جدا کرد و گفت ، بذار با مهمونمون آشنات کنم ماهرخ جان!!!
    من که سرم رو پایین انداخته بودم ، یک لحظه نگاهم با نگاه ماهرخ گره خورد .
    سلیم راست میگفت ، برق چشمهای این زن ، جادویی بود که هیچ درمونی نداشت ، به میثم حق دادم که اونطور از جلوی این زن مثل موش فرار کرده باشه ، گیرایی نگاهش به حدی بود که من مثل یه تیکه سنگ مات و مبهوت مونده بودم.


    سفیدی پوستش و تارهای موی زیتونی رنگی که باد روی پیشونیش میرقصوند ، زیبایی صورتش چیزی نبود که بتونم تو کلمات بگنجونمش و فقط میتونستم به زیباترین فرشته ای که میشد روی زمین تصورش کرد ، تشبیه اش کنم .


    چهره این زن، تو اون تاریک و روشن شب و غروب ، چنان به دلم نشسته بود که اگه نگاهش رو از من نمیدزدید و حیاش رو به رخم نمیکشوند ، تو همون عالم نگاهش مسخ میشدم.
    با دعوت حاجی و صدای هیجان زده مش جعفر وارد اتاق حاجی شدیم.
    تو تمام مدتی که تو اتاق بودیم ، سعی میکردم نگاهم به چشمهای ماهرخ نیفته و بلافاصله بعد از شام ، از اتاق حاجی بیرون زدم ، تمام مدت فکرم درگیر چهره زنی بود ، که امشب حضورش تو این خونه ، رنگ و لعاب و جون تازه ای حتی به دیوارهاش داده بود.


    ادامه...


    نوشته:‌ اساطیر

  • 41

  • 1




  • نظرات:
    •   Camaro Pontiac
    • 3 سال،6 ماه
      • 1

    • کيرى بيد


    •   kose_topol
    • 3 سال،6 ماه
      • 2

    • من با قلمت مسخ شدم
      مثل جادو شده ها دو بار خوندم زود بقیه رو برسون دستم تا دیوونه نشدم


    •   marya24
    • 3 سال،6 ماه
      • 2

    • عالیه اساطیر عزیز لطفا هر چه زودتر بقیه اشو بنویس (clap)


    •   شیطونbala
    • 3 سال،6 ماه
      • 1

    • من تابحال برای هیچ داستانی نظر ندادم ولی این داستانو خوندم واقعا خوشم اومد عالی بود ادامه بده


    •   80mohsen80
    • 3 سال،6 ماه
      • 1

    • آقا اساطیر تو رو به خدا زودتر بنویس.بخدا محو داستانت شدم.حس عجیبی بهم دست میده توی خوندنش.بنویس تند تر و سریعتر و ما رو منتظر نزار


    •   rosekosgol
    • 3 سال،6 ماه
      • 1

    • امیدوارم آخرش مثل اون آینه هه نشه


    •   charlatan1375
    • 3 سال،6 ماه
      • 2

    • تبریک میگم اساطیر عزیز، با انتشار این قسمت نشون دادی که واقعا یه نویسنده حرفه ای هستی و تو هر قسمت پیشرفت رو میشه لمس کرد.
      خواستم ازت تشکر کنم که مینویسی.موفق و سربلند باشی.


    •   بهارسرد
    • 3 سال،6 ماه
      • 1

    • اساطیر عزیز خیلی عالیست.
      سپاس


    •   antikos01
    • 3 سال،6 ماه
      • 1

    • اساطیر عزیز ، هر دو قسمت رو باهم خوندم ، به این میگن داستان ، عالیه، میخوامت یه دنیا.... (rose) (clap)


    •   Kos_doost
    • 3 سال،6 ماه
      • 2

    • اساطیر عزیز دست گلت درد نکنه.
      احساس تو داستانت موج میزنه. خوشم میاد که استاد به تصویر کشیدن اول کلمات وبعد صحنه هایی. نوع نوشتنت رو خیلی دوس دارم. هرکجا هستی شاد کام و بخت یار باشی.
      منتظر ادامه دل نوشته های قشنگت هستیم.


    •   arshia.fox
    • 3 سال،6 ماه
      • 1

    • با سلام ، من چندین ساله که میام این سایت و داستان هاشو میخونم ،
      دوستانی مثل تکاور و .... (خیلی اسم ها به یادم نمونده (biggrin) (biggrin) (biggrin) (biggrin)

      اساطیر عزیز داستان نویسیت عالیه ، ولی هنوز جای کار داره برای فوق العاده شدن و اینکه هیچ غلطی نشه ازش گرفت
      من فقط یه ایراد بهت میگیرم تو داستان قبلیت که من هنوز با وزن محتوایی داستانت نتونستم کنار بیام و هضمش کنم بالای سه بار من داستانتو خوندم وخیلی جاهاش برام گنگ اومد
      بازم در کل موفق باشی (preved) (rose)
      ****


    •   arshia.fox
    • 3 سال،6 ماه
      • 1

    • از دوستانی که اینجا هستن کسی میدونی سری داستان های ارا چی شد ؟ نویسندش کی بود و کجاست ؟
      داستان هاش فوق العاده بودن ، کمک کنین پیداش کنم ممنون (rose)


    •   sangesard
    • 3 سال،6 ماه
      • 1

    • فقط میتونم بگم ، محشره اساطیر ، این قلم و این تفکر و این ایده پردازی برای داستان ، جای حرف نداره ، بهت تبریک میگم و درود میفرستم ، تو واقعا برای این سایت حیف هستی... صحنه های داستانت مثل فیلم برام مرور میشه و این یعنی قدرت نویسندگی تو اونقدر هست که بتونه تصویر سازی رو برای من خواننده راحت کنه .
      مرسی که همچنان ادامه میدی ...


    •   jalalkir
    • 3 سال،6 ماه
      • 1

    • mese hamishe mahshar bood asatir jan ,,, bi sabrane montzere episode badiam ,,,


    •   shabesepid02
    • 3 سال،6 ماه
      • 1

    • مگه چی نوشته که اینقدر جو گیر شدین؟! کاری به فضا و‌مکانش ندارم ، اما مگه اینجا سایت سکسی نیست؟ پس سکسش کو؟ دو قسمت هیچی ، فقط توهمات یه ... الان دوباره میان میگن چرا گفتی!


    •   sangesard
    • 3 سال،6 ماه
      • 1

    • اساطیر عزیزم ببخشید که زیر داستانت دوباره پیام میگذارم اما
      شب سپید ، شما معلومه با خودت چند چندی؟ اصلا نمیخوام باهات بحث کنم ، چون نحوه بحث کردنهای بقیه با تو رو دیدم ، اما فازت چیه داداش ، واقعا هیچ احساسی از این متن و حس و حال داستان نگرفتی؟ اگه نه که واقعا برات متاسفم .


    •   Siri478
    • 3 سال،6 ماه
      • 1

    • Aqaye asatir man hame dastanato xondam valo mohtaqedam in dastanet az hame behtar xahad shod va omid varam ke hamin tor beshe. Movafaq bashi (rose)


    •   shabesepid02
    • 3 سال،6 ماه
      • 0

    • سنگ سرد ، ورودت رو به هیئت مداحان نویسندگان متوهم سایت خوش آمد میگم


    •   payetarin
    • 3 سال،6 ماه
      • 1

    • عالی بود
      اونقد خوب بود که میترسم قسمتای بعدی به این خوبی نشه
      مرسی بابت وقتی که گذاشتی
      دوستانی هم که تو این سایت،صرفا به دنبال سکس هستن و از داستان خوششون نیومد،لطف کنن قسمتای بعد رو نخونن
      با تشکر


    •   داریوشم
    • 3 سال،6 ماه
      • 1

    • سلام
      داستان خوب بود،آفرین،تکرار مکررات نمیکنم،طبق خواستهٔ خودت که فقط ایراد بگیرم و نقد کنم(دوست عزیز من خودم هزاران ایراد دارم و کسی باید بیاد ایرادای خودمو بگیره و این واقعیته)، پس یه راست میرم سر : این قسمتو که شروع کردم تونستم حدس بزنم قراره دختری وارد قصه بشه(قبل از اینکه معلوم بشه حاجی دختری داشته و ...)و این نه انتقاده نه تعریف،فقط چیزیه که پیش اومده،ترجیح میدادم نتونم حدس بزنم...و البته در اینکه قلم و دست و ذهن عالی ای داری شکی نیست و ... مرسی


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو