فرشته (۴)

    ...قسمت قبل


    هشت ماه میزدنم . میخوابیدم و میخوردم . روزا کتک , شبا تا میتونستم غذا تا بیهوش بشم . تا قبل از اون نمیدونستم کتک اینقدر کالری میسوزونه . هرچی میخوردم باز فرداش زیر کتکها و تمرینات ضعف میکردم و منوئل نهار رو موقوف کرده بود . فقط صبحونه و شام . میگفت واسه هار کردنش باید بهش گشنگی بدی ! همه این حرفها مثل تیر تو قلبم فرو میرفت و بعضی اوقات انقدر وحشی میشدم که میخواستم هر سه شونو جرو واجر بدم و اواخر کنیف با همه ابهتش ازم میترسید و میگفت عصبانی که میشی زورم بهت نمیرسه تو چشمات اتیشه . هرچی به مانوئل میگفت دیگه کافیه و هومی اماده مبارزست قبول نمیکرد و اخرسر یه روز حرفشون شد و منوئل با فریاد به کنیف گفت ادامه بده بزنینش مثل سگ . میخوام اون یه shooter بشه فهمیدی کله شق یه shooter . کنیف یهو ساکت شد و نشست و سرشو پایین انداخت و گفت : اما این نامردیه . این بچه هنوز حرفه ای هم نشده که یک شوتر بشه . از بین میبریش . پرسیدم شوتر چیه مگه ؟ کنیف گفت یعنی بیرحم . این یه اصطلاحه بین کجیستها . تو هر 100 تا کجیست یکی شوتر میشه . چون از فرداش بقیه کجیستهای دنیا دشمنش میشن , از ترس از حسادت و از کینه . شوتر بقیه زندگیشو تنهاست ولی هیچ موقع تنها نمیجنگه و باید تو تیم دو یا سه نفره بجنگه و اخرین نفر باشه . اون در اصل سپر تیمه . همیشه با قدرترین تیم ها مبارزه میکنه و قبل از تلف شدن یارهاش میاد تو رینگ و یه تنه باید هردو یا هرسه حریفو هلاک کنه . اصلا نباید کلمه رحم براش معنی داشته باشه و باید عشق رو تو خودش بکشه ! پرسیدم , باید عشقو توخودش بکشه ؟ کنیف سرشو انداخت پایین . برگشتم و به مانوئل نگاه کردم که جوابمو از اون بگیرم . نگاهشو ازم دزدید و سریع سالن رو ترک کرد . از بالای رینگ break زدم ( پشتک یا ملق ) دویدم دنبالش تو خیابون که چندتا زن داشتند تو پیاده رو میرفتند و تو سینشون دراومدم با دیدن خشم و خون تو چشمام و با دیدن هیکل عظیم و سرخ و کبود من از کتک , برهنه فقط یه باکسینگ شورت پام بود و عرق روی تمام عظلات قطورمو گرفته بود , غش کردند و یکی زنگ زد پلیس . اما من بی اعتنا رد بکس و باد ماشین منوئل رو نگاه میکردم که با سرعت فرار کرد . بعد از اون مشاجره , کنیف یک هفته تو سالن تمرین حاضر نشد و مجبور شدیم تمریناتو stop کنیم . منوئل هم خودشو بهم نشون نداد تا اینکه کنیف باهام تماس گرفت و گفت امشب بیا تو بار کازینوی نعل (horse shoe) باید باهم حرف بزنیم . اونجا قدیمیترین کازینوی وگاسه تو downtown (مرکز شهر) و پاتوق بچه های کجیست قدیمی . بعضیهاشون به دلایل مختلف اعم از روحی یا فیزیکی از این حرفه کناره گیری کرده بودن و دائم الخمر شده بودن . بالاخره کنیف اومد و دوتا مشروب سفارش داد و گفت ببین بچه من تورو مثل برادرم دوست دارم . برادری که هشت ماه زیر ضرباتم اخ نگفت . صبوریتو دوست دارم عشق تو چشاتو دوست دارم چون داستانتو منوئل بهم گفته . ولی باید بدونی که این مهمترین تصمیم زندگیته و از موقعی که قبول کنی که شوتر بشی باید با همه اینا خداحافظی کنی . درسته که پهن ترین کمربند قهرمانی رو کسب میکنی , پهن تر از شونه های ادمای عادی که اون بیرون با ارامش زندگیشونو میکنند و اسکناسهایی که درمیاری یه زمین فوتبال رو پر میکنه اما دیگه یک دیو قهرمان حساب میشی . یه دیو تنهای تنها . گفت مانوئل توی این سی و چند سال مربیگریش همیشه ارزو داشته که یک شوتر بسازه و تو نفر سومی هستی که برای این کار انتخاب کرده . اولیش خودش بود و تو تمرینات انقدر به خودش فشار اورد که کتفش شکست . تازه اون حرفه ای بود . دومیش جوزف پسرش بود . گفتم جوزف همون پسر منوئل که تو اتفاق اسب سواری افتاد و مرد ؟ گفت اون یه اتفاق نبود هومی . به افتادن اسب و اسب سوار با هم به قعر دره اتفاق نمیگن ! اون خودکشی کرد . واسه اینکه نتونست عشق رو درونش بکشه و از طرفی هم نتونست به عشق پدرش نه بگه . کنیف سرشو پایین اورد و انگشتاشو کرد لای موهای کوتاه فرفریش و چند قطره اشکش چکید روی میز و زیر لب گفت , جوزف بچه ی خوبی بود . حیف ! سرشو بلند کرد و نفس عمیقی کشید و گفت اینجا دیگه وسط نداره . یا ردی یا شاگرد ممتاز . قیمتشم زندگیته . میدونم که تو یه شوتر میشی اگه بخوای , چون من میگم . مانوئل یه مربی خوبه , ولی ترینر نیست مثل من . یک ترینر تنها کسیه که قیراط مبارزشو محک میزنه چون هرروز و هر ساعت داره باهاش و براش میجنگه ! داره لمسش میکنه , خشمشو میشناسه , ضعفشو میشناسه جنسشو میشناسه . مشت به مشت بازو به بازو چشم تو چشم هرروز رو باهش تو رینگ غروب میکنه و بخشی از عمرش میشه , سایه ای از خودش میشه . تو مایه شو داری بچه . اما باید همه فکراتو بکنی و تصمیم بگیری . منم اخرین باره که میبینمت و فردا صبح با اولین قطار میرم شیکاگو . چون من دیگه کارم با تو تموم شده و از این ببعد جوئی کثیفه میاد تورو تمرین بده . مکارترین روباه این حرفه . تا حالا اقلا ده تا شوترمن تمرین داده . اون نیومده تورو ورزیده کنه . اومده روحتو ازت بگیره و بجای قلب یه گوله اتیش با شعله های کینه تو سینه ات بذاره . بهتره اینارو بدونی . اینجا ته دنیاست واسه ما , اگه میخوایم بهترین باشیم . بعد از رفتن کنیف تا ساعت 2 بعد از نصف شب یعنی تااخرین ساعتی که میشه قانونأ مشروب خورد تو بار نعل , شات های کاماکازی زدم و مست شدم . با تاکسی خودمو به سالن تمرین رسوندم و با مشتهام در اهنی باشگاه رو میکوبیدم تا اینکه کارلوس سرایدار خواب الود اومد در رو باز کرد . هولش دادم کنار و تلو تلو کنان تو تاریکی رفتم سمت رینگ و هنوز به رینگ نرسیده بودم که داشتم میوفتادم . دستهامو به دوتاستونهای نزدیکم حائل کردم و به رینگ نگاه میکردم . نمیتونستم فکر کنم , تو سرم پراز سؤال بود . چطوری میتونم تصمیم بگیرم من از بچگی جنگیدم حالا نمیتونم مثل ترسوها فرار کنم . باید توی رینگ به دنیا نشون بدم من فرزند رستمم , فرزند بابک , فرزند ارش . از طرفی دلم تو سینه داشت کنده میشد و رطوبت اشکهای فرشته رو روی گونه هام و گردنم که موقع خداحافظی در اغوشم بود حس میکردم و نمیدونستم قراره این اخرین وداع باشه . تمام نیرومو تو بازوهام دادم و کف دو دستمو کوبوندم به دو ستون سالن و تمام خشممو ریختم تو گلوم و همزمان از ته دل نعرررره کشیدم . لرزش زمینو زیر پام از نعره هام حس میکردم و حتی ستونها هم میلرزیدند و تازه متوجه شدم که کارلوس بینوا از ترس داره زانوهاش میلرزه . دوروز دیگه بعد از ده روز دومرتبه داشتم میرفتم باشگاه واسه تمرین . وارد شدم خبری از منوئل نبود . هنوز خودشو بهم نشون نمیداد . وسط رینگ یه موجود که مثل انسان دوتا پا و دوتا دست داشت مشغول گرم کردن خودش بود اما هرچی بهش نزدیکتر میشدم کمتر شبیه انسان بود و بیشتر شبیه شیطان میشد . موهای قرمز , گردن کوتاه و هیکل خپل و کمی غوز با دستهای پهن و چقر و گوشهای بزرگ و پوستی قرمز و پر از لکه . پلک چپش هم خوابیده بود . خدایا این خود شیطانه . یعنی این قراره منو ترین بده ؟ اومدم از زیر طناب برم تو رینگ که یه صدای زنونه از پشت گفت نمیخوای با من اشنا بشی ؟ برگشتم دیدم یه دختر موشرابی با پوستی فوقالعاده سفید قد متوسط کمر باریک و باسنی پر و براومده و سینه های بزرگ با بلوز رکابی و دامن تنگ چرمی بسیار سکسی . حتی صداشم اهنگ بیا منو بکن توش بود . اومد جلو دستشو جلو اورد و گفت من دبی( debi) هستم . دستهاش نرم وسفید اما گرم مثل تنور بود به حدی که عرقم دراومد . بله دبی خواهر شیطان جویی کثیفه بود و خرمهره ی شیطان که قراربود سیب گاز زدشو دهن من بزاره . رفتم تو رینگ و جویی کثیفه باهام دست داد و گفت , ببین رفیق تو تا حالا تمرینت دادن که hot tag باشی یعنی سپر دفاعی و سنگر امن تیم . خب تا اینجاش بهش میگن یه مبارزه پاک . اما پس حمله و ضربه مرگ چی ؟ مگه بدون اینا هم میشه برد ؟ من اینجام که اون روی سکه رو بهت نشون بدم و بهت یاد بدم که باید یه روباه حیله گر هم باشی در کنار خرس روراست و احمق بودن , فهمیدی ؟ پس از امروز اون ترازوی عدالت مسخره رو از تو مغزت بنداز بیرون . اینجا عدالتی در کار نیست . هرچی هست ذکاوته و قصاوت ! از امروز ببعد تویی که باید بزنی و تا ظهر دو تا دستیارم هم میرسند و باید روزی سه ساعت سعی کنی مارو بزنی , البته اگه تونستی ! هفته ای دوروز هم dark match داریم . همون جنگ تو قفس یا خیابونی که غیر قانونی هم هست و توقفس باید انقر بجنگی تا یکی فقط با پاهای خودش بیاد بیرون و جمعیت هم مثل وحشیها میکوبند به قفس . پولهای کلونی هم روش شرط بندی میشد که همش میرسید به جویی چون قراردادش این بود و دستمزدی نمیگرفت . بعدها فهمیدم تو چهار ماهی که براش دارک متچ میکردم بیش از بیست میلیون دلار به جیب زده بود . دبی ظاهرأ ماساژور من بود , ولی در اصل وظیفش چیز دیگه ای بود . در اصل تور لیدر جهنم بود . اینو بعداز یک هفته فهمیدم که بعد از هر جنگ قفس دوش میگرفتم و تو اپارتمانی که برام گرفته بودن یک اطاق رو ماساژ روم کرده بودن با تخت مخصوص ماساژ که دبی میومد ماساژم میداد که کوفتگی هام از بین بره و دچار بدن درد نشم . اون شب خوب یادمه ازدوش که بیرون اومدم صداشو از توی ماساژروم شنیدم که گفت , چیزی نپوش و خودتو خشک کن و با حوله بیا . وقتی دمر و به شکم روی تخت ماساژ دراز کشیدم یه شمد سفید کشید روی کمرم و از زیرش دست کرد و حولمو از تنم در اورد و برهنم کرد . از شونه هام و گردنمو با روغن نارگیل ماساژ میداد و کم کم تمام لباسشو در اورد و لخت لخت شد و ماساژم میداد . بااون صدای سکسیش میگفت تو خیلی بدن زیبایی داری وعضلاتت سفت و استیف هستند و زیر پوستت تنگ چسبیدن دور اسکلتت و مثل بدنسازها loose و fake (ناپایدار و قلابی) نیستند . درست میشه تشخیص داد که این عضلات واقعین . خوشبحال زنی که تو این اغوش جا داره و با گفتن این حرف منو برگردوند و شمد رو از روم برداشت یهو . چی میدیدم تابحال دختری به لوندی این مار خوش خط و خال ندیده بودم . کیر نیمه بلند شدم با دیدن این صحنه سنگ شد . اومد روم و انگار که میخواد بیاد تو بغلم شروع کرد از گردن و سینه هام روغن مالیدن و ماساژ . حشر رو تو چشماش میدیدم و طوری صورتشو به پوستم نزدیک نگه میداشت که نفس گرمشو رو پوستم حس میکردم و درحین ماساژ کوسشو با کمی پشم نرم و قرمز هم رنگ موهاش به زانوهام میمالید و تا کمر روغن مالیم کرد و اومد روی رونهام و در حالتی که صورتش درست روبروی کیر سنگ شدم بود و باز دمش به کیرم میخورد به عضلات رونم نگاه میکرد و گفت این چیه بدمسب مثل گرانیت یه تیکست و سفت . ادم پیش تو حس بردگی میکنه و با گفتن این کلمه کیرمو تا دسته بلعید و تاخایه تو گلوش جاداد و موهای شرابیشو ریخت دور تخمام شروع کرد به ساک زدن . حسابی کیرمو خورد و اومد بالا روم و لبامو خوردن . من فقط همکاری میکردم و کارگردان اون بود و با مهارت مجال نمیداد فرمونو ازش بگیری . مثل جوجه بود تو بغلم اما یه جوجه ی کار بلد و با زبونش تو دهنم حتی از ساک زدن کیرمم هم حشری ترم کرد لاکردار . لباشو کند و سینه های خوش فرم و درشت و سفید مثل برفشو اوورد تو صورتم و مالید به لبام تا بخورمشون . این مو قرمزا پوست سفید زیبایی دارن و ذاتأ داغ هستند . ممه هاشو میخوردم چنگ میزدم و گاز میزدم و اونم با جیغ های تیز چنگ به شونه هام و بازوهام مینداخت . خودشو سر داد پایین رو کیرم و با دست چپش کیرمو گرفت و سرشو گذاشت تو کسش و با دو تا دستهاش بازوهامو گرفته بود و سعی داشت کیرو تو کوس تنگش جا بده و سانتیمتر به سانتیمترشو با کشیده شدن پوست کیرم حس میکردم . چه سخت رفت تو ولی با جیغهایی که میزد نهایت لذتو بردم و وقتی تا ته تو کوسش جا داد حس کردم کیرم تو تنوره و به قدری گرماش دلپذیر بود که کشیدمش تو بغلم و لباشو خوردن . درهمین حین اون کس کوبیدنای ریزی رو شروع کرد و همونطور که داشتم لباشو میخوردم کوس ناله میکرد و کم کم ناله هاش بلند تر شد و لباشو ازم کند و دستاشو رو سینم حائل کرد و شروع کرد محکم و محکم تر کوس کوبین . وای چه حالی میداد بعد از تقریبأ یکسال بی کوسی ! دستمو حلقه کردم دور کمرش و بلندش کردم و از تخت اومدیم پایین و ایستاده دستاشو دور گردنم حلقه کرد و مینداختمش بالا و اون با مقابله خودشو فشار میداد پایین تا کسش کیرمو ببلعه و هردو کمر میزدیم و پنج دقیقه ای ادامه دادیم ولی انگار سیر نمیشدیم هردو به دخول عمیق تری نیاز داشتیم و خوابوندمش رو موکت کف اپارتمان و دو تا لنگاشو دادم بالا که حتی شصت پاش مماس با موکت رسیده بود و تا خایه تپوندم تو کوسش و چنان کمر میزدم که جیغ میزد و میگفت همینه , اره خودشه , همینو میخوام . میخوام تا خایه بتپونی تو کوسم این کیر سنگو ( you son of the bitch) مادر جنده .


    ادامه...


    نوشته: الف . ع

  • 7

  • 2




  • نظرات:
    •   nilajooni
    • 6 روز،15 ساعت
      • 1

    • لایک اول


      داستانتو خیلی پیگیری کردم
      ولی راستش با فراموشی فرشته و کنار گذاشتنش خیلی تو ذوقم خورد چون حقش نبود


    •   مردسکسی.....
    • 6 روز،15 ساعت
      • 2

    • اغراق زیاد داره حالا بنویس باقیشو آخر سر نمره میدیم
      والا این کشتی کج کارایی که ماهواره نشون میده همشون شوویست و شوومن و نمایشگرا و شامورتی باز و دلقک هستن و گول وزن و هیکلشونو میخورن وگرنه جلوی یه رزمی کار هم وزن خودشون پاره میشن


    •   boko+net
    • 6 روز،10 ساعت
      • 2

    • ادامشم میرفتی دیگه حاجی ! تامیاد باحال بشه این کلمه ادامه دارد که من چقدر ازش بدم میاد میاد جلو چشمم .داستانت باحاله حیف طول میکشه . دست درد نکنه . لایک سوم .


    •   mina.hisss
    • 6 روز،5 ساعت
      • 2

    • خوب بود. لایک 5


    •   JimzZz
    • 6 روز
      • 0

    • جالب بود.
      نگارشت زیاد خوب نبود ولی باز خوبع!
      در کل داستان خوبیع دس خوش.


    •   Sh82
    • 5 روز،23 ساعت
      • 0

    • جون مادرت بنویس


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو