فرصت آخر

    1398/7/28

    هِدست رو با حالت عصبی پرت کردم گوشه ی تخت . مشت هامو به شدت میکوبیدم به دیوار و کسی نمیتونست جلومو بگیره .
    هضم این خیانت به شدت برام سخت بود .
    سرباز های دیگه نمیتونستن آرومم کنن .
    جوری بهم ریخته بودم که کسی نمیتونست جلومو بگیره جز کسی که منو اینچنین داغون کرده بود .
    افسر نگهبان با تعجب بهم نگاه کرد و جلوتر اومد شاید بتونه آرومم کنه .
    منو گرفت و نشوند رو تخت ازم خواست درد و دل کنم تا خالی شم .
    ولی من نمیتونستم این حالمو با کسی در میون بزارم .
    نگاه پر از خشممو دوختم به چشاش و گفتم : زنگ بزنین جناب سروان جعفری بهم مرخصی بده .
    بهش بگو بخدا اگه مخالفت کنه سرِ پست یه بلایی سر خودم میارم .
    دستامو گذاشته بودم رو سرم و لبه ی تخت زل زده بودم به یکی از کاشی های چرک و کثیف آسایشگاه .
    تو سرم هی تصویر های مختلف از آرام رد میشد .
    در باز شد و افسر نگهبان ازم دفترچه مرخصیمو خواست .
    وسایلمو جمع کردم و راه افتادم به سمت شهرم ...
    دوری از شهر خیلی سخت بود ... این غربت دلمو به شدت شکسته بود ...


    بعد از دوش گرفتن یکمی حالم بهتر شد . سنگینی عجیبی که تو تنم بود سبک شده بود ...
    شلوار جین مشکیمو به تن کردم . بلوز آستین بلند مشکی به تن کردم تا ست سیاه بشم رنگی که به رُخ سفیدم میومد و آرام دوست داشت .
    شیشه عطرِ تلخ رو به گردن و بلوزم پخش کردم . خودمو با وسواس تو آینه برانداز کردم دستی کشیدم به موهای کوتاهم که صورت گردمو جذاب تر و خشن تر میکرد اخمام رو هم بود . سفیدی چشای سیاهم از خشم قرمز شده بود .
    با آینه لج کردم خودمو ازش دزدیدم .
    کفشامو به پام کردم و بندشو سفت و محکم بستم...




    لبمو زیر دندونم کشیدم و محکم فشردم . حالم یجور خاصی بود . کلی شخصیت جدی شو دوس داشتم .
    برای بار صدم خودمو تو آینه نگاه کردم .
    با خودم گفتم خُب همچین بدم نیستما انگاری قشنگ و جذاب شدم ...
    ولی تو دلم یه سوال بی پاسخ بود ... مورد پسندِ سعید هم هست؟
    سعید ، دوست صمیمی داداشم بود چشمای خمارش آدمو مست خودش میکرد .
    باورم نمیشد من که این همه مغرور و از خود راضی بودم جلوی سعید کم بیارم .
    موهاشو همیشه کوتاه نگه میداشت بدنش به خاطر ورزش بوکس همیشه رو فرم و ورزیده بود .
    عاشق تیپِ مردونه و عطرِ تلخش شده بودم .
    هر جایی بود بوی عطرش از هزار متری به مشامم میرسید .
    آماده خدمتشو فرستاده بود و من نمیتونستم دوریشو تحمل کنم .
    تو دلم کلی غم بود . میخواستم آخرین غذا که قبل از خدمت میخوره دست پختِ من باشه .


    صبا جوری ناباورانه نگام میکرد که تو اون استرس با صدای بلند زدم زیر خنده.
    با دلخوری گفتم چیه صبا زشت شدم ؟؟
    با تعجب گفت : دو ساعته داری جلوی آینه با خودت وِر میری بری مغازه ی داداشت؟
    نفسمو دادم بیرون که باعث شد موهای یک دست سیاهم از روی صورتم بره کنار و باذوق گفتم : نه دیوونه ...
    بخاطرِ دوستشه ... چند روزیه اونم میاد اونجا .
    سری تکون داد و با دست خاک برسری نصیبم کرد .
    بی توجه به بارون ریز و تندی که میزد قدمامو به سمت بازار تند تر کردم .
    باید امروز چشاشو میدیدم و خودمو تو چشاش گم میکردم . ‌
    کلا یادم رفته بود که من یه روزی از رفت و آمد تو بارون متنفر بودم!
    خدا خدا میکردم برای ناهار نرفته باشه بیرون !
    وقتی تو مغازه دیدمش روم خندید .
    از دور با قدمای بلندی سمتِ مغازه رفتم .
    درِ شیشه ای رو باز کردم و با صدای بلند و خوشحال سلام کردم .
    کل مغازه رو دید زدم شاید سعید رو اونجا ببینم با حس کردنِ بوی عطرش کلی خوشحال شدم .
    بعد دیدنش صدای تپش قلبم رو به وضوح شنیدم . سلام آرومی بهش کردم و خودمو تو چشاش گم کردم . نگاهشو از چشام دزدید .
    خنده ای از روی خوشحالی کنج لبام نشست و رومو ازش برگردوندم .
    نگاهمو دوختم به چشمای داداشم با حالت طلبکاری ابرو هاشو بالا برد و دستشو به معنای توضیح دادنم تکون داد .
    پاکت غذا رو بردم بالا: با حالتی پر از ترس و استرس گفتم : واستون غذا آوردم دست پخت خودمه گفتم غذای بیرونو نخورین ...
    صورتِ سفیدم به شدت گل انداخته بود از بهونه ی مسخره ای که آوردم خودم خجالت زده شدم .
    اما داداشم حالتمو به روی خودش نیورد و گفت: باشه مرسی آبجی الان یه اژانس میگیرم تا برگردی خونه ...
    ناامیدانه سر تکون دادم و تاسف خوردم برای وقتی که جلوی آینه هدر دادم ! با خودم فکر میکردم حتی اون به خودش زحمت نداد تا منو ببینه ...
    با صدای داداشم فهمیدم که تو آژانس ماشین نیست و قراره سعید منو به خونه برسونه ...




    یه سال و نیم از دوستیم با سعید رد شده بود .
    سعید خدمت بود و هر شب پیام عاشقی بهم میداد . و منم از رو حسم جواب عاشقی به پیاماش میدادم . دوسش داشتم ولی دلم دنبال تنوع بود .
    سعید راهِ دور خدمت میکرد و من به شدت دختری تنوع پسند بودم .


    وقتی جلوی دانشگاه ماشین لوکسشو پارک کرد ، ازم خواست تا منو برسونه خونه .
    قیافه سعید به وضوح از جلوی چشام رد شد . ولی من نمیتونستم از همکلاسیام عقب بمونم با تردید دستمو گذاشتم رو دستگیره ماشینش و درو باز کردم .
    نشستم تو ماشینش و آدرس خونمونو بهش دادم . وقتی رسیدیم سرِ خیابون ، ازم شمارمو خواست .
    با تردید شمارمو دادم و از فرداش گاه و بیگاه باهاش بیرون میرفتم .


    تو دلم آخرین قرارم با سامان بود .
    قیافه ی سعید فقط جلوی چشام بود عین یک فیلمِ درام . من چیکار کردم ؟؟
    تو دلم به خودم لعنت میفرستادم.
    دستامو مشت کردم و خاطرات نه چندان دور گذشته رو به ته مغزم یاد آوری کردم !!
    اگه سعید میفهمید چه بلایی سرم میومد ؟؟
    هم سعید رو دوس داشتم هم از حماقتم ناراحت بودم .
    دلم میخواست همین امروز خودمو از این پسر متکبر و مغرور دور کنم .
    شالمو روی سرم مرتب کردم و سعی کردم ذهنمو روی موزیک بی کلام تویِ ماشینش متمرکز کنم .
    دستشوی روی دستم گذاشت ...
    با لبخند مسخرم ، لبخندِ کنج لباشو کِش آوردم ...
    با نوک انگشت روی ناخن هام کشید : بهم گفت ترافیک سنگینیه همینجا نگه دارم ؟
    با حالت کلافگی بهش گفتم : حال و حوصله دانشگاه ندارم منو برسون خونه .
    هنوزم نگاه حسودِ دخترا وقتی تو ماشین به این گرونی بودم رو دوست داشتم .با تموم وجودم.
    نه من نه اون به روی خودمون نیوردیم و مسیرو ادامه دادیم .
    دلم به شدت لب میخواست ... یه لبِ کِش دار و طولانی .
    جلوی ورودیِ راه پله عینک دودیمو در آوردم و سعی کردم با آروم ترین سرعت از ماشین پیاده بشم .
    مثلِ چند روزِ اخیر نگاه ها رو به سمت خودم حس کردم . من چقدر این غرورِ احمقانه رو دوست داشتم .


    تو دلم آشوب بود انگار قرار بود اتفاقِ بدی بیوفته . نمیتونستم قدم هامو کنترل کنم و حس میکردم قراره بیفتم زمین. سعی میکردم سامان این حالت منو متوجه نشه ...
    از دور به سمتم نزدیک شد و منو کشوند به سمتِ راه پله .
    تو راه پله لبامون قفل هم شد و خودمو بیشتر فشار دادم بهش . قیافه سعید با همون معصومیت عاشقی و خشنی موقعِ سگ شدنش جلو چشام بود .


    صدای در راه پله منو به خودم آورد . شالمو رو سرم مرتب کردم .
    سعید با اون اُبهت و جذبه پشت سرمون بود .
    خودمو از سامان جدا کردم و هُل به سمت سعید رفتم . سعید دستامو پس زد و بدون حرفی تُف زیر پام کرد با نگاه های پر از معنیش روشو ازم برگوند و درو به روم بست.
    چشامو از ترس رو هم فشار دادم . صدای در تو مغزم سنگینی میکرد .
    فکر میکردم برای همیشه داره از پیشم میره .
    پسره پولدارو برای همیشه ول کردم و کلی فحش بهش دادم . اشک از گوشه ی چشمم میچکید مثلِ سیل ...
    نمیدونستم چیکار کنم .
    خونمون خالی بود خودمم نمیدونم چرا ‌‌‌‌‌...
    مسیج دادم به سعید که بیاد پیشم ، تنها کسی که میتونست حالمو آروم کنه همون کسی بود که حالمو داغون کرده بود .
    باورم نمیشد که قبول کرد و بعد یه ربع خودشو به روح خستم رسوند .
    شاید اون عاشق بود و من عاقل بودم ... شاید ... شاید




    میگفت : چشمای حالت دارمو وقتی موهامو از بالا میندم دوست داره!
    چشمای سیاهمو سیاه تر کردم و اُدکلنِ گرم زنونمو با دست و دل بازی به گردن و مچ دستم زدم .
    دامن کوتاهی پوشیدم و با ورودش به خونه با قدمای آروم طوری که ظرافت پاهامو به رخ بکشه به سمتش رفتم ...
    توی چشمای سیاهش همه جور حسی بود... عشق ، نفرت ، حیرت !
    لبموکمی به دندونام مالیدم و کمی عشوه به صدای لرزونم دادم
    اومدی؟
    رُخ به رُخش شدم و دستامو دور گردنش تاب دادم ؛ با عشوه و نازِ خاصی .
    عضلاتش منقبض شد . نفسمو اروم بیرون دادم .
    با صدایی پر از ترس و استرس و هیجان گفتم : دلم واست تنگ شده بود ...
    لبمو گوشه ی لبش گذاشتم آروم لبشو بوسیدم .
    دستامو روی گردنش کشیدم و با انگشت شصت لاله ی گوششو به بازی گرفتم ...
    پامو نوازش وار بین پاهاش قرار میدم
    زیر چونشو بوسیدم و با زبونم که روی گردنش میکشیدم مقاومتش رو از بین بردم .
    هولم داد رو کاناپه دستاشو انداخت رو بلوز آستین بلندش تا درش بیاره ...
    لبخندی به لبم اومد و با کمک خودش تی شرتشو در آوردم . دستمو کشیدم رو سینه و شکم سفیدش .
    لباشو روی گردنم گذاشت و به شدت گردنمو گاز گرفت و بوسید . صدای نفس کشیدنم دستِ خودم نبود ...
    لبامو گاز میگرفتم که با انگشتش لبامو از اسارت دندونام در آورد . لبِ خودشو جایگزین دندونام کرد .
    با دست بین پاهامو میمالوند . خودمو بین دستش فشار میدادم .
    کم کم بین پاهام خیس شد . زیپ سوشرت زرشکیمو باز کرد .
    سرشو بین سینم فرو کرد با نفرت و حشرِ بالا گفت به من خیانت میکنی ؟؟
    نمیخواستم هیچ حرفی حس خوبِ منو بهم بزنه .
    شلوارکم رو پایین آورد و زبونشو فشار داد لای پام . با صدای بلندی باز دم نفسِ پر از حوسمو بیرون دادم .
    با برخورد زبونش به کسم سرمو توی کوسن فرو کردم و به شدت تموم آه کشیدم از تهِ تهِ گلوم .
    چند دقیقه ای نگذشته بود که با فاصله گرفتن نفس های گرمش از لای پام چشمای خمار شدم از هم باز شد .
    دکمه های شلوارشو باز کرد که با دیدن آلتش کمی خودمو جلو کشیدم و کیرشو تو دستام گرفتم .
    با برخورد لبم به نوک آلتش خیلی سریع اومد جلو .
    از این حالت حالم بهم میخورد ولی دلم نمیخواست شدت عصبانیت سعید ازم بیشتر بشه .
    جا کردن سر کیرش توی دهنم کاره سختی بود . اما سعی کردم موفق بشم!
    مواظب بودم که دندونام به کیرش نخوره .
    زبونمو زیر کیرش میکشیدم و کل کیرشو تا جایی که به گلوم راه داشت به دهنم میگرفتم .
    با صدای پر از شهوتش منو هُل داد به عقب و بین پاهام قرار گرفت ...
    بازی کردن کیرش با کسم باعث شد ضربانِ قلبم به اوج برسه و از هیجان اولین رابطه ، ناله هام بلند تر بشه .
    خیلی آروم کیرشو واردِ لای پام کرد که نفسم به زور یه آه از ته گلوم خارج شد.
    اول با ضربات آروم لای پام شروع کرد و بعد تند تر لای پام میزد .
    دستامو دور گردنش حلقه کردم که خودش لبامو به دهنش گرفت .
    تو چشماش جز عشق همه چی دیده میشد .
    بدنم از شدت فشار و گرما عرق کرده بود .
    منو به پشت کرد و انگشتشو آروم فرو کرد به داخلِ کونم .
    از شدت سوزش خودمو جلو کشیدم ولی ، چیزی جلو دارش نبود .
    بعد از جا کردن انگشتش داخل کونم ، کیرشو تنظیم کرد رو سوراخ کونم .
    بعد از این که درد جاشو به لذت داده بود پامو دور کمرش حلقه کردم که کیرش تا ته واردِ وجودم بشه .
    تعدادضربه هاشو تند تر کرد و صدای ناله ها و تلفیق لذت و دردم دو چندان شد .
    با گازِ آرومی که از لبام‌ گرفت ، فشار و گرمای مایع داغشو روی شکمم حس کردم .
    از خدا میخواستم که این حال ، هیچوقت تموم نشه تا با چشمای جدیش برخورد نکنم .
    خودمو آماده ی خداحافظی کردم باهاش .
    با خودم کلنجار میرفتم و آخرش حقو بهش دادم حقِ خداحافظی ازم رو داره .
    هوفی از اعماق وجودم بیرون دادم و موهام از شدت فوت به بالا پرت شد ...
    آماده بودم تا لباشو باز کنه ازم خداحافظی کنه ...




    جایی که قرار بود ببینمشون رو پیش گرفتم ...
    مردد بودم و اصلا دلم نمیخواست آرام رو با سامان ببینم ...
    خدا خدا میکردم که دروغ باشه هر چی تو اون چتای لعنتی بود ...
    درِ راه پله رو باز کردم .
    لبای آرام رو قفل لبای سامان دیدم ... انگار تو حالتی وسطِ خواب و بیداری بودم .
    برای لحظه ای روحم تقاص کرد از جسمِ بی جونم بیرون بره ولی موفق نشد....
    آرام هُل به سمتم اومد . دستشو به بازوم انداخت نگاهی پر از کینه به ناخن های بلندش کردم .
    دستشو پس زدم و از خشم تف کردم بین سامان و آرام ...
    بعد از درخواست آرام ، خودمو به خونشون رسوندم و بعد از اینکه لذت بخش ترین لحظات عمرمو پیشش سپری کردم ، چشای خشمگین و پر از خواهشمو دوختم به چشاش ...


    منتظر بود که لبام حرکت کنه ...
    سکوت بینمونو شکستم لبامو باز کردم .
    نا خود آگاه تنشو به آغوش کشیدم و گفتم : تو حق نداری جز من مال کسی باشی فهمیدی آرام ؟؟
    خودمو به شدت به آغوشش فشار دادم و گفتم :
    تو فقط سهمِ منی و این آخرین فرصتته ...
    چشای پر از تعجبشو به چشام دوخت و لباشو فشار داد رو لبام ...


    نوشته: Mr.tabrizi وAram375

  • 6

  • 15




  • نظرات:
    •   Cleverman1358
    • 1 ماه
      • 4

    • تکراری
      نخوندم


    •   shahx-1
    • 1 ماه
      • 6

    • اینو به نظرم چند هفته پیش گذاشته بودن اینجا.....


    •   عشقبازمست...
    • 1 ماه
      • 4

    • چی کس تفت میدین آخه
      چهار تا از بالا داستان خوندیم همه کس شر
      درست زر زر کنین ببینیم چی بلغور میکنین
      اون لب گرفت این لب گرفت اون گاز گرفت این گاز گرفت


    •   Mr_gh99
    • 1 ماه
      • 3

    • تکراری
      بماند همون قبلی هم مزخرف بود و پر از اشکال


    •   Ado_Den_Haag
    • 1 ماه
      • 2

    • این دیگه چجوری داستانی بود آب روغن قاطی کردم.


    •   Deanmorgan
    • 1 ماه
      • 2

    • جالب بود
      یکمم اولش قاطی کردم


    •   amirkhan6262
    • 1 ماه
      • 1

    • بخدا سر درد گرفتم
      هیچی از این داستان مشخص نیست
      به معنای واقعی چرت و پرت


    •   raminramin20
    • 1 ماه
      • 1

    • 2 تا ایراد داشت اول داستان- ما هم سرباز بودیم افسر نگهبان نمیتونه مرخصی بده و در ثانی با دفترچه مرخصی چند روزه نمیرند سربازها به مرخصی دو برگ مینویسند درسته کسانی که سرباز رفتند میدونند


    •   hamid30gari
    • 1 ماه
      • 4

    • عه تکراریه که (clap)


    •   royaei
    • 1 ماه
      • 1

    • فکر کنم تکراری بود ؛
      موفق باشی


    •   دل_خسته
    • 1 ماه
      • 1

    • تکراری
      چه لذتی براتون داره داستانهای تکراری رو میزارید ؟؟؟


      نخونده دیسلایک


    •   off_boy
    • 1 ماه
      • 2

    • اگه قرار بود ٤ تا كامنت بذاري بعدش دست به قلم شي كه من تو اين ده سال بايد سايتو به نامم ميزدم با داستانام.بهتره در حد همون منتقد باقي بمونيم تا بخوايم همچين داستاني رو تحويل دوستان بديم.


    •   زندگی+فانتزی
    • 1 ماه
      • 1

    • باز خوبه الان با آرام خوبید و باهم این داستانو نوشتید


      خیلی گیج کننده بود


    •   پسر-شیرازی-حشری
    • 1 ماه
      • 1

    • کیری اومدی اینجا قصه حسین کرد اونم از نوع ادبیش گذاشتی


    •   lezatbebarim
    • 1 ماه
      • 0

    • سعی و تلاش هر دو خوب بود ولی خیانت قابد بخشش نیست یادتون تره حیانت در این سرزمین هیچ کفت درختش نمبروید .


    •   donbalsex1
    • 1 ماه
      • 0

    • داداش چی میزنی بده ما هم بزنیم‌لاکردار کوکایین هم لینطوری حال نمیده ....تابلوعه یه چیزی زدی فضایی ها ....


    •   mariii_a
    • 1 ماه
      • 0

    • تكراري بود :)
      من نه ديس ميدم نه لايك
      خيلي دوسش نداشتم


    •   Hamidarakii
    • 1 ماه
      • 0

    • واقعا که با این داستان تخمی تخیلی و تکراریت.


    •   مردكوهستان
    • 1 ماه
      • 0

    • چند تا غلط املايي داشتي كه بايد مجدد ويرايش نهايي انجام ميشد


      اولش مبهم بود ولي بعدش قصه مشخص شد


      ضمنا پرش داستاني بين دو شخصيت يكبار قاطي شد


      در مورد چطور فهميدن سعيد كه مشغول خدمت سربازي بود و گزارش لحظه به لحظه وضعيت دختره و سامان كه چطور بهش خبر داده الان زير پله ها هستن مجهول بود


      دختري كه دوست پسرش سربازي هست و اينقدر ازش حساب ميبره چطور جلوي همه با يكي ديگه مي پره


      ضمنا مگه سربازي كه توي پادگان هست ميتونه گوشي لمسي ببره داخل كه بهش لحظه اي گزارش بشه


      خونه خاله هم نيست به اين زودي مرخصي بدن
      چون زن عقدي نبوده كه مدرك نشون بدي يا مورد اضطراري ديگه


      در كل زحمت كشيدي حالا يا نوشتي يا كپي كردي


    •   Farzinx57
    • 1 ماه
      • 0

    • تكراري چرا وپرت


    •   زن.اثیری
    • 1 ماه
      • 0

    • واقعا قابل خوندن نبود .دیسلایک-_-


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو