فرماندمون منو گایید، منم زنشو (1)

    سلام به دوستای گلم تو این سایت داستانی که براتون می نویسم مربوط به همین چند وقت پیشه،راستش تا حالا خاطره های زیادی از دوران سربازی شنیدم و اتفاقات زیادی تو این دوران برام پیش اومده ولی هیچ کدوم به نظرم جالب تر از این روایت نبود.
    من تو گروه توپخانه نیروی زمینی ارتش ... هستم حدودا سربازیم به وسطاش رسیده بود و داشتم مثل آدم خدمتم رو انجام میدادم،یه فرمانده داشتم که بسیار آدم بیشعور و بیخودی بود، چپ و راست به سربازای ننه مرده فحش میداد و ایراد بنی اسرائیلی میگرفت تا جایی که همه سرباز ها ازش شاکی بودن ولی هیچ کس از دستش کاری بر نمی اومد چون ارتش چرا ندارد؛یه روز سر یه مسئله کوچیک یه فحش ناموسی بهم داد که دنیا رو سرم خراب شد نفهمیدم چه غلطی کردم ، وقتی بحال خودم اومدم دیدم همه دور فرماندمون جمع شدن تا دیدمش فهمیدم که بگا رفتم،حالا بیا جمش کن از همون روز یه پام تو بازرسی بود یه پام تو حفاظت دهنمو سرویس کردن، با هزار تا بدبختی و آشنا بازی بیست روز اضافه خدمت زدن و منتقلم کردن به پاسدارخانه که یه جای بسیا بسیار کیریه، یه هفته باید مثل سگ تو این سرما پست بدی تا یه روز بذارنت استراحت کنی، کارد میزدنم خونم در نمی اومد حالا تو پاسدارخونه روز ازنو آشخوری از نو نامردا نه رو تخت میزاشتن بخابی نه سر پست یه چند روزی گذشتو همش تو فکر این بودم که چطور انتقاممو از اون بی شرف بگیرم ، یه مرخصی یه روزه گرفتم و رفتم خونه یه دوش گرفتم ولباسای خوشکلمو پوشیدمو رفتم بیرون،چون گروهبان بودم زیاد به موهام گیر نمیدادن بخاطر همین یکم شبیه آدمی زاد بودم، پیاده و بی هدف داشتم میرفتم و تو فکرم اتفاقایی که تو چند روز گذشته برام پیش اومده بودو مرور میکردم که رسیدم به مجتمع پارک رفتم نشستم رو سکو جلوی عینک فروشی، داشتم از دور عینکاشو نگاه میکردم که یهو فرماندمون با زن و دخترش از جلوم رد شدن،اون منو ندید ولی من و شیطون رجیم داشتیم اونهارو میدیدیم،با دخترش رفت داخل عینک فروشی و زنش پشت ویترین وایساد یه فکر پلید بذهنم رسیدید یکم از پشت براندازش کردم بد نبود بلند شدم و رفتم جلوی ویترین مغازه بغلی یه نیگاه همچین عمیق بهش انداختم یه خانوم تقریبا سی اندی ساله با پوستی سفید یکم دماغش تو افساید ولی قابل تحمل بود خلاصه دیگه من نگاهش کردمو اون منو نگاه کردو از این هندی بازیا تا با هزارتا دربدری شمارمو بهش دادم بعد از یه ربع گوشیم یه میس خورد....آره خودش بود وسیله انتقامم جور شدتو دلم گفتم جناب سرگرد رسمو کشیدی رس زنتو میکشم انقدر خوشحال شدم که نفهمیدم چطور رسیدم خونه، دیگه هوا تاریک شده بود که گوشیم زنگ خورد و این آغازی بود واسه پروسه مخ زنی چند مجهولی(این جنده خانوم مگه راضی میشد با دست پس میزد با پا پیش میکشید)بعد از چند روز راضیش کردم جمعه هفته آینده بیاد کنار حوض جلوی کلیسا؛ این چند روز تو اون پادگان حسابی زجر کشیدم و این منو مسمم تر کرد واسه انتقام گرفتن گذشت تا روز پنجشنبه رسیدو خودمو به مریضی زدم و با نیرنگ یه چند روزی استعلاجی گرفتم؛روز دیدار شدو من سر قرار اومدمو یه نیم ساعتی علافش شدم تا بیاد اولش زیادی مشتاق نشون نمیداد ولی من طرفمو خوب میشناختم این از اون زنایی بود که تا کیر میبینه دیگه نمیشه از تو دهنش کشید بیرون،بعد از یک ساعت حرف زدن بحث رو بجاهای حساس کشوندم و بعد از یک ساعتو نیم قرار بعدی شد فردا صبح خونه اونها؛خداحافظی کردیمو اومدم خونه وای که چه حس خوبی بود همش به قیافه اون بی همه چیز فکر میکردم که همیشه با غرور تو صبحگاه به همه درود میداد و با یه اخم همه میشاشیدن بخودشون،دلم برا زنش می سوخت ولی...
    صبح شنبه شدو خودمو مرتب کردم و رفتم در خونشون تو منازل سازمانی ارتش،طرف فکر کرده بود من از پشت کوه اومدم چون بهم گفته بود شوهرم تو اداره برق کار میکنه،بگذریم دخترش اون روز تایم صبح بودو هیشکی خونشون نبود، ساعت یازدهو نیم بود که رفتم داخل ودیدم که طرف با یه چادر رنگی اومد جلوم تا دیدمش حالم گرفت(اخه تو ذهنم با یه بیکینی قرمز تصورش کرده بودم) نشستم روی کاناپه توی حال و اونم رفت آشپزخونه وبا دوتا شیرموز برگشتو اومد اونطرف میز نشست و شروع کرد به کسشعر تلاوت کردن ،من هیچی از حرفاش نمیفهمیدم چون تو مغزم غوغا بود و این جمله مدام تکرار می شد نکن نکن نکن...خلاصه بی اختیار حرفشو قطع کردمو گفتم منو واسه حرف زدن کشوندی خونه خالی؟؟؟(یه لبخند موزیانه هم چسبوندم ته جملم) دیدم ساکت شدو چادورشو در آورد؛از بس هول بودم یادم رفته بود ترامادولی چیزی کوفت کنم،بلند شودمو رفتم طرفش اون هم بلند شدو لب تو لب شدیم تو همین حالو هوا یهو عکس جناب سرگرد رو دیدم روی دیوار که با زنوبچش ادیت شده بود تو حرم امام رضا یه لحظه دو دل شدم که آیا اینکاری که میکنم دروسته یا نه،یه دلم میگفت بزن توش این زن همونیه که تا چند وقت پیش میدیدیش بهش میگفتی "کس زنت" ،اون دلم میخاست حرف بزنه که یهو هلم داد روی کاناپه تا اون سینه های گوشتیشو دیدم که داشت تاپشو پاره میکرد بدبخت دیگه خفه شد ،سریع لباسامو در اوردم و رفتم تو کارش حالا نکنو کی بکن بیچاره اونقدر بی کیری کشیده بود که نمیذاشت از دهنش در بیارم یه سوتین باحال پوشیده بود که من تا بحال ندیده بودم همش تور بود بهش گفتم سینهات تو این سوتین خیلی ناز شده گفت آره شوهرم عاشق اینه، سرتو درد نیارم تو حالت سگی بودیم که از خود بیخود شدمو نگاه کردم به عکسو گفتم جناب سرررررگررررد زنتو گائئئئیدم,صدای جیغش قطع شدو زیرم شل شد برگشت طرفم تو چشاش بهتو حیرتو میدیدم شصتش خبردار شده بود که چه بلایی سرش رفته یه اشک از گوشه چشمش اومد پایین با پاهاش زد زیرمو سریع رفت لباساشو بپوشه، منم پوشیدمو, سوتینشو برداشتم و فرار کردم اون بدبخت هم داشت نفرین میکرد ،از ساختمون اومدم پایین و رفتم سر کوچه ، یه احساس خوشحالی تو وجودم بود که باعث شد نیم ساعت یه لبخند ضایع همراهم باشه هرکس که منو میدید فکر میکرد که من کسخول شدم ،حالا پنجاه درصد کار انجام شده بود.
    داستان زیاد شده و شما هم خسته شدید اگه خوشتون اومد نظر بدید تا ادامش رو هم براتون بزارم
    قربون همه حشریا


    نوشته: rooh

  • 7

  • 0




  • نظرات:
    •   Aber11
    • 4 سال،10 ماه
      • None

    • کس خواهر خمینی و اون سرگرد جاکش که تو رو گائیدن و تو هم هیچ کاری از دستت بر نمیاد جز گائیدن زن سرگرد تو خیالت... ناراحت نباش همه ما یه بار زن حالا یا سرگرد یا رئیس ادارمون رو تو خیال گائیدیم... :)


    •   H.u.n.t.e.r
    • 4 سال،10 ماه
      • None

    • خواستم بهت بگم:
      ‏(جاکش عوضی به ارتشیا توهین نکن مث سپاه و پلیس نیس هر گوهی راجبشون بخوری بقیه تأییدت کنن)
      بعدش فک کردم که نه,دقیقا مث همن !
      بهرحال سازمانی ها کوچه ندارن,سربازا اجازه رفت وآمد به اونجا رو ندارن,و و و و...
      فانتزی جق خوبی بود بهرحال !!!


    •   Ramezani.2002
    • 4 سال،10 ماه
      • None

    • اخه برو جلقتو بزن دم فرمانده ت گرم که تو رو گاییده اما تو توی توهم کردیش


    •   صدای گیتار
    • 4 سال،10 ماه
      • None

    • جدا از دروغ بودنش روون نوشته بودی اگه تمرین کنی جالبترم میشه .بنویس قسمت بعدی رو ببینیم چیکار مینی. تو قسمت بعدی اگه بد بود فحشت میدم نگران نباش.


    •   jende1365
    • 4 سال،10 ماه
      • None

    • خاک توی سر مجلوقت کنم


      انوهه یه کمی اساسی حالشو می گرفتی!
      خاک تو سر مجلوق رو


    •   مژگان شیطون
    • 4 سال،10 ماه
      • None

    • چخاخ و بلوف بود مادرجنده


    •   شیرجوان...
    • 4 سال،10 ماه
      • None

    • تکراری بید جیگر! !!


    •   شاه بلوط
    • 4 سال،10 ماه
      • None

    • ای ول دیانا . =D>


    •   Are.zo0
    • 4 سال،10 ماه
      • None

    • مجتمع پارک !!! کلیسا !!! آخه دیوث تورو تا سر خیابون سپند هم را نمیدن که بخوای حتی از 1کیلومتریه مجتمع پارک رد شی توی کونی خیلی باشی بچه دارابادی سوهانکی قبرستونی ای !! عمله ای که ماکسیمم فانتزیش کردن زن چادری بو گندو تو خونه سازمانیای کیریه ارتشه !!!


    •   اى ريما
    • 4 سال،10 ماه
      • None

    • از داستانت همه ي قضيه رو كرفتم. تو عنبرى بيش نبودي. هر شب زير دست فرمانده اي كه از زنش خسته بوده كون بجه تميزايي مثل تو ميزاشته. تو هم در حال جر خوردن تو تخيل زنش بودي :| :|


    •   armin1221
    • 4 سال،10 ماه
      • None

    • offff


    •   alfa43075
    • 4 سال،9 ماه
      • None

    • چرت بود ادامه نده دوست من


    •   ZDragonKnight
    • 4 سال،9 ماه
      • None

    • کیرم دهنت جلقی کس مغز بابا اینجا رو برا خالی کردن ترشحاته یه مغز پریودی درس نکردنا کیر بیگشو و اندرتیکر تا بیخ تو کونت جلقی


    •   milad.mehrdad
    • 11 ماه،4 هفته
      • 0

    • کص شعر ننویس مجلوق


    •   farfar22
    • 6 ماه،2 هفته
      • 0

    • بايد به عرض دوستان برسونم تو ارتش به كسي كه درجه گروهباني داره نميفرستندش نگهباني نهايتش ميره بالاسر چنتا سرباز و اونا نگهباني ميدن


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو