فرمانده نمادین

    منتظر بودم سلما از راه برسه.
    کنیزی که شب قبل ازم خواسته بود به عنوان زن موقت کنار خودم نگهش دارم.
    برای اینکه زمان زودتر بگذره همون طور که روی صندلی مخصوصم
    کنار پنجره نشسته بودم یه مقدار نوشیدنی داخل جام ریختم.
    به کارهای بی شمار و مسئولیت های طاقت فرسایی که روی دوشم بود فکر میکردم و سعی داشتم در ذهنم برای همشون برنامه ریزی کنم.
    اونقدر فکرم درگیر بود که نمیتونستم رو چیزی تمرکز کنم. درست در لحظه ای که نوشیدنی یه مقدار منو گرفته بود در اتاق باز شد.
    انتظار داشتم اندام ظریف و صورت غرق در آرایش سلما رو ببینم اما در کمال ناباوری با چهره جدی و خشک ارباب مواجه شدم که بین چارچوب در ایستاده
    بود و نگاهم می کرد.
    به نشانه احترام از جا بلند شدم و در برابرش تعظیم کردم.
    بدون اینکه حرفی بزنه
    بی توجه به من اومد کنار پنجره
    و روی صندلی مخصوصم نشست.
    بی ادبی میدونستم رو به روش بشینم
    سرمو انداختم پایین و رو یه صندلی معمولی گوشه اتاق نشستم.
    زیر چشمی نگاهش میکردم.
    در سکوت و آرامش جام من رو برداشت و به لب هاش نزدیک کرد.
    من از لحظه ای که چشم باز کرده بودم تحت حمایت ارباب قرار داشتم. خوب میدونستم زمانی که یک کلمه هم صحبت نمیکنه عمیقا از چیزی ناراحته اما جرات نداشتم دلیل ناراحتیش رو بپرسم.
    به سکوتش عادت کرده بودم که ناگهان صدای سرد و محکمش فضای اتاق رو پر کرد : بیا کنارم بشین.


    بلافاصله از جا بلند شدم و با قدم های آروم به سمتش رفتم.
    رو به روش نشستم و به چشماش خیره شدم.


    بی مقدمه گفت :
    امشب میخوام از جسمت استفاده کنم.
    تو مشکلی نداری؟
    متوجه منظورش نشدم و سعی کردم حرفش رو برای خودم معنا کنم اما مکث کردنم طولانی شد.
    با خشونت جام رو کوبوند روی میز و داد زد : گفتم میخوام جسمتو در اختیارم بزاری، مشکلی نداری؟
    با لحن بریده بریده ای گفتم : متوجه نمیشم قربان.


    پوزخند زد و گفت : بزار ساده تر برات بگم. میخوام باهات سکس کنم جناب فرمانده!
    وقتی اینو گفت انگار آب سرد روی سرم ریختن.
    شاید اگه خورشید از مغرب طلوع میکرد میتونستم باهاش کنار بیام اما نمیتونستم باور کنم این کلمات رو از زبان ارباب می‌شنوم!
    من در تمام زندگیم حتی یکبار هم با خواسته ارباب مخالفت نکرده بودم و حتی تصور اینکه بخوام از دستورات و اوامرش سرپیچی کنم برام محال بود.
    وقتی دید خیلی تعجب کردم خندید و بعد از اینکه باقی جام رو نوشید با لحن قاطعی گفت :
    من به هرحال کارم رو انجام میدم
    فقط یک کلمه بگو راضی هستی یا نه.


    اینکه ارباب میخواست با یه مرد اونم من که پسر خوانده ش بودم سکس کنه در مخیله م نمی گنجید.
    به هرحال من ارزش خودم رو در رضایت ارباب می دیدم چاره ای جز موافقت نداشتم.
    به علامت تایید سرم رو تکون دادم و ساکت شدم.
    یه کم خندید و از جا بلند شد.
    چند قدم داخل اتاق راه رفت
    صدای پاش هنوز برای من امید بخش بود. ناگهان پشت سرم قرار گرفت
    و روی صندلی خم شد.
    سرش رو نزدیک گوشم آورد و زمزمه کرد : فکر میکنی زن های صیغه ای و کنیزک های آرایش کرده میتونن جای تو رو برام بگیرن؟
    همین ریش مرتب و یال و کوپال مردانت من رو برای شکستن ابهت و غرورت حریص تر میکنه!


    وقتی این کلمات رو کنار گوشم زمزمه کرد عقب کشید و دستور داد بلند شم.
    چشمام رو بستم و جمله های ارباب رو در مغزم مرور کردم.
    به محض اینکه چشم باز کردم با یه لگد وادارم کرد زانو بزنم.
    درست در مقابل پاهاش قرار داشتم.
    با حرارت زیادی دستم رو گرفت و گذاشت روی آلتش حتی از زیر لباس میتونستم حس کنم چقدر تحریک شده.
    احمقانه به نظر می رسید اما اونقدر بهش وابسته بودم که تو اون حال هم به گرمای پدرانه ی دستاش فکر میکردم.
    هروقت دستم رو می‌گرفت احساس می‌کردم یتیم نیستم.
    بعد از چند ثانیه مکث لباسش رو زد کنار و و آلت لخت و عریانش رو جلوی صورتم گرفت.


    نمیدونستم باید چی کار کنم
    بین دستام گرفتمش و بهش زل زدم.


    میتونستم حدس بزنم ارباب از اون بالا داره با تمسخر نگاهم میکنه اما خجالت میکشیدم باهاش چشم تو چشم شم.
    موهای پرپشتم رو از پشت سر
    داخل دستش مچاله کرد و با خشونت سرم رو جلوتر آورد.
    انتظار داشت با اون آلت بزرگ و حجیمش چی کار کنم؟
    با لحن تحقیر آمیزی گفت : دهنتو باز کن.
    احساس می‌کردم غرورم داره تکه تکه میشه اما مجبور بودم همین کارو انجام بدم.
    اونقدر آلتش بزرگ بود که خیلی زود حس خفگی بهم دست داد.
    مدام از دهانم بیرون می‌آوردمش و اوق میزدم و ارباب با خشونت بیشتری
    موهام رو مچاله می‌کرد و آلتش رو فشار میداد داخل دهانم.
    حتی ریش و سبیلم خیس شده بود.
    چشمام پر از اشک
    اما از طرفی داشتم تحریک میشدم.
    حتی ارباب هم متوجه شد و با یه لگد محکم زد روی آلتم.
    جوری که افتادم زمین و به خودم پیچیدم.


    حتی مهلت نداد به خودم بیام و خیلی سریع بهم هجوم آورد.
    میترسیدم از اینکه در باز بشه
    و سلما یا یه نفر از زیر دستام وارد بشن و منو تو اون حال رقت انگیز ببینن.


    وقتی میخواست لباسم رو بزنه کنار
    ناخودآگاه التماسش کردم :


    _لطفا نه!


    با لحن خشنی سرم داد زد : خفه شو!


    وقتی کاملا پشتم رو برهنه کرد
    بدون اینکه لحظه ای بهم زمان بده
    آلتش رو فرو کرد داخل.
    اما عصبی داد زد : کار می بری پسر.


    میترسیدم.
    میترسیدم یه نفر درو باز کنه و آبرو حیثیتم بره.
    میخواستم خواهش کنم ارباب داد نزنه اما وقتی محکم داخلم فرو کرد فریاد خودم بلند شد.
    ارباب به جای اینکه تذکر بده و بگه ساکت شم قهقهه زد
    برای ارباب مشکلی پیش نمیومد
    میتونست بگه علی خودش ازم خواست این کارو باهاش کنم اما من بدبخت
    هیچ حرفی نمیتونستم بزنم و به عنوان یه مردک ابنه ای شناخته میشدم.
    سرمو فرو کردم داخل تشک که صدام بلند نشه همینطور از چشمام اشک میومد.


    با تمام بدن خوابیده بود روم
    داشتم له میشدم.
    اما درد اصلی، جلو عقب رفتن آلتش بود.
    وقتی دید دارم شکنجه میشم سرشو آورد کنار گوشم و درحالیکه نفس نفس می زد گفت : تقصیر خودته فرمانده که انقدر... تنگی!
    ولی خوبه!


    دیگه داشت ارضا میشد
    اما من بیچاره فقط درد میکشیدم.
    با این حال خوشحال بودم که به ارباب لذت دادم.
    اصلا نمیدونستم چی به سرم اومده و چجوری به این حال افتادم.
    فقط میخواستم دیگه وجود نداشته باشم.


    میخواستم همونجا چشمامو ببندم و بمیرم تا اینکه ازم کنار کشید و بلند شد.


    نمیتونستم حرکت کنم
    روم نمیشد بلند شم و چشمم به چشم ارباب بیفته.


    اما چند دقیقه بعد با لگد زد روی کمرم :
    بلند شو پسر ...


    مثل یه متحرک از جام بلند شدم.
    درد شدیدی داشتم هم جسمی هم روحی.


    بدون اینکه به ارباب نگاه کنم
    لباسم رو پوشیدم و رفتم یه گوشه.


    خشم عجیبی همه وجودمو احاطه کرده بود داشتم میسوختم.
    اما حق نداشتم از ارباب متنفر بشم.


    خیلی خونسرد رفت طرف حمام اتاقم
    و خطاب به من گفت : برو به کارها برس.


    تعظیم کردم و از اتاق خارج شدم.
    هیچ کس حوالی اتاق نبود اما
    این از شکنجه روحی من کم نمی‌کرد.


    نوشته: ali1971afshar

  • 4

  • 11




  • نظرات:
    •   artin4116
    • 4 هفته،1 روز
      • 2

    • همه رفتن تو فاز دادن


    •   shahx-1
    • 4 هفته،1 روز
      • 11

    • فرمانده؟ بعد شما دقیقا فرمانده چی بودین؟؟ کل قوا؟ (biggrin)


    •   خوشگلخانم
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • بگوکونی دادی دیگه ارباب اربابت چیه ادا تنگا دراوردنت چیه ??


    •   Jeefri
    • 4 هفته،1 روز
      • 2

    • فقط در جواب كس شرات مي تونم بگم زارت


    •   Jeefri
    • 4 هفته،1 روز
      • 2

    • عن كلفت پفيوز ديوث جاكش قرمساق عمه ننه كس خل شناسنامه دار


    •   mahdi0044
    • 4 هفته،1 روز
      • 5

    • پس رمز فرمانده شدن اینه؟!


      ببچاره سلامی که تازه فرمانده سپاه شده
      یلحظه دلم براش سوخت


    •   marjan_aydin
    • 4 هفته،1 روز
      • 6

    • هیچی


    •   lovely_grl
    • 4 هفته،1 روز
      • 7

    • اصلا نمیتونم با این فتیش و این علاقه کنار بیام


    •   Farzinx57
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • خوب شرح ماوقع رو دادي فرمانده!!!!!!!


    •   Caboos1
    • 4 هفته،1 روز
      • 2

    • اما حق نداشتم از ارباب متنفر باشم!
      یعنی سردر او نظام آموزشی که شما رو تحویل این جامعه داد باید رید
      بابا دارن اونور دنیا انسان با هوش مصنوعی میسارن شما دارید ازش خارج میشید؟


    •   Scott12
    • 4 هفته،1 روز
      • 3

    • یا خدا این چی بود دیگه؟


    •   Winston991
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • فرمانده لشکر کونیا شدی


    •   charles23
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • جمعیت کونیا از جمعیت ایران داره بیشتر میشه سرشماری مجدد لطفا .


    •   hunterxxxx
    • 4 هفته
      • 0

    • الآن اینی که نوشتی فیلم نامه بود؟ من که نفهميدم چی گفتی؟ ارباب به فرمانده گفت بیا بهم بده؟


    •   darya54
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • چرا اینقدر شخصیتا مبهم بودن و چرا عقده ای بودن و خشن بودنِ ارباب معلوم نشد؟
      بعد داستان مال چه دوره ای زمانی بود که هم ارباب وجود داشت هم فرمانده؟
      فرمانده کجا بودین که زیر دستاتون زنای آرایش کرده ای مثل سلما بودن؟!
      این جزو دسته داستانهای ارباب برده ای نیست دوست عزیز
      من هم مثل اون دوستمون که بارها زیر داستانها در مورد لزوم استفاده از کاندوم تذکر دادن،تذکر دادم در این مورد.


    •   darya54
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • نمیدونم چرا خیلی از کسانی که میان اینجا داستانهای بی دی اس ام و ارباب و برده مینویسن کوچکترین اطلاعی از این روابط ندارن.کاش میرفتن یه کم از نظر روانشناسی این روابطو مطالعه میکردن تا هر چیزی ننویسن.این روابط بر پایه تحقیر و فحش کلامی نیست.اتفاقا بر پایه احترام به علایق سلطه پذیر و مسلط هست و قرارداد بینشون نوشته میشه.اون چیزایی که تو فیلمای پورن میبینین واقعی نیست فیلمه .تو واقعیته روابط بی دی اس ام، همه چیز بر مبنای علاقه و احترام و لذت هر دو طرف هست و آسیب پذیری سلطه پذیر باید به حداقل برسه.درد سلطه پذیر تا جایی هست که بهش لذت بده.حتی برای شکنجه ها کد قرمزدارن.که سلطه پذیر هر جا وقتی دید دیگه تحمل دردو نداره میتونه اون کد قرمز رو بگه که مسلط یا همون ارباب ،شکنجه رو متوقف کنه.تو روخدا قبل از نوشتن داستانهای تخیلیتون مطالعه کنین و تخیلاتتونو رو در قالب داستان ارباب وبرده ای به خورد خواننده ندین و به شعور خواننده ها توهین نکنین.ارباب های واقعی فحش نمیدن ،تحقیر نمکینن مخصوصا خود سلطه پذیر و خانواده اشو.برده باید از حسش لذت ببره .حس عشق و پرستش نسبت به ارباب داشته باشه و همینطورم ارباب با علاقه و احساس مسئولیت نسبت به سلامت جسم و روح برده اش رفتار کنه.مثل یک خدا و بنده.اگر شکنجه یا تحقیر کلامی ای هم هست با توافق خود برده انجام میشه نه به زور.این رابطه یه رابطه اجباریه زندانی و شکنجه گر نیست.بلکه یه رابطه ی عاطفیه بر مبنای لذت دو طرف.توروخدا نویسنده های اینجور داستانا اینو درک کنند.


    •   parto_banoo
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • من نفهمیدم شما کونده بودی یا فرمانده ؟!


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو