فروزان (٢)

    ...قسمت قبل


    حرفای دیگران روی فروزان تأثیر میذاشت و باعث میشد علاقه ى بیشتری به بازی قایم باشك از خودش نشون بده .
    گویا تمام این ماجرا رو در رفتار احمد میدید .
    یكی از روزای گرم تابستون بود و هر كی كه تونسته بود یه جای سایه و خنك گیر بیاره ، خوابیده بود و منیژه دوست صمیمی فروزان اومده بود تا بكمك هم یه كوبلن ببافن ، سر صحبت باز شد و ماجرای پسرای محل بیشتر از همه جذابیت داشت .
    منیژه میگفت كه یكی رو خیلی دوست داره ولی جرأت نكرده كه علاقه ش رو بروز بده ! میگفت میترسه مثل خواهرش یه بلایی سرش بیارن .
    برای فروزان كه كنجكاوی داشت خفه ش میكرد موضوع جالبی بود ولی منیژه نمیخواست قسم خودش رو بشكنه و حرفی در اینباره بزنه !
    اما فروزان انقدر قسم خورد و اطمینان داد تا بالاخره منیژه شل شد و ماجرای خواهرش رو از اول تا آخر تعریف كرد ؛
    با بغضی درآمیخته با تأسف میگفت كه ملیحه خواهرش تازه میخواست دیپلم بگیره و خیلی اوقات برای درس خوندن با همكلاسیهاش قرار میذاشت و به خونه ى هم میرفتند .
    رامین برادر یكی از دوستاش از ملیحه خوشش میومد و خیلی بهش ابراز علاقه میكرد .
    یه بار كه توی خیابون دنبالش افتاده بود ، ملیحه از كوره در میره و چند تا لن ترانی بارش میكنه ولی اینكارا باعث میشد كه اشتیاق پسره بیشتر بشه تا حدیكه بعداز چندبار اقدام بی نتیجه تصمیم میگیره از تجربه و كمك دیگران استفاده كنه .
    این وسط رامین به هیچكس بیشتر از شاهرخ كه سه چهار سال بزرگتر از خودش بود اطمینان نداشت . توی محل میگفتن رامین خیلی توی دست و پای شاهرخ وول میخوره و بعدا معلوم شد كه رابطه شون از یه دوستی معمولی خیلی فراتر رفته . گویا شاهرخ اولش برای نزدیك شدن به خواهر رامین باهاش طرح دوستی ریخته بود ولی كم كم این رابطه بقدری قوت گرفت كه اكثر اوقات رامین رو صدا میزد و میبرد خونه شون !
    هر دفعه به بهانه ای ؛ از دیدن مرغ و خروساش گرفته تا خرت و پرتهای توی زیرزمین . بعضی وقتها هم دوچرخه ى شاهرخ رو سوار میشد كه البته بعد از هر یكی دو دوری كه میزد ، یك ساعتی رو توی زیرزمین خونه ى شاهرخ مشغول تعمیرش بودن .
    شاهرخ با یه اردشیر نامی خیلی جیك تو جیك شده بود و همش باهم بودند . معلوم بود كه رامین از اردشیر خوشش نمیومد و با اصرار و توپ و تشر شاهرخ بود كه میرفت خونه ى شاهرخ و موقعی كه میخواست بیاد بیرون ، هرّه و كرّه ى اردشیر و شاهرخ خیلی تلخ بود . خلاصه رامین كه قبلا داستان عاشقی خودش رو برای شاهرخ تعریف كرده بود و ازش راهنمایى میخواست حالا باید هرروز برای اردشیر هم تكرار میكرد ! با همه ى جزئیات از چشم و ابروی ملیحه تا خونه و محل و مدرسه .
    یه روز ملیحه سراسیمه اومد خونه و لباساشو عوض كرد و به مامان یه چیزایی گفت و رفت . شب كه بابام اومد خونه ، مامانم دل تو دلش نبود ! یه بارم سینی چایی از دستش افتاد و همه ى استكان نعلبكی ها شكست . بالاخره به زبون اومد و گفت كه ملیحه از ظهر رفته و هنوز نیومده ! بعد از كلی غرغر كه تدریجا به داد و هوار تبدیل میشد بالاخره بابام بلند شد و شلوارشو پا كرد و كتش رو پوشید اما از پای بدون جوراب و دمپایی پوشیدنش معلوم بود كه حواسش نیست . مامانم هم چادرش رو وارونه به دندون گرفت و بمن گفت حواست به غذا باشه و رفتند.
    صدای چرخیدن كلید توی قفل در منو از خواب بیدار كرد . نیمه های شب بود و من بهت زده بابامو میدیدم كه با نگاهی مملو از ترس و التماس ، به مامانم دلداری میده . میگفت سروان قادری از دوستان دوره ى سربازیشه و فردا هرطوری كه باشه پیداش میكنه ! یه مدت كه گذشت بابام هی با خودش تكرار میكرد كه دیگه كجارو باید بگردیم .
    اونشب تا صبح نخوابیدیم ، غذا هم نخوردیم .
    فردا قبل از ظهر بود كه زنگ خونمون رو زدند و مامانم هراسون دوید دم در و برگشت چادرشو سر كرد و به تاخت رفت . چند ساعت بعد خاله م اومد خونمون كه منو با خودش ببره . گفت دو سه روزی باید پیش اون باشم .
    گویا رامین هرروز زاغ سیاه ملیحه رو چوب میزد و با دوچرخه ى شاهرخ دور و بر خونه و محل بود تا یه روز كه ملیحه رو توی خیابون میبینه و میره جلو تا باهاش حرف بزنه .
    اما انقدر دستپاچه میشه كه تمام نقشه هایی كه كشیده بود از یادش رفت . هول هولكی یه چرندی سر هم میكنه و ملیحه رو متقاعد میكنه كه دنبالش بره .
    از نامزدی ناگهانی خواهرش میگه و اینكه الان رفته تا برای دوختن لباس اندازه شو بگیرن و گفته تا ملیحه هم برای اظهارنظر بره پیشش .
    ملیحه بعداز اینكه لباس مهمونیش رو میپوشه و یه پاتكی هم به مداد و رژ مامانش میزنه و بدنبال رامین راه میفته میره خیاطی اما سر از خونه ى شاهرخ درمیاره و قبل از اینكه متوجه موضوعی بشه یه پارچه روی سرش میندازن و میكشنش توی اتاق . رامین اعتراض میكنه اما اردشیر سیلی محكمی بهش میزنه و میگه بجای زرزر كردن یه سر و گوشی آب بده و درو ببند . رامین كه بنا داشت با ملیحه از عشق و عاشقی بگه و خودشو به اون ثابت كنه وقتی برمیگرده شاهرخ رو میبینه كه توی راهرو وایساده و میگه بهتره كمی صبر كنی . یه بیست دقیقه ای گذشت . هرازگاهی هم صدای جیغ و ناله ى ملیحه میومد ولی با كتكهای اردشیر خیلی زود قطع میشد . نفس رامین توی سینه ش حبس شده بود . جرأت جیك زدن نداشت . بالاخره شاهرخ خواست بره داخل و با اشاره به رامین گفت همینجا باش و در اتاق رو باز كرد و رفت تو . حالا یا پادری اومد روی آستانه یا شاهرخ هول بود ، در كامل بسته نشد و از لای در ملیحه رو میشد دید كه لخته و شلوار پاش نیست و پارچه ای هم كه روی سرش كشیده بودن ، دیگه نبود . لای پاش خونی بود و جای انگشتای اردشیر روی صورتش معلوم بود . حرفی نمیزد ولی صدای هق هق گریه ش دل رامین رو میلرزوند .
    شاهرخ داشت لای پای ملیحه رو با یه تیكه پارچه تمیز میكرد كه صدا غر و لند اردشیر بلند شد .
    اردشیر ملیحه رو برگردوند و یه بالش گذاشت زیر شكمش و رفت سر طاقچه دنبال قوطی كرم میگشت . شاهرخ هم شلوارشو تا زانو كشید پایین و با آلتش ور میرفت .
    یه حرفایی بین شاهرخ و اردشیر رد و بدل شد .
    اردشیر متوجه رامین شد كه داره از لای در نگاه میكنه و اومد بیرون و به رامین گفت اگر حرفی به كسی بزنه چنین میكنه و چنان كه صدای جیغ و ناله ى ملیحه حرفشو قطع كرد . ملیحه قسم میداد ، التماس میكرد ، گریه میكرد ولی انگار شاهرخ مصمم تر میشد . یه لبخند تلخی روی لبای اردشیر نقش بست و در حالیكه كمر بندشو باز میكرد به رامین گفت همینجا باش و رفت توی اتاق و درو بست . رامین نمیدونست چكار كنه ! توی راهرو نشسته بود و هراز گاهی اردشیر یا شاهرخ رو میدید كه نوبتی میان بیرون و راه دستشویی رو پیش میگیرن . دیگه صدای ناله های ملیحه هم نمیومد .
    با صدای اردشیر ، رامین رفت توی اتاق و ملیحه رو بلند كردند و بردنش توی دستشویی . رامین تمام پر و پای ملیحه رو شست و آوردش توی اتاق . كمی هم آب داد كه بخوره . ملیحه فقط نگاه میكرد . ساعت به سختی میگذشت.
    اردشیر لم داده بود و زل زده بود به رامین .
    سیگارش رو خاموش كرد و در حالیكه میخواست شلوارشو در بیاره با اشاره فهموند كه رامین بره جلوش و زانو بزنه .
    رامین ترسیده بود . اردشیر آلتشو در آورد و توی دهن رامین گذاشت و مجبورش كرد كه بخوره . رامین عق میزد و اردشیر انقدر ادامه داد كه رامین حالش بهم خورد و دوید سمت دستشویی . اردشیر پا شد رفت دنبالش . عق زدن رامین زیاد طول نكشید و جای خودش رو به ضجه و التماس داد كه اونم با یه سیلی محكم بند اومد و به خواسته های اردشیر كاملا تمكین كرد . حرفاشون از بیرون شنیده میشد . رامین باید چاك باسن اردشیر رو لیس میزد و مدام زبونشو توی مقعدش میكرد تا تحریك بشه و آلتش بلند بشه . اولش حالش بد شد و خواست عق بزنه اما وقتی اردشیر تمام آلتشو كرد توی دهنش عق زدنش بند اومد و نزدیك بود خفه بشه . ولی وقتی بازم مجبور شد تا زبونشو توی مقعد اردشیر كنه و مدفوعشو قورت بده انقدر عق زد تا از حال رفت .
    دم دمای صبح با صدای بسته شدن در حیاط رامین بیدار میشه و شاهرخ رو میبینه كه روی باسن ملیحه خوابش برده و اردشیر هم نیست ،
    فرصت مغتنمی بود تا خودش رو به خونه برسونه و خواهرش رو درجریان بذاره و علاقه ى خودش رو به ملیحه ثابت كنه .
    شاهرخ رو چندروز بعد مأمورا گرفتن و بردنش ولی دیگه كسی اردشیر رو ندید . ملیحه رو بردند درمانگاه و بعد از یكی دوروز فرستادن خونه ى خاله م تا اونجا ازش مراقبت بشه . منیژه میگفت ؛ سه چهار باری كه من رفتم دیدنش انگار بهت زده بود و به یه نقطه خیره میشد . بعدا حالش رو به بهبود گذاشت و اومد خونه ولی علیرغم اینكه دیگه بابام بهش سركوفت نمیزد ، بیشتر اوقات میرفت خونه ى خاله م .
    ادامه دارد...


    نوشته: یلدا

  • 3

  • 6




  • نظرات:
    •   .Goodnight.
    • 3 ماه،1 هفته
      • 1

    • جووووون کیررر???


    •   Ares.1
    • 3 ماه،1 هفته
      • 1

    • بازم تجاوز ، تجاوز و تجاوز
      ب جایی رسیدیم ک برای خیلیا پسر و دختر فرقی نداره، فقط فکر خالی کردن خودشون هستن
      داستانت رو با همین سبک ادامه میدی؟! ب نظرم همینجا تمومش کنی بهتره چون مشخصا قسمت های بعد فروزان هم مورد تجاوز قرار میگیره پس ننویس


    •   J44
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • عالي بود . از سبك نوشتنت خيلي لذت ميبرم . مثل هميشه حرفه اي و شيك . منتظر قسمت بعديش هستم


    •   وب.گرد
    • 3 ماه،1 هفته
      • 1

    • نمیدونم چی بگم خوب نبود اگه واقعی بود خوب نبود داستانم بود خوب نبود.


    •   royaei
    • 3 ماه،1 هفته
      • 1

    • بد نبود تا اینجا ؛ فقط خیلی قاطی پاتیه ؛ کلا همه چی قاطیه
      باید خیلی تمرکز کنی تا ببینی چی به چیه ؛ کی به کیه


    •   Erfan_Khan_1380
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • کیر تو کونت فراوونه...آخ کجات برم بریزم؟ همینجا، همینجا
      آب تو کمرم فراوونه... آخ بگو کجات بریزم؟ همینجا، همینجا


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو