فقط همين يكـ بار...

1399/12/07

زير نور آفتاب، وسط ناكجا آباد، به ماشينم تكيه داده بودم و سيگار دود ميكردم. عرق از كل تنم ميريخت، لباسام به تنم چسبيده بود. پيكان سفيد جمال رو از دور ديدم كه با سرعت به سمتم ميومد. به ساعت نگاه كردم، يه نيم ساعتى دير اومده بود. سيگارم رو خاموش كردم و از صندوق ساكه پول رو بيرون كشيدم، دوباره به ماشين تكيه دادم و منتظر شدم جمال برسه. وقتى ماشين رو پاركـ كرد و پياده شد، ناخودآگاه پوزخند زدم. پيراهن قرمز و تنگ، زنجير كلفت طلايى كه لاى پشماى سينش گم شده بود، شلوار جين فاق بلند و كفش ورنى براق، دقيقاً شبيه يه دلقكـ واقعى شده بود. نگاهش كردم و با بى حوصلگى گفتم:
-من مسخره توام دو ساعته منو معطل كردى؟
+به به به! كوهياره خوشگله خودم! چرا پكرى زيبا؟!
رفت سمت صندوق ماشينش، يه كيف كوچيكـ درآورد. با لبخند كج مسخرش اومد سمتم و در كيف رو باز كرد. يه نگاه به جنسا كردم، يه نگاه به خودش و با ترديد گفتم:
-از كى تا حالا هروئين سفيد شده؟!
+كى گفته هروئينه خوشگله من؟
-ينى چى؟! جمال به قرآن ميزنم صدا سگ بديا!
+كوكائينه.
يه لحظه قفل كردم، با تعجب گفتم:
-كوكائين؟!
+آره، خانوم گفتش كه اين دفعه كار گنده تر ميخواد بده بهتون. اين خوشگلارو گرمى يه تومن آب كنيد.
يه نفس عميق كشيدم و به اطراف نگاه كردم، كيف رو از دستش گرفتم و ساكه پول رو بهش دادم.
-به خانوم بگو سهممونو از رو پول جنسا ورداشتيم، اينارو آب كردمشون بهت زنگ ميزنم.
+فقط هرچى زودتر بهتر، ميدونى كه خانوم خوشش نمياد جنساش زياد دست كسى بمونه جيگر!
نگاهى به سر تا پاش كردم، يه لبخد مصنوعى زدم و سوار ماشين شدم.
.
-ناموساً كسخلى؟! اينهمه كوكائينو به كى بفروشيم ما؟!
+پيدا ميشه.
-آخه از كجا كوهيار؟!
-سارا! تو مخم نرو اينقد! جورش ميكنم گفتم!
جنسا وسط اتاق بود، با نغمه و سارا دورش نشسته بوديم و دنبال يه راه براى آب كردنشون بوديم. نغمه گفت:
-من ميتونم به چندتا از دوستاى مايه دارم زنگ بزنم، هركدومشون ٢-٣ گرم شايد بخرن…
+اين ٥٠٠ گرم پودره نغمه! ميدونى چقد طول ميكشه بخوايم خورد خورد بفروشيم؟!
نغمه يكم فكر كرد، يه دفعه با هيجان گفت:
-واى فهميدم! اون زنه بود…اسمش چى بود خدايا…مهناز! به اون زنگ بزن!
+چى بگم بهش دقيقاً؟
-مگه كوكـ نميزد اون؟! وضعشم خوبه، يه زنگ بزن شايد ورداشت ازمون!
فكر بدى نبود، حداقل ميدونستم كه اگر بخره زياد ميخره. فقط يه مشكلى وجود داشت.
-آخرين بارى كه ديدمش يادت نيست؟ هرچى طلا و جواهر داشت رو زدم؟
+اون كه نميدونه تو زدى اسكل!
-آخه خيكى، طلا جواهراش گم شد، منم همون روز گم شدم! يارو يابوعه نفهمه؟
+حالا تو يه زنگ بزن بهش! جونه نغمه!
نفس عميقى كشيدم، تلفنم رو بيرون كشيدم و دنبال شمارش گشتم. وقتى پيداش كردم دستام شروع كرد به لرزيدن، با استرس بهش زنگ زدم. بعد از چند بوق جواب داد:
-الو؟
+سلام مامى، كوهيارم…
.
كنار در كافه وايسادم و از توى شيشه داخل رو نگاهى كردم، ته كافه نشسته بود و قهوه ميخورد. پاى چشماش سياه تر از هميشه بود، خود چشماش ام كه بى روح مثل جسد بود. وارد كافه شدم و به سمتش رفتم. وقتى رسيدم كنار ميز، نگاهى از پايين تا بالا بهم انداخت. لبخندى زد و با صداى تو دماغى و گرفتش گفت:
-بزرگ شدى.
بلند شد و بغلم كرد.
-اونقدم نگذشته مامى!
نشست و منم رو به روش نشستم.
-چى شد ياد من افتادى كوهيار خان؟
+دلم واست تنگ شده بود…
-دلت تنگ شده بود، يا دست و بالت؟!
زير چشماى سبز و بيروحش داشتم ذوب ميشدم.
-هنوز ناراحتى؟
خنديد و يه نخ سيگار روشن كرد.
-ناراحت؟ نه عزيزم چرا ناراحت باشم؟!
+بالاخره نامردى كردم…
-چه نامردى؟! آها اينكه هرچى جواهرات و پول داشتم ورداشتى و غيب شدى؟! يا اينكه شمارتو عوض كردى كه نتونم پيدات كنم؟!
+مهناز…اشتباه كردم! ترسيده بودم، داشتم كم كم…عاشقت ميشدم!
به چشماش زل زدم، كمى نرم شد.
-كوهيار من دختر بچه هاى دورت نيستم كه اينجورى ميخواى خرم كنى…
+اگه نميخواستمت، هيچوقت تو اين كافه رو به روت نميشستم!
-آها بعد دوسال يادت افتاد منو ميخواى؟!
+وقت ميخواستم كه خودمو پيدا كنم مهناز…ميخواستم واست مرد باشم، نه پسر بچه!
نگاه ديگه اى بهم كرد، كام سنگينى از سيگارش گرفت و گفت:
-من خر نميشم ديگه كوهيار…همينكه ندادمت دست پليس برو خدارو شكر كن.
كيفش رو برداشت و بلند شد كه بره، سريع دست توى جيبم كردم و يه بگ كوكائين روى ميز گذاشتم. وقتى جنس رو ديد رنگش سفيد شد از ترس، سريع دستش رو روش گذاشت و سر ميز نشست. با صداى آروم به حرف اومد:
-روانى شدى؟! اين چيه وسط اينهمه آدم ميذارى رو ميز؟!
+هديه معذرت خواهى…
به اطراف نگاه كرد، وقتى مطمئن شد كسى نگاهمون نميكنه دستش رو بلند كرد. با دقت چند ثانيه به جنس نگاه كرد، لباش رو گاز گرفت و نفس عميقى كشيد.
-ممنون…ولى من خيلى وقت تركـ كردم!
+از كى تا حالا؟
-از وقتى كه داشتم سرش جون ميدادم!
+توكه ترسو نبودى، با يبار اووردوز بيخيال شدى؟!
-نميترسم نميخوام!
دستم رو روى دستش گذاشتم، به چشماش نگاه كردم.
-يادته چقد خوش ميگذشت؟ شبايى كه باهم تا صبح ميرقصيديم، تو بغل هم فيلم ميديديم…
سرمو بردم نزديكتر، صدام رو كمى خشدار كردم، ميدونستم خوشش مياد.
-سكسامون…يادت رفته؟!
+من…
-هيس! مهناز فقط يه بار ديگه بذار داشته باشمت! فقط يه بار ديگه بيا مثل قبلاً باهم بكشيم…يه شب خوش باشيم! ها؟
چشماش رو ازم ميدزيد، ميدونستم داره تحريكـ ميشه. ادامه دادم:
-من عاشقتم، هركار برات ميكنم! همينو ازت ميخوام، فقط يه باره ديگه! بذار حداقل تو مغزم آخرين خاطرمون باهم خوب باشه!
آب دهنش رو قورت داد، يه كم فكر كرد.
-همين يه بار…پاشو بريم خونه من!
.
كنار ميز آشپزخونه دست به سينه وايساده بود، داشتم براش خط ميكردم. نگاهش كردم، دودل بود. دستاش رو بهم ميماليد، هى اطراف رو نگاه ميكرد و نفس عميق ميكشيد.
-آمادس…
نگاهى به خط ها انداخت، زير لب آروم گفت:
-همين يه بار…
موهاش رو پشت سرش جمع كرد، لوله رو تو دماغش گذاشت، يه لحظه مكث كرد، با ترديد يه خط كشيد. سرش رو سريع بالا برد و دماغش رو گرفت.
-آخ…خدا لعنتت كنه!
دوباره سرش رو پايين آورد، اينبار با ولع يه خط ديگه كشيد. لوله رو روى ميز انداخت و اومد سمتم، بدون هيچ حرفى لباش رو محكم روى لبام گذاشت. كمر لاغرش رو گرفتم، وحشيانه لبام رو ميمكيد. هولم داد سمت صندلى آشپزخونه، پام محكم به ميز خورد و چند تا چيز روى زمين افتاد. بى توجه اومد روم، لباش رو روى گردنم گذاشت. صندلى تحمل وزن هردومون رو نداشت، شكست و روى زمين افتاديم. اما انگار نه انگار، لباش رو از گردنم جدا نكرد. روى زمين بردمش زير خودم، از روش بلند شدم و لباسم رو كندم. زير لب نفس نفس زنان گفت:
-جون…قربونه بدنت بشم!
دستم رو كردم زير لباسش، از روى سوتين سينه هاى سفت و كوچيكش رو گرفتم. فشار محكمى دادم، آه كشدارى كشيد. با يه دستم گردنش رو گرفتم و با دست ديگم شلوارش رو تا جايى كه فقط كسش بيرون بياد پايين دادم، برش گردوندم و روى زمين به شكم خوابوندمش. چكـ محكمى به لپ كونش زدم، بلند گفت:
-جون!
كيرمو از شلوارم بيرون كشيدم، موهاش رو گرفتم و سر كيرم رو روى سوراخش گذاشتم. سرش رو فرو كردم، بيرون كشيدم.
-بكن توم!
دوباره سرش رو فرو كردم، ولى بيرون كشيدم. بلند داد زد:
-بكن توم! جرم بده!
يه دفعه كيرم رو تا آخر توى كسش فرو كردم، ناله بلندى كرد. شروع كردم تند تند تلمبه زدن، موهاش رو محكم كشيدم سمت خودم. روش خم شدم و در گوشش گفتم:
-كسه كوچولوت داره جر ميخوره؟!
داد زد:
-آره بكن!
+ماميه حشريه من!
يه چكـ ديگه به كونش زدم، پشت گردنش رو گرفتم و شروع كردم با آخرين قدرتم توى كسش تلمبه زدن.
-آه آره! جر بده كسمو! داره مياد آبم، بكن!
يه دستم رو از جلو كردم لاى پاش و بالا كسش رو تند تند ماليدم، ناله هاش مثل جيغ شده بود. كيرمو تا ته كردم توى كسش و نگه داشتم، آبم با فشار توش خالى شد. همينكه آبم اومد، اونم شل شد. كنارش روى زمين افتادم و به سقف زل زدم. هنوز داشت ناله ميكرد، به صورتش كه موهاى مشكى بهم ريختش پنهونش كرده بود نگاهى كردم و از جام بلند شدم.
.
-كوهيار! تورو خدا اذيتم نكن!
+عزيزم گفتم همون يبار! دوباره ميخواى به عمل بيوفتى؟!
-ميتونم كنترلش كنم! برام جور كن!
+گفتم نه!
-كوهيار، جونه من!
با مهناز پاى تلفن بودم، سارا كنارم نشسته بود و ريز ميخنديد.
-خب من كه خودم ندارم، بايد برم واست بخرم!
+خب بخر!
-يه نفرو ميشناسم كه جنس خوب داره، كه اونم عمده كار ميكنه فقط!
+پس اون چى بود ديروز؟!
-اونو اشانتيون داده بود بهم…
+باشه عمده ميخرم ازش! اصن چه بهتر، ديرم تموم ميشه! قيمت دارى؟!
-نه صبر كن زنگ بزنم بهش.
تلفن رو كه قطع كردم، سارا بلند جيغ كشيد و روى تخت هولم داد.
-چته وحشى؟!
با خنده گفت:
-قربونت بشم كه اينقد كسكشى!
+الان اين تعريفت بود؟
خم شد روم لبمو بوس كرد، آروم با شيطنت گفت:
-نه…تعريفم اينه!
دستشو برد سمت كيرم، از روى شلوار گرفتش. با لبخند نگاهش كردم.
-پس اينطورى تعريف ميكنى ازم…
همون لحظه نغمه در اتاق رو محكم باز كرد، سارا سريع از روم بلند شد و سر نغمه داد زد:
-حيوون در زدن بلد نيستى؟!
+وا! يجور ميگى حالا انگار من نميدونم به كوهيار ميدى!
سارا يه مشت محكم به بازوى نغمه زد و از اتاق بيرون رفت. نغمه نگاهم كرد، جفتمون زديم زير خنده:
-چش شد اين؟!
+نميدونم…مهنازو دارم بهش ميفروشم!
-اى قربونت بشم من! چقد ميخواد؟!
+اگه بشه ميخوام همشو يجا بندازم بهش.
-اوه! اينهمه كوكائين يجا ميخره؟
+چرا نخره؟ هم معتاده، هم پولدار! صبر كن به زنگ بهش بزنم…
شماره مهناز رو گرفتم، همون بوق اول جواب داد.
-الو…چى شد؟!
+گفت گرمى يكـ ميليون و نيم ميفروشه، ولى زير ٥٠٠ گرم الان كار نميكنه!
-خيلى زياده ٥٠٠ گرم كوهيار!
+نميخواى؟
-نميتونى يكيو پيدا كنى خورد بفروشه؟!
+نه الان چند وقته دارن ميگيرن كاسبارو، غلاف كردن همه.
-خب…باشه سگ تو روحش! بگو ميخوام ٥٠٠ گرم!
دستمو مشت كردم و به نشونه پيروزى بالا بردم، نغمه شروع كرد بالا و پايين پريدن.
-باشه بهش ميگم، پول نقد آماده كن! فردا ظهر برات ميارم.
+باشه، فعلاً!
.
از در كه تو رفتم، از روى مبل پريد. با ذوق اومد سمتم، كيف تو دستم رو قاپ زد و روى ميز گذاشتش.
-عليكـ سلام، هول شديا!
بدون اينكه بهم توجه كنه، از توى بسته يكم پودر بيرون آورد و روى ميز خط كرد. رفتم سمتش:
-پولش كو؟
سرش رو خم كرد روى خطا، با دست به سمت پذيرايى خونه اشاره كرد. به سمت ميز پذيرايى رفتم، روى ميز پر از تراول و يورو و دلار بود.
-هفصد و پنجاه ميل كامله ديگه؟
نگاهش كردم، با ولع داشت خط ميكرد. پوزخندى زدم و مشغول شمردن پول ها شدم. داشتم پولارو ميشمردم كه صداى افتادن شنيدم، سريع سمت صدا برگشتم. مهناز روى زمين افتاده بود و از دهنش كف بيرون ميزد. دو دستى توى سرم زدم. دويدم سمتش، سرش رو از زمين بلند كردم و چند بار توى صورتش زدم. شروع به لرزيدن كه كرد، ازش فاصله گرفتم. كل تنم يخ كرده بود، نميدونستم چه خاكى بايد توى سرم بريزم. خواستم به اورژانس زنگ بزنم، ولى پشيمون شدم. اگر اين كار رو ميكردم حتماً پام گير ميشد. به نغمه زنگ زدم، همينكه جواب داد با صداى لرزون به حرف اومدم:
-ن…نغمه…داره ميميره!
+كى؟! چى شده؟!
-مهناز…داره ميميره…چيكار كنم؟!
+قربونت بشم من، يه نفس عميق بكش اول! مهناز چرا داره ميميره؟!
يه نفس عميق كشيدم، سعى كردم خودم رو كنترل كنم. تا جايى كه ميتونستم آروم و شمرده ادامه دادم:
-زياد كشيده اووردوز كرده، چيكار بايد بكنم؟!
چند ثانيه اى سكوت كرد.
-خونش ويلاييه؟
+آره!
-دوربين داره؟!
+نميدونم حتماً!
-خوب گوش كن ببين چى ميگم! آدرس رو برام بفرس، بعد پولا و جنسارو وردار بزن بيرون! با جمال قرار بذار پولارو بده بهش بعدشم برو يه جا قايم شو تا بهت زنگ بزنم، خب؟
+چيكارش كنم الان اينو؟!
-نگران نباش، زنگ ميزنم يه نفر بياد كاراشو بكنه! تو الان فقط آروم باش، نفس عميق بكش! چيزى نشده كه…
نگاهى به بدن مهناز انداختم كه ديگه تكون نميخورد، با چشماى نيمه بازش بهم زل زده بود.
-باشه…
تلفن رو كه قطع كردم، بغضم تركيد. مثل بچه ها شروع كردم به گريه كردن، تف و لعنت بود كه به خودم ميفرستادم. اشكام رو پاكـ كردم و پولا و جنسارو جمع كردم، تلفنم رو برداشتم و شماره جمال رو گرفتم.
-الو جمال، پولاى خانوم حاضره. كى قرار بذاريم؟
+به همين زودى خوشگله؟!
به جسد مهناز نگاهى كردم و چشمام رو بستم، نفس عميقى كشيدم.
-آره به همين زودى…

نوشته: كوهيار


👍 30
👎 3
25801 👁️

     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

793622
2021-02-25 03:04:23 +0330 +0330

داداش گير داديا😂

2 ❤️

793627
2021-02-25 03:17:51 +0330 +0330

قشنگ بود ممنون🌷🌷

1 ❤️

793632
2021-02-25 03:27:53 +0330 +0330

قشنگ بود کوهیار جان قلمت رو دوست دارم
موفق باشی

2 ❤️

793639
2021-02-25 05:50:53 +0330 +0330

قشنگ بود آخرش قشنگتر ولی کلا از مواد بدم میاد

حالا منظورت از مامی از این شوگر مامیه؟؟؟؟😅😅😅

1 ❤️

793648
2021-02-25 08:35:59 +0330 +0330

گو مخوه گمال باوک

1 ❤️

793650
2021-02-25 08:54:38 +0330 +0330

دهنتو گاییدم بشر (البته این یه تعریف به حساب میادا) 😁😁😁

2 ❤️

793667
2021-02-25 10:19:00 +0330 +0330

نگارشت خوبه اما داستان چیز خاصی برای خواننده نداشت یعنی تهش باید بگیم خوب ؟ اگر در مذمت اعتیاد بود زیادی کلیشه ای بود.
داستان اجتماعی زیاد نوشته شده، هنر اینه زاویه دیدِ خاصی رو انتخاب کنی که کسی بهش توجه نکرده.
نکته دیگه اینکه بجای کسره اضافه از ه نباید استفاده کنی. چند جا از داستان این کارو کرده بودی .
جون…قربونه بدنت بشم!❌
جون…قربونِ بدنت بشم! ✅
لایک کردم. به امید خوندن کارهای بهتر ازت🎈


793671
2021-02-25 10:41:35 +0330 +0330

لایک❤

1 ❤️

793677
2021-02-25 11:31:57 +0330 +0330

خیلی زیبا بود خط زمانیت و به شخصه دوست داشتم. فقط حواست به هکسره باشه لطفا. ممنون.

1 ❤️

793686
2021-02-25 12:20:42 +0330 +0330

ایده های ذهن مریض یک جقی

1 ❤️

793720
2021-02-25 18:20:38 +0330 +0330

دلم سوخت برایش ولی چی بگم دنیا همین هست

3 ❤️

793751
2021-02-26 00:26:58 +0330 +0330

یه نویسنده گدای محبت و‌ لایک‌ دیگه که از رو‌حقارتش ، مجبوره داستانهاشو تو سایت سکسی بگذاره

حال کن جیگر ،‌یه عده بچه ۱۴ ،۱۵ ساله جقشون که تموم شد از رو عذاب وجدان میان به شماها لایک می دند

حالشو‌ببر لایکای این جقی ها رو‌

1 ❤️

793757
2021-02-26 00:51:40 +0330 +0330

سوخوم ادیوا

1 ❤️

793764
2021-02-26 01:09:38 +0330 +0330

اگر سبک نگارشتو تغییر میدادی میتونستی همینجا داستانو ببندی و تمومش کنی اما با این نوع روایت کردن داستان ناقصه. تموم شخصیت ها میون زمین و هوا هستند حتی خواننده با قاطعیت نمیتونه بگه مهناز مُرده!
به هر حال کلا خوب بود. خوشم اومد. خسته نباشی 👏 🌹 ❤️

2 ❤️

793889
2021-02-26 13:00:35 +0330 +0330

خوشمان آمد
ولی اونجا که صندلی شکست خیلی هندی بازی بود

1 ❤️

794056
2021-02-27 10:23:38 +0330 +0330

عاقا لطفا بیست سی هزارتا داستان بنویس من تا آخر عمرم بشینم بخونم😂مثل همیشه پر قدرت💓

منم با کلمه ی فقط همین یه بار افتادم تو دام ماریجوانا و سیگار

1 ❤️

794228
2021-02-28 09:43:12 +0330 +0330

hey yadesh bekhir kohi yek zamani ashgh bud alan bokon dar ro shude 😪 😞 😛

1 ❤️

794231
2021-02-28 09:47:30 +0330 +0330

om1d00 in dastan donbale dare nemidonm chra qsmt hay qblish nie vagrna in dastan sar draz dasht

1 ❤️

795764
2021-03-07 17:57:54 +0330 +0330

یکی از آرزوهام اینه که زیرِ 25 سال با اوردز کوکائین بمیرم .

0 ❤️

795783
2021-03-07 20:01:53 +0330 +0330

قشنگ نوشته بودی…
دوست داشتم داستانتو 🌹
قابل لمس بود

0 ❤️

804068
2021-04-15 11:46:16 +0430 +0430

کوهیارجان داستانت قابل قبول بود . واشخاصی که ادعا میکنن با یه بار مصرف مواد حالا از هر نوعش گیر و گرفتارش شدن اصلا درست نمیتونه باشه و خالی بندیه .بهتره اگه راجب یه چیز نظر میدیم لاافل کمی اطلاعات داشته باشیم عزیزدلم. 🌹

0 ❤️







Top Bottom