فندق خیس (۱)

1399/09/02

۱۵ سالم بود، تنها نوه بودم و عزیزدل همه. پدر و مادرم خیلی روم حساس بودن تا اتفاقی برام نیفته. به لطف هزار جور رمان و داستان و تجربه‌های دوستام هیچوقت رل نزده بودم و نمیزدم.
تنها مشکلم چشم و گوشی بود که از بچگی باز شده بود. به‌خاطر بی‌ملاحظه بودن مامان و بابام شنیدن صدای ناله‌های شبانشون، حتی بعضی اوقات صدای تلمبه‌های بابام تو کص و کون مامانمم میشنیدم. شبا به بهونه کساد کردن کار و بارشون میرفتم پیششون میخوابیدم اما نامردا بغل گوش منم کارشونو میکردن. انقدر تخت بالا پایین میشد که فحش میدادم به خودم که چرا اومدم.
داییم تازه طلاق گرفته بود. تازه ۲۴ سالش بود و زود ازدواج کرده بود. خیلی بی‌قراری میکرد. یه شب تب کرده بود و ما رفتیم پیشش تا حالشو بپرسیم.
مامانم خیلی نگرانش بود تصمیم گرفت شب پیشش بخوابه. منم از خدام بود از همون بچگی خیلی به داییم وابسته بودم. مثل یه برادر بزرگتر همیشه باهام رفتار میکرد.
اونشب اصرار کردم که پیشش بخوابم، کنارش خوابیدم. تب داشت و زیرلبی حرف میزد. دلم خیلی براش سوخت، زنش خیلی نامرد بود! خیلی طول نکشید که خوابم برد. با حس دست یه نفر روی شونه‌هام چشمامو با کردم. دست دایی بود. لبخندی زدم و منم دستمو انداختم روی شونش. هنوز زیرلب حرف میزد و باعث شد نتونم بخوابم. جا به جا شدم و پشت بهش خوابیدم. چشمام گرم شده بود که حس کردم دست دایی داره سر میخوره پایین.
با حس دستش دور کمرم قلبم شروع کرد تند تند زدن. یه دختری بودم که به خاطر کارای مامان باباش توی ۱۵ سالگی با هر لمسی تن و بدنش میلرزید.
اما این هر لمسی نبود… دست دایی دور کمرم محکم تر شد و منو سمت خودش کشید.
خودمو سفت روی بالشت گرفته بودم و فقط پایین تنم به سمتش کشیده شد.
خواب میدید؟ تخت صدای چرخ چرخی داد انگار داشت تکون میخورد. با حس یه چیز سفت پشت باسنم قالب تهی کردم. چشمام گرد شد اما میترسیدم تکون بخورم. اون سفتی ازم دور شد… خیالم راحت شد. اومدم نفس عمیق بکشم که ایندفعه محکم‌تر خودشو به باسنم کوبید. تکونی خوردم و چیزی ته دلم لرزید. انگار خوشم اومده بود، چیزی نمیشد اگه خودمو به خواب میزدم. اتفاقا میتونستم بفهمم چه حسی داره! باسنمو عقب‌تر دادم. دستمو نامحسوس زیر تی‌شرتم بردم و سوتینمو پایین کشیدم. به لطف برنامه هرشب مامان و بابام و خودارزاییا و فیلما، سینم و باسنم برجسته بود. نوک برجسته سینمو بین انگشتام گرفتم و فشار دادم. حس خوبی سرتاسر بدنم جاری شد. دایی باز خودشو عقب کشید. دستشو دور کمرم محکم تر کرد و تندتر خودشو بهم کوبید. مکثش کمتر شد، تند تند از پشت خودشو بهم میکوبید. دستشو از دور کمرم بالاتر آورد. سریع دستمو از تی‌شرتم درآوردم. لذت داشت حرکتش حتی از روی شلوار. دستش رو سینم نشست. سوتینم پایین بود و تی‌شرتم نازک. با حس نوک سینم بین دستش ناخودگاه نفسمو حبس کردم. دلم میخواست بلند ناله کنم اما نمیشد. انگار داشت خواب میدید. سینمو بین دستش نگه داشت و فشار داد.

  • اوممم.
    با دستش سینمو محکم فشار میداد و مردونگیشو بهم می‌کوبید. داشتم ارضا میشدم از حرکتش…
    یهو سینمو توی دستش اونقدر فشار داد که حس کردم له شد. دردی توی سینم باعث شد دستمو بزارم رو دستش. دستش داغ بود و داغی دستش باعث شد دستمو بردارم و بزارم ادامه بده. سینم که تو مشتش بود رو دورانی میچرخوند و خودشو میکوبید بهم و من از لذت لبمو گاز میگرفتم. چی میشد اگه بیدار بود و شلوارشو… یهو دستشو برداشت. سفتی و بزرگی مردونگیشو حس نکردم. انگار از جاش بلند شد.
  • وای خدا!
    بیدار شده بود من هنوز ارضا نشده بودم. چشممو به زور روی هم نگه داشتم اما پلکم می‌لرزید. صدای تختو نشنیدم. انگار همونجوری وایستاده بود. انقدر منتظر خوابیدنش موندم که خودم خوابم برد.
    از اون شب نگاهم به دایی تغییر کرد. نگاهم ناخوداگاه به مردونگیش کشیده میشد. سنگینی نگاه اونم حس میکردم. کمتر باهام حرف میزد و نزدیکم نمیشد ولی خیره شدنشو حس میکردم.
    یه بار که نگاهم دزدکی به مردونگیش بود، بهم نگاه کرد. سرخ شدم از خجالت. سریع اونورو نگاه کردم. چم شده بود؟
    رفتار دایی کم کم خوب شد. منم دیگه بیخیال نگاه کردن به دایی شده بودم. خواب بود و اشتباه از من بود که ازش فاصله نگرفتم.
    چند سال گذشت. ۱۹ سالم بود و بزرگتر شده بودم. شروع کرده بودم به داستان سکسی خوندن و گشتن تو شهوانی خوندن داستانای تابو و خواهرزاده! درسته، همه‌چیو فراموش کرده بودم غیر از مزه‌ای که اون شب داییم بهم داد.
    دوست پسر نداشتم و کسی بهم دست نزده بود این تشنم کرده بود.
    قرار بود همگی بریم مسافرت. بابا یه هتل درجه یک رزرو کرده بود. تعدادمون زیاد نبود. من و مامان و بابا و مامان‌جون و دایی! با یه ماشین راه افتادیم.
    طبق معمول با ماشین بابا. مامان نشست جلو. من کنار پنجره دایی وسط و مامان‌جون اون سمت دایی. بین راه با دایی گفتیم و خندیدم خیلی عادی ولی من دل دل میکردم تا یه اتفاقی بیفته. دایی بغل گوشم گفت: دوست دختر جدیدمو دیدی؟
    دلم لرزید. انگار چیزی درونم فرو ریخت. لبخندمو نگه داشتم و گفتم: نه ببینم.
    عکسشو برام فرستاد. خیلی خوشگل بود و به طرز عجیبی هات و خوش‌هیکل. به دایی میومد. خنده‌ای کردم و مشتی به بازوی عضلانی دایی کوبدم و گفتم:این خوشگله رو از کجا پیدا کردی؟
    لبخندی شیطون زد و گفت:دیدم تو فامیل خوشگل نداریم گفتم یدونه خوبشو بیارم.
    سر به سرم میزاشت. به شوخی با کف دست به رون پاش کوبیدم… با حس کردن مردونگیش زیر دستم سریع دستو کشیدم. سرخ شده بودم. لبمو گاز گرفتم و رومو به سمت پنجره برگردوندم. دایی حرفی نزد. اشکم داشت درمیومد سر این آبرو ریزی اما خوشحالم بودم که باز حسش کردم. یه ساعت گذشت و همگی توی سکوت کامل بودیم. مامان جون خوابش برده بود. من چون پشت مامان نشسته بودم نمیتونستم ببینمش.
  • فندق!
    دایی بود. سریع سرمو سمتش برگردوندم و با چشمایی مظلوم بهش نگاه کردم. خنده‌ای جذاب کرد و گفت: موش نشو دیگه. دستشو جلو آورد، دستمو گرفت. نوازش انگشتاش حالمو خراب میکرد. همونجوری که دستمو نوازش میکرد به سمت خودش میکشید. زیر چشمی نگاهش میکردم.
    دستمو گذاشت روی پاش… وای که چه حالی میداد حس کردن دوباره اون گرما. نگاهش کردم، بهم نگاه میکرد. سرشو آورد بغل گوشم و گفت: میدونم یادته! همین حرف کافی بود تا از خود بیخود بشم. حتما فهمیده بوده که چند سال پیش بیدار بودم. دستشو روی دستم گذاشت و فشار داد.
    می‌ترسیدم مامان یهو برگرده اما دوست داشتم اون جسم داغ زیر دستمو فشار بدم. دستمو کمی تکون دادم که چشمای دایی بسته شد و سرشو به پشتی صندلی تکیه داد. نوک انگشتمو از روی شلوار روی مردونگیش میکشیدم.
  • نمیشه!
    اینو که گفت دستمو پس زد، پتو رو از پشت صندلی برداشت و روی پاش انداخت. کمی کمرشو بالا برد و باز نشست.
    دستمو گرفت و برد زیر پتو… باورم نمیشد. مردونگیش بدون هیچ پوششی توی دستم بود. انگشتامو دورش حلقه کرد و بالا پایین کردم. نفسشو حبس کرد و دستشو جلوی صورتش گرفت. اوممم کاش میشد خم میشد و یه ساک پر تف براش میزدم. بعد از دیدن اون هم فیلم پورن اینو دیگه بلد بودم. دستمو از زیر پتو بیرون آوردم، تف کردم و باز مردونگیشو توی دست گرفتم. این بار تند تند بالا پایین میکردم. مطمئن بودم اگه مامانجون بیدار میشد و بالا پایین شدن پتو رو میدید حتما میفهید.
  • میعاد چیزی شده؟
    بابا بود که داییو صدا میکرد. سریع سیخ نشست و گفت: نه احمد آقا کمرم درد گرفته .
    بابا سری تکون داد و به جاده خیره شد.
    دایی بی‌قرار بود و تکون میخورد. دستمو تندتر روی مردونگی حجیمش بالا پایین کردم تا سریعتر ارضا بشه. دستش روی رون پام نشست و کم کم به طرف شلوار راحتیم رفت که به خاطر توی ماشین بودنمون پوشیده بودم. خیلی راحت دستشو از کش شلوار رد کرد. قلبم تند تند میزد. سرعت دستمو که کم شده بود باز تند کردم که چنگی به کصم از روی شورت زد. تکونی خوردم ک با حرکت ابروش گفت ساکت بشینم. مردونگیشو سفت تر گرفتم. دستش روی کصم لرزید. با انگشت بالای کصمو می‌لرزوند. خیس شدنمو حس کردم. دستمو روی دهنم گذاشتم تا صدام در نیاد. داغ شدن مردونگیش و افزایش حجمشو که حس کردم به صورت دایی نگاه کردم . سرشو به پشت تکیه داده بود و تند تند نفس میکشید. لذت میبردم از اینکه بهش لذت میدادم! با چندتا بالا پایین کردن دیگه داغی مایعیو روی دستم حس کردم. نفسشو بیرون داد و دستشو بیرون کشید. از بابام دستمال خواست. دستمالو زیر پتو برد و خودشو و دست منو تمیز کرد. نفس عمیقی کشیدم و رومو برگردوندم ک دستشو باز توی شلورام حس کردم. چرا هیچی نمیگفتم بهش؟
    دستشو از زیر شرتمم رد کرد. داغی دست بزرگش روی کص تمیز من… عالی بود. آه ریزی کشیدم ک چنگی به کصم زد و آروم لب زد:هیس! اونورتر رفت و با اون یکی دستش پامو با کرد. انگشتاشو روی کصم می‌لرزوند و من به خودم می‌پیچیدم. نیم نگاهی به آینه کرد و سرشو آورد جلو… لیسی به گردنم زد و بعد جاشو بوسید. نفسشو توی گردنم خالی کرد که به خودم لرزیدم. داشت با من چیکار میکرد. - از همون شب محو کون گندت شدم… اوممم… منتظر باش، دلم خیلی برا اون هلوها تنگ شده. فقط یه بار تو دستم گرفتمشون اما عجیب میخوامشون باز فندق دایی.
    حرفاش تحریکم میکرد. نمیتونستم رو حرکت دستش تمرکز کنم یا حرفاش یا خیسی بین پام. مشخص بود تو مسافرتمون خبراییه. از خدام بود!
    حرکت دستشو تندتر کرد و با اون دستش به رونم چنگ زد. هرلحظه به ارضا شدن نزدیک میشدم… پلکم روی هم افتاد و یه جریان قوی و پرلذتی از بدنم رد شد. دستمو روی دهنم گذاشتم تا نالم بلند نشه اما نتونستم پرش و تکون خوردن بدنمو کنترل کنم. زیر دستای دایی به شدت ارضا شدم. دایی دستشو از شلوارم بیرون آورد و با اون یکی دستمال دستشو پاک کرد. سرشو نزدیک آورد، نرمه‌ی گوشمو به دندون گرفت و حشری لب زد: فندق خیس دایی!

ادامه دارد…!

نوشته: هانیا


👍 11
👎 9
13701 👁️

     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

778173
2020-11-23 00:07:32 +0330 +0330

خب فندق دایی چند مورد:
نگارش داستان خوب بود، ولی قسمت تو ماشینش به شدت غیر قابل باور و غیر منطقی بود
اگه بخوام به عنوان یه داستان بهش نگاه کنم لایک میدم ولی به عنوان یه خاطره نه چون منطقی نیست
پس به عنوان یه داستان لایک خسته نباشی❤

3 ❤️

778178
2020-11-23 00:11:40 +0330 +0330

برای درمان کیر یا کوص به
Pv مراجعه فرمایید
Amira1b2
برده هم میشم

0 ❤️

778188
2020-11-23 00:29:28 +0330 +0330

اینکارارو تو خونه بکنی،همسایه بغلی میفهمه

5 ❤️

778198
2020-11-23 00:38:43 +0330 +0330

تو ماشین باباتم پشت فرمون اینکارا رو کردین؟؟ به خر سنگی بگی اینا رو زنده میشه سر به بیابون میزاره!!

2 ❤️

778207
2020-11-23 00:56:09 +0330 +0330

اقا من تازه دایی شدم وجدانتون چطور اجازه میده همچنین تفکراتی رو انتشار بدید

1 ❤️

778242
2020-11-23 02:45:59 +0330 +0330

حالا سوای از بحث اینکه تو ماشین با کوچیکترین حرکتی همه سرنشینا میفهمن والا ما ابمون که میاد بوش تا ده متر اونور تر میره.احتمالا اب داییش عطر قاتی داشته

2 ❤️

778269
2020-11-23 03:47:45 +0330 +0330

مردونگی هممون دهنت

0 ❤️

778279
2020-11-23 05:37:11 +0330 +0330

یعنی تو ماشین بوی وایتکس نپیچید؟؟؟
ولمون کن داداش

2 ❤️

778299
2020-11-23 09:06:44 +0330 +0330

همه چیش خوب بود جز محارم بودنش. و البته اونجا فک کنم بابات فهمیده. حواستو جمع کن

0 ❤️

778411
2020-11-24 01:42:10 +0330 +0330

فک کنم نمیدونی اینه وسط تو ماشین وجود داره و کسی که رو صندلی شاگرد نشسته میتونه عقبو ببینه

1 ❤️

778698
2020-11-25 23:12:55 +0330 +0330

اگه دایی و خواهرزاده نبود جذاب تر میشد

0 ❤️

778699
2020-11-25 23:14:12 +0330 +0330

اینو هم اضافه کنم که بالا پایین کردن آلت خیس داییت یه صدایی ایجاد میکنه که قطعا همه میشنون
غیرقابل باور بود

1 ❤️







Top Bottom