فوت فتیش با دختر عمه

    سلام
    قبل از اینکه بخوام داستانو شروع کنم یه خواهش داشته باشم که اگه گرایشتون چیز دیگه ای غیر فوت فتیشه داستانو نخونید
    من امیرحسینم ۱۹ سالمه و اهل تهرانم و این داستانی که میگم واسه یه سال پیشه
    من یه دختر عمه دارم اسمش لیلاس الان حدودای ۲۴ سالشه
    اما یادمه از همون بچگیم منو خیلی اذیت میکرد و میزد😢 منم چیزی نمیتونستم بهش بگم چون خب به هر حال بزرگتر بود
    بگذریم...
    داستان از وقتی شروع شد که ما به یه مهمونی توی خونشون دعوت شده بودیم و همه عموها و عمه ها با بچه هاشون اونجا بودن
    یکی دو ساعتی از مهمونی گذشت با بچه ها تصمیم گرفتیم بریم چشمک بازی کنیم به بچه ها اشاره دادیم که بریم اتاق بازی کنیم به لیلا هم گفتیم که بیاد اونم جواب رد نداد حدودای یازده نفر شدیم و رفتیم
    بازی که شروع شد برگه افتاد دست لیلا و به همه چشمک زد بجز من چون میخواست بازم اذیتم کنه و خلاصه به ما چشمک نزد قرار گذاشته بودیم هر کسی که نتونه تشخیص بده کی چشمک زده به بقیه باید تف بقیه رو بخوره😖
    منم نتونستم تشخیص بدم که لیلا به بقیه چشمک زده و باید قانونو رعایت میکردم و مجبور شدم تف همشونو بخورم😒
    چند دست دیگه همینجوری بازی کردیم و دوباره یکی دو دستش افتاد به لیلا اما دفعه های بعد بهم چشمک زد😜
    من از همون وقتی که بهم چشمک زد شیفتش شدم و یه حس عجیبی بهم دست داد و رفتم تو فکرش همش به پاهاش نگاه میکردم که توی یه جوراب کالج مشکی بود اونم نامردی نمیکرد و هی پاهاشو تکون میداد تا من بیشتر تحریک شم😊
    انقد شیفتش شده بودم که حواسم اصلا به بازی نبود دیگه و همش پاهای اونو نگاه میکردم اما نمیدونم فهمید که شیفته پاهاش شدم یا نه همینجوری گذشت و گذشت تا اینکه خسته شدیمو گفتیم دیگه بازی کردن بسه بریم پایین بشینیم
    اومدیم پایین و هر کسی رفت یه گوشه ای رو گرفت و نشست منم یه گوشه نشستم اما همش تو فکر پاهای لیلا بودم چون بدجوری شیفتشون شده بودم نیم ساعتی گذشت و بعد از پذیرایی و اینا لیلا بلند شد و رفت بالا چون خونشون دوبلکس بود و اتاقش بالا بود از بالا یه اشاره ای به من داد که برم پیشش منم قلبم داشت میومد تو دهنم همش به این فکر میکردم که یه وقت نفهمیده باشه تو همین فکرا بودم که رفتم بالا در اتاقشو زدم و وارد اتاقش شدم
    اون خیلی ریلکس نشسته بود روی تختش و به من زل زده بود
    بهش گفتم جانم دختر عمه؟کاری داشتی صدام کردی؟
    اونم گفت آره بیا بشین پیشم
    رفتم نشستم بعدش بهم گفت : ببین امیر من زمانی که داشتیم بازی میکردیم حواسم بهت بود و میدیدم که داری همش پاهامو نگاه میکنی اما میخوام علتشو بدونم میشه بهم توضیح بدی؟؟؟؟
    من که سر تا پا خیس عرق شده بودم از خجالت هول هولکی گفتم : آره آره الان میگم بهت
    اونم گفت : میشنوم
    مجبور شدم داستانو بهش توضیح بدم که اوضاعم چجوریه و از بچگی به پاهای خانوما علاقه داشتمو اسم این حسم فوت فتیشه و دوست دارم پاهای خانوما رو لیس بزنم و ...
    حرفامو که شنید تعجب کرده بود!!! اما خب به روی خودش نیاورد ولی من متوجه تعجبش شدم
    بعد ازم پرسید یعنی چی؟؟؟
    منم فرصتو مناسب دیدم و گفتم یعنی اینکه اگه بخوای الان میتونم پاهاتو تمیز کنم برات
    با یه لحنی گفت: واقعا؟؟😏
    منم گفتم امتحانش مجانیه
    گفت پس اول درو قفل کن کسی نیاد داخل
    گفتم چشم و درو قفل کردم بعد گفت شروع کن من اولش یه خوشحالی خاصی تمام وجودمو فرا گرفت اما با یه ترس خاصی همراه بود
    با یه پا زانو زدم جلوش و اون پامو به صورت قائم گذاشتم بعدش پای راستشو گذاشتم رو زانوی خودم و اول بوسش کردم و بو کشیدم حسابی که یه بوی خیلی خوبی میداد اونم انگار نه انگار که اتفاقی افتاده و خیلی طبیعی نشون میداد انگار که قبلا تجربه کرده بود
    خلاصه دراز کشیدم و پاهاشو گذاشتم روی صورتم چن دقیقه ای اون زیر بودم که بعدش نشستم و جوراباشو دراوردم گفتم نمیخوای چیزی بگی که یه سیلی محکم زد زیر گوشم
    من از عکس العملش قفل کردم ولی چیزی نمیتونستم بگم که دیدم گفت دراز بکش گفتم چشم و دراز کشیدم پاشو گذاشت روی سینم و فشار داد با یه خنده عجیبی روی لبش
    بعد یه لگد محکم زد به پهلوم که باعث شد خودمو جمع کنم رو پاهاش و پهلومو بگیرم بعد گفت درد داشت؟؟
    گفتم: آره گفت: میخوای محکمتر بزنم؟
    منم که از درد به خودم پیچیده بودم گفتم نه ارباب😢
    بعد با یه لحن خاصی گفت : هرچی من بگم گوش میکنی
    به اجبار گفتم: چشم😢
    بعدش گفت بشین و خودشم نشست رو تخت
    پاهاشو دراز کرد روبروم و گفت تمیزشون کن
    منم از ته دلم لیسشون زدم و پاهاشو برق انداختم که دیدیم یهو انگار یه چیزی به در خورد ما دو تا مثل موشک پریدیم بالا و لیلا که فکر کرده بود کسی در زده گفت: کیه؟
    ولی جوابی نیومد و نفس راحتی کشیدیم و نشستیم
    بعدش لیلا گفت سریع جورابامو بپوش تا بریم پایین
    منم حسب الامر فرمایشش جوراباشو پوشیدم و بلند شد روبروم وایساد
    من که زانو زده جلوش بودم از پایین نگاهش میکردم که گفت اگه پرسیدن کجا بودید میگی داشتیم آلبوم خانوادگیو نگاه میکردیم فهمیدی؟
    گفتم بله چشم
    بعدش گفت خیلی خوب بود و اگه خواستی دوباره انجامش میدیم بعدا
    منم از خدا خواسته گفتم حتما😍
    و رفتیم پایین...
    بعد از این جریان سه ماه بعدش لیلا عروسی کرد ولی هنوزم همیشه به صورت دستوری باهام حرف میزنه منم فقط میگم چشم و بعد این جریان یه بار دیگه فوت فتیش داشتیم با هم


    دوستان این داستان اول منه و خوشحال میشم اگه خوشتون اومده و حمایت کنین نظر بدید
    اگه حمایت بشه داستانای دیگه ای هم دارم که بزارم


    مرسی فداتون😍❤
    نوشته: امیر

  • 4

  • 14




  • نظرات:
    •   .سامان.
    • 3 هفته،2 روز
      • 12

    • (dash) (dash) (dash)
      چرااااااااا ایموجی میذارید؟ چراااااا علائم نگارشی نمیذارید؟ چرااااااااا......... (dash)


    •   Soroush_Khi
    • 3 هفته،2 روز
      • 7

    • من موندم چطور لیلا ب تو چشمک زد ولی تو عاشقش پاش شدی '_' نکنه جدیدا مردم با پاشون چشمک میزدن!


    •   hojjat.kirkolof
    • 3 هفته،2 روز
      • 6

    • برام عجیبه :( طرف کس لیسی کرده اومده داستانشو میگه که هیچ افتخارم میکنه کونی ... (dash) ابروی هرچی مرده بردی مادر جیندا جم کن دیگه نبینم داستاناتو توسایت ها مگرنه هم خودتو هم اون دختر عمتو یه جا رو کیرم به سیخ میکشم (erection) (dash) (clap) (dash) (angry) (angry) (angry)


    •   Ado_Den_Haag
    • 3 هفته،2 روز
      • 11

    • یه حسی بهم میگه نویسنده همون کسمخ دهه هشتادیه.


    •   saeedno15
    • 3 هفته،2 روز
      • 9

    • وقتی بلد نیستی بنویسی سعی نکن با ایموجی گذاشتن احساستو بیان کنی. (dash) (dash)
      ایموجی گذاشتن نشانه ی کسمغزی و ابله بودن نویسنده می باشدددددددد (dash) (dash)


    •   سالار۲۰۰۲۸۵۶۹
    • 3 هفته،2 روز
      • 3

    • داداش ترو خدا کم بزن
      مغزت گاییده شده


    •   Ado_Den_Haag
    • 3 هفته،2 روز
      • 7

    • چاقال چرا نقطه نمیذاری؟


    •   L(G)BT_LIFE
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • آثار جقه زیاده یا محرک شیمیاییه یا صنعتیه هرچی هست امین آباد لازمی یا کمپ اجباری (dash)


    •   Meisam65
    • 3 هفته،2 روز
      • 4

    • کل فامیلتون فتیش بودن؟تف همه را خوردی؟تف من نصیبت نشد.چون تفو زدم سر سوراخ کونت همه شهوانیا بکننت


    •   داریوشم
    • 3 هفته،2 روز
      • 4

    • سن،بچه...حدودا شونزده سال...وضعیت روانی،کمی تا قسمتی بغرنج...بیماری،فوت فتیش،منتها با اعمال شاقه!...نسخه نداره...?Next


    •   Sepehr_2000
    • 3 هفته،2 روز
      • 7

    • پس هنوزم هستن کسخلایی که فرق فوت فتیش رو با میسترس نمیفهمن
      هنوزم هستن کسخلایی که نمیکنن


    •   sexybala
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • کوس گفتی ای کوس گفتی مثل یک کسخول گفتی


    •   arsh2452
    • 3 هفته،2 روز
      • 5

    • املات بد نیست ولی انشات افتضاحه!
      من فوت فتیش نیستم ولی برای اینکه دلت نشکنه بهت دیس میدم .
      من کفش کالج دیدم ولی جورابشو ندیدم. شاید از اطلاعات کم منه !
      در هر صورت تف تو دهن و ذهنت ! برو حال کن!


    •   Avvaaa
    • 3 هفته،2 روز
      • 5

    • ابله این ایموجی ها چیه آخه....داستان ریدمان،موضوع ریدمان،سخصیت ها ریدمان .این چه بازی بود آخه کثافت،می گن دست ندین و روبوسی نکنین،بعد تو تف می خوری؟!چرا اینقد بیمقداری آخه؟!باید زنده زنده شما رو اهدایی عضو کرد،فقط به جای مغز،کیر اسب ترکمن دارین....همون پای عمودت تو کونت ...


    •   Daniani
    • 3 هفته،2 روز
      • 4

    • اینم یه نوع از مازوخیسم حتما و حتما پیش روانشناس برو


    •   Kiyan726
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • اخ لیس زدن پا؟؟؟
      چ حسی توشه لعنتی ؟؟
      این ی ذلته ب نظرم


    •   ایکاروس
    • 3 هفته،2 روز
      • 3

    • خلاصه ی نامه ی من به فرازمینی ها :
      از زمین به ستارگان ...
      ما را دریابید...
      اوضاع اینجا بسی بحرانی است ‌...
      تمام .


    •   Caboos1
    • 3 هفته،1 روز
      • 3

    • دانلود آهنگ زیبای از مغز جوانان وطن یونجه دمیده،خدا یونجه دمیده از سایت شهوانی


    •   mmd_squ
    • 3 هفته
      • 0

    • چ باحال با شصت پاش از وراب بهت چشمک زد کصخل جقی


    •   mehrankaraj
    • 3 هفته
      • 0

    • منم دوست دارم برا دخترا کفپاشونو بلیسم


    •   master.moon
    • 3 هفته
      • 0

    • خفه شو و دیگه هیچ داستانی هیچ‌جایی ننویس و بی صدا جلقتو بزن
      فهمیدی؟؟؟


      بگو چشم ارباب


      چون دوس داری با این لحن نوشتماااا (biggrin)


    •   akiralane
    • 1 هفته،5 روز
      • 0

    • حداقل داستان من ۸۰ درصدش واقعی بود یه جاهایی رو از مغز جقی نوشته بودم.
      تو که کلا گصشر نوشتی میدونی چرا؟ ببین من خودمم فوت فنیش دارم
      و اکثر داستانای اراجیف این جا که کص خالصند رو خوندم و داستان تو عین اون داستاناس.
      حداقل کصشرم مینویسین یه طوری بنویسین که یه نو آوری بشه


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو