قاتل (۱)

    -مرد کم حرف بیداری؟خوابیدی؟الو؟آهای؟
    +بیدارم........بفرمایید؟چیزی شده؟
    -نه خواستم بینم در چه حالی جانم.
    +که اینطور...


    ساکت شد و دیگه ادامه نداد.
    پشت وانت قراضش نشسته بودم
    بعد از یه پیاده روی طولانی به دادم رسید و گذاشت سوار ماشینش بشم.
    تو اتوبوس اتفاقات بدی افتاد
    یه مرد بلای جون یه دختر جوان شده بود
    هر تخمه ای که میخورد،پوستشو پرت میکرد سمت اون دختر
    تیکه مینداخت،بهش پیشنهاد میداد و...
    از همچین مرد هایی متنفر بودم.یعنی متنفر شدم.
    حالا یکیشون جلوم سبز شده بود
    بقیه هم کاراشو میدیدن ولی انگار لالمونی گرفته بودن
    دست به اسلحه شدم
    روش اسلحه کشیدم و کاری کردم دیگه مزاحم کسی نشه
    بعد به خودم که اومدم،دیدم گند زدم
    نرسیده به تهرون،وادارشون کردم اوتوبوسو نگه دارن.پیاده شدم و زدم به دل خاک اطراف جاده
    چون دیگه شانسی واسه موندن تو اون اتوبوس نداشتم
    شانس هم آوردم بلیط نداشتم و فقط قرار بود پول پرداخت کنم
    وگرنه امکانش بود که اسم و فامیلم برام دردسر ساز بشه...


    نمیدونستم دقیقا چقد با تهرون فاصله دارم
    اما به کمک این وانت میتونستم تا یه کم دیگه بهش برسم
    اواخر بهار-اوایل خرداد ماه بود و هوای به شدت گرم یه کم پیش،جاشو با هوای خنک غروب عوض کرد
    نسیم خنکی هم این وسط بود که از امتیاز های این غروب به شمار میرفت
    زانوهامو بغل کرده بودم و داشتم به آهنگ های تلفنم گوش میدادم.و لحظه شماری میکردم که برسم به تهرون.


    نفس عمیقی کشیدم و دید زدن خط سفید رنگ جاده ی رنگ و رو رفته رو ادامه دادم
    از وقتی که سوار شدم،چشمم روی این خط بود
    نفس عمیق دیگه ای کشیدم و نگاهی به آسمون انداختم
    ابرهای سفید،حالا دیگه نارنجی رنگ بودن!
    رنگ آسمون هم غلیظ تر شده بود
    بیشتر شبیه غروب پاییز بود تا بهار.


    -امشب دست پختت بازم کولاک میکنه خانوم جون.بعدِ یه رانندگی طولانی،غذاهات،مثل آرامبخش خستگی رو از تن آدم در میکنه.
    -حالا تو بزار برسیم خونشون،احتمال زیاد خودش تدارک دیده باشه
    -نخیر جانم.نه.ما که داریم بی خبر میریم.پس امشب،شما باید،بیوفتی تو زحمت.بایدم غذای مورد علاقه منو بپزی.اینطوری،دیگه،نور علا نور میشه.
    لحن خنده آوری داشت و خانومش خندید
    که البته تو خنده ش یه خجالتی هم بود
    مرد با یه خنده ی کلفت،ای جانم"و فدای خنده هات برمی گفت
    خانومش با لحن آرومتری نسبت به قبل گفت:میشنوه خب مرد،زشته.
    -خب بزار بشنوه.بده که زنمو دوس دارم؟چیز بدی که نیس...
    خانومش بازم خنده ای کرد و توبه توبه ای گفت.


    فضا ساکت بود
    انقد ساکت که خواب آور بود
    و حرفاشون هم راحت شنیده میشد
    این حرفاشون با وجود اینکه من داغون ترین بودم،یه لبخند رو لبام نشوند
    چند دقیقه ای همش حرفاشونو تو سرم تکرار میکردم
    عشق و علاقشون به هم،هم،بیشتر و بیشتر منو یاد خاطراتم مینداخت...


    اوایلِ عید،شب اول عروسیمون بود
    روی مبل نشسته بودم و داشتم به همکارم مسیج میفرستادم
    همسرم هم بعد از دوشی که گرفت رفته بود به اتاقمون
    انقد احساس خوبی داشتم،که از وراجی های کیانی هم خوشم میومد
    همش تبریک میگفت و همش از دانش آموزای یکی از دبیرستان هایی که توش تدریس میکردم،حرف میزد
    میگفت با چند تاشون تو تعطیلات در ارتباطه و از وقتیکه فهمیدن ازدواج کردم،از خوشحالی بال در آوردن...
    نزدیک بودن به تعطیلات تابستونی حس خیلی خوبی داشت
    چون قرار بود تو تابستون بریم یه جای ساکت و آروم.که یه جورایی هم برامون ماه عسل به حساب میومد
    همینطور که در حال مسیج دادن بودم،همسرم از اتاق در اومد و با حوله تن پوش سفید رنگی که دایره دایره های ریز و مشکی رنگی روش دیده میشد،رفت توی آشپزخونه و از یخچال آب برداشت
    نزدیک اپن شد و پارچ رو گذاشت رو اپن
    بعد همونطور که میرفت لیوان برداره،گفت:
    -نمیدونم چرا با وجود این همه خستگی بازم یه انرژی خاصی دارم شهاب!
    به کیانی شب بخیر گفتم و بعد از گذاشتن تلفنم روی میز جلوم،دقیقتر رو به آشپزخونه شدم
    طوری که پشتم،کنج مبل قرار گرفته بود
    بعد هم دست راستمو انداختم روی دسته ی مبل،دست دیگمم روی پشتی مبل،پای راستمم انداختم روی پای دیگم.
    گفتم:
    +بایدم اینطور باشه عزیزم.میدونی امشب چه شبیه؟!
    لبخند نازی زد و جوابی نداد
    آره خب،رابطه ی پاک و محکم دو نفر تا ابد محکمتر از قبل به هم گره خورده بود،چی از این خوشحال کننده تر؟!


    میدونستم تا یه کم بعد چه اتفاقی میخواد بیوفته
    برای همین استرس خاصی داشتم
    قبلا با هم سکس هایی داشتیم،اما این بار استثنایی بود هیجان و استرس عجیبی داشتم
    البته خوشحالیم هم این وسط کمرنگ نبود و در کل احساس خوبی داشتم
    بعد از خوردن آب،اومد و کنارم نشست
    به صورت کج-مثل من نشست پای راستشم رو پای دیگش انداخت
    از زانو تا پنجه هاش نمایان بود
    و البته قسمتی از ران هاش که نتیجه ی چاکِ حوله تن پوشش بود
    صاف و شکیل و براق
    زنجیر ظریفی رو هم دور مچ پاش بسته بود که به پوست سفیدش خیلی میومد
    لاک قرمز رنگ روی ناخن هاش هم پاهای ظریفش رو خیره کننده تر کرده بود.


    تو همون حالتم سرمو به پشتی مبل تکیه دادم و چشمامو بستم
    نفس عمیق میکشیدم
    از بوییدن عطر آنجل ،که تو فضا پخش بود،مست تر و مست تر میشدم و هر لحظه دلم صاحب این عطر،یعنی زنمو،میخواست.


    چند لحظه بعد چیزی رو روی پام حس کردم
    نگاه کردم و دیدم پاشو گذاشته روی پام
    نگاهم یه کم همراه با تعجب بود
    ریز خنده ای کرد و با یه لحن ناز،که زن بیست و هفت ساله ای مثل اونو شبیه دخترهای هفده هجده ساله میکرد،گفت:یه کم ماساژ بده لطفا...
    سرمو با یه حالت خاصی بالا پایین کردم و مثل بچه های حرف گوش کن شروع کردم به ماساژ دادن کف پاش،تا نزدیکی زانوش...


    به اندازه کافی که مقدمه چینی کردم،رفتیم به اتاق
    جالب اینجا بود،که هردومون خیلی کم حرف میزدیم
    شاید هر یکی دو دقیقه،یکی دو جمله!


    رفت روی تخت منم شروع کردم به در اوردن لباس هام
    اونم تو یه لحظه،حوله رو از تنش در اورد و پرتش کرد پایین تخت
    حالا لخت جلوم دراز کشیده بود
    با زانو رفتم روی تخت
    کنارش وایسادم و همزمان که دستمو به سمت رانش میبردم،خم شدم و لب هامو به لباش گره زدم
    از اون گره های کور،که به سختی باز میشن!
    حالا دستم بین پاهاش بود و براش میمالیدم
    گرمای خاصی داشت،و به خیسی میزد از بالا هم لباش گرم و خیس بود
    یکی دو دقیقه به همین شکل گذشت
    بعد گفتم که بلند شه
    بلند شد و به جاش من دراز کشیدم.
    صاف دراز کشیدم و گفتم به صورت برعکس بیاد روم.
    هم میخواستم شب زفاف خوبی رو براش بسازم
    هم این که دلم لک زده بود واسه یه 69 !
    اومد روم و یه مقدار طول کشید تا تنظیم بشیم
    بعد
    اول اون شروع کرد
    نمیدیدم،اما میتونستم حس کنم که دستشو دور کیرم حلقه کرده
    بعد کیرم انگار وارد یه جای گرم شد
    شروع کرد به ساک زدن و باعث شد من یهویی چند بار آهـخ"بکشم.
    چشمم روی نافش بود،و البته خط شکمِ نداشتَش،که به خاطر اون وضعیت،یه کم تا شده بود
    بعد هم به کُسش نگاه کردم
    از هم باز شده بود،براق هم بود که ترشحاتش رو یادآوری میکرد
    وقتش بود که منم شروع کنم
    اما انقد خوب میخورد،که فقط دوس داشتم اون کارشو انجام بده و من کاری نکنم!
    دو دستمو از زیرش رد کردم و رسوندم به باسنش.دو لپش رو تو مشتم گرفتم بعد دهنمو بردم سمت کُسش
    و قسمتیش رو شبیه میک زدن داخل دهنم بردم
    بلافاصله کیرم انگار از اون جای گرم بیرون اومد،بعد هم آهی کشید
    شروع کردم به خوردنش
    و اونم کارشو ادامه داد
    این که هر دو همزمان لذت میبردیم،خودش یه لذت بود!


    آروم و گاهی هم تند میک میزدم و اونم باسنشو دایره وار تو صورتم میچرخوند،که باعث میشد سر من هم باهاش بچرخه
    چند لحظه یک بار هم زبونم رو از پایین کُسش که در اصل همون بالاش میشد،تا سوراخش میکشیدم.به همین شکل این دو حرکت رو تکرار میکردم.
    بوی ادکلنش هم بیشتر از پیش تحریکم میکرد که بخورم
    اتاق پر از آه و اوه شده بود هر دومون آه میکشیدیم؛به صورت خفه،گهگاهی هم دهنمونو جدا میکردیم و راحت لذتمونو به گوش هم دیگه میرسوندیم...


    به اندازه کافی که این پوزیشن رو روی هم پیاده کردیم،از روم بلند شد
    یه مقدار بی حال بودم و انگار که یه گلوله آتیش بودم
    بعد از پیش سکس،اشتهام واسه سکس اصلی باز تر از قبل شده بود و مشتاق سکس اصلی بودم


    اول کامل بلند شد و بعد پاهاشو گذاشت دو طرف ران هام
    بعدش هم آروم آروم شروع کرد به نشستن
    تا اینکه کامل روی رانهام نشست و با این حرکت کیرم چسبید به سطح کُسش
    به همدیگه نگا کردیم
    چشماش با وجود اینکه خمار شده بود،اما براق به نظر میرسید و لبخندش هم مثل همیشه روی سمت راست صورتش یه چال خوشکل انداخته بود
    نگاهمون به همدیگه فقط چند ثانیه طول کشید بعدش بدون حرف یه دستشو روی رانم گذاشت و با دست دیگش کیرمو گرفت
    به کمک اون دستش یه کم بلند شد و با این یکی دستش کیرمو نزدیک سوراخش برد
    و شروع کرد به بازی دادنشون با هم دیگه
    یه لحظه فکر کردم شاید این پوزیشن واسه زدن پرده مناسب نباشه
    بهش گفتم وایسه
    بعد گفتم از روم بره پایین
    رفت و خودمم تکون خوردم و از تخت پایین رفتم
    گفتم دراز بکشه،همین کار رو هم کرد
    پاهاشو بالا دادم و دستامو دور رانهاش حلقه کردم و آروم کشیدمش لبه ی تخت
    بعد هم پاهاشو از هم باز کردم
    شروع کردم به مالیدن کیرم،بین پاهاش
    کم کم فقط روی لبه هاش تمرکز کردم و به لبه هاش میمالیدم
    اونم سینه هاشو چنگ زده بود و سرشو مثل آدمای بیقرار به چپ و راست تکون میداد
    کیرمو به طرف پایین سر دادم،تا جایی که کلاهکش رفت تو سوراخش
    آه" با چاشنی ناله ای کشید و سینه هاشو محکمتر از قبل چنگ زد...


    شروع کردم به عقب جلو کردن های خیلی آروم
    طوری که انگار فقط یه کلاهک به بین پاهام وصل بود و با اون عقب جلو میکردم
    این کارم کاری میکرد که لحظه لحظه.بی اختیار پاهاشو به هم بچسبونه و منم هر بار از هم بازشون میکردم
    به اندازه کافی آمادش کردم
    حالا نوبت اصل مطلب بود
    ما بین این عقب جلو های آروم عقب جلو های تند تری هم انجام میدادم
    و بعد دیگه همه ی کیرمو فرستادم داخل
    حس کردم یه چیزی از سر راهم کنده شد
    اونم کمرشو بالا داد و این بار آه"عجیبی کشید
    پردش پاره شد...
    داخلش نگه داشتم
    حالش رو میپرسیدم و همش جواب میداد که یه کم احساس درد و سوزش داره
    همونطور که داخلش نگه داشته بودم،مچ پاهاشو گرفتم و پاهاشو آوردم بالا
    شروع کردم به بوسیدن مچ یکی از پاهاش تا قسمت عضلانی ساقش
    عضله ی ساق پای دیگش رو هم آروم آروم گاز میگرفتم
    یه کم بعد خم شدم و اول دستامو دور سینه هاش حلقه کردم و آروم فشارشون دادم بعد خم تر شدم و شروع کردم به خوردن گردنش
    بلکه حالش مثل قبل بهتر شه...
    یکی دو دقیقه که گذشت،حال نچندان بدش کامل خوب شد و از روش بلند شدم و بعد هم آروم آروم کیرمو در آوردم
    پوشیده از خون بود
    دوس نداشتم با شستن کیرم آتیشم هم به کل خاموش شه
    پس با چند برگ دستمال،پاکش کردم
    بین پاهای اون هم که مقداری خون روش نشسته بود رو پاک کردم
    بعد دوباره رفتم سراغش
    اینبار یه کم خودشو به طرف بالا کشید و بهم جا داد که بتونم برم رو تخت
    با زانو رفتم رو تخت،پاهاشو از هم باز کردم و رفتم مابین ران هاش
    بعد به آرومی کیرمو وارد کردم
    آروم شروع کردم به عقب جلو
    تنگیش اذیت کننده بود اما کم کم باز تر و باز تر شد
    طوری که من تونستم تند تر و تندتر از قبل عقب جلو کنم
    یکی دو دقیقه اذیت بود،اما بعد از اون یکی دو دقیقه،مثل زوج های معمولی شدیم
    ضربه های پی در پی
    صدای برخورد تخم هام با بین پاهاش،پی در پی
    آه و نعره های پی در پی
    نفس زدن های پی در پی
    داغ شدن های پی در پی
    شیش هفت دقیقه طول کشید
    کافی هم بود که یه آدم تسلیم شه
    محکم بهش چسبیدم و وایسادم
    کسر ثانیه فرصت کردم که نبض داخل سرم رو بفهمم
    بعد،از پایین طپیدم
    حرکت بی اختیار کیرم و خالی شدن آبم
    آه و نفس نفس زدن و لذت
    و لذت و لذتِ بیشتر...


    -پسرم رسیدیم!میشنوی؟میگم رسیدیم...
    با صدای راننده وانت تکونی خوردم و با باز شدن چشمام کامل از گذشتم در اومدم
    اول به ساکم دست زدم تا از وجودش مطمئن شم
    بعد به اطراف نگاهی انداختم و دو دستمو کشیدم تو موهام و مرتبشون کردم
    ماشین بی حرکت وایساده بود،و صدای راننده میومد که پشت سر هم میگفت:
    -رسیدیم...
    سرمو بالا پایین کردم و باشه ای گفتم
    بعد تکون خوردم و بلند شدم
    همراه با ساکم از وانت پریدم پایین و بعد از اینکه از راننده تشکر کردم،رفت...


    حالا باید به پدرم زنگ میزدم تا بیاد دنبالم
    بعد از چند بوق جواب داد:
    -الو شهاب جون،چطوری بابا؟چی شد نرسیدی؟
    +رسیدم
    -الان میام ترمینال...فعلا...
    +نه صبر کن پدر.من ترمینال نیستم.
    -چرا؟پس کجایی؟
    +یه مشکلی پیش اومد.حالا این حرفا رو بزار واسه بعد.فعلا بیا دنبالم.
    اسم مکانی که توش بودم رو بهش گفتم و حدود یه ربع بعد ماشینش جلوم توقف کرد
    درو باز کردم و بعد از اینکه ساک رو آروم پرت کردم رو صندلی عقب،نشستم روی صندلی شاگرد.
    بلافاصله هم گفتم:
    +منو ببر پیش اون آدم.
    سنگینی نگاهشو روم حس میکردم،اما بی اعتنا،همچنان به جلو نگا میکردم
    -آروم باش.خسته ای،اول یه کم استراحت کن.
    +اره.خستم.خیلی خستم.
    نزدیک به یک ماهه که دارم شهرو زیرو رو میکنم.
    از وقتی که گفتی یه آدم با مشخصاتی که بهت گفتم،یک هفتس که هر شب میاد رستورانت،هفتاد و دو ساعت میگذره.درسته؟من این مدت رو نخوابیدم!
    دار و ندارم رو فروختم و دادم به اسلحه و گلوله و دوربین و همه ی وسایلی که لازمن و پا شدم اومدم اینجا.
    زندگیم در حال حاضر فرقی با جهنم نداره پدر.خسته ی خستم.اما یه چیز هنوز سر پا نگهم داشته.همونم میتونه خستگی رو از تنم در کنه و دوباره زندگیمو بهم برگردونه؛کشتن اون آدم!
    پس،لطفا اذیتم نکن.حرکت کن..
    -باشه.میریم.
    ولی اول باید مطمئن بشیم که این همون آدمه!شاید اصن من اشتباه کرده باشم!
    +یه مرد ریشو که عینک های آفتابی بزرگ میزنه.البته تو شب رو نمیدونم.نمیدونمم از کدوم طرح عینک میزنه.
    همیشه و همیشه کت و شلوار مشکی،با پیرهن صورتی و کفش چرم مشکی؛مارک گوچی میپوشه.نصفِ کمتر انگشتِ اشاره ی دست چپش قطع شده.سگک کمربندش همیشه شکل یه پروانس.همیشه هم از عطر لالیک استفاده میکنه.درسته؟
    -دقیقا!
    +پس دیگه شکی نمیمونه.مگه چند نفر تو دنیا همچین مشخصاتی دارن؟
    -کمتر از تعداد انگشتام!
    +حتی میتونیم بگیم هیچ کس.اگه فقط پیرهنش صورتی بود،یا فقط عطرش لایک بود،میشد یه چیزی.اما این همشونو داره!
    -خب حالا این بحث به کنار.هر دفعه میبینم که دو تا مرد هم باهاشن.نمیدونم دوستشن،نمیدونم محافظشن.دقیقا نمیدونم.یکی رانندشه یکی هم رو صندلی کنار راننده میشینه.
    +اونا چیز مهمی نیستن.هر چند من در ملا عام باهاش درگیر نمیشم.فعلا میخوام تعقیبش کنم.بعد میدونم کجا گیرش بیارم.
    ساعتای چند میاد رستوران؟
    -معمولا نُه به بعد میاد
    نگاهی به ساعت مچیم انداختم.پنج دقیقه از نُه گذشته بود
    گفتم که حرکت کنه
    دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد و حرکت کرد...


    به نزدیکی رستوران که رسیدیم،از بین فضای خالی دو صندلی،رد شدم و زیپ ساک رو باز کردم
    و دوربین رو از توش برداشتم
    بعد ماشین وایساد:
    -میخوام یه چیزی بهت بگم شهاب جان.
    +گوشم با شماس...
    -ببین،در حقت ظلم کرده،درست.بدترین بلا رو سر سرنوشت و زندگیت آورده،درست.خلاصه کاملا موافقم که این آدم بمیره.ولی چرا نمیزاری قانون این کارو بکنه؟چرا میخوای دستاتو آغشته به خون همچین آدم کثیفی کنی؟من چون بهت قول داده بودم،پلیس رو در جریان نزاشتم و به خودت گفتم.که با این کارم بزرگترین اشباه رو کردم و دارم میفرستمت تو دل خطر و شاید هم مرگ.ولی تو میتونی عذاب وجدانی که بعدا وجود منو میگیره رو،شکل ندی و تحویل پلیسش بدی.این کارو میکنی؟ها؟
    +کی گفته که شما داری منو میفرستی سمت مرگ؟من تا اون آدمو نکشم،نمیمیرم.
    اصلا طلسم شدم!باید اون آدم به دست من بمیره.اگه طرف قانون بودم همون روزای اول مشخصاتشو به پلیس میگفتم تا در عرض یکی دو روز تو هر شهری که میبود،پیداش کنن.اما نگفتم.چون روح من فقط با کشتنش به دست خودم آروم میگیره.
    اصلا هم لازم نیست عذاب وجدان بگیری،چون من نه فقط به شما،که به هر دوست و آشنایی که تو شهر های مختلف دارم،سفارش همچین آدمی رو کردم.شما نشد،یکی دیگه تو یه شهر دیگه!عذاب وجدان نگیر.شاید از لحاظ منطقی بزرگترین اشتباه رو کردی که به جای پلیس به خودم خبر دادی.اما منطق من میگه بهترین کارو کردی.
    خیلی کارا تو این بیست و هفت هشت سال سنم برام کردی،اما باور کن،باور کن تا حالا هیچکدومشون اندازه این کار خوشحالم نکرده...
    آهی کشید و بعدش گفت:
    -خب بعدش میخوای چیکار کنی؟فرار میکنی؟ولی فرار تا کِی؟
    +فرار نمیکنم.اونو موردو بسپار به خودم.
    جوابی نداد...


    از دوربین نگاش کردم
    فقط سیصد متر،یا شایدم کمتر باهاش فاصله داشتم
    و این خیلی وسوسه کننده بود که همونجا یه گلوله حرومش کنم
    اما نباید به این راحتی کشته میشد
    باید بی شمار درد میکشید و بعد جون میداد
    پس خودم رو کنترل کردم و با دوربین اون و دوست دخترش رو تحت نظر گرفتم
    حتی تو شب هم از عینک استفاده میکرد
    با یه ریش پر پشت و بلند و مزخرف
    تیپ همیشگیش رو هم داشت
    هر بار خنده ی زشتی میکرد و تکه ای از غذاشو با کارد و چنگال جدا میکرد و توی دهنش میزاشت
    همینطور که داشتم دیدش میزدم پدرم با خونسردی گفت:
    -کی دخلشو میاریم؟
    +میاریم؟نه.میارم!شما خودتو قاطی نکن.تا همین جاشم بهت مدیونم.
    زندگیتو خراب نکن.من چیزی واسه باخت ندارم.اما شما اینطور نیستی.زن داری،زندگی خوبی داری.لازم نیست زندگیتو خراب کنی.خودم همه چیزو درست میکنم.
    -خب پس حداقل بزار کمکت کنم!
    +منظورت از کمک چیه؟
    -ساپورتت میکنم.پول.ماشین.هر چی که نیاز باشه.
    +اونا رو که اگه بخوامم نمیتونم رد کنم.هر چند که بابت این همه جسارتم ببخش منو...
    دستشو روی شونم حس کردم
    دوربین رو پایین اوردم و بهش نگا کردم
    لبخندی زده بود و شونمو محکم فشار میداد
    بعد گفت:
    -این حرفا چیه؟جسارت کدومه؟تو پسرمی.نمیدونی چقد دلم میخواد اون آدم بمیره.چون حقشه...
    +میمیره.مطمئن باش که میمیره.
    -فقط چطوره که انقد تابلو لباس های قبلیشو میپوشه؟؟من فکر میکنم یا خیلی احمقه،یا خیلی حرفه ای و به خودش مطمئنه،یا شاید هم...نه،فکر نمیکنم تله باشه!
    بهش نگاهی از سر فکر کردن انداختم و گفتم:
    +نمیدونم...


    بیست دقیقه ی بعد از تو دوربین دیدم که همراه با دوست دخترش از جاشون بلند شدن و به قصد خارج شدن از رستوران،راه افتادن.
    پدرم یه کم قبل برگشت به رستوران و ماشین رو واسه من جا گذاشت تا بتونم طرف رو تعقیب کنم
    آدرس و کلید یدکی خونه رو هم برام جا گذاشت و اینطور که فهمیدم زنش همراه با پدر زن و مادر زنش رفته بودن کیش و خودش تنها بود
    و خیلی هم واسه من بهتر بود
    با اینکه با جانشین مادرم اونم یه زن جَوون،رو به رو بشم،مشکلی نداشتم
    اما اینطوری راحت تر بودم...


    استارت زدم و ماشین روشن شد بعدم آروم حرکت کردم
    ماشین اونا هم در حال رفتن بود و حدس میزدم به سمت خونشون میرن
    باید میفهمیدم محل زندگیشون کجاس
    آروم آروم با فاصله مناسب پشت سرشون حرکت میکردم و اونا هم بی خبر از من،با هم میگفتن و میخندیدن
    با هر خنده،که از روی حرکاتشون تشخیص میدادم،عصبی تر و عصبی تر از قبل میشدم
    طوری که گاهی گاز رو فشار میدادم و میرفتم واسه زدنشون
    اما تلاشم این بود که به خودم مسلط باشم
    نفس عمیقی کشیدم و شیشه رو هم پایین آوردم
    هوا خوری لازم بود
    نسیم خنکی میومد و موهای نسبتا بلندم رو تو صورتم میریخت
    فقط دوس داشتم نفس عمیق بکشم
    +من قطع میکنم دست کسی رو که بخواد دستامونو از هم جدا کنه
    -نه...اگه دست کسی باعث این شد که دستامون از هم جدا بشه ، به جای قطع کردن دستش،دستشو بگیر.کمکش کن،حمایتش کن،تغییرش بده،تا دستای کسای دیگه ای رو هم از هم جدا نکنه...
    -اگه دست کسی باعث این شد که دستامون از هم جدا بشه...
    -اگه دست کسی...
    -اگه دست...
    -اگه کسی...
    -اگه...
    -اگه...
    پووففففف
    کشیدم
    از سر کلافگی!
    به خودم که اومدم،دیدم سرعت ماشینم از سرعت حلزون هم کمتر شده و انقد غرق حرفای گذشتم با همسرم شدم که ماشینشون رو گم کردم
    حرص خوردن و فشار دادن دندون ها به همدیگه،کوبیدن روی فرمون،بوق زدن و بقیه واکنش ها،بی فایده بود
    باید تا فردا شب صبر میکردم
    سخت بود اما چاره ای نداشتم...
    به قصد خونه ی پدرم حرکت کردم و بعد از این که رسیدم روی مبل ولو شدم
    لبام به خشکی میزد و نفس هام مثل نفس اژدها؛سوزان بود
    به زحمت بلند شدم و رفتم توی آشپزخونه و یه کم آب خوردم
    یه کم گرسنم بود
    تا جایی که تونستم خودمو با میوه سیر کردم بعدم رفتم روی مبل دراز کشیدم
    یه کم به عکسای پدرم با زنش و عکسای قدیمی پدرم که هنگام تمرین و ورزش گرفته بود و روی دیوار نصب کرده بود نگا کردم
    همش با خودم فکر میکردم که ممکنه یه روز منم مثل اون دوباره ازدواج کنم؟
    خوابم میومد
    شدید
    واسه همین زودی خوابم برد...


    صبح با صدای پدرم از خواب بلند شدم
    پشت اپن وایساده بود و در حال بریدن پنیر و گذاشتنش روی بشقاب بود
    همش تکرار میکرد که نون سنگک گرفتم پاشو
    منم با هر بار گفتن این حرفش،به دو تا نونی که روی اپن بود،نگا میکردم
    با بیحالی گفتم بیدارم
    بلند شدم و همونطور که به خودم کش و قوسی میدادم،با اشاره دست در سفید رنگی که دستیگره ای مشکی داشت رو نشونم داد
    چیزی واسه تماشا نداشت
    یه مستطیل باریک،وسطش بود که در رو به دو قسمت مساوی تقسیم کرده بود
    و تو هر قسمت یه مربع بود
    که البته همه ی اینا،نتیجه خطوطی پیازی رنگ بود
    با صدایی بم که باعثش تیکه نونی بود که داشت میجوید،گفت که به صورتم آب بزنم.ریشمم بزنم.
    بدون جواب رفتم سمت در و وارد سرویس بهداشتی شدم
    عطر خوش شامپو و دیگر لوازم بهداشتی،تو فضا پخش بود
    با این بو ها لحظه لحظه سر و حال تر از قبل میشدم
    از لحظه ای که با پدرم برخورد کردم،انگار که چیزهای ریز هم برام معنی تازه ای داشتن
    میوه ها،بو ها،همه و همه برام تازگی داشت
    شاید دلیلش این بود،مردی بودم که از زندگی سیر بود و همیشه یه گوشه کز میکردم و از زندگی خیلی فاصله گرفته بودم
    جلوی روشویی مستطیلی شکلی که چند کشو داشت،وایسادم
    و از تو آینه ی لوزی شکل رو به روم به خودم نگا کردم
    یه جورایی خودمو نمیشناختم
    نمیدونستم کی ام
    خیلی وقت بود که به خودم نگا نکرده بودم
    انگار که یه غریبه رو به روم بود.
    دستگاه ریش تراش موزر رو از تو یکی از کشو ها برداشتم،و وقتی صدای وز وزش بلند شد،چشمام ناخواسته ریز شد
    چه صدای آشنایی
    این وز وز لشبیه لالایی شد و چشمامو بست
    و غرق گذشتم شدم...


    اواسط اردیبهشت،صبح بود و داشتم آماده میشدم که برم سر کارم
    داشتم ریشمو میزدم و صدای وز وز دستگاه موزر،تو فضای سرویس بهداشتی پخش بود
    چه احساسی!
    نمیدونستم دلیلش چیه،اما خیلی خوشحال بودم
    یهو دو تا دست از زیر بغل هام رد شد و روی سینه هام گذاشته شد
    بعد هم یه بوسه روی پشتم
    بعدشم فشرده شدن سینه هام و گرمای صورتی که روی پشتم گذاشته شد
    حدس زدم سرشو گذاشته روی پشتم
    بعد گفت:
    -صبح بخیر عشق من...
    صبح بخیر خوشکلی رو تحویلش دادم و سرمو تا جایی که به سرش خورد،عقب دادم
    سرمو به سرش میمالیدم و محبتمو اینطوری بهش ابراز کردم
    بعد بازم مشغول زدن ریشم شدم
    همزمان هم راجع به برناممون با هم گفتیم
    من دو زنگ آخر رو با یک کلاس درس داشتم
    یک کلاس از چند دبیرستانی که توشون درس میدادم
    اونم که توی مدرسه راهنمایی درس میداد و تا ظهر هم همونجا میموند
    اون روز یک شنبه بود
    شنبه ها و یکشنبه ها و چهارشنبه ها میتونستم برم دنبالش
    اما دوشنبه و سه شنبه زنگ چهارم هم درس داشتم و نمیتونستم برم دنبالش و با تاکسی بر میگشت...
    تا تموم شدن اصلاح هم تو همون حالت بودیم
    بعد از اصلاح رو به روش وایسادم و آروم پیشونیشو بوسیدم
    بعدم عسلِ اولِ صبحم رو از دهنش چشیدم
    کولاک میکرد این عسل!
    طبیعی و سرشار از انرژی و سرشار از ویتامین عشق و ویتامین خوشبختی و همه چیز بود؛
    بعد از یه لب گیری طولانی از سرویس بهداشتی خارج شدیم و رفت واسه آماده کردن صبحونه
    منم رفتم نشستم سر میز
    یه فنجون چای برام ریخت و تا تموم شدنش،صبحونه هم کامل رو میز چیده شده بود
    نگاهم بهش بود و میدیدم که میخواد یه چیزی بگه اما نمیگفت
    میدونستم طاقت نمیاره و به حرف میاد
    گُلِ من کم حرف و خونسرد بود،اما امکان نداشت حرفی رو تو دلش نگه داره
    واسه همین به روش نیاوردم
    کم کم شروع کرد:
    -شهاب؟
    +بله؟
    -میگم تو دختر دوس داری... یا پسر؟
    چهرش پر از شوق بود!
    و منم نمیدونستم چرا.
    +خب،حقیقتا دختر.اما از اونجا که ممکنه پسر جماعت بیوفته دنبالش و خلاصه دردسر ساز بشه،پسر رو ترجیح میدم.
    خنده ای کرد و بعد از امممم های کشیده،که معنیش فکر کردن بود،دو دستشو روی میز کوبید
    یک ثانیه بعدش با لحن تندی گفت:
    -اگه بگم داریم صاحب یه نی نی میشیم چیکار میکنی؟
    اول شما بگید که با من چیکار کرد؟نه واقعا این چه کاری بود؟
    کاری کرد که چشمام ریز شه،ضربان قلبم بره بالا،آب دهنم چند برابر شه،و قدرت حرف زدن رو ازم بگیره!
    احساساتمم ضربه فنی کرد...
    با صدای لرزانی گفتم:
    +جدی؟
    -اوهوم.جدی.خیلی ام جدی.
    هِه.هِهـِ.هِه.هَه.هَهَ.هَههَههَـ
    همینطوری میخندیدم!
    ناخواسته!
    بعد سریع تلفنمو برداشتم
    و همزمان گفتم که باید به پدر خبر بدیم.اول صبح بهش انرژی فوق العاده ای داده میشد اگه این خبرو میشنید
    اما هر چی تماس میگرفتم،جواب نمیداد
    بی فایده بود
    تنها کاری که میشد کرد،این بود که فعلا به خودش تبریک بگم
    پس گوشی رو گذاشتم روی میز و بلند شدم
    رفتم کنارش وایسادم و دستاشو گرفتم.گفتم که بلند شه.همین کارو کرد
    بعد که رو به روم وایساد،جلوش زانو زدم.لبه ی تاپشو بردم بالا،سرمو نزدیک شکمش کردم
    قبل از گذاشتن لبام روی شکمش،گفتم:
    +امیدوارم به خیر و خوشی به جَمعمون اضافه شه عزیز دلم...
    و بعد شکمش و اون کوچولو رو با هم بوسیدم
    خیلی خوبه که هم عشقت،هم ثمره ی عشقت رو با هم داشته باشی!خیلی خوب.
    چند بوسه روی شکمش جا گذاشتم که حین این بوسیدن ها اونم موهامو نوازش میکرد
    بعد بلند شدم و پرسیدم چرا زودتر این خبر خوب رو بهم نداده
    گفت خواستم دیروز بهت بگم،اما هر چی صبر کردم بیای،نیومدی و ناخواسته هم خوابم برد
    یادم افتاد که دیروز بعد از درس نتونسته بودمم برم دنبالش چون همکارم دعوتم کرد به خونش و گفت که غروب هم با هم میریم به باشگاه.
    قبول کردم و بعد از باشگاه هم باز به اصرارش رفتیم به خونش و تا ده و یازده هم اونجا موندم
    بعضی وقتا از این کارا میکردیم،گاهی هم اون میومد خونه ی من و با هم به باشگاه میرفتیم
    اما فقط روزهای زوج
    چون فقط روزهای زوج به باشگاه سر میزدم...


    ازش معذرت خواهی کردم
    بعدم با لبخند غلیظی که روی لبای هر دومون بود،مشغول خوردن صبحونه شدیم...


    ظهر بعد از اتمام درس،پشت میزم نشسته بودم و منتظر بودم که زنگ تعطیلی به صدا در بیاد
    چند دقیقه آخر رو واسه پخش کردن شیرینی هایی که خریده بودم،طلایی دیدم
    از نماینده کلاس خواستم که بره شیرینی ها رو از دفتر بیاره
    آورد و بین بچه ها پخش کرد
    خیلی از این خبری که بهشون دادم خوشحال شدند
    بعضی ها مودبانه،بعضی ها با شوخی،برای بچم دعای خیر کردند...


    بالاخره زنگ هم خورد و تعطیل شد
    تو پارکینگ که پشت دبیرستان قرار داشت در ماشینم رو باز کرده بودم و میخواستم سوار بشم که صدای خانومی توجهمو جلب کرد
    -آقای افشاری...
    انقد صدای این زن،ملوس و در کل یه طوری بود که به اطراف نگاهی کردم تا ببینم آبروم جلوی کدوم یک از همکارام رفته!
    اما انگار کسی نبود.
    در ماشینو بستم و گفتم:
    +بفرمایید خانوم محترم؟
    -من مامانِ محمد.از دانش آموزای اینجاست.حتی از شاگردای...
    پریدم تو حرفش و گفتم:
    +بله بله میشناسم.از شاگردای خوبمونه.بفرمایید؟چیزی شده؟
    بازم با همون لحن،گفت که از مدیر سراغمو گرفته و نبودم و شانس آورده نرفتم و اومده از وضعیت پسرش سوالاتی بپرسه
    گفتم که فردا تشریف بیاره،اما بهونه میاورد و دست بردار نبود!
    به ناچار از وضعیت درسی پسرش باهاش حرف زدم و به سوالاتی هم که با ناز و عشوه میپرسید،جواب میدادم
    انقد رفتار و برخورد این زن،سبک و ضایع بود،که دلم به حال محمد سوخت
    راجع به مادرش،تصورات دیگه ای داشتم.نه همچین زنی
    یک جفت صندل قرمز.ساپورتی سفید که پایین تنه ی پُرش،توش به زور جا شده بود،طوری که بین پاهاش به شکل عدد هفت فارسی تو پُر شده نمایان بود.تیشرتی سفید و تنگ که حلقه ی نافش و خطوط سوتینش رو از زیرش میشد تشخیص داد،مانتوی جلو باز به رنگ سبز لیمویی،و شالی قرمز رنگ،که اگه نمیپوشیدش سنگینتر بود
    آرایش و دیگر مسائل هم بینهایت...
    حدود نیم ساعت از وقتم رو گرفت
    وقت منی که باید زودتر میرفتم دنبال همسرم
    حدود نیم ساعت هم طول میکشید که به محل کارش برسم
    و این یعنی بدشناسی پشت بدشانسی...
    بالاخره فهمیدم که علت این همه حرف و سوال چیه
    نقشه های شومی داشت
    -اگه دوس دارید بریم یه جای مناسب تر حرف بزنیم.رستورانی!؟کافه ای!؟
    حرفش از نگاهای سنگین همکارام که هر کدوم حین رفتن از پارکینگ بهمون نگاهی مینداختن،اعصاب خورد کن تر بود
    خودمو کنترل کردم که هر چی از دهنم در میاد،بهش نگم.
    به جاش گفتم:
    +من عجله دارم خانوم عزیز...روز خوش...
    بدون اینکه منتظر جواب بمونم سوار شدم و به سرعت حرکت کردم...


    بیست دقیقه ی بعد رسیدم و هر چی به همسرم زنگ میزدم بی فایده بود
    خلوت هم بود و انگار که همه دانش آموزا و همکاراش رفته بودن
    بعد یهو پرایدی رو دیدم که داشت از در مدرسه خارج میشد
    از مقنعه ای که رانندش به سر داشت،حدس زدم از همکاراشه
    بلافاصله بوقی زدم و با صدای بلند گفتم:
    +ببخشید خانوم،یه لحظه..
    ماشین رو متوقف کرد و یه کم با کنجکاوی نگام کرد
    بعد با صدایی شنوا گفت:
    -بفرمایید؟
    سریع از ماشین پیاده شدم و رفتم سمتش
    تا کمر خم شدم و از شیشه ی سمت صندلی شاگرد بهش گفتم:
    +ببخشید،من همسر خانوم عسکری هستم.اومدم دنبالش،اما مثل اینکه نیستش.تلفنشم جواب نمیده.خواستم بپرسم شما ازش خبری داری؟
    لبخندی روی لبش نشست و گفت:
    -پس شما همسر ایشونید.من مدیر این مدرسم.متاسفانه ازشون خبری ندارم.ولی موبایلشون توی دفتر جا مونده.چه خوب که با هم برخورد کردیم.صبر کنید بدم خدمتتون...
    یه کم خم شد و از داشبورد تلفنی رو برداشت و بهم داد
    خیلی کلافه و عصبی بودم
    ازش تشکر کردم که در جوابم هم خواهش کرد،هم به خاطر کوچولومون هم بهم تبریک گفت
    مجدد تشکر کردم و بعد از خداحافظی،سوار ماشینم شدم
    راه افتادم سمت خونه...


    بعد از اینکه وارد خونه شدم،دیدم با همون لباسای کارش،نشسته روی مبل و زانوهاشو بغل کرده
    به نقطه ای خیره بود و انگار که اصلا متوجه اومدنم نشد!
    رفتم سمتش و کیفم رو گذاشتم روی میز کوچیک رو به روی مبل
    بعد میز رو دور زدم و آروم نشستم روش
    طوری که دقیقا رو به روی همدیگه قرار داشتیم
    اینبار دیگه متوجه اومدنم شده بود و داشت با پشت دستش زیر چشماش میکشید
    فکر اینکه چرا گریه کرده چشمامو ریز کرد.پرسیدم:چیزی شده؟
    ها"و نه"ای گفت و لبخندی زد
    بلافاصله هم خسته نباشی ای گفت
    سرمو به نشانه تشکر بالا پایین کردم و گفتم:
    +ممنون.اما،البته میدونم دیر کردم ولی چرا صبر نکردی که بیام دنبالت؟
    پاهاشو از روی مبل پایین آورد و مثل من نشست
    بعد گفت:
    -اتفاق غیر منتظره ای افتاد.نتونستم وایسم تا بیای دنبالم.بعدشم،مگه من بچم که حتما بیای دنبالم آخه شهاب!کارایی میکنیا...
    +نه بچه نیستی.کی گفته بچه ای.اصلا موضوع بچه مچه بودن نیست.فقط دوس دارم خودم بیام دنبالت.حالا چی شده؟چرا انقد پریشونی؟
    -خب جلو مدرسه که منتظرت بودم،دو تا از بچه ها داشتن شوخی میکردن،یهو یکیشون خورد بهم!یعنی دستشم خورد به شکمم!درد و اینام نیومدا،ولی خیلی ترسیدم.سریع هم تاکسی گرفتم اومدم خونه!فکر کردم دیر نمیکنی وگرنه تو خود مدرسه میموندم و جلوش منتظرت نمیموندم که این اتفاق بیوفته
    یه کم بهش نگا کردم
    بعد دو دستمو دراز کردم و یکی از دستاشو گرفتم
    و بعد لبخندی زدم
    کم کم لبخندم تبدیل شد به خنده های بی صدا
    سرمو انداختم پایین تا خنده هامو نبینه.فهمید که میخندم و پرسید به چی میخندی؟
    خنده هام صدا دار شد
    چند لحظه هم صدا دار خندیدم و اونم همش سوالشو تکرار میکرد
    بهش نگا کردم و گفتم:به خنگول بودنت خانوم!
    -منظور؟
    +تو سه ماهه ی اول اینجور اتفاقا تاثیری روی بچه نداره!
    -واقعا؟ببخشید نمیدونستم قبلا زایمان داشتید!
    +نه،یکی از همکارام میگفت که زنش باردار بوده،بعد اتفاقی خورده زمین.رفتن دکتر و فهمیدن اینجور اتفاقا تو سه ماهه ی اول بی تاثیره...
    -خب الان میگی نریم دکتر؟
    +بریم دکتر که چی؟فقط وقت هدر دادنه.تازه اتفاق آنچنانی ای هم که نیوفتاده.غروب یه سر میریم که خیالمونم راحت تر شه.
    -چقدم آقا پدر نگرانه!!تا غروب بچه هلاک میشه!!...
    چپ چپ نگاش کردم و قبل از اینکه بلند بشم و برم لباسامو عوض کنم،دستشو آوردم نزدیک لبم و آروم بوسیدمش.
    حین بوسیدن،چشمم به خط قرمز رنگی که روی قسمت داخلی مچش افتاده بود،افتاد.
    یه زخم بود!تازه هم بود.
    راجع بهش پرسیدم،که گفت دستش به تیزی گوشه ی میز کلاس خورده...


    روز بعد داشتم تنهایی بر میگشتم خونه
    وقتی رسیدم خونه،همسرم با سردی و حتی بداخلاقی برخورد کرد
    راجع به ناهار پرسیدم،که جواب داد:کوفت و زهر مار داریم.اگه دوس داری برو بخور!
    برخوردهای زشتش شوکه کننده بود
    دلیلشم نمیدونستم
    هر چی هم صبر کردم که بیاد رفتار ظهرش رو توجیه کنه،نیومد
    به جاش بدتر هم شد
    روز بعد هم دست کمی از روز قبل نداشت...


    روز چهارشنبه بود و داشتم میرفتم دنبالش...
    از اون روز که دستش زخم شده بود سه روز گذشت و تو دو روزش اون زن سابق نبود!
    با خودم فکر میکردم امروز چجوریه؟آیا سومین روزی میشه که باهام بد برخور میکنه یا نه؟
    نمیدونم چه مشکلی داشت
    بداخلاق شده بود،کم حرف میزد،یا اگرم حرف میزد فریاد میزد،شب ها از خواب میپرید...
    فکر میکردم به خاطر باردار بودنشه و زیاد اهمیت نمیدادم و باهاش کنار میومدم
    تو راه با وجود نگاهایی که بهش میکردم باز ساکت بود و هیچ حرفی نمیزد...
    وقتی برگشتیم خونه،وادارم کرد بشینم
    قبول کردم و اینبار بر عکس دفعه ی قبل،من نشستم روی مبل و اونم رو به روم
    طبق معمول مقنعه رو از سرش کند و موهاشو آزاد کرد
    بعد دستامو گرفت و گفت:
    -میخوام یه چیزی بهت بگم،بعدش هر کاری دوس داشتی باهام بکن.چون دیگه نمیتونم تحمل کنم.دیگه خستم.نمیتونم...
    لحنش انقد نگران کننده و در عین حال معصوم بود،که حالم عجیب شد
    فقط میخواستم زودتر بگه چی شده؛و این به خودمم بستگی داشت:
    +چه اتفاقی افتاده؟
    -روزی که گفتم یکی از بچه ها بهم خورده رو یادته؟
    +آره یادمه.چی شده؟
    -اون روز بهت دروغ گفتم شهاب!آره دروغ گفتم.دروغ گفتم...
    سرشو انداخت پایین و منو به درختی به اسم سوال،که هزار شاخه داشت،آویزون کرد
    از شاخه های اصلیش،این بود که،چرا دروغ گفته؟و یکی دیگه این که،کلا جریان چی بوده؟
    بغض کرده بود اما نه در حدی که نتونه حرف بزنه.
    -اون روز که منتظرت بودم،یه ماشین جلوم وایساد بعد رو بهم داد زد سلام زن داداش!مرد ریشویی بود و عینک دودی گنده ای هم رو چشش بود به خاطر همین شکلش زیاد معلوم نبود.پرسیدم شما کی هستی؟گفت پسر عموی اون شوهر پدر سوختتم!!بعد که فکر کردم دیدم تو که پسر عمویی نداری!گفت پسر عموی ناتنیته و تازه از خارج برگشته.چند تا سوال پرسیدم،یکیش این بود که تا حالا منو ندیده،از کجا منو میشناسه.یکی هم اینکه اینجا چیکار میکنه.


    گفت اون شوهر خوشتیپت قبلا عکساتونو برام فرستاده زن داداش.یه کم پیش هم بهش زنگ زدم و گفتم دارم میام خونتون،ازم خواست بیام دنبال شما،که دیگه خودش تو زحمت نیوفته.
    بعدش دعوت کرد که سوار ماشینش بشم.منم خب فکر کردم راست میگه.گوشیمم تو دفتر جا مونده بود،وقت نداشتم که برم بیارمش و بهت زنگ بزنم.آخرش سوار شدم.
    تو راه با گوشیش چن تا عکس از دوتامون گرفت،گفت واسه یادگاری.بعدشم شمارمو گرفت
    گفت شاید یه وقت لازم باشه
    تو حرفاش فهمیدم به جای اسمت همش از صفات مختلف استفاده میکنه.شوهر خوشتیپت،شوهر جذابت،شوهر پدر سوختت...شک کردم که چرا یه بار هم اسمتو نمیگه.واسه همین امتحانش کردم.گفتم مهدی رو چند وقته ندیدید؟بعد جواب داد حدود پونزده ساله!!قلبم اومد تو گلوم.من اون اسمو دروغی گفتم.بعدش گفتم حتما بهتون گفته تو شرکت بیمه مشغول کار شده،شما کارتون چیه؟گفت که تاجره!
    هر لحظه میمردم و زنده میشدم.قلبم دیگه داشت وایمیستاد.انقد ترسیده بودم که میخواستم خودمو بندازم پایین.
    دستام تند تند میلرزید
    نمیدونستم کیه و ازم چی میخواد.نمیدونستمم چیکار کنم.
    خودمو جمع تر کردم و ساکت شدم.چن لحظه بعد گفت فهمیدی که دارم بهت دروغ میگم؟بلافاصله هم دستشو گذاشته روی رونم.بعد با صدای عجیبی گفت خوش بحال شو شوهری که تو تو رو می می میکُن...
    بعدش...
    ب بعد،ی یعنی ب بلافاصله د دستشو آورد سمت بالا و ا ا اذیتم کرد جیغ کشیدم و د دستشو پس زدم و پشت سر هم گفتم ماشینو نگه دار.ولی گوش نکرد و ف فقط پوزخند میزد.
    بعد بهم گفت چند روزه که منو دی دیوونه خو خودت ک کردی و با باید باهام ب بخوابی.و وگرنه به شوهرت میگم که باهام دوستی و بارها هم باهام خوابیدی.شماره و عکسامونم نشونش میدم که با باور کنه.من که نهایتش یه کتک بخورم،ولی زندگی تو به کلی خراب میشه.پ پس یا الان میریم یا اگه نه خو خوب فکر کن ب بعد جواب بده...


    چقد به یه دیوونه خونه،واسه من،نیاز بود اون لحظه.
    اصلا هنگ بودم.کلی به هم ریخته بودم.
    لای همه ی عصبانیتم،سوالاتی تو سرم هی با هم گلاویز میشدن؛این چه بازی ایه؟اون آدم کیه؟همسرم درخواستشو قبول کرده؟امکان نداره اون این کارو نمیکنه مگه نه؟ولی اگه مجبور شده باشه چی؟ها؟نه!اگه؟اما!شاید!
    انگار من یه چرخ و فلک بودم،که یه مشت علامت سوال و تعجب و اما و اگر و شایدِ قدرتمند،هی منو میچرخوندند.
    فقط یه چیز از دهنم در اومد:
    +بعدش؟...
    -ب بعدش،بعدش،خب بعدشم،درو باز کردم و گفتم یا وایسا یا خودمو میندازم پایین.بالاخره یه جا وایساد و س سریع خواستم پیاده شم که دستمو گرفت و نا ناخنش رفت تو پوستم و رو رو مچم زخم انداخت.همون ز زخمی که د در موردش پرسیدی.بهم گفت به حرفاش فکر کنم.تا تا چهار شنبه یعنی امروز جواب میخواد.ف فکر کردم بیخیال میشه ولی روز بعدش بازم جلوی مدرسه پ پیداش شد.دیروز هم باز اومد.ولی امروز نیومده بود فقط دیشب بهم پیام داد و گُ گفت برای امروز آماده باشم!
    مثل یه شیشه ی گرد که آروم بخوره زمین و فقط دو تا سوراخ روش به وجود بیاد،و آب ازش بریزه؛بغضش شکست و اشکاش شروع کرد به آزار دادن من.
    اجازه چند کلمه دیگه رو بهش دادم:باور کن مجبور بودم دروغ بگم شهاب مجبور هم بودم بهت نگم ف فکر کردم دس از سرم بر میداره ولی...
    هیسسسسِ کشیده ای گفتم و شروع کردم به بوسیدن دستاش و همزمان آروم کردنش
    بعد پرید تو بغلم
    طوری که تا کمر خم شده بود و بالا تَنَش تو بغلم بود
    همش هیسسس های کشیده میگفتم،و میگفتم آروم باشه که ببینم چه خاکی میخوام تو سرم بریزم
    تو همون حالت نشوندمش کنارم-روی مبل و بازم تا یکی دو دقیقه وضعیت قبل ادامه داشت
    دیدم فایده نداره
    پس همراه با گریه هاش گفتم:
    +الان تو دقیقا واسه چی گریه میکنی؟میترسی اون یارو بیاد شست شو مغزیم بده؟اصلا جرات داره که باهام رو به رو شه؟یا گریت واسه اینه که بهم دروغ گفتی؟چته دقیقا؟
    -ن نمی ن نمی نمی نمیدونم!...
    +ن نمی ب بمی خ خمی وی بی دی هی جی،ساکت دیگه.این چه طرز حرف زدنه؟هیشششش،آروم...
    شروع کردم به نوازش موهاش که روی پشتش پریشون شده بود
    به تنها چیزی که فکر میکردم،این بود که،آیا بعد از دیدن اون آدم،امکان داره بزارم جون سالم به در ببره؟!
    قطعا نمیزاشتم مفت از زیر دستم در بره.


    همچنان تو بغلم بود و این بار آروم تر شده بود
    هر چی فکر میکردم،دشمنی هم نداشتم.هر چند بهش نمیخورد که این آدم دشمنم باشه
    چقد بده که واسه شناختن یه آدم کثیف،کنجکاو باشی!...
    کم کم ازش جدا شدم و سرشو تو دستام گرفتم
    بعد شروع کردم با دو انگشت شستم زیر چشماش کشیدن-اشک هاشو پاک کردم
    چهره ی زنونش،شبیه چهره ی بچه های ده ساله شده بود
    مظلوم و خجالتی
    همه جوره طرفش بودم و هیچ دلخوری ای از رفتاراش؛از جمله دروغ و بداخلاقی این چند روزش نداشتم
    حرفاش سند بود!و حتی فکر هم نمیکردم که یه حرفش خطا باشه.
    از هر راهی که فکرشو میکردم،از همه لحاظ بهش حق میدادم.
    پیشونیشو بوسیدم و گفتم:
    +حالا بهم بگو اصلا این آدمو نمیشناسی؟اصلا با هم برخوردی نداشتید قبلا؟دشمنی خونوادگی ای،یا یه چیزی شبیه این؟چجور آدمیه؟صداش؟شکلش؟تیپش؟شاید بشناسمش اصلا!!
    سرشو از بین دستام بیرون کشید
    سرشو گذاشت رو سینم و دستاشو دورم حلقه کرد
    نسبتا محکم بغلم کرده بود
    یه کم بعد،گفت:
    -نه.ما اصلا دشمنی نداشتیم.صداش کلفته.شکلشم به خاطر عینک و ریشش زیاد معلوم نیست.ولی تیپش همیشه یعنی این سه روز که دقت کردم،همیشه کت و شلوار مشکی و پیرهن صورتی میپوشه.کمربندش سگکش شکل یه پروانس.ادکلنش،قبلا شوهر یکی از معلم های مدرسه که اومده بود دنبالش ادکلن این عوضی رو زده بود که از همکارم فهمیدم اسمش لالیکه.کفششم روز اول که اتفاقی توجه کردم چرم و مشکی و مارکش گوچی بود.
    روزای بعدم که جلوی مدرسه منتظرم میموند و تا منو میدید میومد سمتم،سرمو مینداختم پایین و میدیدم که باز چرم و مشکی و مارکش گوچیه.ولی یه طرح دیگه.
    کت شلوار و پیرهنشم همینطور.همیشه اون رنگ ها تنش بود،فقط طرحشون با قبلی ها فرق میکرد.
    ها راستی،انگشت اشاره ی دست چپشم،یه تیکش قطع شده...


    ادامه...


    نوشته: مسیحا

  • 35

  • 6




  • نظرات:
    •   teen...wolf
    • 2 سال،6 ماه
      • 1

    • پس آپ شد اینم دشت اولت چون دستم خوبه


    •   hidden2000
    • 2 سال،6 ماه
      • 2

    • چون نوید یه داستان جنایی رو دیروز داده بودی لایک رو نخونده فعلا میزنم.میدونم که ارزشش رو داره


    •   Moonlight00
    • 2 سال،6 ماه
      • 1

    • لايك
      واي خداكنه فردا اپ شه ادامش


    •   sexiro_
    • 2 سال،6 ماه
      • 1

    • لایک داداچ فوق العاده و بی نظیر و بدون حاشی هروی اضافه


    •   آئورت21
    • 2 سال،6 ماه
      • 1

    • وای عالی مثل همیشه.من یادم رفته بود دیروز گفتی داستانم به زودی آپ میشه ولی از تیکه های توصیف عطرها کاملا حدس میزدم که کار مسیحای عزیزه.مثل همیشه به نظر من عالی و کامل بود.امیدوارم ادامه اش زودتر آپ شه!


    •   آئورت21
    • 2 سال،6 ماه
      • 0

    • راستی قرار بود اسمش ‏SANAM RE‏ باشه؟معنیش همون قاتل میشه؟


    •   anonymousunderrain
    • 2 سال،6 ماه
      • 1

    • خوب
      لایک
      ادامه


    •   rose.hot
    • 2 سال،6 ماه
      • 1

    • اخ مسیحا جان،چه عالمه اس،الان که چشمم درد میکنه،بعدا میخونم و نظرمو میگم بت...
      مطمئنم بهتر از قبلی هاس.... (rose)


    •   _salt_less
    • 2 سال،6 ماه
      • 1

    • عالی بود...خیلی خوب...واقعا زبونم بند اومده...فوق‌العادس...
      پدرم همیشه میگن عاشقای واقعی از بوسه‌ی اول صبح نمیگذرن!..
      برام جالب بود که حتی تا چند خط بعد از اون بوسه هم بهش فکر میکردم....
      ممنون!


      لایک تقدیمتون..خسته نباشین


    •   shadow69
    • 2 سال،6 ماه
      • 2

    • ﻧﻜﺎﺗﻪ ﻣﺜﺒﺖ ﺯﻳﺎﺩ ﺑﻮﺩ ﮔﻔﺘﻦ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﻭﻟﻲ ﺿﻌﻔﺎﻱ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻣﻬﻢ ﺗﺮﻳﻨﺶ ﺍﻳﻦ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺑﻌﻀﻲ ﻣﻮﺍﺭﺩﺯﻳﺎﺩﻱ ﻣﺼﻨﻮﻋﻲ ﺑﻮﺩﻣﻜﺎﻟﻤﻪ ﻫﺎ ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﻣﺠﻤﻮﻉ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩ (rose)


    •   aidin-tabriz
    • 2 سال،6 ماه
      • 1

    • سلام مسیحا جان...داستانت رو خوندم...تا اینجاش که طبق معمول داستانت عالیه و خواننده رو جذب میکنه...فقط من یه مشکل کوچولو داشتم...نمی دونم مشکل از منه یا داستان!!!


      در طول داستان خیلی این شاخه و اون شاخه پریدی...اینش اشکالی نداره ولی چیزی که وضع رو اقلاً برا من کمی سخت کرد این بود که تو هر کدومشون خیلی ریز به جزئیات پرداختی...این یه اصله که جزئیات باید دقیق و واضح بیان شن، ولی این در شرایطیه که شما یه مسیر اصلی داستان رو بگیری و به اون شاخه های فرعی اضافه کنی...ولی وقتی همه شاه ها بشن شاخه اصلی، خواننده کمی گیج میشه.....البته داستان و قلمت واقعاً عالی بود و تا آخرش رو خوندم...در طول قسمتهای سکسی نتونستم زیاد دقیق بخونم و رد کردم نمی دونم چرا!
      البته حدس می زنم چون شما داستانت رو تو قسمتهای نسبتاً مسوای از شاخه های مختلف تقسیم کرده بودی و یهو بی مقدمه رسیدی به قسمت سکس با همسر که به طور نا متعارف (بر خلاف قسمتهای دیگه داستان) طولانی شده و بدون شاخه هستش...فکر می کنم این دلیلش بود...انتظار داشتم دوباره کات شه ولی ادامه پیدا کرد و این ادامه داشتن باعث شد حوصلم نکشه اون قسمت رو بخونم دقیق...حالا یا اون طولانی شده غیر معمول و یا بقیه قسمتها خیلی تیکه تیکه و کوتاه شدن


      منتظر قسمتهای بعدی هستم...موفق باشی


    •   rose.hot
    • 2 سال،6 ماه
      • 1

    • خیلیییی عالی بووود...
      واقعا خوشم اومد...همه چی اندازه و بجا بود.
      منتظر ادامه قسمت بعد هستم


    •   teen...wolf
    • 2 سال،6 ماه
      • 1

    • دشتمو پس بده پشیمون شدم عاقا......


    •   teen...wolf
    • 2 سال،6 ماه
      • 1

    • گرچه دیده نمیشیم ولی بی قید وبند و هرج و مرج طلبانه دوست داریم مسیحا.... (rose)


    •   teen...wolf
    • 2 سال،6 ماه
      • 0

    • فدات.....
      عاقا من دیروز توی بانک ی مرد ریشو با انگشت افتاده و فلان دیدم نزدیک بود بزنم و نفله ش کنم بی همه چیزو اما ی لحظه گفتم اونوقت شهاب داستان امکان داره ی بیگناه رو بکشه ول کن بذار خودش....
      آره دیگه...


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو