قبر خالی من

    لیلی و مجنونو نخون
    حالا دیگه نوبت ماس
    قصه ی عشق مادوتا
    باب کتاب عاشقاس
    کو شاعری که قصه سازه؟
    یه قصه ی تازه بسازه...
    ضبط رو خاموش میکنم . نمیدونم چرا با هر آهنگی گریه م میگیره . گریه ی من از درده . دردی که دو ساله با منه...
    این داستان عشق ناکام من و قبر خالی منه که اسممو صدا میزنه...




    توی این دو سالی که از دست دادمش ، یه چیز همیشه قلبمو آزار میده و ذهنم رو مشغول کرده . مثل یه آدم سیگاری که با عجله از اتاقش میره بیرون ولی بعدش میفهمه فندکشو جا گذاشته .
    وقتی بهش فکر میکنم ذهنم داغ میشه . به گمونم چیزی لازم دارم و باید برم قبرستان ارامنه. تصمیمم زو گرفتم . لباس پوشیدم و زدم بیرون . خیابون شلوغ بود . قاطی مردم شدم . رفتم سمت چهارراه سرخیابون که تاکسی بگیرم . یه پسر احتمالا سی ساله جلوی یه پراید وایسادخ و بودو داد میزد و دنبال مسافر میگشت . داد که نه ،نعره میزد .انگار داشت غرق میشد و کسی رو برای نجات میخواست . بدون چونه زدن سوار شدم . اونقدر بی حوصله بودم که چشمامو بستم . نیم ساعت بعد رسیدیم . یازده صبح بود . قبرستان تو زمستون منظره ی ترسناکی داره . هواهم به قدری سرد بود که زنده ها به یاد مرده هاشون نمی افتادن . قبرستون خالی خالی بود . شهرمرده ها هم مثل تبریز خودمون خیابونای زیادی داشت ولی من برای پیدا کردن اون مشکلی نداشتم . اونقدر اومده بودم به قبرستون که میتونستم چشم بسته هم راهمو پیدا کنم . فضای قبرستون خلاصه میشد در سنگفرش بی اعتنا ، درخت های مغرور ،چمن های زرد و رزهای یخ زده . از گل های خرزهره که برای زهره ترک کردن من میکاشتن خبری نبود . بالاخره پیداش کردم :"قلب من هم از تپش ها اوفتاد،نوبت پایان رسید"
    پایان او و پایان من.




    بازم درس و مدرسه . امسال اول راهنمایی،تیزهوشان ،بعد اونهمه تلاش و درس خوندن
    -آخ چشام...
    یکی چشامو محکم گرفته . اینقدر فشار میده که نزدیکه کورم کنه
    -چیکار میکنی؟ کور شدم!
    -اگه گفتی کیم؟
    -هر زهرماری میخوای باش!
    صدای نحس رساس . وقتی فهمید عصبانیم دستشو برداشت . برای اینکه دلخور نشه میگم:"عه تو بودی؟"
    -اون پسر خوشگله رو میبینی . مثل ما تازه وارده.
    و من برای اولین بار دیدمش . نوعی گرسنگی هست که با غذا برطرف نمیشد . این همون گرسنگی بود که گرفتارش بودم . عشق!
    اسمش "رنه" بود . ازقرار معلوم باهوش و درس خون . همکلاسی شدیم .توکلاس کنار هم نشستیم
    یکی از معلمامون حسابی حالمو بهم میزد . معلم دین و زندگی . وقتی میدمش یاد عکس خمینی روی صفحه اول کتاب میفتادم . انگاری صبحا به جای آینه جلوی عکس خمینی می ایستاد و خودشو مرتب میکرد!
    رنه که مسلمان نبود و سر کلاسش حاضر نمیشد و میرفت کتابخونه . منم هر از گاهی همراهش میرفتم . دوستی من و اون بیشتر و بیشتر میشد . چهره ش بلوری بودو براق . دیوونه ی صداش بودم . شبا حرکات،نگاه ها و رفتارشو تو خوابهام مرور میکردم . نمیدونستم حسم نسبت بهش چیه ولی هرچی بود حس خیلی خوبی بود




    اون سال تموم شد . نمیتونم بگم تابستونش چطور گذشت .چون بدترین مرحله ش جنون و اضطراب و خواب رنه رو دیدن بود . اگرچه رنه رو نمیدیدم ولی روی هم رفته بی او هم نبودم




    اول مهرسال دوم راهنمایی دوباره دیدمش . دوباره کنار هم نشستیم . هربار که سرمو مینداختم پایین درس بخونم ،سایه ی رنه رو از گوشه ی چشمام میدیدم که حرکاتمو با چشم دنبال میکنه . این حالتش اصلا اذیتم نمیکرد . تاحدی هم دوست داشتنی بود . فکر کردم رنه هم همون حسی رو به من داره که من بهش دارم؛ولی هیچکدوم حرفی نمیزدیم. سال دوم هم تو همون حس و حال گذشت




    تو تعطیلات تابستانی کاملا متوجه شدم عاشق رنه شدم . چون نبودنش به اندازه ای دیوونه م کرده بود که سه ماه تابستون خودمو تو خونه حبس کرده بودم.




    سال سوم رسید .باید در مورد حسم با رنه صحبت میکردم ولی لازمه ش این بود که عاشق عشقشو به معشوق ابراز کنه . ولی چجوری؟ منکه نمیتونستم ازش درخواست ازدواج کنم!
    به فرض اینکه رنه به "من عاشقتم" من با یک میلیون روش احتمالی جواب میداد که شاید پنجاه درصدش جواب منفی بود.به جوابای منفی فکر نمیکردم چون اصلا برام قابل قبول نبودن نمیدونستم چطور سر صحبتو باز کنم . اینقدر فکرم مشغول شده بود که سردرد وحشتناکی گرفته بودم . تنم تند تند یخ میکرد و منم در فکر راه حل برای ابزاز عشق . تعطیلات آخر اون هفته اصلا وضعیت خوبی نداشتم . تا اینکه روز شنبه ش بهترین اتفاق زندگیم رخ داد




    زنگ تفریح روی پله ها نشسته بودیم :
    -رنه!
    -بله!
    -تاحالا شده حرفی تو دلت باشه ولی بخاطر خجالت یا غرور یا ترس از "نه" شنیدن نتونی اون حرفی به کسی بگی؟
    -آره خیلی پیش اومده
    -خب اونموقع چیکار کردی؟
    -هیچی . فقط غرورمو کنار گذاشتم و حرفمو زدم
    -منم حرفی دارم که میخواستم از پارسال بهت بگم. ولی غرور و ترس از "نه" شنیدن نمیذاشت باهات صحبت کنم
    از روی پله بلند شد و اومد پایین . جلوی روم ایستاد .گردنشو کج کرد و مستقیم تو چشام زل زد . عاشق اینجور نگاه کردنش بودم .
    -تو منو دوست داری . مگه نه؟
    به تته پته افتادم
    -تو از کجا میدونی؟
    -از همون اول فهمیدم . چون هر حسی رو که تو بمن داشتی ، منم بهت داشتم . همه کارات با بقیه بچه ها فرق داشت . نگاه کردنت . حرف زدنت وقتی بیش از حد منو تحسین میکردی . خیال کردی نمیدونم از پشت سرم لباسامو بو میکردی؟؟؟
    -پس تو چرا چیزی بمن نگفتی؟
    -به همون دلایلی که گفتی . فکر میکردم یا منو مسخره میکنی یا تحقیر . تا چند دقیقه قبلم همینطور فکر میکردم ولی حالا که خودت پیشقدم شدی ، مطمن شدم همونقدر که تو منو دوست داری ، منم تورو دوست دارم
    زنگ خورد . میخواستیم بریم سمت کلاس که یهو گفتم :
    -رنه!
    -بله؟
    -خیلی دوست دارم!
    -ما بیشتر!
    و بهترین دوران زندگی من ، هرچند کوتاه شروع شد




    بهمن ماه نود و دو ، زنگ ورزش،هوا برفی
    شال و کلاه کردم که برم بیرون ولی رنه جلومو گرفت
    -کجا؟
    -میرم حیاط .خسته شدم بسکه نشستم درس خوندم .
    -پس صبر کن منم پالتومو بپوشم باهم بریم
    -نخیر نمیشه . گلا تو زمستون باید تو گلخونه باشن ،بیرون بیان یخ میزنن .
    -نه بابا! آقا شاعرم شدن خبر نداشتیم!
    -حالا کجاشو دیدی . از وقتی باهمیم خیلی چیزارو فهمیدم که ذوق شعری یکیشه
    -پس آقای شاعر درو ببند که دارم یخ میزنم . اگه قراره من تو این کلاس زندونی بشم ، بهتره توهم هم سلولیم باشی.
    درو بستم . یه لحظه به ذهنم اومد که بغلش کنم . فکر کردم اگه این کارو بکنم به نظر احمق یا خیلی ساده میام . ولی دلمو به دریا زدم
    -رنه!
    -جانم؟
    -میشه بغلت کنم؟
    -بازم از اون حرفا زدی ؟ بغل کردن که اجازه نمیخواد
    -حالا که اینطوره صبر کن تا بهت بگم. رفتم سمت کیفم و یه کاغذ از دفترم پاره کردم و چند خط نوشتم و دادم دستش
    -لطفا بلند بخون
    -اطاعت!"سخت محتاجم به امنیت وسیع آغوش گرمت. منتظر میمانم اما تا خودت وقتش را تعیین نکنی قدم از قدم بر نمیدارم . اصلا دلم میخواهد همه چیز را خودت تعیین کنی . سکاندار تویی . کشتیی که ناخدایش تو باشی هیچ مقصدی به جز خوشبختی نخواهد داشت. عاشق که اختیاری از خود ندارد" من که از پس زبون تو برنمیام . بیا بغلم!
    خودش میدونست چقدر دوسش دارم ولی نمیدونم چرا دوس داشت اذیتم کنه . خودش میگفت عشق میکنم وقتی میبینم بخاطر من بال بال میزنی! تقصیر خودمم بود . زیادی بهش وابسته بودم و به قول خودش این وابستگی کار دستم میداد . ولی ابدا برام مهم نبود . رنه برای من اولین بود . پس همه ی "اولین" کارام باید برای اون انجام میشد . اولین شعر ، اولین نامه و اولین و آخرین عشق زندگیم.
    -رنه! چقدر منو دوس داری؟
    -خیلی! بیشتر از خیلی!اصلا عاشقتم! حالا تو بگو چقدر منو دوس داری؟
    -من هم در کمال صحت و سلامت مینویسم و امضا میکنم ، اصلا میرم محضر ثبت میکنم که دیوونتم!
    -واقعا چرا اینهمه منو دوس داری؟
    -راستشو بخوای قبل تو همه کارام تکراری بود . قبل تو دوستای زیادی داشتم ولی این دوستیا هم عادی بودن . ولی از وقتی که باتوام ریتم زندگیم عوض شده . از همون سال اول دارم برات شعر مینویسم ، ولی نمیدونم چرا نمیتونم جلوی تو بخونمشون.
    -اگه نمیتونی بخونی ، بنویسشون . خیلی دوس دارم ببینم من در "ذهن مغشوش"تو چه شکلیم!
    -اونم به چشم . راستی بقیه به این رابطه ی ما چی میگن؟میگن همجنسگرایی؟یا همجنسبازی؟یا دوستی؟
    -مهم نیست . مهم اینه که من ، منم و تو ، تویی . بقیه برن بمیرن . رابطه ی ما اگه عشق نباشه ، حداقل یه دوستی پایداره .
    ولی اشتباه میکرد . رابطه ی ما نه دوستی پایدار بود و نه عشق . بلکه جنون مطلق بود . همونطور که بعدا خودمم فهمیدم
    -رنه! بعضیا وقتی گرفتار اینجور روابط میشن که قبلا تو زندگیشون کمبود داشتن . ولی نه من قبلا کمبود داشتم نه تو . پس چطور ما عاشق هم شدیم؟)نظر شخصیمو گفتم.اگر کسی نظر دیگه ای داره به بزرگی خودش ببخشه(
    -شاید بخاطر همینه که رابطه ی ما با بقیه فرق میکنه . شایدم از اول همینطوری بدنیا اومدیم . چون من قبل از تو به هیچ کس دیگه ای این حسو نداشتم و مطمنم بعدا هم به کس دیگه ای حسی پیدا نمیکنم.قول میدم فقط عاشق تو بمونم...
    -خب حالا بحث فلسفی بسه . تازنگ نخورده پالتوتو بپوش بریم آدم برفی درست کنیم.
    -شما که میفرمودین گلا نباید برن بیرون . چیشد نظرت عوض شد؟
    -الانم نظرم عوش نشده . به شرطی میریم که خودتو محکم بپوشونی . خودت میدونی که طاقت سرما خوردنتو ندارم.زمستون به اندازه ی من تورو نمیشناسه . میترسم سرما بخوری...
    فردای اون روز جمعه بود . گوشی رو که برداشت،سرفه میکرد . چقدر درد داشت برای من . با هر سرفه ش تمام وجودم درد میگرفت . پشت تلفن گریه م گرفته بود . اگر بادید عاشقانه نگاه میکردم ، سرفه کردنشم ریتم داشت . ریتمی که هیشکی جز من نمیفهمیدش . نتونستم طاقت بیارم . رفتم از داروخونه شبانه روزی براش شربت گرفتم و مستقیم رفتم در خونشون . خودش که طبق معمول کاری برای بهبودی نمیکرد . مرتب میگفت"کاش بمیرم و دیگه سرفه نکنم" .این جمله ، بدترین جمله ای بود که تا اونموقع شنیده بودم ولی مثل اینکه اتفاقات بدتری پیش رو بود




    سال نود و دو تموم شد. سال نود و سه هم گذشت.سال نود و چهار هم اومد و رفت . همه چیز این سالها تکراری بودن بجز بودن با رنه .دفتر خاطراتی خریده بودم که ثانیه به ثانیه ی باهم بودنمونو توش مینوشتیم . اون روزا اینقدر خوب بودن که حاضرم همه ذهنمو خالی کنم و فقط یک کلمه بزارم توش بمونه:"رنه"
    توی اون سه چهارسال خیلی چیزای دیگه از رنه فهمیدم . به قدری که میتونستم کتابش کنم . شایدم اسمشو میذاشتم:"رنه را بهتر بشناسیم"! . میتونستم روزنامه ای منتشر کنم به اسم "عشق" با تیتر درشت و همیشگی"رنه"
    اینقدر حالم خوش بود که میخواستم عشقمو همه جا داد بزنم . میخواستم وقتی باهم میرفتیم بیرون ، به همه بفمونم رنه عشق منه .
    "حافظ" رو دوس داشت . اگر معاصر حافظ بودیم ، یه روز میرفتم پیشش و اونقدر از رنه براش میگفتم که خودش قلم بدست میگرفت و غزلی مینوشت و من به رنه تقدیم میکردم . اونقدر بهش وابسته بودم که دوست داشتم شبیه رنه بشم . لنز میذاشتم که چشمام مثل چشماش دریایی بشه . مثل اون موهامو کوتاه میکردم و مثل اون لباس میپوشیدم . من دیگه "من" نبودم.میخواستم همه منو "رنه" صدا کنن . دلم میخواست تو آینه بجای خودم ، رنه رو ببینم
    بازی مورد علاقه ی من و رنه"آرزو بازی" بود .طوریکه روبروی هم میشستیم و از آرزوهامون برای همدیگه میگفتیم : باهم درس میخوندیم و باهم ترقی میکردیم .باهم کار میکردیم .باهم پیر میشدیم و نهایتا باهم میمردم . ولی اینطور نشد...




    رنه به پیشنهاد پدرش میخواست برای ادامه تحصیل بره پاریس و این مساوی بود با نابودی من . هزار جور بهونه میگرفتم که از رفتن منصرفش کنم ولی نهایتا بهم گفت"اگه واقعا دوستم داری تو هم باید بامن بیای"
    خانواده ی من مشکلی نداشتن . چون پدرخودم تحصیلکرده ی فرانسه بود . همه کارامون در طول دوسه ماه انجام شد و ما آماده بودیم که بریم .(البته به این سادگیاهم نبود؛ولی من خلاصه ش کردم!) قرار بود از مرز ترکیه زمینی رد بشیم و از اونجا بریم استانبول و از استابول بریم پاریس . پنجم تیر نود و پنج، ساعت چهار صبح بود که از تبریز راه افتادیم به سمت مرز رازی . چهار نفر بودیم،من و امیل و پدر و مادرش.
    به قدری ذوق زده بودیم که خوابمون نمیومد ولی اونقدر باهم حرف زدیم که خوابمون برد . خوابی که ای کاش هیچوقت ازش بیدار نمیشدم




    سرم درد میکنه. چشمامو باز میکنم . همه جا تاریک بود . دهنم شور شده و تمام تنم درد میکنه . تنها چیزی که میدیدم نور زرد جاده بود . خواستم بلند شم ولی محکم خوردم زمین . میخواستم داد بزنم ولی نمیتونستم . چشمامو بستم و دوباره خوابیدم




    ماشین چپ کرده بود و مستقیم رفته بود ته دره . منم از شانس مزخرفم از ماشین پرت شده بودم کنار جاده و سرم محکم خورده بود به زمین و باعث شده بود بیهوش بشم . از اون تصادف لعنتی هیچی یادم نمیاد بحز همون لحظه های گنگ ...




    من هیچیم نشده بود . پدر و مادرشم جز شکستگی دست و پا هیچیشون نشده بود،ولی رنه...
    حال رنه وحشتناک بود . به قدری که مجبور شدن بفرستنش بیمارستان مطهری تهران . بدجور سوخته بود . بطوریکه فقط از چشمای آبیش تونستم بشناسمش . باورم نمیشد این بدن سوخته ی رنه ی منه . از موهای بور خوش حالتش ،هیچی روی سرش نمونده بود . حال منم تعریفی نداشت. اینقدر بی تاب میشدم که میرفتم تو اتاقم و درو میبستم ، تنهایی داد میزدم ، گریه میکردم ، یاد آرزوهایی میفتادیم که برای هم داشتیم .
    یک ماه تمام کارم شده بود رفتن به بیمارستان و پیشش نشستن . دیگه عادت کرده بودم موقع خواب نفساشو بشمارم . دکترا میگفتن حالش خیلی بده . نمیشه جلوی عفونتو بگیرن . خودشم میگفت "منکه دارم میمیرم . با اومدنت اینقدر خودتو خسته نکن" ولی مگه من میتونستم؟
    مگه آدم طاقت پر پر شدن عزیزترین کسشو جلوی چشماش داره؟
    وقتی میدیدم هیچ کاری ازم برنمیاد حالم بدتر میشد ؛ با اینکه از فضای بیمارستان متنفر بودم ولی به عشق رنه هر روز بالای سرش مینشستم . مدام بهش یادآوری میکردم اگه اون طوریش بشه ، منم میمیرم .
    یک ماه و چند روز از اون تصادف میگذشت . چندروز بعدش حال رنه بدتر شد . دیگه رفته بود تو کما . عشقم داشت زجرکش میشد...




    نصف شب بود . مثل همیشه بالای سرش بودم و داشتم نفساشو میشمردم : هزار و سیصد و نود، هزار و سیصد و نود و یک ، هزار و سیصد و نود و دو ... دست سوخته شو گرفتم تو دستم ... هزار و سبصد و نود و سه ، هزار و سیصد و نود و چهار ... هزار و چهارصد و سی و نه و هزار و چهارصد و چهل .دیگه نفس نمیکشید . دستاش که تو دستام بود کم کم داشتن سرد میشدن ؛ سرد سرد ، و من این سرمارو با عمق وجودم احساس میکردم .




    بهش گفته بودم اگه طوریش بشه منم میمیرم . ولی من که هنوز نفس میکشیدم . بدقولی کرده بودم . شاید بجای یک جنازه ، باید دو جنازه از در اون اتاق بیرون میرفت . رفتم سمت بالکن.ارتفاع خیلی زیاد بود . سرگیجه گرفتم .باید از زندگی خلاص میشدم ولی من نمیتونستم خودمو بکشم ...




    بعد رفتنش اونقدر بدبخت بودم که گریه نکردم . هیچ جایی رو نمیدیدم . هیچ چیزی رو نمیشنیدم . بدون امیل دیگه نفسام سنگینی میکردن . دیگه نمیخواستم بمیرم . مرگ برای من رهایی بود و من اینو نمیخواستم . زندگی ، مجازاتی بود برای تنها گذاشتن رنه .همیشه یادگاری های رنه رو میذاشتم جلوم و باهاشون صحبت میکردم ، میبوسیدم و با نیروی تلقین سعی میکردم روح رنه رو به خودم نزدیک کنم .
    همیشه بخودم میگفتم باید منم همراه با رنه میمردم اما باگذشت دوسال از فکر کردن بهش فرار میکنم ؛ چون خیلی عذابم میده . با این حال روزی نشده که به یادش نباشم . کمترینش اینه هر روز اسمشو تو ذهنم مرور میکنم.




    برگردیم سر ماجرای اول
    قبرستان ، یازده صبح
    "رنه ی عزیزم ، میدونی که فراموشت نمیکنم . عشق تو عشقی بود که جانشین نداره . ولی نمیدونم تو این دوسال چرا به خواب من نمیای؟ توی این دوسال میترسیدم گریه کنم ؛ چون میدونستم اشکام تموم نمیشه . میتونستم اونقدر داد بزنم که کوه هارو بلرزونه . ولی اینکارو نمیکنم .خود آزاری رو بدون تو دوست دارم. با نبودنت هیوقت کنار نمیام ولی همیشه در گذشته زندگی میکنم . چون با نبودنت گذشته حالت واقعی و روشنتر از الان داره . زمان حال برای من، غم انگیز و مه آلوده .اونقدر در خاطراتت غرق شدم که هرچی به یاد میارم ،حقیقی تر از چیزیه که الان میبینم. دیگه نمیخوام بیام اینجا و اونقدر سرم رو به سنگ قبرت بکوبم تا بلکه بتونم بیدارت کنم . ولی بهت قول میدم زمانی فراموشت کنم که کلاغای قصه ی مادربزرگ به خونه شون رسیدن؛ آفرین! یعنی هیچوقت! پس راحت بخواب تا زمانیکه منم همراهت بشم...دعاکن اون روز دیرنباشه"




    قصه ی ما باعرض معذرت پایان خوبی نداشت . کاش آخر قصه مثل فیلمای ایرانی عاشق به معشوق میرسید ... جدیدا خیلی از کلمه ی "کاش" استفاده میکنم؛ کاش زودتر با رنه آشنا شده بودم ... کاش قدر روزهایی رو که باهاش بودم میدونستم...کاش اونقدر بهش میگم "عاشقم" که عاصیش کنم...کاش من هم زودتر برم پیشش...کاش...کاش...و بازهم کاش!
    میخوام بجای بقیه ی این داستان ، نوشتن اسمشو تمرین کنم ولی فهمیدم اسمی که رو قلب آدم حک شده ، تمرین کردنی نیست...
    ولی باز هم مینویسم: رنه...رنه...رنه...به امید اینکه به زودی زود اسم خودمم پیشش باشه...
    به امید اینکه این سرطان که ناجی منه ، زودتر منو به رنه برسونه...
    رنه...رنه...رنه...




    بعد از "شادیام چه بی دووم شد..." این دومین داستانیه که مینویسم . هردوتا واقعین با این تفاوت که ای قصه ی زندگی خودمه و اونیکی قصه ی یکی دیگه
    اگر نتونستم حق مطلب رو ادا کنم واقعا معذرت میخوام ؛ چون دوستان در داستان قبلی گفته بودن زیادی کشدارش کردم ، ایندفعه نخواستم وقتتونو با جمله های کلیشه ای بگیرم
    این بود داستان "قبر خالی من..."


    نوشته: غمگین_و_تنها

  • 23

  • 3




  • نظرات:
    •   Deadlover4
    • 3 ماه،2 هفته
      • 4

    • از این داستان تکراری متنفرم...از تکرارای تکراری که همش برای من و تو پیش میاد...


      میدونی که میدونم چی میگی و چی میگم...همیشه گفتی که وضعت از من بدتره،مسابقه نیست ولی راست میگی،حداقل عشق من زندست و سالم...هر چند که حق ندارم نزدیکش بشم...


      بگذریم...چهارمین نخ رو هم الان روشن کردم،فکر میکردم حداقل اینجا دیگه نمیکشم،ولی خب...دور خودم دارم میچرخم و دنیا هم دور سرم،اشکامو پاک میکنم و پک به پک سنگین تر کام میگیرم،چه مرگمه؟نمیدونم،شاید چون الان دقیقا هم حس تو ام،واقعا نمیتونی بفهمی الان چه قدر از زمین و زمان و خدا و ادماش دلگیرم...


      همیشه سعی کردم امیدوار نگهت دارم رفیق،امیدوار به چیزایی که شاید نداشتیو نداری،مجبورت کردم راه منو دنبال کنی،با این که میدونستم بن بست بود...منو ببخش رفیق،من اشتباه کردم،من به خودم و خودت خیانت کردم...منطورمو میفهمی احتمالا،هر چند که امیدوارم نفهمی...


      فقط امیدوارم حداقل این روزای اخرو بتونی شاد بگذرونی،هرچند که من دیگه از این دنیا و ادماش انتظار خوبی ندارم...


    •   amir7o
    • 3 ماه،2 هفته
      • 1

    • همیشه اکثر داستانای اینجارو میخونم و گاها نظر میدم درموردشون ولی اینبار هیچ نظری در مورد قلمت یا نوشتنت ندارم از اول تا آخرش تو قبرستون ارمنیا بودم یه زمانی زیاد میرفتم ولی چن ساله که دیگه نرفتم
      این شهرو واسه همینش ازش بدم میومد از تک تک کوچه هاش از سنگ فرشاش از تکرار تکرارش
      ولی من تونستم عوض شم تونستم خودمو پیدا کنم تونستم یه آدم همیشه شاد باشم پس توام میتونی فقط کافیه بخوای
      اگه بخوای میتونم کمکت کنم چون منم تو همین شهر لعنتی زندگی میکنم


    •   milad1ma
    • 3 ماه،2 هفته
      • 1

    • قشنگ بود، ولی نه برای شهوانی....


    •   غمگین_و_تنها
    • 3 ماه،2 هفته
      • 2

    • مهدی جان:
      منظورتو از خیانت نفهمیدم! تو همیشه سعی داشتی منو از راهی که خودت رفتی دور کنی؛چون به قول خودت بن بست بود...منم ناخواسته وارد این بن بست شدم...ولی مقصرش تو نیستی...پس ناراحت نباش!
      امیر عزیز:
      داستان در مورد تکرار مکررات تو این شهر نفرین شده نیست...راست میگی،آدم باید برای خودش دلخوشی ایجاد کنه...ولی کسی که باید همراه من باشه،حالا ازم متنفره و نمیخواد منو ببینه...هیچکس بجز اون نمیتونه منو از این برزخ نجات بده...
      *میلاد عزیز:
      ممنون از نظرتون...درسته ، جای این داستانا تو شهوانی نیست ، ولی جای مناسب تری پیدا نکردم که این داستانو منتشر کنم...باز هم ممنون از نظرت...


    •   Deadlover4
    • 3 ماه،2 هفته
      • 1

    • عزیز تنها و غریب و غمگین من،همون بهتر که نفهمیدی...وگرنه برامون گرون تموم میشد...


      میلاد عزیز،باور کن که اگه میشد ما این سبک داستان هارو جای دیگه ای بذاریم،بدون نگرانی،همین کارو میکردیم...واقعا کسشعرای به اصطلاح سکسی بچه ای که هنوز شاشش کف نکرده رو به همچین چیزی ترجیح میدی؟


      متاسفانه اسم سکس با این سایت عجین شده و نوشتن همچین دلنوشته ها و خاطراتی انگار جرم محسوب میشه...این بخش اسمش داستان سکسیه ولی ایا امثال میاگوه همیشه حق دارن گوه بخورن؟این منصفانه اس که یه قلم خوب و توانا چون در یک سبک دلخواه اکثریت ملجوق سایت نمینویسه از نظرها پنهون بمونه؟این سایت جای خوبی برای نوشتن و منتشر کردن داستانای خوبه...پس گیر ندین لطفا...


    •   sadaffffcs
    • 3 ماه،2 هفته
      • 1

    • چقدر تلخ و حقیقی بود
      لایک


    •   غمگین_و_تنها
    • 3 ماه،2 هفته
      • 2

    • صدف عزیزم ، ممنون از اظهار لطفت...امیدوارم شیرینی زندگیت ، تلخی این قصه رو از بین ببره


    •   yaghi.67
    • 3 ماه،2 هفته
      • 1

    • تقریبا داستان نوجوانی من با این تفاوت که معشوق من نکرده ولی از من متنفر شده


    •   غمگین_و_تنها
    • 3 ماه،2 هفته
      • 1

    • یاغی عزیز ، همین بلا سر منم اومده. معشوق منم حالا ازم متنفره


    •   خورشیدجاوید
    • 3 ماه،2 هفته
      • 1

    • محشر بود،محشر بود محشر بود،قلمت عالی بود،از دوره نوجوونیم این حس و عشق رو تجربه نکرده بودم،یجوری هیجانی شدم واحساساتم برانگیخته شد که انگار بازم یه دختر بچه ی چهارده ساله هستم،ممنونم ازت


    •   غمگین_و_تنها
    • 3 ماه،2 هفته
      • 0

    • خورشید جاوید عزیز
      جای شکرش باقیه که لااقل یه نفر خوشحال شد!
      قصد منم از انتشار این داستان فقط برانگیختن حس عزیزانی مثل شماس...وگرنه خودم که نابود شدم و تمام...!


    •   sami_sh
    • 3 ماه،2 هفته
      • 1

    • طولانیه
      سر فرصت خواهم خواند


    •   غمگین_و_تنها
    • 3 ماه،2 هفته
      • 1

    • افتخار بالاتر از این نیست که سامی جون داستانمو بخونه...ممنونم ازت


    •   روح.بیمار
    • 3 ماه،2 هفته
      • 1

    • بسیار بسیار زیبا و دلنشین!
      عالی بود دوست عزیزم امیدوارم یروز صدات کنم شاد و این رل خخخخ!
      موفق باشی (rose)


    •   sami_sh
    • 3 ماه،2 هفته
      • 1

    • آخی...
      ناراحت شدم...تا اونجا خوندم ک تصادف کرد و گفت ک من میمیرم و فلان.خیلی من بود!!!


      مرسی از لطفت عزیزم (rose)


    •   sami_sh
    • 3 ماه،2 هفته
      • 1

    • آخی...
      ناراحت شدم...تا اونجا خوندم ک تصادف کرد و گفت ک من میمیرم و فلان.خیلی من بود!!!


      مرسی از لطفت عزیزم (rose)


    •   غمگین_و_تنها
    • 3 ماه،2 هفته
      • 1

    • روح بیمار گلم ، دیگه شادی برای من مفهومی نداره...هرچند شاید بنظر مسخره بیاد ولی خنده هامم از روی درد و بدبختیه...ولی بازم ممنون از آرزوی فشنگت


      سامی جان ، میدونم هرکسی در زندگیش غصه هایی داره...حتی تو و کسانیکه سعی میکنن خودشونو شاد نشون بدن...ابراز تاسف شما شاید تاثیر زیادی تو این زندگی نکبتی نداره ولی تعریف شما از داستانم منو امیدوار کرد که باز هم بنویسم...ممنون عزیز جان!


    •   reza.shz.77
    • 3 ماه،2 هفته
      • 1

    • نصف شبی اشکم در اومد ...


    •   Takmard
    • 3 ماه،2 هفته
      • 1

    • ﻫﻴﭻ ﻛـــــــﺲ ﺁﻳﻨﻪ ﺍﻱ ﺍﺯ ﺁﺏ ﺩﺭ ﺩﺳـــﺘﺶ
      ﻧﺪﺍﺷﺖ ...
      ﺗﻮﺷﻪ ﺍﻱ ﺟﺰ ﻛﻮﻟﻪ ﺑﺎﺭ ﺧﻮﺍﺏ ،ﺩﺭ ﺩﺳﺘﺶ
      ﻧﺪﺍﺷﺖ ...
      ﻫﻴﭻ ﻛﺲ ﺑﻲ ﭼﺘﺮ ﺩﺭ ﺑــــــــﺎﺭﺍﻥ
      ﺷــﻴﺪﺍﻳﻲ ﻧﺮﻓﺖ ...
      ﻫﻴﭻ ﻛﺲ ﺗﺎ ﮔــــــــﻢ ﺷﺪﻥ ﺗـــﺎ ﻣﺮﺯ
      ﭘﻴﺪﺍﻳﻲ ﻧﺮﻓﺖ ...
      ﻫﻴﭻ ﻛﺲ ﺑﺎ ﻫﻤﺮﻫــــﺶ ﺍﺯ ﻓﺼﻞ ﺩﻝ ﻛﻨﺪﻥ
      ﻧﮕﻔﺖ ...
      ﺍﺯ ﻣﺴﺎﻓﺮ ، ﺍﺯ ﺳﻔـﺮ ، ﺍﺯ ﺷﻮﻕ ، ﺍﺯ ﺭﻓﺘﻦ
      ﻧﮕﻔﺖ ...
      ﻫﺮﻛﺴﻲ ﺩﺭﺑُﻐﺾِ ﻣﻪ،ﺭﺍﻫﻲ ﺑﻪ ﺟﺎﻳﻲ
      ﺟﺴﺖ ﻭ ﺭﻓﺖ ..
      ﺩﺳﺖ ﺍﺯ ﻣﺸﻖ جنون ، ﺍﺯ ﻋﺎﺷﻘﻲ ﻫﺎ
      ﺷﺴﺖ ﻭ ﺭﻓﺖ ..
      ﺍﺯ ﻛﺴﻲ ﺭﺩّﻱ ، ﻧﺸﺎﻧﻲ ، ﺧﺎﻃــــــﺮﻱ ﭘﻴﺪﺍ
      ﻧﺒﻮﺩ ....
      ﺭﺍﻩ ﺑـﻮﺩ .. ﻭ ..ﺭﺍﻩ ﺑـﻮﺩ ..ﻭ ..ﺭﺍﻩ ﺑـﻮﺩ
      کاش میشد دیدنش رویا نبود
      کاش روز دیدنش فردا نبود ....


      بازم یه قصه شوریدگی و تنهایی .......شعر اول داستانت خیلی قشنگ نبود ولی در ادامه فوق العاده و قدرتمند نوشتی از رفتنت توی گورستان - از مسافرکش پر سر و صدا - از آشنایی تون ...یه جاهایی تکنیک بالایی داشتی و پیامتو جانانه میرسوندی و جاهایی اسیر احساسات میشدی و اونا توی خاطره ت راهپیمایی میکردن مثل درد دل آخرت روی قبر رنه ... شاید بگی این فقط یه خاطره واقعی بود منم میگم درسته صد در صد واقعی ام وقتی شروعش طوفانی و خوب نوشته شده حیفه جاهاییش بلنگه ... در کل قلمتون خوبه و امیدوارم شادی ناب دوباره به زندگیتون برگرده مثل همون راننده که یهویی جلو پاتون سبز شد همینقدر راحت همینقدر ناگهانی ...بازم بنویس ..لایک


    •   غمگین_و_تنها
    • 3 ماه،2 هفته
      • 1

    • رضا جان
      متاسفم از اینکه شماروهم ناراحت کردم...شرمنده


      تک مرد عزیز
      اول از همه از شعر زیباتون ممنونم...ممنون از آرزوی قشنگت...
      من این داستان رو با عجله نوشتم،ثانیا مجبور شدم برای کوتاه شدنش خیلی جاهاشو حذف کنم...با این حال ممنونم که وقت گذاشتین و خوندینش...


    •   sasy__78
    • 3 ماه،1 هفته
      • 1

    • کاش به حرف میتی گوش میدادم و نمیخوندمش
      بغض عجیبی تو گلوم افتاد
      اولش حسودی اینکه چرا من و اون مثل شما نبودیم
      آخرش غبطه اینکه چرا اون مثل رنه نشد!


      امیدوارم موفق باشی و به تموم آرزوهات برسی


    •   غمگین_و_تنها
    • 3 ماه،1 هفته
      • 1

    • ساسی جان
      میدونم تو هم مشکلاتی داری ولی خوشحالم که بعد خوندن داستانم فقط بغض کردی و نباریدی!
      ممنون از آرزوی قشنگت


    •   Yase3fid2
    • 3 ماه،1 هفته
      • 2

    • اميدوارم قبر خالي شما همچنان خالي بمونه ، از مرگ بيزارم


    •   iraj.mirza
    • 3 ماه،1 هفته
      • 1

    • زندگیت پربار جوان


    •   غمگین_و_تنها
    • 3 ماه،1 هفته
      • 1

    • یاس سفید
      از نفرینی که کردی سپاسگزارم!


      ایرج میرزا!
      از شما هم ممنونم که وقت گذاشتن برای خوندن داستانم


    •   samsepg
    • 3 ماه،1 هفته
      • 1

    • سلام دوستان
      به خصوص دوستای جوونتر،
      فارغ از هر گرایش جنسی که دارید
      توجه کنید که برای حفظ سلامت تون، و جلوگیری از دچار شدن به بیماری های جنسی-مقاربتی، بویژه ویروس اچ-آی-وی و بیماری ایدز، حتما از کاندوم استفاده کنید.
      متاسفانه در بسیاری از داستان ها (که متاسفانه تا حدی به نظر میرسه به عمد) تبلیغ میشه که فلانی آبشو ریخت توی سوراخ، یا من آبمو ریختم توی سوراخ فلانی. تاسف بار تر هم اینکه گویا مدیران سایت مرده هستند که جلوی انتشار این جفنگیات رو بگیرن. (بگذریم که در همه چیز مرده اند و جلوی داستان های با موضوع سکس پایین سن قانونی، و فوبیا های جنسی، و توهین های نژادی، و گرایشی رو هم نمیگیرند و فقط واسه ی پز، صفحه اول سایت نوشتن ممنوعه، بدون اینکه کمترین نظارتی بکنند)
      دوستان، سکس بی کاندوم، یعنی فاجعه، یعنی خطر، یعنی ریسک بیمار شدن.
      این حرف ها هم که آبمو ریختم تو سوراخ، بیشتر لذت داد، یا آب خاصیت داره و این حرفا همه غیرعلمی و اشتباهه.
      دوستان، سکس بکنید، با هرکس که دوست دارید، اما به خاطر یک لذت، یک عمر خودتون رو پشیمون نکنید و با سرنوشت شریک جنسی تون هم بازی نکنید.
      کاندوم، کاندوم، و فقط کاندوم


    •   غمگین_و_تنها
    • 3 ماه،1 هفته
      • 1

    • از میان برنامه ی شما هم ممنونم!


    •   غمگین_و_تنها
    • 3 ماه،1 هفته
      • 2

    • مسافر عزیز و گرامی
      از اینکه وقت گذاشتین و داستانمو خوندین سپاسگذارم...
      بله...کاش هیچکدوم از این اتفاقا نمی افتاد...کاش!


    •   حاج.مهدی.18+
    • 2 ماه،3 هفته
      • 1

    • ♥️♥️♥️


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو