راز پدرم

    چیزی که دارم مینویسم، خیلی سکسی یا شاید اصلاً سکسی نیست، اگر دنبال سوژه جق میگردی، لطفاً و خواهشاً نوشته من رو نخون تا آخر سر، حالت گرفته نشه!! در ضمن شرمنده شما دوستی هستم که احتمالاً دارای رقت احساسات هستی و نوشته من موجب ناراحتی و رنجش شما میشه! من یه جوان پیر 29 ساله هستم که الآن به اجبار شدم مرد خانواده خودم!! مادری نزدیک به 50 سال سن و سه خواهر به ترتیب 25 و 20 و 12 ساله. اشتباه نکنید!!! داستان زندگی من، هیچ ربطی به محارم و سکس من ندارد!! این ماجرای تلخ و ذلت بار و بسیار ویرانگر روح و روان، مربوط به پدر است!! نگفتم پدرم، چون هنوز بعد از سالیان دراز، نمیتوانم او را پدر خطاب کنم!! هر چند که اکنون فوت کرده و دستش از دنیا کوتاه است!!
    خواهر کوچکم که 12 سال دارد، او را اصلاً بیاد ندارد، هنوز نوزادی شش هفت ماهه بود که واقعاً نمیدانم خوشبختانه یا متأسفانه!!! پدر از دنیا رفت و با اینکه رفته است، اما هیچوقت سرنوشت شوم و ناپاکش، دست از سر من و خانواده بر نمیدارد!!
    واقعاً یادم نیست چند ساله بودم که متوجه این حقیقت تلخ و بسیار بسیار غم انگیز شدم که پدرم با دیگر پدرها و مردان فرق دارد!!! شاید پایان دوره ابتدایی یا اوایل راهنمایی بود که این تفاوت را فهمیدم ولی مطمئن هستم که تا پایان راهنمایی و شروع دبیرستان، هنوز تصویری روشن و واضح از آنچه پدر بود و دیگران میگفتند، به ذهنم رسید!!! البته وجود مادری فرشته گونه و مقدس، در این دیر فهمی هم تاثیر داشت...
    در شهر ما، البته نه مانند حالا که دیگر همسایه هم اسم همسایه را نمیداند!! در جوانی پدر، همه همدیگر را میشناختند و اخبار جزیی شهر تا مدتها، بهترین سرگرمی اهالی شهر بود!! از بخت لعنتی و بد من و خواهران و سهل انگاری خانواده مادری! مردی که به خواستگاری مادرم رفته بود، به اصطلاح شما، گی و یا همجنسگرا و یا همجنسباز بود!!!! البته فقط و فقط از نوع مفعول!!!!
    بیشعور لعنتی احمق!!! چه فکری داشتی که زن گرفتی و بچه پس انداختی!! آنهم چهارتا!!
    شرمنده، یه لحظه ذهنم گریخت!!!
    در دوران دبیرستان، کاملاً میدانستم که پدر یک مفعول قهار و به نام و مشهور در شهر است!! کارش هم فنی یعنی لوله‌کشی آب بود و براحتی در خانه‌ها، رفت و آمد داشت، درآمدش هم واقعاً خوب یا عالی بود که البته نمیدانم در نوجوانی و جوانی، پول هم بابت سکس میگرفته یا نه؟!؟! اما در پایان عمر که مطمئن بودم، پول هم میداد تا بالاخره کسی پیدا میشد و راضی به سکس با او!!!
    تمام خانواده پدری، که شامل 5 عمو و سه عمه میشدند، همه حاجی و آبرومند و وضع خوب و به نام نیک و... و فقط بخت لعنتی ما، ( او ) تنها لکه ننگ خانواده!! به لطف و حمایت مادرم و اقوام خوش نام پدر و همچنین نفوذ داییها و... هیچکس نه در قید حیاتش و نه بعد از مرگش، چیزی به ما نگفت و به روی ما نیاورد!! هر چند در 18 سالگی، او رفت یا بهتر بگویم رانده شد!! اما از بچگی خودم، همیشه دعوا و قهر والدین را بیاد دارم. با وجود اینهمه دعوا با مادرم، روزی دست رویش بلند نکرد و همیشه با چاپلوسی و زبان بازی، سعی در خاموش کردن آتش دعوا و کدورت را داشت!! در زندگی معمولی، یعنی اگر این مورد را نداشت شاید بتوان گفت، بهترین و کاملترین مرد شهر بود!!!!! از نظر کمک به فقرا و نیازمندان!! دست و دل بازی و شوخی و خنده و سرگرمی و خرید کامل مایحتاج زندگی و به روز بودن تمام لوازمات خانه و حمایت و پشتیبانی از فرزندان و... اما کاشکی هیچکدام را نداشت ولی از نظر جنسی معمولی بود!!
    مادر چون میدانست، ممکن است خطا کند و کسی را به خانه بیاورد!! قهرش طولانی نمیشد!! و این اواخر هم دیگر قهر نمیکرد، شاید میدانست چه پایانی برایش دیده‌اند!! اما بالاخره در یکی از این نبودنهای مادرم، آنچه را که باید میدیدم، دیدم!!!
    از مدرسه که آمدم، خانه ساکت بود و این یعنی مادر نیست!! معمولاً اطلاع میداد که به خانه پدربزرگ بروم، اما آن روز، پیامش به دستم نرسیده بود!! حالا یا خودش یا مدرسه، فراموش کرده بودند تا من ببینم و بعداً جایی برای اندکی ترحم و دلسوزی نماند!! خانه بزرگ بود و قدیمی ساز که البته تعمیر شده بود و یک زیرزمینی که پدر، وسایل کارش را آنجا میگذاشت، اما رفتن به آنجا را تحت هر شرایطی ممنوع کرده بود و من حتی بعد از مرگش، آنجا نرفتم و فقط عموها و داییها، آنجا را تخلیه کردند!! به هر حال وارد شدم و فقط صدایی از زیرزمینی شنیدم، شاید که نه!! حتماً فکر میکرد که مثل همیشه که مادر نیست، خانه امن است و بچه‌ها هم نمی آیند!! برای همین در را باز گذاشته بود تا هوایی احتمالاً جریان داشته باشد!! پله‌ها دور میخوردند و در وسط یک نفس گیر یا استراحتگاه وجود داشت. کاشکی آن لحظه لعنتی را هیچوقت نمیدیم!! تا نفس گیر پله‌ها، چیزی معلوم نبود، اما بعد از آن، محوطه زیرزمین کاملاً معلوم بود. تمام دیوار، قفسه چینی شده و وسایل بسیار مرتب و منظم چیده شده بودند. تعدادی از وسایل بزرگ هم یک سمت چیده شده و قسمتی از بالای آن، یک قالیچه که کنارش یک بخاری برقی قرار داشت. پشت به من بودند و شاید همین باعث شد تا لحظاتی به بلندای یک عمر، آنجا بمانم و نگاه کنم!!! پدر لخت و فاعلش که جوانی نورس بود!!!! هم لخت و پشت به من و فاعل در حال تلمبه زدن و آن مرد لعنت شده!!! هم حرفهای رکیکی میزد که بسیاری از آنها برای گوشم، غریب بودند!!!! اگر صحنه برعکس بود و پدر فاعل بود!!! شاید هنوز زنده بود و اصلاً من برای شما نمینوشتم!! و هزاران شاید دیگر...
    آنقدر نگاه کردم تا خواستند، صحنه را عوض کرده و استایل جدیدی بگیرند!!! با وجود خشک شدن پاهایم!! هیچگاه بیاد نمی آورم که چگونه آنجا را ترک کردم!! اما در گوشم دو چیز طنین انداز بود!! اول کلمات رکیک او و دوم پچ پچ هایی به اندازه ابدیت که سال‌ها بود فقط آنها را از دور دیده بودم و حالا همگی برایم مانند فریادی بلند زده میشدند:
    پدر کونی!!!!! پدر اوبی!!!!! و انواع صفتهای دیگر به لهجه شهر خودمان!!!!!!
    تابستانی که دیپلم گرفته بودم و یعنی برای کنکور آماده میشدم!!! یک زنگ در خانه و آمدن یک عمو و دایی با هم و ضجه زدن مادر در حیات خانه و هراسان شدن خواهران کوچکم به جز نوزادی که هیچ نمیدانست!!! و پایان مردی که به جز مفعول بودن!!!! شاید و شاید و شاید از همه آن دیگران، مردتر بود!!!
    حتی به مادرم، اجازه دیدن جنازه را ندادند و شهادت عموهایم برای شناسایی آن مرد کافی بود... خبر برای چند روز در شهر نقل قول و تفسیر و سپس ناپدید شد!!!! فلانی، برای کاری خارج از شهر رفته بود که افرادی بنا به شواهد صحنه، جهت دزدی، با او درگیر و در نهایت با زدن چند ضربه چاقو، او را کشته بودند!!!
    خیلی خیلی سر تمام مراحل اداری طی شد و انحصار وراثت و... و به نوعی فرار از آن خانه و رفتن به خانه‌ای دیگر و سپس با حمایت عموها و داییها، رفتن از آن شهر رسوایی به شهری دیگر...
    من تا نزدیک به چهار سال، مشاوره میرفتم تا اوضاعم طبیعی تر شد. خواهر بزرگم الآن شوهر و دو بچه دارد...
    از اینکه این نوشته واقعی، سکسی نبود، یک دنیا شرمنده دوستان هستم. در ضمن بخاطر اینکه هویت اصلی فاش نشود، کلی تغییرات دادم که اگر در نوشته، تناقضی هست، بخاطر همین تغییرات می‌باشد که عفو نمایید.
    و بالاخره لطفاً و خواهشاً سعی کنیم در زندگی دیگران، تجسس و دخالت و فضولی نکنیم.
    نوشته: رسوا شده

  • 17

  • 6




  • نظرات:
    •   اجطفدبسن
    • 2 سال،9 ماه
      • 2

    • حیف که ذهنت گریخت وگرنه کسشر قشنگی میشد


    •   me2653
    • 2 سال،9 ماه
      • 5

    • دوست عزیز داستانت واقعا ناراحت کننده بود . صحت داستان رو کاملا میشه حس کرد. از نظر نگارشی هم خوب بود. متاسفم که سلامت روحی بچه ها بخاطر اشتباهات والدین به خطر میوفته . برات آرزوی آرامش میکنم در این آشفته بازار زندگی.


    •   nima_rahnama
    • 2 سال،9 ماه
      • 2

    • خوب بود مخصوصا نوع نگارشت کلا متاسفم، موفق باشی


    •   Dlovan
    • 2 سال،9 ماه
      • 1

    • دوست عزیز منهای این خطی که نمیدونم چی نوشتی "یک زنگ در خانه و آمدن یک عمو و دایی با هم و ضجه زدن مادر در حیات خانه و هراسان شدن خواهران کوچکم به جز نوزادی که هیچ نمیدانست!!! " نثرت نرمال و قابل قبول بود. باورش سخته که این داستان زائیدەی تخیلت نباشه، هر چند اصلا من به تخیلی بودن یا نبودن یک داستان مسئلەیی ندارم. مشکل من اصرار شما و بیشتر دوستان به واقعی بودن داستانایی هستش که مینویسید. باور کن اگه اصرار نمی کردی واقعیه داستانت من این چند خطم نمی نوشتم. خودت این جمله رو بخونی می فهمی که چرا من باور نمی کنم که تخیل نباشه"اگر صحنه برعکس بود و پدر فاعل بود!!! شاید هنوز زنده بود و اصلاً من برای شما نمینوشتم!! و هزاران شاید دیگر..." !!! بار تراژیک داستان دخلی به واقعی یا تخیلی بودنش نداره دوست عزیز... فقط و فقط به نحوەی پرداخت نویسنده و القا درست داستان به خواننده مرتبطه، همین.


    •   @@@ali@@@
    • 2 سال،9 ماه
      • 0

    • واقعا نمیدونم چی بگم فقط میگم متاسفم و خدا صبرت بده
      دوست عزیز Dlovan توی قسمته اول که نفهمیدی گفته زنگ خونه زده شد عمو و داییم اومدن‌خبره مرگو دادن و مادرم ضجه زد و توی قسمته دوم که اشاره کردی گفته اگر فاعل بود به این دلیل اینو گفته که پدرش برای مفعولیت احتمالا به خارج از شهر رفته و کشته شده


    •   داریوشم
    • 2 سال،9 ماه
      • 2

    • سلام
      اول بگم که متاسفم،بعد هم : دوست عزیز الآن که پدرت نیست،شما قراره تا آخر عمر بشینی و حسرت «فاعل نبودن پدرت!رو بخوری؟...!!! نوشتی 29 سالته،پسر جان هرچی که بوده،الآن جزو گذشته محسوب میشه،تو سال‌های زیادی پیش رو داری،یعنی میخوای بشینی و همه شو غصه بخوری؟واقعا؟یعنی چون پدرت فلان طور بود پس تو هم قراره بیخیال اینهمه سال که پیش روته بشی و تا خدا می دونه کِی، اسیر بایدها و نبایدها و ایکاشها بشی و ...در یک کلمه بشی همونی که خودت اول داستانت گفتی «من یه جوان پیر 29 ساله هستم که الآن به اجبار شدم مرد خانواده خودم!!» آره؟... مرد خانواده خود بودن سعادته نه مصیبت!که این طوری ازش یاد کردی،بعدم به زندگیت بچسب که به والله اگر همه سال های حسرت خوردنتو تا آخر عمر رویهم جمع بکنی و ببریش به یه نونوایی سنگکی یه دونه نون سنگک هم بهت نمیده!...اینا که نوشتم نصیحت نیست،که اگرم بود اشکالی نداشت،خواستم بهت واقعیتو نشون بدم،همین...داستانتم بد نبود فقط یه چندجا که بچه ها هم اشاره کردن مفهوم نبود،غلطهای املایی رو هم خدا حتما میبخشه،که البته بندهً خدا رو نمی دونم!!! ... مرسی


    •   king sky shahin
    • 2 سال،9 ماه
      • 3

    • دوست عزیز ، آرزو می کنم روح پدرت قرین آرامش باشه چون بدون شک در زمان حیاتش خیلی آرامش نداشته .
      متاسفانه بدلیل مسایل فرهنگی جامعه ما برقراری روابط بین پسر و دختر با دشواری بسیار زیادی همراهه که همین مسئله موجب طبعات مخربی از جمله آمار بالای طلاق که عمدتا بدلیل عدم برقراری یک رابطه صحیخ مابین زن و مرد و علی الخصوص روابط جنسی بین اونهاست میشه .
      یکی دیگه از عوارض این فرهنگ نادرست روی اوردن افراد به رابطه با همجنس بدلیل سخت بودن رفع نیازهای جنسی از طریق صحیح و با جنس مخالفه که در پی اون ناهنجاریهای شدیدی برای افرادی که به این روابط وارد میشن مخصوصا اوندسته که مورد تعارض قرار می گیرن بوجود میاد .
      البته از طرف دیگه همین فرهنگ غلط از پذیرفتن دگرباشهای جنسی بعنوان بخشی از جامعه ممانعت میکنه که بنابراین هر مردی باید بازنی ازدواج کنه...
      دوست خوبم شما قربانی اعمال و کردار پدر مرحومت نیستی بلکه شما و همینطور پدر شما قربانی تعصبات و فرهنگ نادرست جامعه مون هستید . و همینطور بسیاری از زنان و مردان دیگه که به دلایل مشابه و متفاوت با مشکلات عدیده اجتماعی و فردی برو هستن .
      دوست خوبم چیزی بیشتر از همه به شما کمک میکنه دوری کردن از کینه جویی نسبت به پدرت و متقابلا تلاش برای درک کردن ایشونه . اون زمانه که بهتر میتونی با مسیلت کنار بیای ...
      بفرموده حضرت علی (ع): همه رو درک کردن ، همه را بخشیدنه


    •   Dlovan
    • 2 سال،9 ماه
      • 0

    • علی عزیز منظور من گیر دستوری این عبارت بود و نه معناش که ناهمخوان با مابقی داستان بود که نثری معمولی اما نسبتا درست داره. در مورد مطلب دوم اگه خیلی درگیر فرویدیسم نشیم به نظرم نویسنده پدر مقتدری داره که تو تمام امور زندگیش فاعل به تمام معناست و نویسندە میخواد از این طریق ازش انتقام بگیره. به نظرتون کسی که همەی شهر از مفعول بودنش خبر دارن چطور تو اون فضای کوچیک و سنتی میتونه دوم بیاره و حتی بنا به اعتراف خود نویسنده "شاید از همه آن دیگران، مردتر بود!!!" و "شاید بتوان گفت، بهترین و کاملترین مرد شهر بود!!!!! از نظر کمک به فقرا و نیازمندان!! دست و دل بازی و شوخی و خنده و سرگرمی و خرید کامل مایحتاج زندگی و به روز بودن تمام لوازمات خانه و حمایت و پشتیبانی از فرزندان و... ". یعنی میشه باور کرد تو همچین فضایی همچین آدمی مفعول باشه؟ ببینید بحث سر شرم اجتماعی هستش، جایی که نویسنده ازش صحبت میکنه ایرانه نه پاریس. نویسنده همش احساس شرم رو از داشتن همچین پدری میخاد به ما القا کنه، پس نمیشه تو این فضا یه مفعول احساس شرم نکنه و مث شهردار پاریس به گی بودن خودش مفتخر باشه، تا بتونه به وظایف عادی زندگیش برسه و از همەی مردای شهر مردتر باشه و با همه بگو و بخند داشته باشه. چون این مردم همون مردمین که نویسنده میگه فقط به اعتبار تمام خانواده پدری، که "شامل 5 عمو و سه عمه میشدند، همه حاجی و آبرومند و وضع خوب و به نام نیک و...[..] به لطف و حمایت مادرم و اقوام خوش نام پدر و همچنین نفوذ داییها و... هیچکس نه در قید حیاتش و نه بعد از مرگش، چیزی به ما نگفت و به روی ما نیاورد!!" برای این میگم نویسنده فقط تو تخیلش که سعی داره بگه واقعیت هستش از پدرش انتقام گرفته. در آخر گیر منطقی اون جمله اینه که: یعنی مفعولا در صورت خروج از شهر کشته میشن و فاعلا نه؟ یا که کشته شدن مفعولا سرشکستگیه و فاعلا افتخار؟
      اینم یادم رفت بگم: راز پدر که عنوان داستانه، اشاره به مفعولی پدر داره، اما مگه تو از دبیرستان نمیدونستی پدر مشهورترین مفعول شهرتونه؟


    •   بچه.غول.اهوازی
    • 2 سال،9 ماه
      • 0

    • پسر کو ندارد نشان از پدر!
      خواهش میکنم دیگه وقت جلغول جماعتو نگیر...!


    •   kiratory
    • 2 سال،9 ماه
      • 4

    • پسرخوب توکه قلم به این خوبی داری ومعلومه که کم سواد هم نیستی،تقصیر پدر خدابیامرزت چی بوده که جنسیتش همونی بوده که باعث شده بعداز مرگشم پشت سرش این همه کسشعرقرقره کنی وارزش پدرت رو پایین بیاری.اول از همه که خواست خدا بوده ومشگلی که خیلیا دارن.ازنظرازدواجشم باهات موافقم که چرا باید ازدواج میکردوپسری الدنگ وآدم خراب کنی مثل توروازخودش باقی میگذاشت؟واقعا چه کاری کرد،که تنش توقبر بابت حرفو حدیث های آقازادش باید بلرزه. :(


    •   LustLove
    • 2 سال،9 ماه
      • 0

    • با این که فضولی‎ از نظر علم روان شناسی یک ‎بیماری‎ نیست، اما این مسئله بسته به درجاتش می تواند به یک بیماری تبدیل شود.
      اگر فضولی به مرحله ای برسد که به آن ‎وسواس در فضولی‎ می گویند دیگر کاری از دست خودتان و گذشت زمان برنمی آید.
      وقتی در فضولی کردن دچار وسواسید یعنی این کار به بخشی از زندگیتان تبدیل شده است و نمیتوانید بدون دانستن این که همسایه تان انگشترش را چند خریده، یا آن آقا و خانمی که در رستوران و کنار میز شما مشغول خوردن شام هستند چه نسبتی با یکدیگر دارند و ...، شب سر راحت بر بالین بگذارید.
      این ها نشانه های یک جور بیماری است که اگر متوجه اش نباشید میتواند همیشه شما را اسیر خودش کند.
      نشانه هایی مثل سردرد و تهوع ندارد که بخواهید با مراجعه به پزشک درمانش کنید، اما باید در اولین فرصت خودتان را به یک روانپزشک معرفی کنید...
      اما مهم این است که اگر ‎فضول‎ هم هستید، از آن فضول های آسیب رسان نباشید.
      گاهی تجسس در زندگی دیگران می تواند اساس و بنیان خانواده ای را به هم بریزد یا بر آینده تحصیلی و شغلی افراد تاثیر بگذارد...
      شاید بزرگ ترین هدف فضول ها این است که روزی در پس این همه تجسس و تفحص به راز و سر مگویی دست یابند!
      فضولی‎ و ‎خاله زنکی‎ رابطه مستقیمی با هم دارند، اصلا بدون فضولی کردن نمی توان حرفی برای گفتن در بحث های خاله زنکی داشت... . . . .


    •   hidden71
    • 2 سال،9 ماه
      • 1

    • ینی داری میگی گی ها گی بودن رو ترک کنن؟
      این قسمت:پند ب گی های عزیز


    •   Master_Fucker
    • 2 سال،9 ماه
      • 0

    • هه توف به شرفش


      اونوقت این جاکش کونی چه با افتخارم کس میکرده تا زنش بچه پس بندازه


      حالا که گذشت اما لااقل تو سعی کن جا پدرت مرد باشی و واس خانوادت مردونگی کنی


    •   ARAD_SM
    • 2 سال،9 ماه
      • 0

    • من ازگی متنفرم ولی داستانتو خوندم.دوست من تنها میتونم بگم متأسفم،روح پدرت قرین رحمت ایزدی.ولی ای کاش قبل ازانکه اینچنین پدرت رامورد هجمه قرار دهی باعموهایت کمی راجع به این مسئله صحبت میکردی!پدرت یک بیمار جنسی بود ای کاش خانواده اش اورادرمان میکردند تا بازماندگانش اینچنین بدورازدانستن مشکل اورامورد هجمه قراردهند...


    •   Arian.Yaghi
    • 2 سال،9 ماه
      • 0

    • اوبی ننویس


    •   samA25
    • 2 سال،9 ماه
      • 0

    • به نظرم داستان واقعی و فوق العاده غم انگیزه...
      متاسفانه به دلیل مذهب اسلام و نبودن آزادی هیچکس نمیتونه امیال جنسیشو رو کنه و اکثر مردم با نقاب بر چهره ازدواج میکنند و یک عمر دررررد....


    •   Mehrdadiam
    • 2 سال،8 ماه
      • 0

    • امیدوارم از این دسته رخدادهای بد واسه کسی پیش نیاد چون احساس میکنم اینجور چیزا خیلی فراتر از حدتصور افتضاحه


    •   navidmahtab7
    • 2 سال،6 ماه
      • 1

    • چرا فکر می کنی پدرت حق نداشته همجنسگرا و مفعول باشه؟


    •   Idingun
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • نمیدونم واقعی بود یا داستان،
      واقع ناراحت کننده بود، متاسفم.


    •   Idingun
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • ببین اینکه میگن تو ناراحت نباش، گذشته و رفته...
      درست نیست، طرف باید با واقعیتش روبرو بشه، باش کنار بیاد، و بعدش خاکش کنه، نمیشه از اول خاکش کنه


    •   parham2026
    • 1 سال،1 ماه
      • 0

    • کسکش اول قوانین رو بخون


    •   Kon.kone.maher
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • ینی کونیا بزرگ بشن بازم کون میدن؟؟ چه بد واقعا!


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو