قرار بود نزارم خوابش ببره

    دختر خاله مه .. اونقدی با هم صمیمی هستیم که خصوصی ترین رازامو بهش بگم.. هر دو تامون دانشجوی یه دانشگاه و یه شهریم ...اسمش شیرینه و اگه اولین بارت باشه که میبینیش احتمالن پاهای بلند و پوست سفیدش جذبت میکنه...

    پیش میومد شبایی که به هر دلیلی خونه ی هم میخواابیدیم زیادم پیش اومد اما فقط یه شبه که قصد تعریف کردنشو دارم... معماری می خونه و تقریبن هر روز کلی طرح و پروژه و کوفت و زهر مار رو سرش ریخته ..یکی از همون شبایی که گفتم به هر دلیلی خونه ی هم میخوابیدیم .شبی بود که شیرین خیلی کار داشت و تنهایی از پسشون بر نمیومد که اتفاقن باهام تماس گرفت و گفت فرهاد پاشو امشب بیا اینجا اگه تنها باشم هم زود خوابم می بره و هم اینکه دست تنهام.... منم وسایلمو جمع کردمو رفتم پیشش مثل هر شب دیگه ایی که کارش سشیرین تر از همیشه می شد ...


    رسیدم و خودم نشستم پای کامپیوتر و اینترنت و ... اونم کنارم روی زمین داشت ماکت طراحی می کرد .... موهای خرماییشو از پشت بسته بود و یه ساپورت نازک مشکی و یه تاپ بنفش آویزون تنش کرده بود .. شاید به خاطر رنگ بنفش تاپش بود که خیال کردم خوشگل تر از همیشه س یا شاید هم به خاطر متفاوت بستن موهاش بود .. به هر حال به اندازه ی چن نخ سیگار و چن لیوان چایی از اون وقتی که رسیدم پیشش گذشته بود ... همه چیز عادی بود و سرگرم کار بودیم ... چن جا هم کمکش کرده بودم و باز پای کامپیوتر بودم که احساس کردم ژست خواب گرفته و دراز کشیده.. صداش زدم گفتم اگه کارت تموم شده پاشو مث بچه ی آدمیزاد برو توی اتاقت بخواب ... با لحن کلافه و خمار گفت نه ... یه خورده دراز می کشم دو دقیقه دیگه صدام کن اگه خوابیده بودم بیدارم کن .... در اومدم که پاشو تنبلی نکن فردا آبروی خودت میره شیرین... گفت نه نمی خوابم فقط دراز کشیدم که گردن و کمرم آروم شه...
    گفتم میخوای یه خورده ماساژت بدم؟

    گفت یه خورده اگه میتونی..

    پا شدم رفتم نشستم پیشش
    گفتم پس رو شکم دراز بکش پشتتو بمالم ...
    چرخی زد و منم آروم آروم شروع کردم گردنشو مالیدم ..
    گردنشو ماساژ دادم و کم کم رفتم شونه هاشو مالیدم و بازوهاشو ... اونم چشاشو بسته بود و سرشم به یه ور کج بود طوری که ترسیدم خوابش برده باشه .. هنوزم داشتم ماساژش می دادم .. تقریبن رسیده بودم به کمرش .. صداش کردم گفتم شیرین یه خورده تاپتو می دم بالا .. مزاحمه .. یه آوایی از حنجره ش داد بیرون که اوکی.... تاپشو دادم بالا و همینطور پشتشو می مالوندم پوست نرمی داشت .. توی دستام حرارت عجیبی راه افتاده بود ..قلبم تندتر می زد .. اصلن نمیفهمیدم چرا ولی هر چی بیشتر ماساژش دادم احساس میکردم خون بیشتری توی دستا و صورتم جمع شده طوری که اگه برمی گشت و صورتمو نگاه می کرد حتمن متوجه این می شد که چقدر سفیدی و نرمی پوستش تحریکم کرده .. دوست داشتم خیال کنم سکوت شیرینم خبر از چنین چیزی می ده... نا خوداگاه دستام تاپشو بالاتر بردنو شیرین هم مقاومتی نشون نداد و یکهو دیدم تاپ بنفششو تا گردنش بالا بردم و دارم تنش رو که حالا مث آتیش داغ بود جای اینکه ماساژ بدم یه جورایی نوازش می کنم ... همینطور به سمت کمرش و پایین تر از کمرش رفتم و حالا به باسن و رونش رسیده بودم ... آروم آروم رون پاشو مالیدم و شیرین هم انگار خوابیده بود ولی از نفس کشیدن نا منظم و پاره پاره ش چیز دیگه ایی می شد برداشت کرد... توو سرم بود که از رونش به سمت زانو و ساق پاهاش برم اما دستام باهام مخالفت میکردن و تقریبن 10 دقیقه داشتم باسن و رونش رو می مالوندم با دستام که حالا ساپورت تن شیرینو دشمن خودشون میدیدن... با تمرکز تمام به برآمدگی ها و فرو رفتگی هایی نگاه می کردم که از فشار انگشتام روی رونش ایجاد میشد .. خیلی بی اختبار و سریع پا شدم و چراغارو خاموش کردم و دوباره برگشتم سر جام و آروم توی گوشش گفتم می تونی برگردی و به پشت بخوابی؟ بدون اینکه صدایی ازش در بیاد برگشت ... توی تاریکی خونه به کمک نور خفیفی که از بیرون پنجره به اتاق میرسید میشد سفیدی و نرمی و گردی سینه هاش رو بیشتر از اون چیزی که واقعن بود دید.... حالا دیگه دستام شروع به لرزیدن کردن... تنم داغ شده بود و دستامو با ترس و خیلی آروم روی شکمش گذاشتم ... به وضوح ناله ی ضعیفش رو که بلافاصله بعد شنیده شدن خفه شد می شنیدم و نه تنها میشنیدم لمس میکردم... انگار مسابقه ی به کوچه ی علی چپ زدن داشتیم.... دستامو خود به خود بردم پایین تر دیگه طاقتم طاق شده بود و انگار باید ساپورتشو در می آوردم ... دستام به کش کمر ساپورتش رسیدن و خیلی آروم شروع کردم به پایین کشیدنش که یهو سرمای دستای شیرینو رو دستام حس کردم که ممانعت می کرد.. ناخواسته از دهنم پرید که نگران نباش فقط ساپورتتو در میارم که راحت تر ماساژت بدم...
    وزن دستاش کمتر شد و به خودم اومدم دیدم تا زانو پایینش کشیدم و مغزم داره منفجر میشه.. اگه ترس از فقط یک درصد احتمال آبرو ریزیی نبود و نداشتم ...خیلی اتفاقای دیگه ایی میتونست بیوفته... ساپورتشو از پاش بیرون کشیدم و بلافاصله بعدش تاپش رو هم در آوردم و دستامو از استخون عرضی گردنش تا سینه هاش میکشیدم و بر میگشتم... کم کم سینه هاشو توی دستام گرفتمو مالوندم ... نفسای شیرین بلند و بلند تر می شد و تن هر دوتامون داغ تر از قبل... حتی تک و توک تکونای ریزی میخورد که همین تکونا بیشتر تحریکم می کرد.... دستامو از زیر سوتین مشکی ش بردم تا نوک سینه هاش و به بازی مسخره مون پایان دادم و حالا شیرین داشت نفس نفس میزد و میلرزید و من با انگشتام روی سینه ی عرق کرده ش می کشیدم و سوتینش رو کشیدم بالای سینه ش ... آروم آروم رفتم سراغ ناف و پاهاش... که دیدم داره از جاش کنده میشه و خیلی ناگهانی آه عمیقی کشید ... دستامو بردم زیر نافش و روی کش شورتش کشیدم و با پاهاش بازی کردم و دوباره برشون گردوندم که توی همون برگشت بود که خیسی و لیزی شورتشو با دستام لمس کردم.... همه چیز توی سیاهی اتفاق می افتاد .. دستمو سمت کش شورتش بردم و آروم آروم به سمت پاهاش کشیدم و دیدم شیرین با بالا کشیدن خودش از زمین داره کارمو آسونتر میکنه و یه مرتبه شورتشو پایین کشیدم و دستمو گذاشتم روی جایی که که هنوز اثر ونقش کش شورت شیرین روش بود ... دستای شیرینو روی پاهام که کنار کمرش بود حس میکردم ... یک آن دیدم که روش دراز شدم و دارم میبوسمش ... لباشو توی دهنم می بردم و بیرون میدادم ... از سکون شیرین میشد درجه ی شوکه شدنش رو سنجید ... دیگه هیچ چیز مث قبل نبود ... حالا دیگه دو تا آدم لخت بودیم که با همه ی زورمون خودمونو به هم میچسبوندیم.... از لباش گذشتم و به سمت سینه هاش رفتم ... تا شکمش و دوباره میومدم بالا ... آه کشیدنش با جیغ و ناله مخلوط بود و دیگه وقت یکی شدن رسیده بود ..خودمو بلند کردمو با یه تکون حسابی کاری کردم که صدای جیغ شیرین هنوز توی گوشام پیچیده ....
    اون شب شب آخری بود که ماساژش دادم....


    نوشته:‌فرهاد

  • 6

  • 0




  • نظرات:
    •   khanom hana
    • 3 سال،2 ماه
      • 1

    • چی بگم؟ beee


    •   jawad.afghani
    • 3 سال،2 ماه
      • None

    • قشنگ بود میتونست بهتر از این هم باشه اما انگار واقعی نبود


    •   Bardia27esf
    • 3 سال،2 ماه
      • None

    • واقعی نبود اما جالب بود شیرین اسم قشنگیه
      اگر زنش کردی باید بگیریش دختر رو نباید بازی داد گناه دارند زود میشکنند


    •   بچه پایین شهر
    • 3 سال،2 ماه
      • 1

    • دستام به کش کمر ساپورتش رسیدن و خیلی آروم شروع کردم به پایین کشیدنش که یهو سرمای دستای شیرینو رو دستام حس کردم که ممانعت می کرد.. ناخواسته از دهنم پرید که نگران نباش فقط ساپورتتو در میارم که راحت تر ماساژت بدم...
      وزن دستاش کمتر شد و به خودم اومدم دیدم تا زانو پایینش کشیدم و


      این قسمت داستان اوج داستان بود و شما با توصیف حالات و احساسات دستها شاهکار خلق کردی
      من همیشه پایین داستان های چرت و پرتی که اینجا میگذارند با شوخی چند تا فحش نثار نویسنده های نادیده می کنم اما بیشتر هدفم خنده و شوخی است چون این سایت برای این فضا مناسب است و موجب خنده های خواننده ها میشود
      اما گاهی به ندرت داستان های اروتیکی ناب یا لحظه های داستانی عالی را می بینم که خیلی لذت بخش است .
      داستان خوبی بود . دمت گرم


    •   omid F7
    • 3 سال،2 ماه
      • None

    • نظری ندارم


    •   yaldaalone
    • 3 سال،2 ماه
      • None

    • دمت گرم خیلی خوب بود
      ادامه داره عایا یا تموم شد؟ unknw


    •   Arsene lupin
    • 3 سال،2 ماه
      • None

    • ‏‎ ‎راست و دروغش به کنار خوب بود.باز بنویس


    •   DoctorXXL
    • 3 سال،2 ماه
      • None

    • داستان قشنگی بود ممنون
      ازینکه اسم شیرین و فرهادو برا خودتون انتخاب کردی معلومه که دوسش داری !
      نمیدونم چرا رابطه تون تموم شده ولی مشخصه که هنوز بهش فکر میکنی
      امیدوارم بتونید بازم باهم باشید


    •   شیرجوان...
    • 3 سال،2 ماه
      • None

    • ايول


    •   sahel sepehri
    • 3 سال،2 ماه
      • None

    • خوب بود kiss2


    •   زهرا کوچولو
    • 3 سال،2 ماه
      • None

    • به نظرم داستان واقعی بود از یه چیزه داستانت خوشم اومد که از خودت تعریف نکردی و مقدمه بهتری نسبت به بقیه داستانا داشتی


    •   بهشاد متاهل
    • 3 سال،2 ماه
      • None

    • اگه واقعا داستان خودت بود بهت تبریک میگم تنها داستانی بود که کامل خوندمش ارزش خوندن دوباره رو را هم داشت


    •   Ali.donbaledost.1377
    • 3 سال،2 ماه
      • None

    • bale


    •   shahrock
    • 3 سال،2 ماه
      • None

    • سلام
      این داستان کاملا واقعی هس در حقیقت این یک لز بازیه بجایه کارکتر فرهاد یه دختر بزارید در ضمن امکان نداره یک پسر از کیر عزیزش ننویسه


           ویرایشش عالی


    •   shadow 1
    • 3 سال،2 ماه
      • None

    • حتما باید چیزی بگی


    •   shadow 1
    • 3 سال،2 ماه
      • None

    • داستانو دوس دارم


    •   mehi_88
    • 3 سال،2 ماه
      • None

    • مرسی از داستانت
      منم همین داستان رو داشتم که البته اخرش مثل داستان شما خوب نبود
      ته ته داستان من فقط یه لب ناخواسته بود که متاسفانه باعث جداییم از عزیزترین دوستم شد.
      سه ساله که گذشته اما هنوز چهرش جلو چشامه و ...
      بیخیال
      بازم لایک


    •   13sex13
    • 3 سال،2 ماه
      • None

    • خوب بود.مرسی


    •   sh.hot
    • 3 سال،2 ماه
      • None

    • Khob bod ama jolbak maqz age otaq tarike asare keshe shorto nemishe ru tane kasi did,vaqti dar hale jaq zadanio shor hoseni gerftat qalamo bendaz bade residan be feyz benegar


    •   ali-sesxy
    • 3 سال،2 ماه
      • None

    • خیلی فن بیان خوبی داری، با روان خواننده خوب میتونی بازی کنی و داستان عالی در بیاری
      موفق باشی


    •   kamranpoya
    • 3 سال،2 ماه
      • None

    • خیلی خوب وقشنگ نوشتی. کاش اخرش بهتر تموم میشد


    •   3535loveblack
    • 3 سال،2 ماه
      • None

    • چرت وپرت محض بود


    •   mohsen93sardar
    • 3 سال،2 ماه
      • None

    • خیلی جالب بود بقول یکی ازدوستان همینکه ازخودت تعریف نکرده بودی وهمه چیو توکردن خلاصه نکردی برام جالب بودفقط امیدوارم نامردی درحقش نکرده باشی


    •   alufixrst
    • 3 سال،2 ماه
      • None

    • قشنگ بود و ممکنه برای هر کسی پیش بیاد ولی قسمت آخرش به نظر واقعی نمیامد


    •   khanoomkhanooma20
    • 3 سال،2 ماه
      • None

    • bikhod bud


    •   rezakh62
    • 2 سال،11 ماه
      • None

    • خوب good


    •   vahid-khan
    • 2 سال،11 ماه
      • None

    • قشنگ بود.


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو





    تاپیک‌های داغ