قرصهای تنفر

    ته کلاس. آن گوشه. جای همیشگی من. سه سال بود توی این دانشگاه. هر روز. هر روز. بدون هیچ دوستی. با سه سال اختلاف سنی با یک مشت بچه دبیرستانی لوس و نچسب. درسم بد نبود اما حوصله نداشتم. بعد از مرگ مادر اسیر قرص های افسردگی شده بودم. ته کیفم پر بود از قرص های رنگارنگ. اسمشان را گذاشته بودم قرص های تنفر.استاد درس میداد. پای تخته ایستاده بود. و من توی ذهنم قیافه او را تغییر میدادم. تفریح همیشگی من.. برایش ریش میگذاشتم و بعد یک کلاه گیس اضافه میکردم و بعد صدایش را زنانه میکردم و قدش را ده سانت زیاد میکردم.. که در کلاس باز شد.. ان پسر زیبا.. با موهای لخت که تا روی صورتش امده بود و قد بلند و لباس چارخونه ی ابی.. اسمش ارمین. مثل همیشه با ده دقیقه تاخیر.. امد ته کلاس.. همین گوشه.. بغل من.. فقط سه تا صندلی با او فاصله داشتم.. مست از بوی عطرش.. مغرور ترین پسر کلاس.. پادشاه دخترها.. با ان ساعت ابی روشن و تتویی ریز زیر گوش چپ.. کاش مال من بودی.. کاش پسرم بودی.. ضربان قلبم به هزار رسیده بود. ارام نگاهش کردم. طوری که نفهمد.. اما فهمید.. مثل همیشه. هر وقت نگاهش کردم نگاهم کرد. ارام سلام کرد.با لبخند. ارام جوابش دادم. بدون لبخند.
    این ماجرای یک سال اخیر ما بود. هر وقت هم را دیدیم با یک سلام ارام.. قضیه ختم شد. پیگیر هم نمیشدیم. شاید چون من از مجازی بدم می اید. اینستا ندارم. تلگرام ندارم. واتس اپ ندارم. فقط همین گوشی ساده. بدون هیچ ادایی. ادم وقتی توی مجازی نیست انگار توی دنیای واقعی هم نیست. ادم بدون مجازی زود فراموش میشود. و من بعد از مادر عاشق فراموش شدن بودم.
    بعد از کلاس ته این اتوبوس. مثل همیشه. سرم را به شیشه اتوبوس تکیه داده بود. اتوبوس برای من شبیه یک اکواریوم بزرگ متحرک بود. ما ادمها هر روز ماهی های این اکواریوم بودیم.
    تلفنم زنگ خورد.. شماره ای ناشناس. شماره های ناشناس همیشه برای من ترسناک هستند.. جواب دادم. مریم بود. دوست گاه و بیگاه من در دانشگاه. تنها کسی که با او به واسطه کلاس ها دوست شده بودم. ادم بدی نبود. خوب هم نبود.
    -سلام نازنین! خوبی؟
    +سلام! قربانت.
    -میگما ببین امشب تولد زهره ست. بچه های دانشگاه میخوان توی یک مهمونی دور هم جمع بشن.
    «توی ذهنم گفتم : اوه.. جمع های الکی همیشگی.. ادمهای الکی همیشگی»
    ادامه داد : همه هستن رضا مریم علی نسترن.. آرمین..
    پیش خودم فکر کردم.. «واو... ارمین هم هست»
    +میام، ساعت چند کجا..
    ......
    پارتی ساعت هفت بود. طرف های نیاوران. بعد از مرگ. مامان این اولین تولدی بود که میرفتم.. اما فقط به خاطر آرمین.. کادوی تولدی که خریده بودم را گذاشتم توی یک پاکت مخصوص تولد و سوار تاکسی شدم.. بهترین لباس عمرم را پوشیده بودم به همراه گردنبند مادرم. دوست داشتم امشب مادرم هم کنارم باشد.. دوست داشتم آرمین را بهش نشان بدهم.
    ..
    دکمه ی اسانسور را زدم.. توی ایینه ی اسانسور خودم را برانداز کردم.. لباس گلگلی چقدر بهم می امد بعلاوه ی ان رژ قرمز روی لبهایم..
    -امشب بهش لبخند میزنم.
    به خودم چشمکی زدم و از اسانسور امدم بیرون. پشت در واحد بودم. ناگهان مکث کردم. انگار پشیمان شده بودم. یک حس شوم امده بود سراغم. حس شوم همیشگی.. یکهو یادم امد که قرص ها را با خودم نیاورده ام. اضطرابم چند برابر شد.. من بدون ان قرص ها چیزی کم داشتم.. با خودم گفتم : امشب بدون قرص های تنفر! و زنگ واحد را زدم..
    یک دختر سکسی در را باز کرد.. زهره بود.. همکلاسی سه سال دانشگاهم را نشناختم.. خدای من! ادمها با ارایشها چقدر سکسی میشوند.. بغلش کردم و بوسیدمش و تبریک گفتم.. این ها کارهای روتینی هستند که اگر انجام ندهید ادمها شما را توی ذهنشان قضاوت خواهند کرد.. وارد سالن شدم. انگار تو بگو وارد محوطه دانشگاه شده باشی..نصف دانشگاه انجا بود.. پسرها لوس و دختر های لوس دانشگاه .. هر کدام این طرف و ان طرف پذیرایی پخش بودند و با هم حرف «لاس؟» میزدند.. چشم چرخاندم و نازنین را ان گوشه دیدم که روی یک کاناپه سبز نشسته بود و داشت با ظرف میوه اش ور میرفت. بعد از سلام «و کارهای روتین» کنارش روی کاناپه نشستم..
    چه خانه شیکی داشتند. لوسترهای قدیمی و گران قیمت.. فکر کنم از وسط گیم اف ترونز انها را برداشته بودند.. یک پیانو گوشه ی خانه.. تنها و مغموم و خاک خورده.. من اخرین باری که پیانو دیدم پشت ویترین یک مغازه بود.
    چشم چرخاندم.. خبری از آرمین نبود.. ضربان قلبم کند شده بود.. چقدر عجیب که ضربان قلب یک ادم با بود و نبود یک نفر دیگر تغییر کند.. یک ساعت گذشت.. ظرف میوه ام خالی شده بود.. ادمها میرفتند وسط سالن و با اهنگ مسخره ساسی میرقصیدند.با گیلاس های مشروب توی دستهایشان.. و پسرهای هیز کلاس که دختر های سکسی را دید میزدند..
    حوصله ام داشت سر میرفت که یک بوی عجیب به مشام رسید. یک بوی عطر.. چشم چرخاندم.. آرمین بود.. همان پسر همیشگی.. ان گوشه تنها ایستاده بود. مثل همیشه تنها.. مثل من.. از جایم بلند شدم. بهش نزدیک شدم.. حالا دیگر رو به رویش ایستاده بودم.
    سلام کردم. با لبخند. سلام کرد. با لبخند..
    پرسید : خوب هستین؟
    خیلی وقت بود کسی حالم را نپرسیده بود..
    گفتم : ممنون. خوب هستید شما؟
    خیلی وقت بود حال کسی را نپرسیده بودم..
    ..
    کنارش ایستادم. با هم حرف زدیم. من ادم پر حرفی نیستم اما پر حرفی با او را دوست داشتم.
    من و او. توی ان سالن پر از ادم.. انگار دو نفر از دو دنیای متفاوت.. گردن بند مادرم توی گردنم میدرخشید و مطمئن بودم او یک جایی وسط همین پذیرایی ایستاده و به ما افتخار میکند.
    مهمانی داشت تمام میشد. کیک فوت شد کادوها باز شد و مهمان ها یکی یکی میرفتند.
    نمیدانم چه شد که یکدفعه پرسید.. اگه ماشین ندارین میخواین برسونمت؟
    قلبم داشت از سینه در می امد. واو.. من و او امشب. در خیابان های تهران.
    -ممنون میشم.. اگه ممکنه.
    ...
    دکمه ی اسانسور را زد. توی اینه اسانسور چقدر به هم می امدیم..
    .....
    سوییچ را از توی جیب شلوار جینش در اورد. سوار شدیم و ماشین راه افتاد. بسته ی سیگار را از جلوی داشبورد برداشت و فندک ماشین را زد.
    -ببخش! ولی من یک وقتهایی برای تفریح سیگار میکشم.. اذیت که نمیشی؟
    +میشه یک دونه هم به من بدی؟
    تعجب کرد. اصلا توقعش را نداشت. بعد از مرگ مادرم یک مدتی سیگار میکشیدم اما هیچوقت از سیگار خوشم نیامد.اما حالا دوست داشتم با او سیگار بکشم. یک نخ سیگار داد بهم. فندک ماشین تق صدا داد. فندک را در اوردم و سیگارم را روشن کردم بعد فندک را دادم دستش و دود سیگار م را توی صورتش فوت کردم. خندید نرسیده به چهار راه یکهو زد روی ترمز.. با صورت خوردم به شیشه جلو ماشین.. خندیدیم.
    ...
    حالا دیگر رسیده بودیم. پشت در خانه. توی ماشین. ساعت یازده شب.. موقع خداحافظی. گفتم : خب دیگه.. خوش گذشت..خدافظ
    .. گفت میشه شماره موبایلت رو داشته باشم؟
    ...
    گوشی اش را داد تا شماره ام را سیو کنم.
    دستم را گرفت. صورتش را به صورتم نزدیک کرد بوی سیگار و عطر قاطی شده بود. لبهایش را گذاشت روی لبهایم و ارام انها را بوسید.. زبانش را ارام روی زبانم تکان میداد.. ضربانم ارام شده بود..
    ...
    توی خانه.. موقع خواب.. به او فکر میکردم.. به اولین بوسه زندگی ام.
    ...
    فردای ان روز..
    توی محوطه دانشگاه.. روی نیمکت.. به طور اتفاقی.. ارمین را دیدم. همراه همان دختر سکسی دیروز که تولدش بود.. کنار هم نشسته بودند و بستنی میخوردند. در کیفم را باز کردم و به قرص های تنفر همیشگی لبخند زدم.
    نوشته: نیوش

  • 37

  • 11




  • نظرات:
    •   jalalmousavi123
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • چرا تورو‌نمیبرنت تو آگاهی تشخیص هویت آنلاین خیلی خوبی داری حیف میشی لامصب (biggrin)


    •   M.R.mamad
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • یه حقیقت.تلخ قشنگ بود!لایک


    •   ماینر
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • تاحدودی درکت میکنم اینکه از لوس بازیهای یه مشت بچه تودانشگاه عصابت خوردبشه و یسری رفتارای دیگران برات پوچ وبی مفهوم باشه.ولی نبایدبه خاطر این چیزا ارتباطت با تمام ادمهاروقطع کنی طوریکه یادت نیا اخرین بار کی حال کسی رو پرسیدی وحالت روپرسیدن!مطمن باش اینجور پیش بری دوز قرصهای تنفرت 4برابرمیشه


    •   zzzzz525
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • کتابی نوشتن ندوست


    •   Ares.1
    • 3 هفته،3 روز
      • 5

    • چیز جالبی نبود
      من که خوشم نیومد راستش
      این تریپ که ته کلاس بشینی رو من 4 ساله دارم انجام میدم ، برعکس چیزی که گفتی ، اینجوری دوستای بیشتری پیدا میشه تا اینکه جلو یا وسط کلاس بشینی
      ته کلاسی که من توی دانشگاه میشینم همیشه از جلوش شلوغ تره
      به هرحال ، موضوع داستانت بد نبود اما آخرش خیلی بی ربط و آبکی تموم شد


    •   hirssaa1
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • قابلیت نوشتن دارین. لایک 2


    •   lovely_grl
    • 3 هفته،3 روز
      • 8

    • نمیدونم چرا لفظ پادشاه دخترا مثل موشک خورد تو برجکم هرچی ک بود تشبیه جالبی نبود


    •   Hana95
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • ادبی مینویسیا با تشبیهات چاله میدونی اما خداقوت سپاس دوست گرلمی:)من یکم از تو بی عرضه ترم:D کلا موارد اخرو حذف نمودم داوطلبانه و چه اختیار غم انگیزی


    •   Baby_unicorn
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • اخرش خیلی کلیشه ای بود. پسر داستان با یه دختر سکسی...
      متن گیرایی نبود برای من
      (rose)


    •   shahx-1
    • 3 هفته،2 روز
      • 6

    • دخترا دنبال یه پسر بدن که برا اونا خوب باشه. پسرا دنبال یه دختر خوبن که برا اونا بد باشه. اون سیگاری که گرفتی دستت کارو خراب کرد......


    •   Niusha_sh
    • 3 هفته،2 روز
      • 3

    • چقد فکر کردی؟دوست عزیز! اسمت که نیوشاس مخففش کردی همونی که یکی از اعضای سایت صدام میکنه نیوش!!قرص اعصاب هم که خوردی افسردگی هم داشتی!! سیگارم که میکشی،اسم دوستت هم که مریمه!! چقد شباهت اتفاقی!! بدون خانوادم هستی لابد، به دخترا هم که صفت سکسی دادی تعارف نکن هشتگ لزبین هم بزن دو روز بعدم...جمع کن بابا، این اولین باره نظر تند میدم


    •   وب.گرد
    • 3 هفته،2 روز
      • 4

    • خوب بود.
      اونجا رو باید مینوشتی پادشاه پسرها و خدای دخترها به نظرم(:
      (آدمها با آرایشها چقدر سکسی میشوند)
      بهتر بود مینوشتی زنها یا دخترها با آرایش چقدر سکسی میشوند. آرایشها هم غلطه گمونم.
      خوب بود فقط یه کم زیادی سیاه بود. قرص و تنفر و دم به دم یاداوری مرگ مادر و سیگار و....
      در عوض میتونستی مهمونی رو بیشتر بسط بدی و رنگ بدی به نوشتت مخصوصا رنگ سکس.
      لایک.


    •   R.Renger22
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • قشنگ بود لایک داشت ?


    •   ehsan9705
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • میگن زن خوشگل مال مردمه
      حالا پادشاه دخترا هم مال حرمسراست


      دل درین پیرمرد جذاب دهر مبند
      کاین دامادیست که در عقد بسی عروس است


    •   m...h...a...
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • آخرش بدک نبود..فقط تو که گفتی دوستی نداری چجوری دعوتت کردن مهمونی؟؟و اینکه اگه تو فضای مجازی نیسی چجوری تو شهوانی اومدی؟؟


    •   Nafas-
    • 3 هفته،2 روز
      • 5

    • بیخیال حالا... یه بستنی خوردن باهم دیگه چیز دیگه ای که نخوردن! (biggrin)


    •   amiralixyz
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • عالی بود بازم بنویس


    •   royaei
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • داستانت موضوعش خوب بود ؛ واقعی بودن یا نبودنش رو نمیدونم ؛
      این گوشه گیری و این انزوا مدت داره و تموم میشه یه حسه خوب میخوای که حالت رو خوب کنه اون حس رو آرمین نمیتونه بهت بده ؛
      چون نه خودش میتونه نه دیگران میزارن که بتونه ؛
      چون زیاده خواهی و بهترین و خوشتیپ ترین و باکلاس ترین رو انتخاب کردی که چشم همه دنبالشه ؛
      چشات رو خوب باز کن بهتر از اونم هست یکی که فقط برای تو باشه نه هر روز برای یکی باشه ؛
      یکی که درکت کنه نه بعد از این که کام ازت گرفت ترکت کنه ؛
      موفق باشی


    •   off_boy
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • خيلي سبك نوشتارت شبيه بالزاك بود و هميشه خسته ميشم از توضيحات بيش از حد و افراطيش.يه كپي برداري ناشيانه از يك نويسنده ي بزرگ كه زياد باب ميل من نيست.
      خيلي راه داري كه نويسنده بشي.
      بدون لايك و ديس لايك،موفق باشي


    •   سعید تبریزی
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • دوست داشتم داستانتو


    •   Ice_flower
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • پسندیدم.
      فقط متن کتابیش اذیتم کرد.


    •   Zhazha
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • لایک نمودیم، باشد که رستگار شوید.


    •   Morvarid_dark
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • افرین 25 ماله من


    •   kine625
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • من که خوشم اومد بقیه رو کاری ندارم


    •   Mostamna
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • .


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو