داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

قصه پریا (٣ و پایانی)

1399/04/25

…قسمت قبل

قصه ی پریا شعری بود که هرشب وقتی کودک بودم مادرم برایم می خواند.زمزمه ی شیرنش هنوز در سرم جریان دارد. مادرم همان کودکی مرا ترک کرد. شش ساله بودم.دوازده ساله شدم که پدرم ازدواج کرد. با رها. نمی دانم آن زن شیطان صفت آن زمان چه در سر داشت که پدرم گولش را خورد و با او ازدواج کرد. رها وضع مالی خیلی خوبی داشت . پدرم هم همینطور. رها یک دختر داشت که یک سال از من کوچک تر بود، پریا. یک سال بعد از ازدواجشان پدرم از دنیا رفت. اما مرگش برای من باور پذیر نبود. نیتی شوم در کار بود. رها به صورت قانونی سرپرستی مرا پذیرفت و چون هنوز به سن قانونی نرسیده بودم به عنوان قیم قانونی از طرف من توانست تمام اموال پدرم را به نام خودش و دخترش کند. اما داستان به همین جا ختم نشد. رها من را رها نکرد. پدرم که رفت من بی پناه شدم. گرفتار آن زن پلید شده بودم. دوران بردگی من شروع شد. شدم غلام حلقه به گوش. پریا با پول پدرم و سرمایه ای که از قبل داشت خانه ی ویلایی بزرگی خرید. با اتاق های فراوان. در یکی از اتاق ها مرا زندانی کرد. 3 سال تمام در یک اتاق تاریک زندانی بودم و شکنجه می شدم. در همان سه سال مرا شستوشوی مغزی کرد. آنقدر مرا شکنجه می کرد که دیگر برایم نفسی نمی ماند. یک پسر 13 ساله بودم در دستان یک زن جوان و زیبا اما شیطان. روی تمام بدنم رد خودش را باقی گذاشته بود. با آن سن کمم مرا شلاق می زد و بلند بلند از فریاد کشیدنم می خندید. تمام آن سال های زندانی لخت بودم. در طی آن سال ها مغز مرا در اختیار خودش قرار داده بود. می گفت دیگر زندگی قبلم را باید فراموش کنم و قرار است تا اخر عمر نوکر او و دخترش باشم. روحم را به چنگ گرفته بود.

شانزده ساله شده بودم که داخل اتاق شد. روی زمین دراز کشیده بودم . صدای کفش هایش را شنیدم. دستم را گرفت و بلندم کرد. آنقدر لاغر و نحیف شده بودم که نه جانی داشتم نه زوری. ایستاده بودم و می لرزیدم. لرزشی از ترس و از صعف. چیزی شبیه قلاده دور گردنم بست که دنباله اش زنجیری داشت در دستانش. صورتش را نگاه کردم. زیبا بود اما آنقدر آزار دیده بودم که از دیدن صورتش متنفر بودم. سیلی محکمی به صورتم زد و گفت :" امروز روز آزادیت از این زندانه اما این ازادی همیشگی نیست. باید حواست باشه. از امروز تو به طور کامل برده ی من و دخترم میشی. تمام زندگیت برای ماست. امروز تولد دخترمه و تو کادوی تولدی. گوشی میدی؟ دست از پا خطا کنی تنبیه در انتظارته. همه چیز تو دیگه مال ماست. تو مال مایی و به ویژه دخترم یعنی پریا. حالا راه می افتی دنبالم می آیی"
قلاده را سمت خودش کشاند. به سختی قدم بر می داشتم. آن خانه ی بزرگ را اولین بار بود که می توانستم به خوبی ببینم. بار اول چشمانم را بست و درون اتاق پرت کرد و دیگر همه چیز سیاه شد.
از راهروی دراز به سمت سالن بزرگ خانه وارد شد.
پریا روی مبل نشسته بود. بزرگ و خانم شده بود. با دیدن من تعجب کرد و از جا پرید. رها همه چیز را توضیح داد. قلاده ی مرا به دستش داد و گفت که من دیگر متعلق به پریا هستم. پریا با شادمانی زنجیر را به دست گرفت و خندید. دستانم را از خجالتم مقابل التم گرفته بودم. لخت لخت بودم و احساس بدی داشتم. پریا با دستانش صورتم را گرفت و خندید. بقلم کرد و گفت “دلم برات تنگ شده بود”
از کارش تعجب کردم.دستم را کنار زد و گفت که دیگر نباید احساس خجالت کنم . من دیکر برای او هستم.

قلاده ام را کشید و روی مبل نشست و به پاهایش اشاره کرد که ببوسمشان. صندل های قرمز خوشرنگی به پا داشت که لاک قرمز جلای خاصی به انها داده بود. یکی یکی شروع کردم به بوسیدن پاهایش. رها اموزش های لازم را داده بود. کاملا مطیع بودم. بعد از چند دقیقه گفت خب حالا نظرت چیه که یکم شکنجه ات کنم؟
دوباره ترسیدم. دوباره لرزیدم. خدایا باز هم شکنجه ؟ بس نبود؟
از رها پرسید که اتاق شکنجه کجاست . رها خنده کنان نگاهم کرد و گفت. نترس. اونجا زندان بود. اتاق شکنجه یه جای دیگه است.

اتاق شکنجه اتاقی بزرگ بود. پر از وسایل مختلف. از عنوان شلاق و چاقو گرفته تا زنجیر و طناب . پریا از مادرش خواست که او را تنها بگذارد. رها کمی مستاصل شد. پریا تنها 15 سال داشت و شاید فکر می کرد دخترش نیاز به راهنمایی داشته باشد. قبول نکرد که در روز اول مرا تنهایی شکنجه کند. پریا کمی دلخور شد اما پذیرفت. رها از دخترش پرسید که دلش می خواهد با چه چیزی مرا شکنجه کند. پریا هم با بیر حمی تمام گفت" هرچی که خونش رو بریزه. "
از درون لرزیدم. از کِی انقدر بی رحم شده بود؟ رها دستکش لاتکسی برداشت و دستش کرد. یک چاقوی تیز برداشت و به سمتم آمد و خراشی نازک روی پوستم انداخت از پایین گردنم تا بالای نافم. خون جاری شد. پریا جلو آمد و با دستش خون را روی بدنم پخش کرد. از درد اشکم در آمده بود. اشک را از صورتم پاک کرد و لبانم را بوسید
_ اخی…نگاش کن…گریه نکن خوشگلم. تو قراره اسباب بازی من باشی. این تازه اولشه.
شب مرا برد در اتاق خودش و گفت که من به طور واقعی اسباب بازی هستم و شب ها با من می خوابد. تختی دونفر در اتاقش بود. قلاده را گرفت مرا کنار خودش خواباند. بقلم کرد. از اینکه تن لختم به بدن زیبایش برخورد کرده بود تحریک شدم. کیرم شق شده بود. خدا خدا می کردم نفهمد. مرا به خودش نزدیک تر کرد و لبانم را بوسید.هدفش تحریک کردنم بود. دستش به پایین رفت و کیرم را گرفت و گفت" عه…شومبول کوچولوت هم که دراز شده. به مامان بگم؟"
_ نه…نه…تو رو خدا نگو…دست خودم نیست.
_پس یادت باشه ببریمش. زیادیه.
خندید و گفت " نگاش کن…چرا رنگت پرید. شوخی کردم بابا. خیلی هم شوشول خوشگلیه. چرا ببرم وقتی می تونم لگد بزنم.
تخم هایم را در چنگش گرفت و مالاند. آن شب به همان صورت خوابیدم. با کیر شق شده به سختی خوابم برد. نمی توانستم جق بزنم.
صبح که بیدار شدم ابم روی تخت ریخته بود. پریا تکانی خورد و پایش روی مایع لزج کشیده شد. بیدار شد و نگاهی انداخت و با عصبانیت گفت" چه گهی خوردی؟"
رها را صدا زد و رها با دیدنش این صحنه فوری قلاده ام را گرفت و مرا از تخت پرت کرد. افتادم روی زمین. میخواستم توضیح بدهم که سیلی محکم به دهانم برخورد کرد." خفه شو. هیچ حرفی برای گفتن نیست. بیچارت می کنم کثافت."
با پاهای لختش شروع کرد به لگد زدن به تخم هایم. آنقدر زد که از درد ضعف کردم و از هوش رفتم. وقتی به هوش آمدم در زندان بودم به کیری بسته شده به یک طناب. رها داخل شد و گفت " می خوام امروز از شر اون شیطون کوچولو خلاص شم. خودت بگو با چاقو ببرمش یا انقدر بزنم تا خود به خود عقیم شی. پیشنهاد خودم دومیه. دردش طولانی تره ولی خب وقتی عقیم شی هم کیر داری و هم دیگه ازاری نداری.
_ به خدا من قصدی نداشتم. خودش شد. به خدا…ببخشید.
گریه ام گرفت.رها جلو امد و کیر کوچکم را در دستش گرفت.
_ خودم دلم نمیاد ببرمش باشه حالا. یه بار دیگه فرصت میدم.اکه ازت خطایی سر بزنه تمومه.

سال ها گذشت و من به طور کامل در نقش بردگی خودم فرو رفتم . نوزده سالم بود و مردکاملی شدم بودم اما هنوز یک کودک 13 ساله بودم.پریا 18 سالش شده بود و زیباتر شده بود. عاشقش شده بودم. او را عمیقا دوست داشتم.
هرشب کنارش می خوابیدم اما مدتی می شد که عقیم شده بودم. روزی که پریا با دوست پسرش بهم زده بود انقدر عصبانی شده بود که از شب تا صبح به تخم هایم اگد زد. ان شب 3 بار از هوش رفتم و بار سوم به یک اغمای نسبتا طولانی به مدت 3 روز.

رها و پریا قرار بود به سفر خارج از کشور بروند. پریا مرا به یکی از دوستانش سپرد، توتیا. دختری زیبا و خوش قلب. با من به نرمی رفتار می کرد و همیشه خوش بر خورد بود. مادرش روانشناس بود. همان روانشناسی که ذهنم را خالی از تمام عقایدی کرد که در سرم فرو رفته بودند و همه چیز روشن شد.

یازده ساله بودم که ربوده شدم. پدر و مادرم هر دو زنده بودند. پریا خواهر رها بود. رها 30 ساله بود که مرا دزدید و گروگان گرفت. اینکه برای چه هرگز نفهمیدم. هردو به خارج از کشور فرار کردند. مادر توتیا مرا از تاریکی نجات داد اما حس بردکی با من ماند. هیچ گاه نتوانستم از ان خلاص شوم. کابوس ان روز ها هنوز شب ها همراهی ام می کند. بعد از سال ها به اغوش پدر و مادرم برگشتم. از دیدنشان شادی دوباره ای درونم جاری شد اما نمی توانستم به زندگی ادامه دهم . پیش توتیا برگشتم و خواستم بگذارد برده اش بمانم. ابتدا نمی پذیرفت اما وقتی اصرارم را دید قبول کرد. چند سالی پنهانی برده اش بودم اما او هم برای ادامه ی تحصیل مهاجرت کرد. چند سال بعد در فضای مجازی میسترسی پیدا کردم. خانه اش در شمال شهر بود.گفته بود برده ای دائمی و همیشگی می خواهد . من هم قبول کرده بودم. وارد خانه شدم. دختری زیبا در را برایم باز کرد و به سمت پذیرایی راهنمایی ام کرد. پرسیدم : میسترس شمایید؟
_ خیر من اسلیو میسترس پریا هستم و مسئول برده های ایشون. لباس هاتون رو در بیارید.
_ ببخشید من خجالت می کشم نمیشه یکم دیگه بگذره بعد
_ اگه خجالت می کشی غلط کردی امدی اینجا.همین الان درشون بیار.
لباس ها رو در اوردم اما شورت را نه.
_ اونم در بیار.
_ببخشید نمیتونم دیگه.
خودش جلو آمد و شورتم را پایین کشید. سیلی محکمی به صورتم زد.: دفعه ی اخری بود که غلط زیادی کردی. روی حرف من و بانو پریا حرفی نمی زنی. گفتم اسلیوش هستم ولی برای تو اربابم. فهمیدی؟
با ترس جواب دادم بله.
_ من رَها م. من رو میسترس رها صدا می کنی و خانم رو گادس پریا
در یک لحظه دنیا برایم تاریک شد. چه شده بود؟ من بیدار بودم؟
رها مرا به اتاقی تاریک برد. مرا روی صندلی نشاند و دستانم را بست. چاقوی تیزی برداشت و فرو کرد داخل شکمم. از هوش رفتم. وقتی پریدم. فریاد زدم.
پریا ، خواهرم از خواب بیدار شد.
_ چی شد؟ خوبی تو؟
نفسم گرفته بود . بریده بریده گفتم
_اره… خواب بد…دیدم.
_ چه خوابی اخه کله ی سحر.
_ نمیدونم…خیلی بد بود…دیگه نپرس که یادم نیاد. وای خدا خیلی بد بود.
پریا از جایش بلند شد و کنارم روی تخت نشست. دراز بکش حالت بهتر بشه.

دراز کشیدم و از خواب بیدار شدم. هیچ کس در اتاق نبود. تنهای تنها بودم. گوشی موبایلم را روشن کردم .عکس پریا روی صفحه بود. هرشب با عکس او خوابم می برد. دختری که فکر می کردم عاشقش هستم. در آن عکس دختر دیگری کنارش ایستاده بود. رها. بهترین دوستش که همیشه مانع رسیدن من به او می شد.حکم نگهبان جهنم را. داشت. از دستش شاکی بودم.اما کاری نمی شد. کرد. از کابوس وحشتناکم بیدار شده بودم. یک شب سخت دیگر مثل هر شب. عاقبت یک ذهن مازوخیسم لعنتی همینه. مازوخیسم ها طلسم شدن. یه طلسم ابدی. نه به عشقم تونسته بودم برسم و نه به فانتزی دلخواهی که از بچگی در سر داشتم. همه چیز در ذهنم به هم ریخته بود. بله همین است. عاقبت ما مازوخیسم های نفرین شده. عاقبت ما که توسط هیج کس درک نمی شویم و زندکی تنها و تلخی داریم. کابوسی بی انتها در این زندگی نفرین شده. حالا می خواهم بدانم. باز هم کسایی که حس بردگی دارن رو مسخره می کنین یا برای یک بار هم که شده می تونین خودتون رو جای ما لعنتی های تنها بزارید که توی این حس لعنتی خودمون موندیم و عذاب می کشیم؟

پایان داستان قصه پریا
امیدوارم خوشتون اومده باشه

نوشته: Fu#*ing lg slave


👍 4
👎 10
11001 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

899330
2020-07-15 20:50:23 +0430 +0430

هرچی سعی کردم از داستانت یه کم لذت ببرم واقعا نتونستم.به نظرم شما بری شعر روی سنگ قبر بنویسی بیشتر پیشرفت میکنی.

7 ❤️

899337
2020-07-15 20:55:31 +0430 +0430

قبل تو داستان شنل قرمزی رو خوندم یعنی انگار اون داستان و این داستان به اندازه هواپیما تا مگس فرق داشتن… لعنتی کیرم خودشو فرو کرد توی کونم با این داستانت

6 ❤️

899338
2020-07-15 20:55:40 +0430 +0430

لکن 2قسمت قبل را هم به شدت دنبالیدیم وبسی این قسمت بد بود نسبت به قسمتهای قبلی.
لکن بدان این بنده حقیر نیز فتیش گوه خوری دارم.
(لکن احسنت)

1 ❤️

899371
2020-07-15 21:09:25 +0430 +0430

اصلا نميشه با داستانت ارتباط بر قرار كرد… ريخته شدن خون هم لذت داره?.. كاملا معلومه تخيلي بود … :|

5 ❤️

899386
2020-07-15 21:18:58 +0430 +0430

سلولای مغزم سوخت.
به حق پنج تن به زمین گرم بوخوری.با این گوه خوریت.
کصتانای بردگی چقد تخمین.

4 ❤️

899455
2020-07-15 22:32:08 +0430 +0430

دادا اینجا داستان می نویسن ادم باهاش جق بزنه . نه چشناله های روشنفکر طور. دِ اخه لامصب مگه داری برای ناسا داستان می نویسی انقدر می پیچونی؟ ولی به هرحال خوب پیچونیمون بهم . دمت گرم خوشم اومد. ولی ناموسا دیگه اینجا از این داستانا نفرست. قراره مثلا جق بزنیما

3 ❤️

899473
2020-07-15 23:17:13 +0430 +0430

مردا همه توله ها وبرده هایه بلفطره هستند

1 ❤️

899491
2020-07-16 02:51:53 +0430 +0430

سلام
من خودم مستر هستم و دراک هم علاقه دارم
ضمنا این داستان بیان افراطی بودنه
بله در زندان تاریک شخص نحیف ظعیف و ناتوان و نارسایی قلبی و سوءهاضمه میگیره
من پزشک نیستم ولی باید بدونید این حس نباید داغونه بشه
حالا چه از طریق پول
چه از طریق ناشی بودت

1 ❤️

899494
2020-07-16 03:18:09 +0430 +0430

فقط اسم داستانتو دوست داشتم :)

3 ❤️

899510
2020-07-16 04:30:05 +0430 +0430

کله کیری ها چه داستان های اشک واری اپ شده اشکام در اومد بعد یه سوال مگه پدرت نمورد و زیر دست این خانواده شیطانی بزرگ نشدی و بعد چطوری رفتی پیش پدر و مادر واقعی و بعد اگه من جایی تو بودم اون زن و بچه میکشتم و بهتر بود جای که پیش خانواده ی دوست رها بودی بهتر بود بیشتر توضیح میدادی خوب شروع کردی اما اخراش سریع بود

2 ❤️

899512
2020-07-16 04:34:50 +0430 +0430

خواستم قسمت های قبلی رو بخونم نتونستم اعصابم کیری میشد

2 ❤️

899533
2020-07-16 05:59:44 +0430 +0430

اصلا حس نگرفتم با داستانت درصورتی هم که خوب نوشته بودی ولی نمیدونم چرا نشد شاید چون کلا برده و برده داری توش بود حال نکردم دیس

3 ❤️

899774
2020-07-17 20:31:33 +0430 +0430

با اینکه اعصاب خردکن بود تا اواخر داستان سبک نوشتنت باعث میشد به خوندنش ترغیب بشم ولی آخرش با اون نتیجه گیری اخلاقیت خراب کردی داستانو. اینایی که نوشتی افکار یه ذهن روانی بود نه یک ذهن مازوخیست. دیسلایک. این همه شکنجه خوندیم که آخرش بخوای درس بدی بهمون.

0 ❤️

901649
2020-07-24 11:07:59 +0430 +0430

دوستان که از ارباااب برررده نمیدونید فقط بگم همونجور که تنوع در روابط دختر و پسرها داربم انواع روابط ارباب و برده داریم که اگر ارباب حرفه ای باشید و مطالعه زیاد و برده های زیادی داشته باشید زود نوع برده دستتون میاد و افسارش همیشگی دستتون میاد من خودم الان تو شهوانی دو تا برده دارم
این یک حسه که الان درک نمیکنید
شاید فردا مثل گی درک کردید
در همین حد بگم بسیار روابط خطرناکیه و تو ایران اصلا نمیتونید ارباب خوب پیدا کنید
اگر برده ای با احساسات مازوتیسمی دست یک ارباب ناشی با احساسات سادیسمی بیفته عواقب خطرناک جبران ناپذیر جسمی و جانی و روحی ممکنه در پی داشته باشه
هر چند من خودم از این روش برای درمان خیلی از مشکلات روحی برده هام استفاده میکنم ولی پیشنهاد میکنم تا توی ایرانید از این مسائل دوری کنید

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها





Top Bottom