قلب جا مانده در بيست سال پيش (٣)

1400/01/29

...قسمت قبل

سلام به دوستان گلم

تشكر از وقتى كه مى گذاريد و برام پيام مى گذاريد منرو دلگرم مى كنيد به نوشتن ادامه داستان زندگى خودم
اين نوشته ها همشون خاطرات من هستند و من تك تك لحظه هاشو زندگى كردم

رابطه ما هر روز عميق تر ميشد بيشتر از روزى كه مى گذشت دوستش داشتم و بهش وابسته ميشدم
يكروز كه خونه داشتم تكاليف مدرسه رو انجام ميدادم تلفن زنگ خورد
گوشى رو برداشتم قطع كرد
دوباره زنگ خورد بعد از مكث كوتاهى گفت سلام . ،اقا عرفان!
گفتم بله بفرماييد گفت من راستش چجورى بگم گفتم راحت باش
گفت تو راه مدرسه ديدمتون ازتون خوشم اومده و با هزار مكافات شماره تلفن شمارو پيدا كردم
گفتم چجورى و از كى گرفتى هرچقدر اسرار كردم نگفت
گفتم خوب امرتون
گفت مى خوام باهات دوست بشم من هم گفتم نه من نمى تونم خودم دوست دختر دارم… قطع كردم
تو همسايه امون يه پسره بود هر از گاهى باهم مى رفتيم بيرون
خيلى دنبال دوست دختر بود و نمى تونست هم خيلى مودب بود هم خجالتى
بهش جريان رو گفتم خيلى كنجكاو شد و گفت منرو بهش معرفى كن
من هم گفتم بعيد ميدونم زنگ بزنه
خلاصه چند روز گذشت و دوباره زنگ زد و من گفتم دوستم رو مى تونم بهت معرفى كنم اشنا بشين
گفت نه من تورو مى خوام و بتو دل بستم
گفتم حالا قرار بزاريم كجا بياييم بعدا در موردش حرف مى زنيم
گفت جلوى مدرسه دخترونه( يه مدرسه ديگه )قراره بيام كارنامه خواهرمو بگيرم
على رو در جريان گذاشتم و گفتم تيپِ بزنه و بريم سر قرار
خلاصه نه دخترو مى شناختم نه ديده بودمش
ساعت پنج عصر رفتيم سر قرار زنهاى زيادى اومده بودن مى خواستن كارنامه بگيرن من اصلا نميدونستم طرف كيه و چه شكليه
جلوى درب مدرسه كلى دخترو مادر جمع بودن
يه دختره هى دستش رو بالا و پايين مى اورد و ما هم فاصله داشتيم
يكم صبر كرديم گفتم على بريم ديگه داره تابلو ميشم
بدون نتيجه اومديم خونه
منتظر تماسش بودم كه تلفن زنگ خورد گفت شرمنده
با مادرم اومده بودم نتونستم بيام با دستم هم بهتون اشاره مى كردم
گفتم همون دخترى هستى كه دستش رو بالا و پايين مى كردى گفت اره…
گفت بزار سر فرصت باهم قرار مى زاريم و بازهم بهش گفتم من دوست دختر دارم و مى خوام با دوستم اشناتون كنم و قطع كردم
گذشت يه هفته بعد دوباره زنگ زد كه مى خوام ببينمت و باهات كار واجبى دارم من هم كنجكاو شدم از يه طرف اينكه اين دختره كيه كه از من خوشش اومده و ببينمش از طرفى هم چه كار مهمى مى تونه داشته باشه…
باهاش قرار گذاشتم ساعت ١٢/٥ پشت مدرسه دخترونه
با على هماهنگ كرديم و رفتيم تا ساعت يك وايساديم نيومد و على گفت بابا سركاريم من بايد برم و ديرم شده كار دارم خداحافظى كردو دويد رفت من هم برگشتم بيام ديگه همه بچه مدرسه ايها رفته بودن و كوچه و خيابان خلوت شده بود
اومد از جوب بپرم از پشت صدا اومد آقا عرفان
برگشتم ديدم يه دختره تنها
گفت بيا و جلو راه افتاد من پشت سرش
كم كم خودم رو رسوندم و سلام كردم گفتم دير كردى و داشتم بر مى گشتم…
باهم حرف مى زديم كه پرسيدم چيكار دارى و چه موضوع مهمى مى خواستى بهم بگى … شونه به شونه هم راه مى رفتيم و اين مى گفت شكست عشقى خورده و بمن دلبسته…
كه گفتم من با يه دختره تو رابطه ام و خيلى هم دوسش دارم و گفت چرا اومدى و گفتم كه با على اشنات كنم
اقا تصور كنيد ما كه داريم حرف مى زنيم از روبرو يه دختره اومد گفت سلام سپيده .
يهو من درجام خشكم زد دوست دخترم بود🤯😖😖😖
بيشرف سپيده برگشت بهم گفت حالا چى مى گى من مات و مهبوت در جام مونده بودم و دوست دخترم دستش رو كشيد و رفتن…

دنيا يكباره روى سرم خراب شد اصلا نميدونستم كجام و كجا دارم ميرم
بزور خودم رو يه خونه رسوندم و يه دوش اب سرد گرفتم
اومدم خوابيدم
ديگه جرات نمى كردم بهش زنگ بزنم و اونم بهم زنگ نزد. يك هفته طول كشيد
{داستان از اين قرار بوده كه اين دوست دختر ما ميرفته و همه جريانات مارو به دوستاش تعريف مى كرده و ميگفته عرفان و من عاشق هميم
اون منرو خيلى دوست داره
خودش هم تو لك رفته بوده چون عاشقم بوده
سپيده ميگه دروغ ميگه و پسرها همشون خيانت كارن
الان هم عرفان جز تو چندتا دوست دختره ديگه اى هم داره
و باهاش شرط ميبنده كه با من رفيق بشه و از دوست من يه سور بگيره و از اين حالت عشق و عاشقى درش بياره
شماره خونه مارو از دوست دخترم گرفته بوده بار اول هم خودش زنگ زده بود كه كوشى رو من برداشتم داده بوده به سپيده…}

يه هفته غم بار گذشت و گفتم اخرش كه چى
رفتم بيرون سر كوچه تلفن دكه اى به خونشون زنگ زدم
چندبار گوشى رو برداشت و حرف نزد من هم نميدونستم پشت خط كيه
جواب نمى دادم
براى چنديمن بار زنگ زدم و گفتم الو
گفت خواهشا زنگ نزن
گفتم باشه حالا كه مى خواى قطع رابطه كنى بزار حرفامو بزنم
ساكت شد و بهش توضيح دادم كه من دنبال سپيده نبودم و نمى خواستم باهاش دوست بشم مى خواستم با على اشناش كنم
گفت تو به چه حقى با يه دختر غريبه حرف زدى و باهاش قرار گذاشتى و از همه بدتر چجورى تنوستى باهاش راه برى و زد زير گريه
گفتم معذرت مى خوام و نمى خواستم ناراحتت كنم
ولى تو هم نبايد شماره منرو ميدادى بهش…
گوشى رو قطع كرد
هر روز تو راه مدرسه منتظرش مى شدم سه نفرى مى اومدن و بدون اعتنا از كنارم رد مى شدن و مى رفتن بدترين تنبيه ممكن😔
كار هر روزم شده بود و اون هم بى اعتنا.
يه نامه نوشتم و همه چيزو توضيح دادم و گفتم بدون تو نمى تونم
دوستات دارن بهمون حسادت مى كنن باعث شدن رابطه ما قطع بشه
اگر ازمن دلخور شدى ببخشيد
ديگه هم سر راهت نميام و نمى خوام برنجى نامه رو بردم سر راه بهش بدم و نمى گرفت بى اختيار يه دادى زدم سرش گفتم بگير كه ناخوداگاه برگشت و گرفت .
ديگه نرفتم و مسير خودم رو عوض كردم ولى بى صبرانه منتظرش موندم
تا اينكه نتونست طاقت بياره و به خونه امون زنگ زد😍😍😍

ادامه...

نوشته: عرفان


👍 5
👎 4
4301 👁️

     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

804559
2021-04-18 00:15:47 +0430 +0430

سکسی نبود
عاشقانه بود

0 ❤️

804595
2021-04-18 02:32:44 +0430 +0430

یاد خودم افتاد با قسمت سوم
فقط یکم از حالت رسیمتر خارجش کن

0 ❤️

804620
2021-04-18 07:43:15 +0430 +0430

داداش هر قسمت رو طولانی تر بنویس ممنونت میشم

0 ❤️

804652
2021-04-18 12:26:57 +0430 +0430

لایک👍

0 ❤️

804736
2021-04-19 00:14:57 +0430 +0430

اشکم در اومد.
بنویس. قشنگ بود

0 ❤️

804924
2021-04-20 02:09:42 +0430 +0430

کصشعر و حیف از نت که مصرف این شد.کص ننت🖕🏽

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها






Top Bottom