لاپایی با خواهرزاده

    سلام
    من وحیدم 26 سالمه اولین باره داستان مینویسم
    ی خواهر زاده دارم ب اسم ستاره که 18سالشه با رون درشت و سینه های کوچیک و پوست فوق العاده سفید که قدش بلنده 175وزنشم55 کلا از نظر من همه چی تمومه فقط سینه هاش کوچیکه اونم وقتی سوتین میبنده عالی میشه و اینو بگم جلوی من خیلی خیلی راحته ی بار یادمه وقتی رفته بودم خونشون با ی دامن کوتاه امد روبوسی کردیم اصلا دهنم وا مونده بود چی بگم والا آب دهنمو قورت دادم نشستیم و چایی آورد نشست کنار من واییی چی بگم نوک سینه های کوچکش خیلی تو چشم بود با رون تقریبا توپولش با بوی عطری هم که داشت دیگه هرکسی دیووونه میکرد کنار من بود من هرازگاهی به روناش توجه میکردم تو پوستم نمیگنجیدم چهره معصومی داشت و چیزی که بیشتر تو چهرش خودنمایی میکرد لبای برجسته اش بود کنار من به من میچسبید و عکسای گوشی رو بهم نشون میداد که با دوستاش گرفته منم فقط تمرکزم روی رونای سفیدش بود خیلی عشوه و ناز میکرد نه این که خودش این طوری فیلم بازی کنه تو رگش بود ادمو حشری میکرد و ی بار یادمه امده بودن خونه ما ی ده روزی ب خاطر تعمیرات خونه موندن پیشمون. ی بار که رفته بود حموم وقتی امد بیرون منم جنگی پست بندش رفتم حموم چشتون روز بد نبینه لباساش اونجا بود گذاشته بود برای شستن منم رفتم سروقتشون شرتش بود و ی پیرهنش بوی همیشه گی میداد وای بوی عطرشو میداد شورتش گرم بود بوی عطر بوی کوس و بخار حمام دیوونه کننده بود شورتش بو میکشیدم و جق میزدم خیلی حال داد .ادم شناس خوبی نیستم به نظر نمیامد هات باشه ولی طوری عشوه میامد و طوری حرف میزد ادم فکر میکرد اونم اره !ما باهم خیلی چت میکردم چون هم من خجالتی بودم و هم اون ولی اون کثرا به جای تایپ ویس میفرستاد کم کم وابسته شدم دلم براش تنگ میشد بیشتر به دیدنش میرفتم و اونم شدیدا منو دوست داشت دختر ساده ای بود. ی بار به من گفت اینترنت لبتابم بعضی وقتا نمیره تو نت منم بررسی کردم که ناخوداگاه رفتم تاریخچه مرورگرش بله چیزای جالبی بود عکسای جالب و سایت های سکسی فهمیدم که اونم تو خطه! خخخ چند روزی رفتم تو نخش که چه کنم نامصب شیطون فکرها به سرم مینداخت گذشت ی بار از کلاس امدنی امد خونه ما منم تنها بودم ی خونه بزرگ قدیمی داشتیم وقتی وارد خونه شد اولین چیزی که میشد ازش حس کردم عطر تنش بود با ی ساپورت و مانتو نسبتا کوتاه آرایشی ملایم اون روز دیگه من زده بودم سیم اخر دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و شروع کردم ب چالش کشیدنش که چرا ساپورت میپوشی چرا ارایش میکنی سر بحث باز کردم از دوستی دختر و پسر و نیازهاشون گفتم از نگاهش که نمیتونست به چشمام خیره بشه فهمیدم خجالت میکشه ولی دوست داره ادمه بدم بعد نمیدونم این شهوت لعنتی چرا این طوریه! نمیشه تو اوج خفش کرد راست کرده بودم اونم فهمید دستپاچه شده بود ی دفعه ای بهش گفت تا حالا فیلم سکسی دیدی جواب نداد سرشو انداخت پایین من نباید یهو این حرف میزدم مثل استخون ماهی بود تو گلو نه میشد پس داد و نه قورت ادامه داد که تو اون حالت ی قیافه حق به جانب به خودم گرفتم که بایدم خجالت بکشی من لبتابتو کنترل میکنم و میدونم چه سایتایی میری دیدم ساکت ساکت شد یهو زدم زیر خنده گفتم منم نگا میکنم چیه مگه نزدیکش شدم گفتم ما هم ی نیازهایی داریم گفتم میشه شیطونی کنیم گفتم بین خودمون میمونه اصلا ی کلمه هم حرفی نزد منم شروع کردم به کندن لباسش لبشو گاز میگرفتم بو میکشیدم همین که ساپورت دراوردم مثل دیونه ها شده بودم بدن سفیدش میدرخشید .لخت لختش کردم خوابندمش رو تختخواب فقط کوسشو دستمالی میکردم ی انگشتمم تو کونش بود براش لیس زدم که به نفس نفس زدن افتاد شدیدش کردم صدای آروم آخ اوخ درامد خجالت میکشید نتونستم کاری بکنم به لاپا بسنده کردم هر وقت به یادش میفتم خودمو خراب میکنم ...


    نوشته: وحیدم

  • 6

  • 12




  • نظرات:
    •   ROUZBEH-1370
    • 3 سال،8 ماه
      • 0

    • جالب بود...هرچند من علاقه به محارم ندارم...ولی نوش جونت...دوطرف راضی کون هرچی ناراضی


    •   jan2cina
    • 3 سال،8 ماه
      • 0

    • دوستان ادمین قسمت ۲ داستان خط پایان که بنده نوشتم رو در ادامه قسمت ۱ نوشتن.اگه دوست داشتین لطفا دوباره داستان خط پایان رو بخونید که کامل شده.ممنون


    •   آیس
    • 3 سال،8 ماه
      • 0

    • بشین یه گوشه کم کس بگو
      مجبورت کردن داستان بنویسی،؟؟؟


    •   anahitacupid
    • 3 سال،8 ماه
      • 1

    • خاک بر سرت ، کسی که با خواهر خود زنا کند با دیگران چها کند ،
      اون نامصب چی بود نوشته بودی
      خیلی بیشرفی که به یاد خواهرزادتم جق میزنی
      نزن مخت پوکیده بدبخت


    •   Arthurzax
    • 3 سال،8 ماه
      • 0

    • اين ديگه ته داستان آب دوغ خياري بود ننويس وقتي تخيلاتت تخميه عزيزم


    •   mimi1368
    • 3 سال،8 ماه
      • 0

    • دوست محترم چرا دروغ میگی؟اختلاف سنی کم خواهرزاده با دایی یا عمو برا قدیما بود که مادرا زود ازدواج میکردن نه حالا عزیزم این سوتی اولت اصلا هم نخوندم بخدا


    •   bekar_all2013
    • 3 سال،8 ماه
      • 0

    • توکه بامادرخود زنا کنی با دگران چه ها کنی؟!!تاسفم برا شعورو معرفت توهرچی محارم نویسه...


    •   DarkWeb
    • 3 سال،8 ماه
      • 0

    • والا اینو چون نوشته خواهر زاده خوندم ، دایی ما هم در یک حرکت چندش اور میخواست بگاد ، منم در رفتم حال بهم زنه تجاوز ، دو طرفه رو نمیدونم


    •   Taha.phb.
    • 10 ماه،2 هفته
      • 0

    • کیری وقتی رو خواهرزاده خودت راس میکنی و دست مالیش میکنی روت میشه تو چشای خواهرت نگاه کنی


    •   kiarash80
    • 8 ماه،2 هفته
      • 0

    • نامصب!!!!! اخه قبل کس شعر نویسی حداقل کلاس های ادبیات تو دبیرستان رو نپیچونید بلکه چهار تا کلمه یاد بگیرید،


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو