لباس مجلسی برای خواهرم (۱)

    1399/1/24

    من فقط فانتزی خواهر دارم.کاملا خیالی.هر ماجرایی که تعریف میکنم غیر واقعی هست و در دنیای واقعی اعتقادی به سکس محارم ندارم.
    خواهر بزرگم که ازدواج کرده.38 سالشه.اندامش خیلی خوبه.خودم به شوخی بهش میگم جنیفر.


    توی فامیل هم شنیدم که زن ها و دخترای فامیل بهش میگن که خوش به حالت اندامت خوبه لباس های خوب میتونی بپوشی توی عروسی


    خواهرم حسابی لختی میپوشه و عاشق رقصه


    فانتزیهام اینهاست:
    تیپ خفن بزنه با هم بریم بیرون و من با فاصله ازش برم و همه با چشمشون بخورنش.
    تیکه بندازن و از اندامش بگن.
    دست مالیش کنن.
    توی اتوبوس و مترو بهش بچسبونن و بمالنش اونم چیزی نگه.
    توی فروشگاه های مختلف و بازار و پاساژ بچرخیم و با همه فروشنده ها لاس بزنه.
    توی عروسی مختلط هم با لختی ترین لباس مجلسی ممکن برقصه و همه مردا شق کنن براش و با چند تا از مردها و پسرهای فامیل برقصه و اونا هم بچسبونن و بمالن بهش
    توی جمع پسرای فامیل و بچه های محل هم در مورد خواهرم حرف بزنن و من غیر مستقیم بشنوم
    پسر داییم هم سن منه ازدواج کرده.خواهرمو ببرم پیشش و با خانومش سکس ضربدری کنیم


    پارسال عروسیه یکی از همکارای دامادمون(شوهرش) بود.زنگ زد به من گفت بیا چندتا لباس گرفتم نظر بده ببین کدومشو بپوشم(عاشق مد و لباسه.منم یه مدت خیلی پیگیر این چیزا بودم و یه آرشیو کامل مدلینگ داشتم.با هم زیاد در این مورد تعامل داشتیم و براش عکس های مختلف لباس و مد و از این چیزا جمع میکردم)
    یادم نیست عروسی همکار شوهرش مختلط بود یا نه
    رفتم خونه خواهرم.شوهرش سرکار بود.خواهر زاده ام مدرسه بود(پسر 8 ساله داره)
    نشستم روی کاناپه.گفت یکی یکی میپوشم میام ببین چطوره(فردا شبش عروسی بود.صبح فرداش وقت آرایشگاه داشت)
    رفت اولی را پوشید اومد.یه ماکسی بلند چاک دار بود.از زیرش شلوار پوشیده بود.کلی خندیدم بهش.
    گفت: چیه...؟
    گفتم: مسخره اینجوری میخوای بری...!
    گفت: مگه چشه...!
    گف:نکنه اونجا هم میخوای از زیر لباست شلوار بپوشی...!
    گفت: نه. خواستم فقط ببینی چطور تو تنم نشون میده.
    گفتم: برو درست حسابی لباس زیرها را در بیار .قشنگ فکر کن شب عروسیه.تا منم درست نظر بدم


    داشت میرفت تو اتاق گفتم: تا تو بیای منم یه چرت بزنم(عمدا گفتم)
    گفت: چطور...!؟
    گفتم: تا توی بری و لباس زیر ها را دربیاری و او ه ه ه...خیلی طول میکشه تازه هی بری اتاق برگردی خسته میشی
    گفت: بچه پررو.تا همین دیروز من آب میریختم مامان تورو میشست.میرفتی دستشویی منو صدا میکردی بشورمت.من از تو خجالت بکشم.
    گفتم: خب لباسارو بیار همینجا بپوش. چرا خودتو انقدر خسته میکنی


    گفت: من باید روی تورو کم کنم.یه خورده پشت لبت سبز شده فکر کردی بزگ شدی...
    گوشمو به شوخی پیچون و رفت تو اتاق لباس ها را آورد
    چند دست لباس بود.فکر کنم 5 تا...آره 5 تا بود.دوتا لباس خودش بود.سه تا هم از خواهر شوهرش گرفته بود
    لباسارو گذاشت روی کاناپه.ماکسی بلند چاکدار قرمز که تنش بود.از پاچه های شلوارش گرفت کشید پایین و شلوارشو در آورد.این صحنه را دیدم سرم داغ شد.قبلا خیلی پاهای لختشو دیده بودم اما جلوی من شلوار در اوردنش یه حس دیگه داشت.ماکسی از بالا هم لختی داشت که سوتینشو نشون میداد.
    با هم خیلی راحت بودیم.یهو که نمیشه انقدر راحت جلوم اینکارو بکنه.اصلا به خاطر همین به من زنگ زد برم لباساشو ببینم
    گفتم: سوتینم در بیار خیلی تو ذوق میزنه.مسخره میشه
    بهم نگاه کرد و چشماشو کج و کوله کرد.با یه اکراه خاصی اومد سمتم.
    پشتشو کرد به من گفت: زیپشو باز کن.
    داشتم دیوونه میشدم.اما استرس داشتم.کیرم نیمه شق بود.حوله دستی که موقه اومدن دستامو شسته بودم و خشک کرده بودم هنوز دستم بود گذاشتم جلوم تا تابلو نشه
    زیپش تا گودی کمرش بود.کشیدم پاین وسطاش یکم گیر کرد.بعد تا اخر کشیدم پایین.سوتینش آبی بود.یه خال هم پشتش داشت
    گفتم: موقه پوشیدن چطوری پوشیدی.این لباس بدون کمک نمیشه پوشید و در آورد...؟!
    گفت: هر چند خیلی سخت بود اما ما زنا هر کاری که بخوایم از پسش برمیایم...
    همه این حرفا با خنده و شوخی همراه بود
    گفتم: اره دیگه.شما موجوداتی هستین که با کفش پاشنه بلند میرید اداره و خرید سبزی و میوه و تازه پشت فرمونم می شینید
    گفت:بله دیگه پس چی فکر کردی
    گفتم: البته کفش پاشنه بلند کارای خاصی داره
    گفت: چه کارایی..؟
    گفتم: برای تو کارایی نداره.تو نیاز نداری
    گفت:یعنی چی
    گفتم: کفش پاشنه بلند کسایی میپوشن که باسن خوبی ندارن
    میخوان که کونشون قمبل بشه...(با خنده گفتم).
    به شوخی زد پس کلم گفت: بچه پررو خیلی رو داری
    (بچه پررو تیکه کلامش بود که همیشه بهم میگفت)
    گفتم: خب تو که دست جنیفرو از پشت بستی...خخخخ
    گفت: خب حالا...نمیخواد زبون بریزی.بندشم باز کن(سوتینشو)
    بند سوتینش را باز کردم. انگشتام بدنشو لمس کرد
    گفت: حالا چشماتو ببند.بذار یه دفه شورتمم در بیارم
    با شنیدن این جمله.انگار آب سرد ریختن روم
    گفتم: شورتت بند نداره...خخخ
    گفت: خیلی بی شعوری...خخخ
    گفتم:چشمامو ببندم باز کنم تار میشه
    گفت: خیلی خب عوضی.روتو بکن اونور.حالا رو دادم بهت دور برندار
    گفتم: چشم... چشم
    رومو برگردوندم.ولی از بغل چشمم داشتم یه حاله تصویر میدیدم که خم شد شورتشو از پاش در اورد.
    بعد ماکسی را پوشید و گفت: خب اینورو نگا
    دوبار اومد جلو زیپشو کشیدم بالا.رفت عقب تر.
    گفت: چطوره...؟
    گفتم: برو از دم آشپزخونه راه بیا.مثل مدلا.از جلوم رد شو برو دور بزن برگرد
    گفت:خدایا ببین یه الف بچه منو چجوری به بازی گرفته
    گفت: یه دقیقه وایسا.
    رفت تو اتاق کفش پاشنه بلندارو پوشید اومد.شروع کرد به راه رفتن معمولی
    گفتم: ویکتوریا سیکرت فشن شو یادته با هم میدیدیم.
    گفت: یادمه. اما اونا فشن شو شورت و کورسته بچه.
    گفتم: میدونم فقط مثل اونا ضربدری قدم بردار
    شروع کرد راه رفتن.لباس از بالا تنه قشنگ چسبیده بود به بدنش.از پایین هم چاکش جلوی ران پا بود.پاش میومد بیرون.اومد از جلوم رد شد با چشمام دنبالش کردم از پشت باسنش دیدنی بود.برگشت جلوم وایساد گفت:خب...نظرت چیه...؟
    (یه چاک داشت.چون داشت راه میرفت زیادپاش بیرون نمیومد.قطعا موقه رقصیدن بیشتر لختیش معلوم میشد)
    گفتم.خوبه تو تنت نشسته.رنگشم عالیه.لختی بالا تنش هم بد نیست.البته به خاطر سایز سینه.لختیش بیشتر هم باشه بهتر میشه.پاهاتم خوبه نیازی به جوراب یا رنگ پا نداری
    گفت:آخه توی عوضی تازه به دوران رسیده چجوری از این چیزا سر در میاری.به خدا اگه فرهاد(دامادمون)یه ذره از این چیزا بدونه...خخخ .همیشه میگه:عزیزم هرچی دوست داری بپوش.دوست دارم بین همه بدرخشی
    (شوهرش آدم سخت گیری نیست.خودش دوست داره خواهرم اینطوری بچرخه.همینطوریشم توی خونه خودشون لختی میچرخه.با تاپو شلوارک و ساپورت وحشتناک بدن نما.فقط وقتی میاد خونه خودمون به خاطر بابام یکم رعایت میکنه و تاپ استین حلقه ای با ساپورت مشکی میپوشه)
    گفتم:آبجی خانوم دیگه انقدر مجله مد و مقاله مدلینگ خوندم حرفه ای شدم
    گفت: خوبه حالا همه را با هم دیدیم
    بعد یاد یه خاطره افتاد.گفت: یادته میگفتی اگه ما ایران نبودیم توی اروپا یا آمریکا بودیم من میتونستم مدل بشم
    گفتم: آره. حتی استعدادشو داشتی که مدل ویکتوریا سیکرت بشی
    خندید گفت:آره اونوقت بابام سرمو میبرید میذاشت رو سینه ام
    گفتم: خب اگه ما ایران نبودیم.افکار و فرهنگمونم فرق داشت.برامون عادی بود این چیزا
    (البته خانواده ما مذهبی نیست.فقط بابا و مامانم موقع محرم و شهادت و این حرفا میگن که آهنگ گوش ندین و رعایت کنین و از این حرفا)
    گفت: خب بریم لباس بعدی
    گفتم: چیه بازم سرمو بگیرم اونور
    گفت: پس چی.به روت میخندم خودتو گم میکنیا...خخخخ
    گفتم: چشم.اما اینجوری گردنم درد میگیره.بذار گوشیمو نگاه کنم
    گفت: خیلی خب.من که از پس تو برنمیام
    میخواستم شوخی شوخی به جایی برسونم که بگم سختمه اینور اونورو نگاه کنم.تا مجبو بشه بگه باشه راحت باش نگاه کن.اما نشد که نشد.
    وقتی گفتم سختمه.گفت: بذار برم اتاق تا راحت باشی.
    بد جور خورد تو پرم.کلی خودمو فحش دادم که چرا اصرار کردم و باعث شدم که بره تو اتاق.بعد پیش خودم گفتم.حالا که اینطور شد بذار حد اقل کیفیت فشن شو را ببرم بالا
    وقتی توی اتاق داشت لباس دوم را میپوشید.گفتم: فردا آرایشگاه داری...؟
    گفت: آره
    گفتم: چه مدلی میخوای درست کنی موهاتو...؟!
    گفت: چطور مگه...؟!
    گفتم: خب یه لباس خوب با آرایش مناسب خودش توی چشم میاد.وگرنه بهترین لباسم بپوشی فایده نداره
    گفت: خب چیکار کنم.یعنی فردا لباس را ببرم آرایشگاه بپوشم و به آرایشگر بگم مناسب این لباس آرایشم کن...خخخخ
    هر دومون خندیدیم.
    گفتم:چه رنگایی را توی آرایشت استفاده میکنی بیشتر.یعنی چه رنگایی بیشتر به رنگ پوست و صورتت میاد...؟
    گفت:خب...معمولا آرایش غلیظ نمیکنم.اما رژ قرمز و سایه مشکی و آبی و...(یه رنگی گفت که نفهمیدم چی بود)
    گفتم:خب الان صورتتو بشور اونقدری که بلدی خودت آرایش کن.موهاتم تا جایی که میتونی مرتب کن.رنگ کفشتم با سایه چشمت باید ست باشه
    گفت:خدا لعنتت نکنه پسر.فکر کنم اینو نه تنها فرهاد نمیفهمه بلکه سارا خانومم(آرایشگرش) سر در نمیاره...خخخخ
    گفت: باشه.فقط حداقل نیم ساعت طول میکشه
    گفتم:چطور...به خاطر دانیال میگی که میخواد از مدرسه برگرده
    گفت:نه.دانیال را بعد از مدرسه میبرنشون استخر.
    تو دلم گفتم.عجب خر شانسیم من.همه چیز جوره.کاش از خدا یه چیز دیگه خواسته بودم
    گفت:به خاطر خودت میگم.خسته نشی


    گفتم: نه.تا تو آماده بشی.منم بزنم من تو نگا کنم.(اگه اشتباه نکنم تکرار من و تو پلاس داشت نشون میداد)
    توی این فاصله هم از دور چند کلمه ای با هم حرف میزدیم
    چند دقیقه ای نشسته بودم و داشتم پر و پاچه ندا و نگار را برانداز میکردم که خواستم بلند شم برم دستشویی.مسیر دستشویی از جلوی در اتاق خوابشون رد میشد.اومدم رد بشم یه لحظه سرمو چرخوندم سمت اتاق.برق از سرم پرید.قشنگ یادمه 5 ثانیه مکث کردم و مبهوت شده بودم
    پشت به در اتاق روی صندلی میز توالتش(میز آرایش)نشسته بود...لخته...لخت...داشت موهاشو شونه میکرد.موهاشو ریخته بود روی صورتش.منو نمیدید.اول چشمم افتاد به کون خواهرم...اوووف صندلی میز آرایش از این چهارپایه مانند ها بود.یعنی پشت نداشت.کونش پهن شده بود روی صندلی.لای کونش مثل تونل تاریک بود.همینجوری نگاهم اومد بالا...مثل این بود که آب سرد بریزن رو سرم.خشکم زد.میخواستم سریع رد شم میترسیدم منو ببینه.ناف به بالاش توی آینه بود...آخخخخ...از فاصله 3 یا 4 متری قشنگ معلوم بود سینه هاش شق شدن و نوک سینه هاش قهوه ای روشن بود.همینطوری که برس میکشید موهاشو.هیکلش تکون میخورد.سینه هاش اینور اونور میرفت و کونش روی صندلی مالیده میشد.انگار نشسته روی کیر داره سواری میکنه.....آخخخخخ...الان یادم افتاد...سر کیرم خیس شد
    باورتون نمیشه.انگار تمام جونم یهو خالی شده بود.میخواستم قدم بردارم نمیتونستم.یه جوری که خودمو پرت کرده باشم از جلوی در اتاق رد شدم رفتم دستشویی.انقدر حشرم زده بود بالا که خواستم همونجا توی دستشویی جلق بزنم خودمو خالی کنم.کیرم شق شق بود.خیلی تابلو شده بود.ولی گفتم اگه الان خودمو خالی کنم.دیگه بقیه مراسم حال نمیده.تازه داشت فشن شومون رنگ لعاب میگرفت.کیرمو گذاشتم زیر کمربند و محکم بستم.حوله هم توی دستم بود برای اینکه بگیرم جلوم.
    وقتی برگشتم.یه لحظه ترسیدم.در اتاق بسته بود.گفتم:یا خدا حتما سایه ام افتاده تو اتاق فهمیده.زدم تو سرم.گفتم همه چیز خراب شد


    رفتم نشستم روی مبل جلوی ماهواره.خدا خدا میکردم داستان خراب نشده باشه.استرسم زیاد شد و کیرم داشت می خوابید که در اتاق باز شد و خانم خانوما نمایان شد.چشام چارتا شد.آب دهنمو نمیتونستم قورت بدم....اوووووف چه چیزی شده بود
    خوب بلد بود آرایش کنه.نه زیاد نه کم.همیشه عالی میشد.یکی دو سال هم زمان مجردی آرایشگاه کار کرده بود
    موهاشو شینیون کرده بود و بسته بود بالا.سایه مشکی با رژ قرمز جیغ که روی صورت و گونه های سفیده بد جور خود نمایی میکرد.گردن صاف و تراشیده و سفید و یکدست میومد پایین و میرسید به ترقوه هاش.لباس کوتاهشو پوشیده بود(خودش خیلی اون لباسو دوست داشت)
    اومد جلو.یه دستشو گذاشت رو کمرش و خودشو تاب داد و با عشوه گفت:چطور شدم آقایداور...؟
    گفتم:عالی شدی.فکر کنم شب عروسی دو سه تا خواستگار گیرت بیاد...خخخ مردها توی عروسی ببیننت آب از لب و لوچه اشون میریزه
    گفت:غلط کردن.مگه من صاحاب ندارم....
    (این جمله را خیلی لوس و با اشوه گفت)
    گفتم:معلومه که غلط کردن.بذار تو کف بمونن که همچین کسی را ندارن
    گفت:راستشو بخوای.فرهاد خیلی دوست داره تو چشم باشم.بین خودمون بمونه.چند بار بهم گفته خیلی دوست داره مردهای دیگه به من نگاه کنن و نتونن هیچ کاری بکنن.اصلا بیشتر مهمونیای شرکتشون و همکاراشون که منو میبره.میخواد به اونا فخر فروشی کنه.همشم اصرار میکنه که لباس باز و کوتاه بپوشم و مدام وسط باشم جلوی دوربین.باور کن انقدر توی هر مهمونی میرقصم که بعدش تا دو روز کمرم درد میکنه.البته شوشو جون با ماساژ روغن زیتون حسابی از خجالتم در میاد.
    گفتم:بله دیگه.آبجی خوشگله ما یه دونه است.بذار یه آهنگ شاد بذارم یکم هنر نمایی کن.ببینیم چیکار میکنی تو مهمونیا که دل همه را میبری
    گفت: نه دیگه.خسته میشم.کلی کار دارم.باید برم لباسای شوشو را از خشکشویی بگیرم بعد برم حموم برای آرایشگاه فردا ترو تمیز کنم(با خنده)
    تازه باید دانیالو ببرم برای خرید.اووو کلی کار. انرژی نمیمونه برام.فردا صبح زود باید برم آرایشگاه تا ظهر.بعدشم کل شب باید اون وسط آبرو داری کنم واسه شوشو جون تا نگن چه عروس بی هنری دارن این تهماسبی ها(خانواده شوهرش)
    باز خورد تو ذوقم.گفتم:منو واسه همین کشیدی اینجا.خب لباسو میپوشیدی عکس میگرفتی برام میفرستادی تا نظرمو بگم
    گفت:ای عوضی یعنی نمیخواستی یه سر به من بزنی.
    گفتم: چرا.خیلی هم خوشحال شدم اما همین...؟!؟!؟
    گفت:یعنی چی.خب بچه پررو.انتظار داشتی چیکار کنم
    گفتم:خب همینجوری خالی خالی که نمیشه.منظورم اینه که مراسم فشن شو که خشک خالی نمیشه
    یکم تعجب کرد و گفت:روانی واضح بگو چه مرضی داری....خندید
    گفتم:آبجی خوشگله.خانم جنیفر.شما که فردا میخوای حسابی اون وسط واسه فامیلای شوشو جونت قر بدی و بلرزونی.حداقل اینجا یه چشمه رو کن ببینیم چی بلدی.اصلا با اون لباسا بهت میاد برقصی یا نه
    گفت:خیلی خب.حالا که اصرار داری.الان برای داداش جونم جوری برقصم که تو عمرش ندیده باشه.فقط بذار کفشامو در بیارم با اینا نمیشه روی فرش رقصید
    کفشاشو در آورد و کنترل سینما خانگیو گرفت.زد روی دی وی دی.گفت این چند روز داشتم تمرین میکردم هنوز دی وی دی توشه.
    آهنگ پلی شد و همزمان اون اندام خوش تراش دیوانه کننده شروع کرد به طوفان...
    چنین رقصی میانه میدانم آرزوست...
    .
    .
    .
    .
    ادامه دارد...


    نوشته: بهرام

  • 11

  • 19




  • نظرات:
    •   شاه ایکس
    • 3 ماه
      • 5

    • یه دو متر کفن هم انشااله برای تو!!!


    •   khabyswolf
    • 3 ماه
      • 0

    • ادامه بده جق ولی کمتر بزن


    •   TheBitchKing
    • 3 ماه
      • 7

    • هی گفتم گفت گفتم گفت گفتم گفت ... منم ریدم ریدم ریدم ریدم ریدم به قبر پدرت که فانتزی کسشر نیارو تو سایت یابو.


    •   Poyan55
    • 3 ماه
      • 0

    • من دیگه رررررررررددد دادم


    •   Emperatoorxxx
    • 3 ماه
      • 2

    • خرچنگ


    •   شاهپوکر
    • 3 ماه
      • 0

    • من ریدم، رید، ریدم، رید، توی صابونتون که جنسش ریده


    •   .zy.zy.
    • 3 ماه
      • 0

    • ننویس باغیرت ننویس


    •   Sia111000
    • 3 ماه
      • 0

    • وای کیرم کیرم کیرم کیرم کیرم کیرم توو کون خواهر نداشته ت که فقط داری توو رویاهات واسه خودت سوژه جق درست میکنی


    •   tara.-tt
    • 3 ماه
      • 2

    • بچه کونی جقی محارم ننویس
      دیس


    •   mortezastranger
    • 3 ماه
      • 0

    • خلاصه داستان
      من یک گنده گوز جقی هستم


    •   king19981998
    • 3 ماه
      • 0

    • ریدم‌ریدم ریدم‌تو حلقت


    •   abolfazlsherafat
    • 3 ماه
      • 0

    • Bahram sahacian


    •   bhzd-fantasies
    • 3 ماه
      • 0

    • قشنگ بود


    •   Alat_Tanasoli
    • 3 ماه
      • 0

    • دوستان عزیز این آخرین کامنت من در شهوانی خواهد بود و تا جایی که هنوز بن نشدم زیر همه داستان های بی غیرتی و محارم کپیش میکنم.


      هدف اصلی انتشار این سبک داستان ها رو میخوام فاش کنم و برم.


      دوست عزیز شما با خوندن این تم ها دو تا اتفاق قطعی براتون پیش میاد:
      1. جایگیری در ضمیر ناخودآگاه و سوق (تمایل) تدریجی به این مضامین
      2. با خوندن اینا با خودتون میگید دیگه من هر عنی باشم با محارمم نمیخوابم یا به اشتراک نمیذارمشون (البته امیدوارم!) و میرید همون اعمال عنواره تون رو تکرار میکنید تا به قهقرای کامل برید.


      دوستتون دارم از صمیم قلب (rose)


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو