داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

لب های خاموش (۱)

1399/04/12

تو آبادی ما فقط احمد دراز بود مردم به لنگای درازش می خندیدن، نگاهش که می کردن عارشون میومد ولی خودش می گفت از بالا که نگاه کنی زندگی یه جور دیگه ایه. نمی فهمیدم چی میگه برامم مهم نبود که بفهمم. فقط دلم می خواست باهاش بازی کنم.
ولی کلاس چهار که بودم بهم ننه گفت عیبه ، زشته. من دیگه بزرگ شدم. من نمی خواستم که بزرگ شم دلم می خواست هنوز بشینم ترک دوچرخه احمد و سراشیبی کوچه باغ رو بالا و پایین کنم ولی ننه
با دمپایی رو ممه های تازه جیک زدم می زد و می پرسید کمر به بی آبرو کردنش بستم؟ که از هیکلم خجالت نمی کشم که می دوم و اینا رو تکون شکون می دم.
هر چی حسنیه خواهرم میگفت مگه یه دختر مردنی باریک مثله من اصلا چی داره که تکون شکون بخوره به خرجش نرفت.
بعد از اون تنها خوشی دنیا برام شده مدرسه. اون وقتایی که با دخترا والیبال بازی می کردیم یا دو سه تایی می شستیم به حرف زدن و طاهره برامون می گفت. از خواهر بزرگش طیبه که اونجا تو دبیرستان شبانه روزی درس می خواند و می خواست دیپلم بگیره و معلم شه.
ننه ولی پشتش یه سره بد می گفت. می گفت طیبه بی آبرویی کرده ،
می گفت دختری که شونزده هیفده سالشه و شوهر نکرده حتما عیب و عاری داره یا یه گندی بالا آورده ، می گفت زندگی تو شهر چشم و گوشش وا کرده و حتما خودشو بی آبرو کرده.
من نمی فهمیدم اگه باز شدن چشم و گوش بده آقام چرا همیشه می گه خوب چشمو گوشتو وا کن دختر.
آقام یه جوری می گفت دختر که انگار دختر فحشه.
همون طوری که وقتی حرصش می گرفت به خرش می گفت هوی حیوان.
حرفاش خوب یادم نیست ولی لحنش هیچ وقت از یادم نرفت.
به چشم بهم زدنی روزای خوشم تموم شد همش سوم راهنمایی بودم که ننه وقتی از مدرسه برگشتم چپوندم تو حموم و رخت مهمونیمو داد دستم. گفت: بعدش سرتو شونه کن و موهاتو گیس کن خاستگار داری.
آرزو می کردم که معنی این جمله اش رو هم نمی فهمیدم ولی خوب یادم بود که پارسال دختر خاله زینت رو دادن به پسرِ دایی محمود و بعد از اون دیگه نذاشتن بیاد مدرسه.
از اون موقع به بعد هر وقت می دیدیش انگار ناخوش بود.
رنگ و روش فرق کرده بود.
لپای همیشه سرخش هی آب می رفت. یه گوشه ساکت می نشست، انگار که تو حال خودش نباشه زل زل بقیه رو می پایید. امسال عید وقتی بوی غذا بهش زد دلش بهم خورد و زردآب بالا اورد.
شنیدم که ننه زیر گوشه خاله گفت مبارکه
به سه ماه نکشید که شکمش بالا اومد.
یه چیزایی از پارسال که همین حسنیه خودمان عروسی کرد هم یادم بود.
خدا می دونه چقد گریه کردم و غصه ام شد که دیگه نمی تونستم سر دست حسنیه بخوابمو برام قصه بگه.
شوهرش سهراب فامیل دور آقام بود.
یه طوری آدمو نگاه می کرد که مو به تنت سیخ شه ، نگاش سنگین تر از دست آقام بود.
خاطرم بود که چقد لباس و طلا براش خریدن که دستشو از مچ تا آرنج النگو کردن ولی یادمم بود که چند شب بعد عروسی دمه غروب با چش گریون برگشت خونه . شروع به گله و گلایه کرد ولی اقام کشیدش یه گوشه و بهش گفت :
اختیار دارت سهرابه
زنیت به خرج بده و بچسب به زندگیت
بهش گفت از این به بعد فقط با سهراب حق داره پاشو تو این خونه بذاره. با شوهرش میاد با شوهرش می ره .
تو حموم فقط زار زدمو کلمو خیس کردم که بهونه دست ننه ندم.
لباسامو که تن کردم و بیرون اومدم حسنیه و سهرابم اومده بودن. حسنیه با خنده رومو بوسید لباش تکون می خورد ولی گوشام یه کلمه از حرفاش رو نمی شنید.
اون لحظه فقط دلم می خواستم از زیر نگاه سهراب که این بار با دقت بیشتری رو سینه و گردنم که بخاطر پیچیدن حوله لخت بود فرار کنم.
اون شب منتظر بودم تا مثه تو سریالا بگن دختر و پسر برن تو اتاق حرف بزنن. مطمئن بودم به پسره هر کی که باشه می گم
من می خوام دیپلم بگیرم. نمی خوام شوهر کنم و از ترس اقام جرات ندارم اینا رو به خانوادم بگم تو رو جان عزیزت تو بگو منو نمی خوای.
اما تا زنگ رو زدن حسنیه انداختم تو اتاق و در رو بست.
بعد دو ساعت که از هر دری حرف زدن تازه صدام کردن که چایی ببرم.
دست و پاهام مثه بید می لرزید. از ترس اینکه نکنه سینی مسی و سنگین ننه از دستم سر بخوره سفت با دستای خیس و عرق کرده چسبیده بودمش.
یه یاعلی زیر لب گفتم و از اشپزخونه درومدم از ترس آقام بدون اینکه سرمو بلند کنم سلام دادم ولی با صدای علیک و احوال پرسی زن عمو سرم بی اختیار بالا اومد و نگاه متعجبم روی داداش امیر نشست.
دیگه حتی نمی تونستم قدم از قدم بردارم انگار به زمین میخم کرده بودن.
فک می کردم دارم از اون خوابای بی سر و ته همیشه ام می بینم.
با همه عقل ناقصم می فهمیدم درست نیست زن امیری که از دو سه سالگی بهش می گفتم داداش و پونزده سال ازم بزرگتره بشم.
ننه که سرم تشر زد به زور تونستم نگاهمو سمتش برگردونم که با چشو ابرو به اخمای درهم اقام اشاره کرد و صورتشو چنگ زد.
بدون اینکه حالمو بفهمم مثه ربات سینی چای و چرخوندمو کنار ننه نشستم.
تو همون جلسه زن عمو بعد از اینکه بلندم کرد و پیشونیمو ماچ کرد یه چادر سفید سرمو یه جفت گوشواره گردنم انداخت.
اصلا تو حال خودم نبودم و اگه بودمم پیش عمو و آقام جرات حرف زدن نداشتم.
صبح فرداش گریه و التماسم هیچ اثری رو ننه نداشت. وقتی گفتم می خوام درس بخونم که امیر برام مثه محسنه (داداشمه)
گوونشو چنگ انداخت که اینا رو جلو آقات نگی که سرتو گوش تا گوش می بره. می خوای آبرومونو ببری؟ تو شیرینی خورده امیری، عموت این حرفا رو بشنوه خُردت میکنه.
غذا نخوردن و گریه و زاری من راه به هیچ جایی نبرد جز اینکه باعث شه ننه ام به آقام بگه دیگه نمی خواد برم مدرسه باید وایسم خونه ور دستش تا آشپزی و خونه داری یاد بگیرم. که اگه دخترشو همین جوری بفرسته خونه مردم آبرومون میره.
بهار نرسیده با ننه و زن عمو و امیر رفتیم برای آزمایش خون و خرید عقد.
از خریدن اون همه لباس و لوازم آرایشی که هیچ وقت حق استفاده نداشتم غرق خوشی بودم.
برای اولین بار فک می کردم این ازدواج اونقدرم بد نیست.
هر چند این خیال خام به غروب همون روز نکشید.
وقتی زن عمو و مامان تو آشپزخونه گرم غیبت بودن از فرصت استفاده کردم و رفتم تو اتاق سر وقت لباسا. پیرهن سفیدی که یقه هشتی بازی داشت و در کمال تعجب ننه به یقه اش و کوتاهیش گیر نداده بود که دختر نجیب از این لباسا نمی پوشه و با پوشیدنش آبرومون میره رو بیرون کشیدم و تنم کردم.
دامنشو از دو طرف گرفتم بالا و جلو آینه مثه گوگوش که تو سی دی های داداش دزدکی دور از چشم ننه دیده بودم شروع به رقصیدن کردم. انقد غرق بودم که اصلا نفهمیدم امیر کی اومد تو اتاق فقط وقتی دستش دور کمرم پیچید یخ کردم و وایسادم
بی توجه به حال و احوال من که قلبم مثه گنجیشک می زد و می لرزیدم، چسبوندم به دیوار و لباشو به لبام چسبوند.
نفس کم آورده بودم و از خجالت اینکه با اون لباس جلوش وایسادم داشتم آب میشدم.
وقتی دستش تو یقم رفت و سینمو تو مشتش فشار داد، دردش به خودم اوردم و دیگه نتونستم بی حرکت وایسم به زور خودمو تکون دادم و یکم هولش دادم. هر چند که زور من با این یه ذره هیکل به هیچ کجا نمی رسید و تقلاهای من بیشتر تحریکش می کرد. دستش همه جای تنم می چرخید.
لبشو که برای یه ثانیه از رو لبم برداشت تا نفس بگیره، قبل از اینکه باز سرشو جلو بیاره نفس نفس زنون گفتم: نکن داد… هنوز الف و ش از دهنم در نیومده بود که با پشت دست تو دهنم کوبید و از اتاق زد بیرون.
هنوزم طعم خون اون روز تو دهنمه…
پای دیوار سر خوردم و زانوهام رو بغل کردم و از حس چیزی که فک می کردم گناهه زار زدم…
کار دنیا انگار که برعکس باشه هرچی دعا دعا کنی روزا دیرتر بگذرن بدتر می شه… زمان به سرعت برق و باد گذشت و عید رسید.
قرار عقد و عروسی رو تو عید جوری گذاشته بودن که محسن و سعید جفتشون بتونن بیان.
محسن داداشم اون روزا کرمانشاه سرباز بود و سعید برادر امیر پیش داییش تو عسلویه کار می کرد.
محسن که اومد شاکی شد که چرا کسی بهش چیزی نگفته؟ به غیرتش برخورده بود که بی اجازش خواهرشو شوهر دادن گیر داد که اصلا من چه وقت شوهر کردنمه…
اما صدای اعتراض محسن زودتر از اون که بخواد کور سوی امیدی تو دلم روشن کنه با صدای اقام که می گفت: چه خبرته؟ و چرا صداتو انداختی تو سرت؟و این خونه بزرگتر داره و من هنوز نمردم که تو بخوای بزرگی کنی
تو نطفه خفه شد.
دو شب بعد حسنیه اومد تو اتاقمو شروع کرد به گفتن که از این به بعد باید هر شب پیش امیر بخوابم. که به جز وقتایی که ماهانه ام وظیفه دارم هر وقت بخواد بذارم باهام نزدیکی کنه
وقتی میون حرفش پریدم که: چیکار کنه؟
با تعجب پرسید: اصلا می دونم که زن و مرد بدنشون باهم فرق میکنه؟
گفتم اره احمق که نیستم.
بچگیام دیده بودم که احمد و محسن با دودول جیش می کنن و حتی چندباری احمد گفته بود که دودولش درد می کنه و اگه مثه پای ننه نمالمش تا خوب شه نمی تونه دوچرخه سواری کنه.
خلاصه اون شب حسنیه توجیه ام کرد که فرداشب چه بلایی قرار بود سرم بیاد.
میگم بلا چون وقتی حسنیه گفت بود بار اول از بین پام خون میاد فقط به دردش فک کردم و البته نه تنها اون شب که تمام شبایی که با امیر خوابیدم تنها چیزی که نصیبم شد درد بود.
فردا وقتی دلم از دیدن لبای سرخ و چشمایی که به لطف خط چشم و مژه مصنوعی درشت تر از همیشه شده بود قنج می رفت به تنها چیزی که فک نمی کردم حرفای حسنیه بود.
لباسم رو که پوشیدم دیگه رو ابرا بودم.
شبیه عروسکای پشت ویترین میرزاقا شده بودم.
کل شبو با لذت از اینکه ننه هی بازومو بشگون نمی گیره که زیاد نرقص…انقد نخند… آبرو برام نذاشتی… با بقیه رقصیدم و خندیدم.
هر چند عینه تموم زندگیم عمر این خوشی هم به بیشتر از چندساعت نکشید.
به لطفه ننه که ازاینکه تونسته بود دوتا دختراش رو سر وقت و آبرومندانه شوهر بده و آقایی که هیچ وقت من و حسنیه رو نمی دید و حسنیه ای که به دستور سهراب حتی تا آخر جشن نمونده بود بساط خدافظی زودتر از معمول انجام شد و راهی خونه ی سیاه بختی شدم.
به محض اینکه رسیدیم خونه امیر با یه کیسه سیاه که سعید پنهونکی دستش داده بود روونه آشپزخونه شد و من با زور زدن تونستم لباسو درارم و تاپ و شلوارکی که هیچ وقت قبل از اون حتی اجازه پوشیدنش توی خونه رو نداشتم و واسه پوشیدنش لحظه شماری می کردم رو تن کنم.
دست و صورتم رو شستم و رفتم زیر اون لحاف قرمز با ملافه های نو و گلدار دراز کشیدم.
چشمام تازه گرم شده بود که با صدا و تکونای دست امیر بیدار شدم و گیج هوم کشداری گفتم
که با خنده و خوش اخلاق تر از هر وقتی که دیده بودمش جواب داد:
پاشو که باهات کلی کار دارم
الان که وقت خوابیدن نیست
پیرهن و شلوار تنش نبود و چشاش سرخ سرخ بود. دهنش یه بوی بدی می داد.
لحاف رو از روم کنار زد و یه جور عجیبی درست مثه سهراب به گردن و سینه های سفیدم نگاه کرد و دست کشید.
با ترس و نگرانی اسمشو که بعد اون سیلی دیگع فهمیده بودم که باید خالی صدا کنم رو صدا کردم.
که به خودش اومد و ارنجاش رو دو طرف سرم گذاشت و روم خم شد.
بد جوری غالب تهی کرده بودم. حتی نمی تونستم آب دهنمو قورت بدم. تنم لمس بود یه جوری که انگار از اول عمر فلج بودم . تک تک جمله های حسنیه تو سرم تیتر می زد.
لبش رو، رو لبم گذاشت و بعد یکم مکیدن و گاز گرفتن لبام فکم رو تو دستاش گرفت و فشار داد تا دهنم باز شه و زبونش رو تو دهنم فرستاد.
دهنش یه طعم عجیبی می داد.
چندشم شده بود نمی دونستم از حرکات تند و ناشیانه زبونشه یا زور استرس که دلم بهم می خوره ولی جرات حرف زدن نداشتم.
رو زانوهاش نشست و با دو دست تاپم رو از وسط کشید با صدای جر خوردنش چشام پر اشک و دلم پر غصه شد. تاپ صورتی نوم پاره شده بود تاپی که یه بارم نپوشیده و حتی به حسنیه نشونش نداده بودم.
سینه هام بین دستاش و سر سینه هام بین انگشت شصت و اشاره اش له می شد. خودشو بهم فشار می داد ترس همه جونمو گرفته بود. دولش از واسه احمد و محسن خیلی بزرگتر بود.
گلو و گردنم رو که مک می زد حالم یه جوری می شد که نمی دونستم خوبه یا کلافه کننده …
هم دلم می خواست پسش بزنم هم به کارش ادامه بده…
نوک سینه هامو که به دهن گرفت و مثه بچه هایی که شیر می خوان شروع به مک زدن کرد تو دلم یه حالی بود مثه وقتی که یه پله رو نبینی و ازش پریده باشی.
ولی حال خوشم هر بار با فشار دندونش جاش رو به نگرانی از کنده شدن سر سینه هام می داد.
بعد یکی دو دیقه وقتی که هر چی مک زد شیری نیومد غصه اینکه نکنه عیب و ایرادی داشته باشم که شیر ازشون در نمیاد هم به دردام اضافه شد.
تازه اصلا یه ذره ممه من مگه چقد شیر داشت که امیر رو با اون هیکل بخواد سیر کنه؟
نمی دونم چند دیقه طول کشید تا دست از سرِ سینه هام که قرمز و دردناک شده بودن برداره و شلوارم رو دربیاره و پرت کنه کنار جنازه تاپ صورتی.
تف کرد تو دستش و به دولش که سیخ وایساده بود مالید. چند بار تو دستش بالا و پایینش کرد و سرشو روی کسم گذاشت. فشار که داد از درد نفسم بند رفتو ملافه تشکو چنگ زدم. بدون کوچیک ترین ملایمتی بازم فشار داد. وارد شدن کیرش رو همزمان با درد شدید زیر دلم حس کردم.
انگار همه جون و حسم بین پاهام جمع و درد شده بود.
صدای جیغام با فشار انگشتاش دور دهنم خفه می شد.
از زور درد بی حال شده بودم و از لای پلکای نیمه بستم می دیدم که دستمال سفید کنار تختو برداشتو دولشو من و تمیز کرد و دوباره چیزشو داخل کرد این بار خبری از اون درد شدید نبود. ولی وقتی به سختی عقب جلوش کرد، انگار که چاقو رو تو زخم بچرخونی درد تو شکمم پیچید. هر بار که تکونش می داد انگار روح از تنم می رفت. زیر دلم ذق ذق می کرد و فقط احساس کشیدگی بود و درد . سرآخر هم دووم نیاوردم و چشام سیاهی رفت. بیهوش شدم.

سلام
مرسی که وقت گذاشتی و خوندی
این داستان مخلوطی از ماجرای زندگی واقعی زنی که می شناسم و حس همزاد پنداری منه. اگه دوستش داشته باشید این فقط شروع ماجراست و می تونه ادامه ای هم داشته باشه…

نوشته: دَردَم


👍 19
👎 3
9886 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

895077
2020-07-02 21:03:02 +0430 +0430

ودر آخر…کیر همون احمد دراز تو کونت کونی کوپنی.پسرک مجلوق

0 ❤️

895079
2020-07-02 21:06:14 +0430 +0430

امشب شب اعصاب خورد کنی هاست

3 ❤️

895118
2020-07-02 21:54:13 +0430 +0430

اولش مخاطب رو جوری بگا دادی که دیگه به خوندن جای سکسیش نمیرسه!!

0 ❤️

895220
2020-07-03 08:02:29 +0430 +0430

معمولی بودلایک

0 ❤️

895233
2020-07-03 09:25:41 +0430 +0430

ادامه بده
خوب مینویسی ولی انگار یه خرده گیج کننده ست ، سعی کن بار بعدی اطرافیان رو بیشتر توضیح بدی
لایک

0 ❤️

895234
2020-07-03 09:28:27 +0430 +0430

آقا صبر کنید یه لحظه ببینم

دوتا شاه ایکس داریم الان؟ :|
Wtf

1 ❤️

895247
2020-07-03 11:34:53 +0430 +0430
+A

لایک .منتظر دنباله داستانتیم.

0 ❤️

895258
2020-07-03 12:30:35 +0430 +0430

اينكه داستان در نوع خودش چه ايراداتي داره بماند

الان مهمترين مسئله سايت اينه چرا دوتا شاه ايكس داريم

يكي با پلاس + يكي بدون پلاس

مخمون كلا رد داد

0 ❤️

895300
2020-07-03 20:33:42 +0430 +0430

چقدرندیدبدیدبودی ا ههههه

0 ❤️

895352
2020-07-03 21:05:53 +0430 +0430

قشنگ بود خیلی دلنشین تعریف کردی برامون ممنون.

0 ❤️

895564
2020-07-04 13:15:01 +0430 +0430

خوب این رنج نامه دختران ساده وبی آلایش ومعصوم روستایی هست که تنها گناهشان دختر بودن است. امیدوارم سطح فرهنگ جامعه ما بحدی برسه که به همه به چشم انسان نگاه بشه نه ابزار چه دختر باشه چه پسر،

1 ❤️






Top Bottom