داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

لحظه سخت رفتن (1)

1391/11/26

دیدی که سخت نیست فردا بدون من!،دیدی که صبح میشود شبها بدون من!،فرقی نمیکندبا من یا بدون من،دیروز گر چه سخت،امروز هم گذشت.طوری نمی شود فردا بدون من.
هس عجیبی داشتم .سلام حسین کجایی داداشی مگه نمیای بریم چمن ،الان تمرین داریما…اما با مرموزی خواصی احساس میکنم همه چیز را سفید وخاکستری میبینم.بدون انکه حرفی بزند دستم رامیگیرد و میرویم،خیلی میترسم همه چیز غیر طبیعی بود تا با صدای زنگ مسیج گوشی ازخواب پریدم.
ترم اول دانشگاهم بود.اولین هفته،استاد ادبیات وارد کلاس شد بعداز معرفی :جلسه اول میخوام شاگردانم رو بهتر بشناسم…
کسی هست که معنی عشق رو نفهمه؟کلاس غرق در سکوت.
ایا عشق دلیل میخواهد؟یکی از دختر ها جواب داد اره مثلایکی عاشق صدا میشه،یکی عاشق قیافه،یکی عاشق محبت ونوازش و…
استاد:پس با این حساب اگه شماعاشق یکی بشی بعد خدای نکرده تصادف کنه وبره تو کما دیگه عاشقش نیستی،چون نه میتونه باهات حرف بزنه ونوازشت کنه و…عشق دلیل نمیخواد ونمیمیره واون حوسه که ذره ذره کم ونابود میشه
اون روز کلا بحث عشق وعاشقی بود تقریبا جواب همه سوالای استاد رو میدونستم ولی اون روز هیچی نگفتم.اون روز همش به فکر عشقم بودم وارزو داشتم که عشقش مال من باشه.ولی اون اینو نمی خواست ومنم خوب این رو میدونستم،اخه یه پسر کی عاشق یه پسر میشه،تازه اگرم بشه همیشه یه طرفه میمونه.
شرمنده اگه تا اینجاش سرتون رو در اوردم.
محمد،متولد70شیراز .با این که فوتبالم خوب بود هیکل خوبی نداشتم،باشناسنامه داداشم73 هست اون موقع تونستم خودم رو توتیم جوانان فجرسپاسی شیراز قالب کنم.تمرینا رو مرتب میرفتم.از همون اولش یکی از بچه هابا اون چشمای رنگی ولبای قرمزو موهای روشن،دلم رو برد.حسین،متولد 72بود خیلی دوسش داشتم رابطمون هرروز بهتر میشد.خلاصه،ازبد روزگار مریضی روماتیسم گرفتم،ازتیم خط خوردم،دیگه توفوتبال بهترین دوست من حسین بودم.هر روز همراش میرفتم سر تمرین.حسین بهم میگفت خیلی دوستت دارم تومثل داداش منی…،اما من فقط نمیخواستم داداشش باشم،من عاشقش بودم …ولی من خیلی خجالتیم،خیلی سعی کردم با کارام،باچشمام وحرفام بهش بفهمونم عاشقشم اما اون نمیفهمید…

تاانتخابی تیم امیدشد وحسین به خاطرجشسته کوچیکش خط خورد وهر دومون ازتیم بیرون اومدیم.
دوسالی ازرفاقتمون میگذشت،حالادیگه من کنکور داشتم و اونم میرفت سوم .کم کم من با رفیقای اون و اونم با رفیقای من اشناشده بودیم ویه روز پنجتایی(دوتا از رفیقای حسین بایه دونه رفیقای من) باهم رفتیم تفریح(اگه رفته باشید،بهشت گمشده)تاجایی که میشد از کوه رفتیم بالا.تارسیدیم باامین رفیقم شروع کردیم قلیون کشیدن،هوا داشت تاریک میشد که حسین گیتارش رو دراورد:
لحظه ی سخت رفتنه،هیچی تو قلب من نبود.
نگاه اخرین تو،شعرجنونمو سرود .
از التهاب بی کسی، پناه اوردم به جنون.
زندگی زندون وبس،وقتی نباشه همزبون…
نفسام بالا نمیومد،اشک توی چشام حلقه زده بودوبغض گلوم روگرفت.خواستم همه چی روبریزم بیرون ولی جلو بچه ها روم نشد.رفتم ویه هوا عوض کردم،پیش خودم گفتم امشب باید همه چی رو بگم.
رفتم کناربچه ها نشستم وگفتم بچه ها بیان هرکی هرکی رو دوست داره امشب بگه .امین رفیقم شروع کرد همون اولش مسخره بازی وباخنده:من همتون رو دوست دارم.خلاصه پیچوند ونوبت حسین شد.اونم شروع کرد خندیدن وبا کلی خنده گفت من عاشق پوریام(رفیقش که کنارش بود) پوریا با خنده سریع گفت مگه محمد مرده که عاشق منی؟حسین جواب داد محمد که جداست،اون داداشیمه.ولی من نمیخواستم فقط داداشیش باشم میخواستم عشقش مال من باشه.ولی اون نمیدونست…نوبت پوریا که شد باخنده گفت:من فقط عاشق حسینم وبحالت شوخی اون رو بغل کرد بعد به طور جدی گفت واقعا راست میگم من وحسن خیلی وقته رفیقیم.من که داشتم میترکیدم وچون یه جور نمیخواستم کم بیارم اسم یه دختر رو اوردم وگفتم که عاشق اونم.بیشتر وقتا با پوریا بودن واز اون روزبه بعد هرچی بیشتر با هم بودن عذاب میکشیدم.حالا دیگه احساس میکردم پوریا واسم یه رقیبه .ولی طوری برخورد میکردم که انگار این چیزا واسم اهمیت نداره .حتابیشتر وقتا حسین زنگ میزد باماشین میرفتم دنبالشون ستایی با هم میرفتیم بیرون .جواب کنکور اومد ومن بوشهر قبول شدم.خیلی ناراحت بودم که دیگه کمتر میبینمش.واسه ثبت نام که رفتم از اونبر رفتیم قشم ویه کفش بالباس کامل خیلی خوب ورزشی براش گرفتم وبرگشتیم .
وقتی اونا رو دیداز خوشحالی پرید توی بغلم وگفت توبهترین داداشی دنیایی.هیچکی جات رو نمیگیره.
منم بهش گفتم یادته اولین روزایی که با هم دوست شده بودیم بهت قول دادم که برات مثل داداشت بمونم(اخه اون داداش نداشت)
ولی من دیگه نمیخواستن داداشش باشم میخواستم عشقش مال من باشه ولی اون این رو نمیدونس.اول مهر شدو با هم خداحافظی کردیم.رفتم دانشگاه یه هفته اول با هم مسیج بازی میکردیم تا اینکه مسیجای حسین قطع شدچهار پنج روزی میگذشت و منم کم کم رفته بودم توی درسا چهارشنبه ساعت 7عصر بود که اومدم وازخستگی خوابم برد.حسین اومد بود خوابم،خوابی که اول داستان نوشته بودم که باصدای زنگ مسیج گوشیم از خواب پریدم.یه لحظه ترس تمام وجودم رو گرفته بود.با چشمای خواب الوده روی گوشیم نگاه کردم ،یه مسیج ازطرف حسین.دادمش هم اتاقیم گفتم بخونش، چند ثانیه ای گذشت اما رضا(هم اتاقیم) هیچی نمیگه ،
پس چرا نمیخونی؟ با عصبانیت گفتم،اصلا ده خودم میخونم.متنش رو درست یادم نیست ولی تقریبا این بود:(ازتمامی عزیزانی که درمراسم تشییع وتدوین این جانب شرکت کرده ایدتشکر وقدر دانی به عمل می اید ،همچنین مراسم سوم این جانب،درتاریخ 15.7.89درمسجد امام صادق به عمل می اید )نمی دانستم خواب هستم یا بیدار ،دنیا داشت روی سرم خراب میشد.وقتی خبر قطعی رو بهم دادن داشتم دیونه میشدم.با هر بد بختی بود اومدم شیراز.در خونشون که رسیدم دنیام سیاه شد هیچ چیز خواب نبود .حسین با موتر تصادف کرده بود وبه دلیل ضربه مغزی تا سه چهار ساعت سر پا بوده بعد بیهوش میشه ومیمیره.دیگه همه چی واسه من تموم بود ،اون ترم دیگه دانشگاه نرفتم. دوسال گذشت وتابستون امسال پوریا رو دیدم .بهم گفت که تنها امین راز های حسین بوده ومن این رو میدونستم.بهم گفت قبل از این که حسین بیهوش بشه توی بیمارستان بالا سرش بوده وگفت حسین گفته که اگه دیگه نبودم یه دفتر خاطرات توی کشو میزش داره،که اون رو به دست محمد برسونم.واون روز دفتر رو به من داد وگفت خوندمش،خودتم بخون. شروع کردم به خوندن:ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ. ﺍﻣﺎ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﻡ ﮐﻪ ﺍﺯ ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﻭ ﺍﺯ ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ؟
ﺍﺯ ﺗﻮ ﮐﻪ ﺑﯽ ﺭﺣﻤﺎﻧﻪ ﻣﺮﺍ ﺗﻨﻬﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﯽ ﯾﺎ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﭼﻮﻥ ﺗﮏ ﺩﺭﺧﺘﯽ ﺩﺭ ﮐﻮﯾﺮ ﺧﺸﮏ،
ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺑﻪ ﺯﯾﺴﺘﻦ ﻫﺴﺘﻢ.
ﺍﺯ ﺗﻮ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ ﮐﻪ ﻗﻠﺒﺖ ﺍﺯ ﺳﻨﮓ ﺑﻮﺩ ﯾﺎ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺷﯿﺸﻪ ﺍﯼ ﺑﯽ ﺣﻔﺎﻅ ﺑﻮﺩﻡ؟
ﺍﺯ ﭼﻪ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ؟
ﺍﺯ ﻗﻠﺒﯽ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﻧﺨﻮﺍﺳﺖ ﯾﺎ ﻗﺒﻠﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﺳﺖ؟
ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﺍﮔﺮ ﺩﺭ ﺩﺍﺩﮔﺎﻩ ﻋﺸﻖ ﻣﺤﺎﮐﻤﻪ ﺑﺸﻮﯾﻢ،
ﺩﺍﺩﺳﺘﺎﻥ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﻘﺼﺮ ﻧﺪﺍﻧﺪ ﻭ ﺑﺮ ﺯﻭﺩ ﺑﺎﻭﺭﯼ ﻗﻠﺐ ﻣﻦ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﯽ ﺭﯾﺎ ﻭ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺍﻧﮕﺎﺷﺖ ﺍﺗﻬﺎﻡ ﺑﺰﻧﺪ.
ﺷﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺯﻭﺩ ﺩﻝ ﺑﺴﺘﻪ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﯼ ﻭﺍﺑﺴﺘﮕﯽ ﻫﺎ ﺑﺮﯾﺪﻡ ﺗﺎ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ
ﺑﻪ ﻧﻮﻋﯽ ﮔﻨﺎﻫﮑﺎﺭﯼ ﺷﻨﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪﻡ.

ﻧﻪ!ﻧﻪ! ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﮔﻨﺎﻩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮔﺮﺩﻥ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺗﻮ ﺑﮕﺬﺍﺭﻧﺪ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﻣﺮﺍ ﻧﺪﯾﺪ،
ﯾﺎ ﻧﺪﯾﺪﻩ ﮔﺮﻓﺖ ﭼﻮﻥ ﺍﺯ ﺍﻧﺘﺨﺎﺑﺶ ﭘﺸﯿﻤﺎﻥ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﻋﺸﻘﻢ ﺭﺍ ﺣﻼ‌ﻝ ﮐﺮﺩﻡ ﺗﺎ ﺟﺎﻥ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺁﺯﺍﺩ ﮐﻨﻢ.

ﮐﻪ ﺷﺎﯾﺪ ﺩﻭﺭﯼ ﻣﻮﺟﺐ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﺑﯿﺸﺘﺮﻣﺎﻥ ﺑﺸﻮﺩ ﻭ ﺗﻮ ﻣﻌﻨﺎﯼ ((ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ))ﺭﺍ ﺩﺭﮎ ﮐﻨﯽ…
ﺍﻣّﺎ ﻫﯿﻬﺎﺕ… ﮐﻪ ﺗﻮ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﻠﺒﺖ ﺣﺲ ﻧﮑﺮﺩﯼ ﻭ ﻣﻌﻨﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﻧﺴﺘﯽ…
ﺍﺯ ﻣﻦ ﺑﺮﯾﺪﯼ ﻭ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺁﺷﯿﺎﻥ ﭘﺮﯾﺪﯼ…

” تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما …. من خجالتی ام … نمی‌دونم … همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ….
ای کاش این کار رو کرده بودم ………………”
همینطور نوشته های مختلف تا صفحه اخر:
دیدی که سخت نیست فردا بدون من!،دیدی که صبح میشود شبها بدون من!،فرقی نمیکندبا من یا بدون من،دیروز گر چه سخت،امروز هم گذشت.طوری نمی شود فردا بدون من.
2.10.91
.ادامه دارد…

نوشته: محمد


👍 0
👎 0
32453 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

360613
2013-02-14 06:01:08 +0330 +0330
NA

دو تا مرد می شناختم که ایرانی بودن .گی بودن. چنان احساسات زیبایی داشتن نسبت به هم

که هیچ وقت ندیده بودم. من از گی خوشم نمی یاد.و همیشه معتقدم کسی که به همجنسش گرایش

داره بیماره.احساسات تو هم شبیه اون دو تا اقا بود.

متاسفانه از داستانت خوشم نیومد.

موفق باشی.

0 ❤️

360614
2013-02-14 06:04:11 +0330 +0330
NA

بترسید از
¤جق¤

0 ❤️

360615
2013-02-14 06:08:03 +0330 +0330
NA

بترسیداز
¤جق¤

0 ❤️

360616
2013-02-14 10:15:25 +0330 +0330
NA

خب تو که همه چیو گفتی دیگه واسه چی دنباله دار نکنه دوستت دوباره زنده بشه بعد با هم سکس کنین فکر کن سکس با زامبی ها ها ها ای بابا من بازم دیشب فیلم ترسناک دیدم توهم زدم بیخیال از داستانت خوشم نیومد کیر پشه مالاریا تو کونت دیگه حوصله فحش دادن ندارم همین بسه

0 ❤️

360617
2013-02-14 10:16:46 +0330 +0330
NA

حس،خاص درسته…فقط دو سه خط اول رو خوندم و دیگه ادامه ندادم…چرا اولش نگفتی که گی هست تا نیایم…اما حالا که اومدم باید یه چیزایی رو بگم(البته فکر نکنی من لز هستم ها)نه!!!

عشق به همجنس به نظر من مثل بودن دو درخت فندق نر یا ماده در کنار همه…ریشه هاش به هم می چسبه،برگها در هم می لولند و…ولی آیا فایده ای هم برای هم دارن؟آیا میوه ای میدن؟آیا جز این نیست که هردو دچار آماج تبر میشن؟
آن شاخ که برکشد و میوه نیارد
فرجام به جز سوختنش نیست سزاوار
آوخ که شدم هیزم آتشگر گیتی
اندام مرا سوخت چنین آتش ادبار

نذار به آتش ادبار خودت بسوزی،مگه تو تاریخ نسوختن؟سرنوشت قوم لوط رو نمیدونی؟چرا عبرت نمیگییرید؟چرا راه شیطان رو پیش میرید؟مگه نه اینکه اولین کسی که لواط داد خود ابلیس بود؟
تو یه مردی،مردی که من نوعی باید بهش تکیه کنم!به کسی که باهاش به معراج برم و ببرمت!آیا به نظرت تکیه بر باد از تکیه دختر بر شماها ارجح تر نیست؟
آیا به نظرت خدا نمی تونست از ابتدای خلقت دو تا مرد بیافرینه؟آیا نمی تونست مثل کرم خاکی و…هرمافرودیت خلقمون کنه؟دو جنس مخالف آفرید که احساس نیاز بهم بوجود بیاد،احساس کمبود بین ما بوجود بیاد،تعامل به وجود بیاد و…من در باشم دالون دالون،من معشوق باشم و تو عاشق،من ورق باشم و تو نوشته،من آسمان باشم و تو زمین(چون زمین محتاج آسمانه و آسمان محتاج زمین،آسمان به زمین با باران آبرو میده،با برف روسفیدش میکنه و با نگاه به بالا سربلندش میکنه و در عوض زمین عاشق آسمان میشه،فقط چشمش به اونه و…)…پس آسمان جنس مخالفت باش
آیا به نظرت اگه فقط دوتا آسمان کنار هم بود،به هم احتیاج داشتن و یا برای هم مهم بودن؟ و بالعکس کدوم سیاره برای سیاره دیگه اهمیت حیاتی داشته؟
و…
خیلی حرفا دارم که بهت بزنم اما کار دارم
موفق باشی

0 ❤️

360618
2013-02-14 10:58:46 +0330 +0330
NA

شراره جون:

من یک نقد کننده خانمو تو این سایت خیلی دوست دارم.چون چیزی که اون می بینه کسی نمی بینه. برام خیلی جالبه نقدهاش .نویسنده عالی هستش.بسیار تواناست.

نقدهای شمارو که خوندم خوشحال شدم. چون شما مکمل نقد اون دوست عزیز

هستی.البته وقتی عصبانی نیستی.خوشگل نقد می کنی.دوست دارم.

خیلی دوست داشتم که من بیان شیوای شما دو عزیزو داشتم.ولی متاسفانه ندارم.

از این نقدت خیلی خوشم اومد.

ببخشید ولی وقتی چیزی یا کسی رو دوست دارم می گم.

0 ❤️

360619
2013-02-14 11:02:19 +0330 +0330
NA

ziba bod

0 ❤️

360620
2013-02-14 11:19:28 +0330 +0330
NA

مرسی پروازی عزیز…لطف داری

0 ❤️

360621
2013-02-14 13:36:36 +0330 +0330
NA

کارت خوب بود فقط می تونم بگم شاید اون چیزهایی که فکر میکنیم درسته در واقع اشتباه باشه.
در کل حس زیبایی داری و قلب پاک اینها چیزایی هست که الان کمتر پیدا میشه.)))امیدوارم گولم نزده باشی (((
ممنون که زحمت نوشتن این داستان رو کشیدی

0 ❤️

360622
2013-02-14 13:44:47 +0330 +0330
NA

باغ سلام خدمت همه دوستان ازتمامی نظراتون تشکر میکنم البته این رو بگم که این یه داستان گی نیست فقط پیش زمینه این بود برای ادامه داستان

0 ❤️

360623
2013-02-14 13:52:03 +0330 +0330
NA

یادتون باشه که این یه داستان گی نیست فقط پیش زمینه ای برای ادامه داستان هست ، باز همه ممنون از نظرات دوستان امیدوارم که از ادامه داستان خوشتون بیاد

0 ❤️

360624
2013-02-14 14:09:38 +0330 +0330
NA

ببین شراره جون عزیز،نمیخوام از داستانم دفاع کنم،ولی میخواستم جهت پیامت یه چیزی رو بدونی اخه فقط جهت اطلاع خودت و دوستان شهوانی هست:
به فرض شما که این داستان گی باشه،اما شما فک کنم فرق بین گی و عشق رو در این داستان نفهمیدی
من گفتم که عاشق شدم نگفتم که نظر روی حسین داشتم،
درسته شاید برای شما عجیب باشه،اماتا کسی معنی عشق رو نفهمه هیچ توضیحی وجود نداره
یه مثال در برابر نظرت،همون درخت جفت نری که گفتی:
صرفا جهت اطلاعات:مولوی اون شاعر وصوفی بزرگ تاریخ کشورمون،توی سن 87سالگی عاشق شمس تبریزی شد وهمش واسه اون شعر میگفت

0 ❤️

360625
2013-02-14 15:17:51 +0330 +0330
NA

واووو بلاخره یه نویسنده پیدا شد که بیاد از پاسخ ابهامات رو بده و در کل به شهامتت تبریک میگم امیدوارم موفق باشی و چند تا نکته رو از من حقیر به یاد داشته باش.
1راستگو باش
2به مخاطب احترام بگذار
3کاری رو بکن که بهش ایمان داری وپس برای اون وقت بزار وا بادقت کار کن
باز هم ممنون که وقت گذاشتی محمد جان )تنها حسین(

0 ❤️

360626
2013-02-14 16:26:24 +0330 +0330
NA

تنها حسین سلام.حقیقتا هنوز داستانت رو نخوندم و سعی میکنم امشب داستانت رو بخونم.نگاه کن ما دو نوع دوست داشتن داریم.یکی هواخواهی و دیگری خاطرخواهی
ماها می تونیم هواخواه یه تیم باشیم،هواخواه دوست و…
اما خاطرخواهی با هواخواهی فرق داره.مثلا می تونی بگی من خاطرخواه تیم یا ایرانم و…
میگی عاشقی،ولی مثل عشق به همجنس مثل حکایت مورچه ای هست که سالها به یه تفاله چایی دل بسته بود.دلبستنی که فرجام خوبی نداره.اینو هم قبول دارم که بعضی از مشاهیر جهان همجنسگرا بودن(نویسنده ها،شعرا،فلاسفه مثل افلاطون،ایرج میرزا،سلطان محمود غزنوی و خیلی ها که الان حضور ذهن ندارم).
حتی حافظ و سعدی هم مثال های زیادی از مغبچه ها(پسران میکده ها) و شاهدان زیباروی پسر مثال زدن.اما در مورد مولوی باید بگم که اون عاشق شمس نبود(میشه گفت که مریدش شد،یعنی ارادت بهش پیدا کرد،ارداتی مثل ارادت مریدان شیخ صنعان).مولوی برعکس شاعران گذشته که همه اهل معصیت بودن،به همراه نظامی پاک ترین شاعران بودن و عشق عرفانی تاروپود اونارو سوزونده بود
تو هم نباید بگی چون فلان شخص در تاریخ این طور بود پس منم باید مثل اون باشم.فکر کن مثلا نسل چهارمی ها بگن چون لیدی گاگا و گروه تتو و شیطان پرستانی نظیر منسون و گروههای متال و…همجنسگران پس این کار خیلی خوبه…
الگوی خودت رو بهترین بگیر تا بهترین باشی
مگه مشاهیر تاریخ انسان های خارق العاده ای بودن؟اونا هم مثل ماها یه انسان عادی بودن با تمام وابستگی های دنیوی…
من میگم به یه روانکاو مراجعه کن.به نظر من کسایی که در سالهای اخیر همجنسگرایی رو از طبقه اختلالات شخصیت برداشتن،همشون انگیزه های دین ستیزی و شومی داشتن.علم پیشرفت کرده که کرده ولی دلیل نمیشه که همجنسگرایی بیماری تلقی نشه.مثلا الان ربا یه چیز عادی تو جامعه شده…آیا درسته که بگیم از لیست گناهان کبیره خارج شده؟یا خوردن مشروب؟چون اکثرا میخورن باید بگیم دیگه حلال شده؟نگاه نکن که کلیسای کاتولیک ازدواج همجنس بازها رو قانونی کرده،چون این همون کلیسایی بود که با انگیزاسیون های مزخرفشون باعث بوجود اومدن پروتستان شد.این همون کلیسایی بود که بهشت رو می فروخت و…ماها نباید غربی هارو الگوی خودمون بکنیم چون اونا هرچی دارن از ما دارن و هرچی بدست اوردن از صدقه سر جنگ های صلیبی هست
تو دیبرستان درس دین و زندگی یک مبحثی داشتیم که گفته بود قرآن برای تمام نسل هاست و مطالبش همیشه تازه است…تو همین قرآن قصه قوم لوط و نابودی اونارو هم گفته و با جدیت همجنس بازی رو مطرود اعلام کرده…
من دیگه این داستان رو باز نمیکنم.اگه خواستی خصوصی جوابت رو بده
موفق باشی

0 ❤️

360627
2013-02-14 16:49:41 +0330 +0330
NA

دوستان بساط شامورتي گري منتقل شد به اين داستان احيانا و با بسي تامل چطوره؟

0 ❤️

360628
2013-02-14 16:56:51 +0330 +0330
NA

نه بابا پاشو بریم همونجا بحثو ادامه بدیم این جا خوب نیست

0 ❤️

360629
2013-02-14 17:07:49 +0330 +0330
NA

نویسنده محترم داستان شمارو خوندم و نظری دربارش ندارم
شراره جون من کامنتاتو خوندم خیلی خوب نوشته بودی و دیدگاهتو بیان کردی ولی من نسبت به همجنس بازا هیچ وقت نگاه بدی نداشتم و نخواهم داشت همون طور که منو تو شاید نتونیم بودن بایه همجنسو تحمل کنیم شاید اونهاهم نتونن بودن با جنس مخالفشون رو تحمل کنن به نظر من کاملن غریزی هستش فقط هم بین انسان ها وجود نداره بین یه سری موجودات دیگه هم هست ما نباید به این ادما توهین کنیم چون از درون ادم ها بیخبریم

0 ❤️

360630
2013-02-14 17:19:21 +0330 +0330
NA

MerOaa سلام.این گرایش سوغات شیطانه!آیا باید با این سوغاتی کنار اومد؟نباید امر به معروف کرد؟ پس تکلیف خون امام حسین چی میشه؟سکوت ما یعنی تایید این گرایش!احترام ما به این گرایش یعنی احترام به ابلیس
حکایت تو مانند مثلی است که پیامبر گفتن:که مردی وارد کشتیی شدو گفت:من جای خودم رو سوراخ میکنم و کاری با کسی ندارم.سوراخ کردن کشتی همانا و غرق شدن همه اعضا همانا…آیا خوب نیست قبل از اینکه این گرایش دامن خانواده ما،یا شوهر و فرزند آینده و عزیزان مارو بگیره جلوشو بگیریم؟

0 ❤️

360631
2013-02-14 18:11:54 +0330 +0330
NA

ارونا من از آخوندا دل خوشی ندارم و حرفام هم مثل اونا نیست.اونا نون رو به نرخ روز می خورن.اما اگه 50 سال بعد هم بیای و ازم بپرسی حرفام همینه که الان گفتم
موفق باشی

0 ❤️

360632
2013-02-14 19:54:04 +0330 +0330
NA

بانو شراره ! کاربر عزیز! همجنس گرایی نوعی رابطه خاص ژنتیکی است که ربطی به مذهب و دین واخلاقیات ندارذ واغلب قابل درمان هم نیست ، اگه کمی دقت کنید میبینید در بیش از 80 کشور این نوع رابطه آزاد است فکر میکنید پرشکان و عالمان دین این کشورها کم عقل تر از ما هستند
این یه نظر شحصیه ونه طرفداری از این اشخاص چرا که من خودم از خلقت این انسانها توسط خدا در شگفتم!!!
موفق باشید!

0 ❤️

360633
2013-02-15 01:41:52 +0330 +0330
NA

هموسكسواليتى,همجنسگرايى در90%موارد ريشه ژنتيكى و فيزيولوژيك داره،فقط10% به مشكلات روحى برميگرده،چه ربطى به خون حسين داره? =))

0 ❤️

360634
2013-02-15 01:53:35 +0330 +0330

داستان رو نخوندم، به خاطر خوندن كامنت شراره اومدم.
بايد بگم با اينكه هيچ ميلى به ارتباط با همجنس ندارم، باهمجنسگرا ها هيچ مشكلى ندارم.
به شخصه وقتى خوشم نمياد سعى ميكنم وارد دنياشون نشم، نه داستاناشون رو ميخونم نه فيلماشون رو ميبينم نه چيز ديگه، ولى به خودم اجازه توهين بهشون رو نميدم.
دامنه سكس تا بينهايته و هر كسى يه جورش رو ميپسنده،
من مردايى رو از نزديك ديدم كه زن و بچه دارن ولى تو محيط كار همجنس بازى ميكردن هم فاعل هم مفعول. آيا به نظر شما اين ظلم به اونايى نيست كه بخاطر عرف جامعه ما مجبور به ازدواج با جنس مخالف ميشن و مجبورن چيزى رو كه دوست ندارن تحمل كنن، آيا به زن و بچه اونا ظلم نميشه؟
اگر اونا رو تو انتخاب رابطه آزاد بذاريم نتيجه اين نميشه كه تو محيط كار اين اتفاق بيافته و اونا اخراج بشن زناشون بفهمن و جدابشن و بچه هاشون با داغ بى آبرويى بزرگ بشن.
حرفاى شراره وقتى به جا و درسته كه همه اون چيزا تو وجود طرف باشه، وقتى طرف دوست داره خودش به يكى تكيه بده نميتونه تكيه گاه باشه .
ما نبايد منعشون كنيم و نميتونيم به راهى كه خودمون ميخوايم هدايتشون كنيم كه اگه بكنيم اشتباه كرديم و نتيجه ميشه مثالى كه زدم يا داستانهايى كه ميشنويم يا ميخونيم كه طرف دوست داره سكس زنش با يه مرد ديگه رو ببينه. سعى كنيم اگه كمكى بهشون نميكنيم حداقل به حيطه اونها هم وارد نشيم .

0 ❤️

360635
2013-02-15 11:59:31 +0330 +0330
NA

باسلام خدمت همه دوستان عزیز،
دختر ده ساله ای رو دیدم که میگفت یا عشق های قدیم،،این روزها توی فیس بوک این جمله زیاد به چشم میخوره،
ببین شراره جون عزیز من قبلا در رابطه بااین موضوع زیاد تحقیق کردم،
نیا ز عاطفیااز شاخه تلپاتی هست که یه نوع از عشق ناقض هست که خیلی ها از همون دوره های جونی اون رو با عشق کامل اشتباه میگیرن که اسرار بر رابطه باعث وابستگی و تشدید عشق کامل میشه
به نظر من عشق اثبات عجز هستش،عجز انسان،اخه این حرف رو از ته دل میزنم،اونایی که عاشق شدن این حرف رو خوب میدونن،شراره جون شاید از نظر تو این حس شبیه به یه زندگیه مورچه ای باشه که عشقش تفاله چایی هست ولی باور کن اون که عشق باشه ناخداهگاه هست وفرد در اون هیچ حق انتخابی نداره،همین هست که میگم عشق کار دله ودوست داشتن کار مغز انسان،واین اثبات عجز انسان در برابر عشق وتفاوت عشق با وابستگی هست،
اگر غیر از این بود ،هرکس میرفت اونی که دوست داره رو پیدا میکرد وبعد از چند روز رابطه اگه مورد وسند بود ،بعد عاشق میشد،ولی هیچوت زندگی اینجوری نیست،
پس باور کن اون مورچه ای که تفاله ای رو با عشق اشتباه گرفته این امر از غریزش ناشیه و نمیشه به خاطر این کارش اون رو سرزنش کرد

0 ❤️

360636
2013-02-17 13:47:09 +0330 +0330
NA

مررررررسی
بالا خره یه داستان قشنگ…
میتونه یه دنباله قشنگترم داشته باشه ،ممنون از احساس زیبات

0 ❤️







Top Bottom