لذتی به یاد ماندنی...

    سلام به همه.از کسانیکه این متنو میخونن خواهش میکنم با دقت بخونن.
    این قضیه که من میخوام بازگو کنم برمیگرده به 3 سال پیش.
    نمیدونم این حرفا رو خودشم یه روز میبینه یا نه اما برای سبکی دل خودم مینویسم...
    من پسری ام که خیلی به تیپ و قیافه ام اهمیت میدم ولی متاسفانه یا خوشبختانه زیاد با دختر جماعت صنمی ندارم. اما خیلی ادم احساسی و به قول معروف عاشقی هستم.اما از همون اول یاد گرفتم دل به هرکسی ندم.نه اینکه مغرور باشم ولی به دلیل اینکه از عشق ضربه خوردم از جدایی آخرش میترسم.شاید به خاطر همینه که به کسی دل نمیدم.
    خب سرتونو درد نیارم و برم سراغ اصل داستان..
    همانطور که گفتم به تیپ و قیافم خیلی اهمیت میدم.اسمم (مستعار)ارش 22 سالمه بدنسازی ام کار میکنم و هیکل میزونی با زحمت برای خودم درست کردم.
    واما قضیه من.درست 3 سال پیش بود که قرار بود من تو مراسم عقد کنان یکی از فامیلامون شرکت کنم.و از اونجاییکه من کلا آدم سینگلی بودم و بقیه رفیقام همه دوست دختر داشتن.درست یک ساعت قبل مراسم بود که تو دلم گفتم کاش میشد یکی ام پیدا میشد که از تنهایی درم بیاره و ازقضا همونطورم شد.وقتی به خونه ای که مراسم عقد کنان توش برگزار میشد رسیدم حسابی شلوغ بود و صدای سازو دقل از همه به گوش میرسید.وقتی رسیدم تو حیاط خونه تموم دخترخاله هام دختر دایی و پس دایی و .. همگی اومدن و خوش امدو چطور چه خبرو اینحرفا...بعد اینا رفتم که برم داخل.از راهپله ها که بالا میرفتم وارد یه خونه خیلی شلوغ بود و زن و مرد قاطی.همینکه پام فرش خونه رو لمس کرد نگاهم به یه دختری گره خورد که نفهمیدم که چطور با بقیه فامیل سلام علیک کردم.منم که تو اون مراسم حسابی یه قول رفقا جیگر شده بودم(تعریف دخترداییم قبل ورود به خونه).یهو دیدم که اونطرف دختری از همسایگی ما نشسته که عجیب این بود که که اون دختره که من دیدم پیش اون بود و انگار خیلی ام باهم رفیق بودن.من که حسابی مات و مبهوت اون دختر بودم متوجه هیچی نبودم.حالا بزارین از اون بگم.دختری بود که بینهایت زیبا بود با اندام واقعا مناسب که دقیقا مثل یه تیکه ماه بود.بدنی سفید و موهای لخت بلند مشکی و چشم و ابروی مشکی. چنان دلمو برد که نمیدونستم چطور به دستش بیارم.تو دلم گفتم هرطور شده درستش میکنم.بهش یه اشاره دادم از روی شیطونی ولی مثل اینکه با سرعت 100 تا بخوری به دیوار خوردم به دیوار.یه همچین حسی داشتم.چنان برخوردی با نگاهش کرد که یه لحظه احساس کردم چه اشتباهی کردم.اخه خیلی خشک برخورد کرد.تو دلم فقط همینو گفتم بیخیال خوشبحال دوست پسرت.اخه بعید بود همچین چیزی رو زمین بمونه.از خیرش گذشتم و مشغول مراسم شدم.ولی انگار متوجه شد که ناراحت شدم از نگاهش فهمیدم ولی اینبار بیخیالش بودم.که دوباره دختر همسایمون به چشمم خورد و با یه اشاره ازش خواهش کردم بیاد کارش دارم و اونم اومد.
    پرسید سلام خوبی و منم جواب دادمو پرسید چیزی شده؟؟گفتم میشه یه خواهری درحقم بکنی؟؟ گفت بگو گفتم اون دختری که کنارت بود رفیقته گفت اره.گفتم با کسیه؟ گفت نه یک ماهه از دوست پسرش جدا شده.یهو تو دلم گفتم ایول.گفت میخوای باهاش دوست شی؟ گفتم اره از خدامه.گفت ولی فک نکنم قبول کنه.گفتم جون من ناامیدم نکن.گفت سعیمو میکنم.و رفت دوباره ادامه داستان.منم جوری نگاهشون میکردم که انگار حواسم بهشون نیست ولی زیر چشمی داشتمشون.میدیدم که دختر همسایم داره باهاش حرف میزنه.فهمیدم که بعله...داره میگه
    بعدازچند لحظه دیدم داره نگاهم میکنه و زودی رفت دنبال کاراش.رفتم پرسیدم چیشد قبول نکرد گفت مگه الکیه صبر کن خبرت میکنم.دل تو دلم نبود.ولی اومد و دوباره پیش همین دخترهمسایه مون( فاطمه)مستعار. با اشاره گفتم چیشد گفت میگه خط ندارم گوشی هم ندارم.گفتم میخرم براش.خلاصه بیست درصد راهو رفتم اونروز.دپرس رفتم خونه و 3 هفته بعدش خبر رسید جشنه.دوباره با یه تیپ خفن تر رفتم. ولی اینبار یکمی نرم تربرخورد کرد و کمی دلم قرص شد.با هزار بدبختی شمارشو از فاطمه گرفتم و خودم بهش زنگ زدم.بعداز احوال پرسی و اینا موضوع رو بهش گفتم و اونم زیاد ذوق و شوق نشون نمیداد و تو دلم میگفتم خدایا اخه این چشه؟ چرا به منی که همه دوست دارن باهام رفیق شن این رفیق نمیشه.گفت من یه معذرت خواهی بهتون بدهکارم گفتم چطور گفت بابت اون برخورد سردی که باهاتون چند وقت پیش داشتم.منم زده بودم تو فاز لفض قلم حرف زدن و گفتم حق باشماست و از کسی مثل شما همین انتظار میرفت و رو ندادن به پسرای امروزی و اینحرفا..بعداز حرف زدنه قرار بود دیگه بریم جشن عروسی که رفتیم.اونجا که دوباره حضوری دیدمش خیلی احساس خوبی داشتم.واقعا زیبا شده بود مثل فرشته ها بود.اونم بهم لبخند میزد و کمی یخش اب شده بود.خلاصه جشن حسابی گرم شده بود و همه میرقصیدن و اونم رقصید و منم مات و مبهوت نگاش میکردم.اومد بیرون و بهم پیام داد نوشته بود این مردا به نظر من رقصیدن بلد نیستن.منم مخالفش شدم و گفت خب حالا خودت برو ببینم چه میکنی.گفتم باشه.رفتم پیش گروه موزیک ازش خواستم که یه اهنگ هیپ هاپ دنس که تو گوشیم بود رو پلی کنه.من رقص ایرانیم بد نیست ولی تخصصم برک دنس و هیپ هاپ دنسه.موقعی که پلی شد همه مجلس متعجب شدن از جمله پسردایی هام و پسرخاله ها و...که همچین برنامه ای نداشتیم.چشمم به (فرشته)مستعار همونی که عاشقش شدم افتاد.که کاملا حیرت زده بود.تو دلم گفتم حالا تماشا کن. اهنگ مورد علاقم یکی ار بهترین اهنگ های هیپ هاپ دنس امریکایی بود.از اونایی که با روح و روان آدم بازی میکنه. خلاصه چنان رقصیدم که مجلس همه سرپا واستاده بودن و نگاه میکردن.چشمم افتاد به فرشته که قیافش خیلی بانمک شده بود.خلاصه تموم شد و رفتم بیرون بهش پیام دادم گفتم چطور بود گفت عالی بود فوق العاده بود.با اینکارم چنان تو دلش جا کرده بودم که نگو.بعداون قضیه باهم رابطمون جدی شد و نزدیک به دوسالی باهم بودیم.تو این مدت خیلی همو دوست داشتیم قرار میزاشتیم.کادو برای هم میخریدیم.تولد ها ولنتاین ها.یلدا ها.بیرون رفتنا.خلاصه بدون هم اب نمیخوردیم و من هر روز بیشتر از دیروز عاشقش میشدم.روز ها پشت سر هم گذشت.و از اونجاییکه شهرمون کوچیکه همه میشناختن منو و اونو هم که خیلی خوشگل بود میشناختن. و یجورایی تو حسرتش بودن.خیلی وقتا مزاحمش میشدن و من قضیه رو حل میکردم.به خاطر فرشته خیلی دشمن پیدا کرده بودم.اما یه روز یکی از اون دشمن ها با مامور اومد دم در خونمون با دست پانسمان شده.یه غروب شهریور بود.تا به خودم اومدم پسره رو شناختم.ماموره گفت پدرت خونست و بابام اومد دم در خونه.و خواهر و مادرم هم همینطور.و پدرمادر پسره هم همینطور.و ماموره گفت پسرت دعوا کرده و با چاغو اینو زده و این شاکی شماست.منم که اصلا همچین کاری نکرده بودم انگار داشتم خواب میدیدم ولی فهمیدم که به خاطر اینکه نتونسته به فرشته برسه رفته دستشو با تیزی بریده که منو تلکه کنه. اما کی میخواست پدر منو متوجه کنه؟؟بعد رفتنشون من موندم و یه کوچه تاریک و پدرم.و خواهر و مادرم و یه داداش کوچیکم که از لای در نگاه میکردن.پدرم پرسید تو چیکار کردی پسر؟؟ گفتم من کاری نکردم که سنگینیه دست پدرمو زیر گوشم حس کردم که برق سه فاز از سرم پرید.چنان محکم بود که صورتم برگشت.منم عادتم اینه که پدرم اگه میزد از سر جام تکون نمیخوردم تا بزنه.یکی دو تا سه تا چهارتا که مادرم و خواهرم داد زدن که بسه.الان که اینو میگم موهای تنم سیخه.پنجمین کشیده رو زد چشمام سیاهی رفت و از پشت افتادم رو زمین.چشم باز کردم دیدم بیمارستانم.پرستار بالا سرم بود که چشمم که باز شد رو حال اومدم بلند شدم سرم و کندم که برم از تخت پریدم پایین که با مخالفت پرستار مواجه شدم چنان دادی زدم کل بیمارستان وحشت کردن و باعث شد یه کشیده بزنم تو گوشش که ولم کنه.یهو یکی دونفر از پشت گرفتن من و خوابوندن روتخت و ارام بخش زدن من خواب رفتم.فرداش که اومدم خونه پدرم باهام حرف نمیزد.فرشته زنگ زد گفت عشقم کجایی از دیشب نگرانت شدم.طفلکی از چیزی خبر نداشت حالش خیلی خوب بود.ولی بی اختیار پشت گوشی زدم زیر گریه که گفت چیشده نفسم چرا گریه میکنی؟؟ داستانو بهش گفتم و بهش گفتم دیگه با افتضاحی که پیش اومده فک نکنم بتونیم باهم باشیم. اونم زد زیر گریه و خلاصه قطع کردم و از فرداش افتادم دنبال کارای قانونی.بابام پرسید بگو جون بابا تو کاری کردی یا نه گفتم نه.دو سه بار قسمم داد و من حقیقتو گفتم.گفت پس من پسر بابام نیستم بیچارشون نکنم.خلاصه یکی دو ماهی از دادگاه و کلانتری رفتنمون نگذشته بود که قاضی دادگاه با توجه به اطلاعات ضد و نقیض اون و شواهد من برای اثبات بی گناهیم رای رو به من داد و تبرئه شدم.ولی نوبت من بود که اعاده حیثیت کنم و همینکارم کردم.حالا اون و خانوادش بودن که شب و روز دم در ما واسه رضایت التماس میکردن.چند روزی گذشت و منم با فرشته گهگاهی ارتباط داشتم.و روز دادگاه رسید که اگه رضایت نمیدادم 6 ماه میرفت زندان.رفتم با خدای خودم خلوت کردم و گفتم خدایا با اینکه خیلی به دستش اذیت شدم ولی میبخشمش به امید اینکه توام منو ببخشی.رفتم رضایت دادم مادرش افتاد به پام گریه کرد و بلندش کردم و گفتم مادر خداببخشه.رو به پسرش کردم گفتم داداش یه دختر ارزش اینو داشت بخوای اینکارو بکنی؟ مادرتو جلوی غریبه اینجوری خوارو خفیف کنی؟؟ گفتم من جای تو بودم خودمو میکشتم.برو چادر سرت کن.گفتم به خاطر مادرت رضایت دادم.خاک بر سرت.به خودت میگی مرد؟فقط نر بودنو به ارث بردی.اون روزم تموم شد.و من موندم و یه پدری که فهمید پسرش دوست دختر داره و مادری که بهم میرسید تا حالم بهتر شه خواهری که دلداریم میداد و داداش کوچولوم.و یه حال دپرس.به فرشته گفتم دو ماهی به من وقت بده خودمو پیدا کنم.اونم مخالف بود و اما قبول کرد.دو ماه بعد بهم زنگ زد و دوباره یه مدت باهم بودیم ولی نه مثل قبل.اون خوب بود ولی من هنوز ناراحت بودم.و از یه طرفم کمی فرشته رو باعث این چیزا میدونستم.چند ماهی گذشت و فرشته یه پسرعمه ای به اسم رامین(مستعار) داشت که از اون روز اولی که من با فرشته دوست شدم بدون اینکه بدونه من هستم برای هر مناسبتی میومد با خانوادش خواستگاری ولی هر بار به خاطر من ردش میکرد.من ولی بهش گفتم فرشته اگه میخوای برو باهاش ازدواج کن.اما زد زیر گریه و گفت ارش چرا اینحرفو میزنی چرا عوض شدی.من خودمو میکشم اگه با تو نباشم.گذشت و گذشت تا اینکه یکی از بهترین رفیقام اومد یه روز پیشم و گفت ارش یه چیزی میگم بهت که میدونم خونمو میریزی و ولی به جان مادرم رفیقمی دارم بهت میگم.گفتم بگو داداش.گفت فرشته...گفتم د بگو...حرف نمیزد.گفتم لامصب بگوچیشده گفت فرشته با یکی داره دور از چشم تو حرف میزنه.یهو دنیا روسرم خراب شد.گفتم جون ارش راس میگی گفت اره دادا.گفتم کی گفت و شناختم.زنگ زدم به فرشته گفتم فرشته مگه داشتیم؟مگه چیشد؟ مگه چی برات کم گذاشتم مگه چیکارت کردم که این ارو باهام کردی؟گفت به جون مامانم به جون بابا
    م دروغه.من کاری نکردم.گوشیرو قطع کردم برای چند هفته.باشگاهو ول کردم و زدم تو کار سیگارو اهنگ غمگین. روزا و شب ها به همین منوال از پی هم میگذشت و اون مدام برام پیغام میفرستاد.کارش به بیمارستان کشید.منم از اینکه حالش بده نگرانش بودم ولی از کارش دلخور بودم.به خودم گفتم من اینهمه مصیبت اومده رو سرم و بعد این عشق پاک حقم خیانت بود؟؟چند وقت گذشت تا اینکه بیرون اتفاقی دیدمش تو یه کوچه.اومد پیشم بغلم کرد و گریه کرد و براش ادمای اطرافم مهم نبود میگفت ارش توروخدا ولم نکن من اشتباه کردم.ببخش منو من میمیرم دون تو.منم اشکم دراومد.گفت ارش بگو که هنوز دوسم داری.
    بعد اونروز کمی باهاش خوب شدم همش از دلم درمیاورد و میخواست بخندونه منو.ولی متوجه چیزی دیگه ای از یه ادم دیگه شدم که گفت رفیق میخوای باهاش ازدواج کنی؟گفتم اره گفت اینکارو نکن گفتم چرا گفت داش تو خبر نداری قبل تو با دوست پسر قبلیش بیرون رفته.گفتم خدایا اینو کجای دلم بزارم؟رفتم خونه زنگ زدم به فرشته گفتم قضیه چی بوده.گفت اره درسته رفتم بیرون گفتم چیکا کردی گفت هیچی.گفتم به جون عزیز ترین کست قسمت میدم حقیقتو بگو.گریه کرد و گفت اخه این چه سوالاییه که میپرسی.مگه شک داری بهم.گفتم برام مهمه بگو.خلاصه با هزار بدبختی گفت به جون مادرم عزیزترین کسم تو بازارچه داخل کوچه کنارمدرسه بغل کردیم همو از هم لب گرفتیم.چشام سیاهی رفت.پسره رو هم میشناختم.اما به روی فرشته نیاوردم.گفتم خداروشکر کار دیگه ای نکردی ولی همینم برام کافی بود تا برای همیشه بزارمش کنار.برعکس کاری که میخواستم انجام بدم حسابی باهاش گرم گرفتم.و به خودم گفتم خاک بر سرت ارش.اینهمه بدبختی کشیدی تا باهاش ازدواج کنی دیدی چیکارت کرد؟گفتم باشه دارم برات.بعد یه هفته کشیدمش خونمون.انتقام تموم اون اتفاقارو ازش گرفتم.نمیدونست قراره چی بشه.بعد نیم ساعت بردمش اتاقم.پای سیستم.بهش گفتم تو مال منی؟ گفت اره گفتم ازمن جدا نمیشی؟ گفت نه عشقم.گفتم ثابت کن.گفت چجوری؟ گفتم باید با من سکس کنی.گفت نه ارش اینو از من نخواه. تو که دستتم به من نمیخورد چیشده حالا اینو میخوای؟ گفتم پس معلومه که دوسم نداری.گفت نه به خدا دوست دارم.هرچی بگی انجام میدم.گفتم پس اوکی.اروم دستمو گذاشتم رو رونش و کم کم رفتم بالاتر.اروم اروم دستمو گذاشتم رو سینه هاش.و بهش گفتم مانتوتو دربیار.اونم بدون هیچ حرفی دراورد.و شلوارشم دراوردم تاپشم دراوردم و فقط یه سوتین تنش بود و یه شورت.که ست سبز چمنی بودن و با تن سفیدش محشر بود.نشوندمش رو زمین شلوارمو کشیدم پایین کیرمو دادم دستش که بخوره.با کمی اکراه میخورد کمو بیش ولی راهش انداختم.بعدش خوابوندمش رو تختم و شورتشو دادم پایین و شروع کردم به خوردن کسش چشماشو بسته بود و اروم ناله میکرد.از گوشه کسش اب میریخت.بعدش اروم سر کیرمو گذاشتم رو چوچولش و بالا پایین میکردم و حواسم جمع بود نکنم توش.برش گردوندم و از پشت گذاشتم رو سوراخ کونش و اروم کردم توش ک اصلا تو نمیرفت ولی با یه ژل مخصوص چربش کردم و کردم توش که یه جیغی کشید که گوشم کر شد.ولی توش نگه داشتم کمی عادت کنه.بعد دودقیقه دیگه راه افتاد و حسابی به خاطر قرصی که خورده بودم نیم ساعتی تلمبه زدم و ابم اومد که ریختم رو کمرش.بعد بیحس افتادم روش.کمی بعد بلند شدم و اونم بلند شد لباساشو پوشید و بوسم کرد و گفت حالا متوجه شدی دوست دارم.گفتم اره.خلاصه اون اخرین باری بود که دیدمش.تا چند مدت که ولش کرده بودم و اونم فهمیده بود جریان چیه.بعد یه ماه فهمیدم با همون پسر عمش رامین ازدواج کرده.و اونجا بود به خودم گفتم کون لقش.ولی به خودم قول دادم تا من باشم دیگه با تناب هیچ دختری تو چاه نر.یادتون باشه که طبیعت دخترای امروزی خیانته.منی که انگشتمم بهش نخورده بود منی که واسه ازدواج میخواستمش کاری کرد که اینجوری بشه. بعد یه ماه که خبر عقدشم بهم رسید سر سفره عقدش بهم زنگ زد گفت ارش الان تو مراسمم اگه بخوای بهم میزنم.من تو رو میخوام اینو نمیخوام و گریه و... ولی من گفتم داستان منو تو دیگه تمومه.برو دنبال زندگیت. و داستان منم تموم شد...


    نوشته: آرش

  • 2

  • 8




  • نظرات:
    •   گنجینه
    • 3 سال،2 ماه
      • 1

    • ادم خوبه ی قصه ، مرد ، کار درست ، پهلون ارش کیرم دهنت با این نوشتنت ،


    •   Dlovan
    • 3 سال،2 ماه
      • 1

    • مجلوقک علیل! موقع استعمال گلنار فیلفارسی میبینی؟


    •   LustLove
    • 3 سال،2 ماه
      • 1

    • حسابی شلوغ بود و صدای سازو دقل از همه به گوش میرسید . . .
      میشه توضیح بدی؟!
      فقط بخاطر اینکه گفته بودی با دقت بخونید ها!!!


    •   آیس
    • 3 سال،2 ماه
      • 0

    • کس کش لاشی
      خــــــــــاک تو سرت کنن کونده بیخودی
      ادعاتم میشه تازه
      با هر دستی بدی با همون دست میگیری
      خدا همچین خارتو میگاد که حال بیای


    •   h.akherat
    • 3 سال،2 ماه
      • 0

    • من اگرجای تو بودم و اونجور که تو گفتی عاشق بودی...فقط دختره رو میزاشتم کنار،همین...کارت درست نبود


    •   elmando1358
    • 3 سال،2 ماه
      • 0

    • دهنت سرویس با این داستانت.


    •   پسرباشخصیت
    • 3 سال،2 ماه
      • 0

    • طولانی بود


    •   JK10
    • 3 سال،2 ماه
      • 0

    • طناب كسخل جان نه تناب (biggrin)


    •   amir1000025
    • 3 سال،2 ماه
      • 0

    • ما که چیزی جز تعریف از خود ندیدیم تو این داستان کیریت
      کیرم تو کص خارت که زدی دختر مردمو به گا دادی ادعاتم میشه


    •   jansonnn
    • 3 سال،2 ماه
      • 0

    • ثبت نام کردم که فقط واسه تو یه نفر بنویسم کیر تو اول و آخرت


    •   مجیدکسدوست
    • 3 سال،2 ماه
      • 0

    • اخه کیراحمدی نژاد تو دهنت که ازون بدتر نداریم حوالت کنم.سگ هار برات ساک زده بود که اینطوری داستان نوشتی کونی؟؟؟


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو