لذت آخر

    یادش بخیر یروزایی بود که لحظه شماری میکردم که هم قدم بلندتر بشه هم ریش و پشم دربیارم. در گذر زمان عمرم رفت و بزرگتر شدم هم قدم بلندترشده بود هم تمام بدنم مثل گوریل مو دراورده بود حالا آرزو میکردم که کاش موهام کمتر بود😁😁بگذریم ما همه دنبال همین کسشعرها شبامون رو صبح میکنیم.تو سن ۲۶سالگی عاشق شدم عاشق یه دختر مشتی و تمیز .تا فوق دیپلم اصلا با کسی دوست نبودم و اگرم بود درحد سلام و درسی سپری شده بود واسه همین وقتی تو۲۶ سالگی با آزاده دوست شدم‌ بشدت وسواس بخرج دادم درحدی که کم کم داشتم ازدست میدادمش.آزاده دختری فوق العاده مهربون واحساسی بود.یکسال از آشناییمون میگذشت که اتفاق عجیبی افتاد.ما اگه وقت پیدا میکردیم فقط تو روزهای تعطیلی بود اونم میرفتیم جایی که نسبتا جاهای تفریحی بود مثل جنگل شیان و سرخه حصار. فقطم درحد دست گرفتن و چندباری درحد بوسه رو گونه رفاقتمون جلو رفته بود.دیگه دوستی من و آزاده به دوسال نکشیده بود که یه بیماری لعنتی لحظه های خوشمون رو تبدیل به غم کرد.آزاده در ناحیه سینه دچار دردوناراحتی شده بود و من دورادور بخاطر شرایط خانوادش جویای بیماریش بودم چون دیگه بیرون امدنش سخت تر شده بود.یروز تو پارک بهش نگفتم نکنه کلک نامزد داری میکنی و منو به هوای بیماری دک میکنی.انگار آزاده منتظر جرقه بود مثل یه بشکه باروتی که منتظر کبریت باشه منفجرشد و زد زیر گریه و لابلای حرفاهاش فهمیدم‌ که تومور بدخیم سرطان تو سینه ش در آمده.اونروز بدترین روز عمرم رو سپری کردم .نمیگم عاشق سینه چاکش شده بودم ولی بدجوربهش عادت کرده بودم.چه تلفنی چه چت کردنی.خلاصه آزاده بعد از چنددوره شیمی درمانی تحت عمل جراحی قرار گرفت و سینه سمت چپش رو کامل ازدست داد یعنی کامل تا زیره بغلش تخلیه شد.من تو اون مدت هرجوری بود از حال و احوالش خبردار میشدم البته به واسطه دختر داییم چون بهش گفته بودم زن آینه منه اونم تااونجا که میتونست با دروغهای مصلحتی از خانوادش حالش رو مبپرسید برام.روزگار جلوتر رفت و آزاده حالا یه دختر لاغر و رنگ ورورفته زرد شده بود ولی من بازم باهاش مثل روز اول بودم.یه شب تو واتس آپ بهم پی ام داد که قراره با ۳تا از دوستام برای چندروز تفریحی منو ببرن ویلاشون سمت بابلسر.من از حرفاش حس کردم دوست داره اونجا ببینمش مخصوصا اینکه تو مدت بیماریش بخاطر شرایط ضعیف بودنش و خجالت خودش از اینکه مژه و ابروهاش بخاطر شیمی درمانی ریخته بود تمایلی نشون نمیدادبیاد بیرون ولی حالا شرایطی فراهم شده بود که ماباهم باشیم.خلاصه آزاده رفت و منم روزبعد با ماشین بابام به بهونه مسافرت با دوستان رفتم بابلسر.وقتی رسیدم بهش خبر دادم که رسیدم تازه اونجا خبردار شدم که هر۳تا دوستاش از وجود من خبردارن .۳تا دختری که مثل ۳تا مرد آزاده رو تو بیماری تنها نگذاشته بودن.شب که شد رفتم ساحلی که آزاده آدرسشو داده بود وقتی دیدمش اول یه دل سیر نگاهش کردم و بعداز کمی گریه همراه خنده بخاطر دلداریش شروع به صحبت کردیم.اونجا بود که شصتم خبردارشد که آزاده داره لحظه های سختی رو سپری میکنه و درواقع داره با مرگ دست و پنجه نرم میکنه.اصلا فکر نمیکردم تا این حد این بیماری لعنتی بدن نحیف آزاده رو رنجور کرده باشه و مثل ریشه درخت تمام بدنش رو اون سرطان لعنتی پر کرده.من همیشه تصور این بود که اون قطع عضو از بدنش باعث شده بیماریش تموم شه.خلاصه یه چشم اشک بود یه چشم خون.برای اولین بار لبمو رو درحالی که شوری اشکهام مزه دارش کرده بود رو چسبوندم به لبش بوسه ی وصف ناپذیر که خودشم همراهیم کرد.با صدای بغض آلودم بهش فهموندم تااخر عمرم باهاشم و اصلا به چیزی جز سلامتیش فکر نمیکنم .کمی شاد شد و مدتی نگذشت که با تعارف دوستاش منم بسمت ویلاشون رفتم تا شام رو کنار هم باشیم.اینم لازم به ذکره بگم دوستاش کاملا از پختگی و معرفت بالایی برخوردار بودن.تعریفهای آزاده از من هم باعث شده بود بمن بهترنگاه کنن.خلاصه بعداز شام و کلی لحظه های شاد ک مابین هممون گذشت قصد رفتن کردم که دیدم آزاده تمایل داره من شب بمونم.من و آزاده رفتیم یه اطاق دیگه.وقتی آزاده حرف از این زد که یه سینه شو تا زیر بغلش ازدست داده و شاید تااخر عمر مجبور باشه دارو بخوره و خلاصه خانوادت نپذیرن فقط گفتم مرد و مردونه تااخرین لحظه باهاتم اونم تو اون مدت دوستیمون میدید که من حتی باوجود اینکه بارها خونه مون خالی بود حتی تعارفش نکرده بودم خوب شناختی بهم پیدا کرده بود.کم کم ناراحتیش تبدیل به خنده هایی شد رویایی .اولین باری بود که پیش قدم لب بازی شد و درحد چنددقیقه قفل شدیم رو لب هم.یهو میان لب بازیمون گفت اگه بگم امشب زن و شوهر شیم چیمیگی.متعجب از حرفش بودم که گفت حق داری فکر کنی کی آخه حاضره سمت دختری بیاد که بدنش ناقصه و زیبایش رفته.محکم بغلش کردم و باکمی قلقلک بهش فهموندم بابا واسه من همون آزاده روز اولی.انقد خونه درسکوت بود که حدس میزدم دوستاش رفته باشن بیرون ویلا تا آزاده و من راحت باشیم نگو اونا از من بیشتر خبر داشتن که قراره چه اتفاهایی بیفته.دیگه با کمترین جمله ی که به عقلم رسید بهش گفتم من از روز اول عاشقت بودم و تاآخرشم باهاتم.خلاصه جوری هموبغل کردیم که شروع به لب بازی کردیم که در دنیای خیالیم انگار واقعا شب زفاف هردوتامونه.خیلی آروم دست گذاشتم رو همون سینه سالمش و خیلی با احتیاط تیشرتش رو دراوردم و شروع به خوردن گردنش و مالیدن سینه ش کردم.دمه گوشش گفتم واقعا فکراتو کردی که با دست گذاشتن رو آلت تناسلیم بهم فهمید که لحظه شماری میکنه.چون تو ذهنم هنوز بهش مثل روز اولم نگاه میکردم سریع شق کردم و شلوارش رو درآوردم.از روشرت شروع به بوسه های ریز کردم و با بوسه های ممتدم از رونهاش شرتشم دراوردم و مثل وحشیا کصش رو خوردم جوری که مثل مار به خودش میپیچید جوری که با همه نحیف بودش موهامو جوری چنگ میزد که هرلحظه حس میکردم موهام داره کنده میشه.شلوار و پیراهن خودمو دراوردم وبا مالیدن کیرم توسط آزاده من ارضاشدم.با مالیدن بدنش بازم شق کردم و خیلی آروم کیرمو نزدیک کصش کردم و با چندتا حرکت من اونو تبدیل به زن کردم.تو اون چندروزی که بابلسر بودم بخاطر خیلی شرایط من یه سویت کوچولو گرفته بودم و فقط موقع سکس که با برنامه ریزی آزاده هماهنگ بودم .چندبار دیگه ما سکس کردیم واز بدنش بخواست خودش لذت بردم البته این لذت دوطرفه بود مثل زن و شوهر بودیم از محبت فقط شناسنامه اسممون رو حک نکرده بود.روزهای خوب من و آزاده تو همون بابلسر بود نبخاطر سکس بلکه بخاطر اینکه لذت آخر زندگیم همون روزهاشد.وقت برگشت من و آزاده باهم امدیم و دوستاش پشت سرمون .البته فقط تا اول اتوبان همت.چند روز از برگشتمون نگذشته بود که پی امی از شماره ناشناس تو واتس آپم امد...این بود(سلام من یکی از دوستهای آزاده هستم.من میدونم آزاده قلبا زنت بوده و رفتن ما به بابلسر به خواسته آزاده جان بود ماهم سعی کردیم تمام و کمال تنهاش نگذاریم.چون به ما گفته بود که دیگه خوب شدنی در کار نیست و اون سزطان مثل خوره تمام بدنش رو درگیر کرده.خواستم فقط بهت تسلیت بگم و بدونی فردا تشییع ساعت ۱۰صبحه)یه لحظه یخ کردم و فشارم افتاد.همون موقع زنگ زدم به موبایلش دیدم خاموشه.سریع اسنپ گرفتم وقتی رفتم دمه خونشون دیدم پارچه مشکی و صدای گریه س..همونجا معنی واقعی یتیم بودن رو چشیدم.چه آرزوهایی که نداشتم چه فکرایی که نکردم.من هر کاری کردم فقط بخاطر آزاده بود ولی توی سکسهامون تنها فکری که نمیکردم این بود که یه روزی تنهام بذاره.
    فعلا با گذشت یکسال از مرگش هنوزم نتونستم با خودم کنار بیام.ولی لذت آخر زندگیم همون بابلسر شد نه بخاطر سکسهامون بلکه بخاطر بو کردن موهاش بعداز دوسال دوستی.بوسیدن لبش اونم با طعم شوری


    نوشته: کاوه

  • 17

  • 9




  • نظرات:
    •   nimavanahif
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • نخوندم فقط میخواستم کامنت اولو بزارم


    •   The.BitchKing
    • 1 هفته،2 روز
      • 7

    • طبق چیزی که قبلا گفتم، لذتت رو ببر، لذتت رو بده، سمت خیانت و تابو و کسشر نرو، باعث آزار ملت نشو، مث آدم بنویس، این نقطه عن رو بذار ته جملت، لایک رو خریدی.


      ولی کیر تو اموجیات. دیس


    •   26Sexlover
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • کستان تفت میدن


    •   AliTrk
    • 1 هفته،2 روز
      • 16

    • خیلی غم انگیز بود اینجا پره اشکه
      پ ن :انقد این لاک غلط کیر رید تو سوراخ نویسنده ها،که حتی چنتا تیکه عن هم اینجا افتاد


    •   Daland
    • 1 هفته،2 روز
      • 4

    • کیرم تو دهنت.امشب شب سکس نیس شب خودکشی و سرطان و مرگو میره.


    •   ariyaii-boy
    • 1 هفته،2 روز
      • 3

    • فقط اونایی واسه ریش در آوردن لحظه شماری میکنن که میترسن کون شون به باد بره.


    •   شاه ایکس
    • 1 هفته،2 روز
      • 6

    • مرده شور این تابو های جامعه رو ببرن که جوونی همه رو حروم میکنن....


    •   لاکغلطگیر
    • 1 هفته،2 روز
      • 7

    • داستان بدی نبود هر چند واقعی هم‌ نبود و البته کار شما هم درست نبود


      AliTrk جان!اگه دقت کرده باشی،دیگه تو سوراخ نویسنده ها نمی رینم.چون دیگه فایده نداره.خخخخ
      احتمالا اون تیکه ها از شاهکار نویسنده های دیگه س که همه چی شون مثل خودشون و داستاناشون،پخش و پلاس


    •   زولان
    • 1 هفته،2 روز
      • 2

    • این چ کستانی بود احمق اینجا اسمش شهوانیه .


    •   misMehrdad
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • یه عده حروووم زاده کارشوون فقط فحشه، یعنی اگه با زن عقدی خودش هم خاطره بنویسه، بازم فحش میدن. این سرانجام ملتیه که تحت اموزش های اخون یه، هر چقدرم فخش میخورن انگار نه انگار مح دا پای داستان ها گه خوری میکنن. مث اخوندها شرم و حیا ندارن


    •   forestgumpnew
    • 1 هفته،2 روز
      • 4

    • غم انگیز بود ،سعی کن ازش رد شی ،ی دوست خوب پیدا کنی و خاطرات جدید بسازی :)


    •   Fazi.2020
    • 1 هفته،2 روز
      • 4

    • چرا فکر میکنین اگه اخرش طرف بمیره و هنوزم ذهنتون درگیرش باشه داستانتون بهتر میشه؟
      خب اگه ذهنت درگیرشه تو سایت سکسی چیکار میکنی؟
      اومدی اینجا اندوهت کاسته شه؟!!!


    •   mahboob66
    • 1 هفته،2 روز
      • 3

    • ممنون که اونو تبدیل به زن کردی . اخه دیوث این چه جمله ایه ! (dash)


    •   مهسان۷۰۹۳
    • 1 هفته،2 روز
      • 3

    • فقط بخاطر ازاده بهت لایک دادم وگرنه طرز بیان داستانت خیلی تخمی بود


    •   kokarostam
    • 1 هفته،2 روز
      • 3

    • جوانمرد


      خسته نباشی پهلوان، اولش خوب نوشتی ولی آخرهای داستانت آبکی و شخماتیک و هندی تخیلی شد. در کل خوب بود. وقت کردی روی قواعد زبان فارسی کار کن.


      ها کـُ‌کا


    •   Ras-al-ghoul
    • 1 هفته،2 روز
      • 2

    • لایک کردم ولی دیگه این کسشرای دراماتیک رو اینجا ننویسید، همون کستان هایی که بهش میخندیم بهتره (inlove)


    •   سکسدوست
    • 1 هفته،2 روز
      • 2

    • خاک بر سرت .. از دختر سرطانی رو بمرگ هم نمیگذری .....کیر اسکیپی تو لپ چپت ....لاشو ..


    •   Hanibalgay
    • 1 هفته،1 روز
      • 2

    • درکت کردم چون بلاش درگیرم


    •   سکسدوست
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • اخه لاشی فانتزی کیری هم میخوای بنوبسی و جلق بزنی . اقلا تو ذهن بیمارت جنیفر لوپزو بکن ..کدنی بیمارسرطاتی رو کردی ؟؟؟ بقول ایرج میرزا .. جلق میزن که جلق خوش باشد .... جلق در زیر دلق خوش باشد ...فحشو تو کامنت قبلی دادم ....بسه برات ....جقولی


    •   Alouche
    • 1 هفته،1 روز
      • 3

    • چقد غمگین بود اصن دلم گرف..ایشالا ک راست نیسد


    •   زندگی+فانتزی
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • کار خوبی کردی
      ولی
      اگه این اتفاق برعکس بود آیا حاضر بودی طرف مقابلت در نبودت ، انقد اذیت بشه؟


      زندگی ادامه داره......


    •   ali80xx
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • خییی...لی غم انگیز بود
      امیدوارم بتونی باهاش کنار بیای:(
      لایک


    •   admin_s_father
    • 1 هفته
      • 1

    • برات متاسفم، اما آزاده نباید اینکارو باهات میکرد، شاید اگه یخورده باتجربه‌تر بود نمیذاشت تو اون شرایط باهاش سکس کنی و بهش وابسته‌تر بشی


    •   مردتنها90
    • 6 روز،21 ساعت
      • 0

    • امشب همه داستانها فاز هندی گرفتن


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو