لذت رسیدن به آرزو

    سلام به همه دوستان
    قبلش از شروع بگم که موضوع این داستان راجب فوت فتیش و بردگی هست
    از عزیزان میخوام اگر به این سبک تمایل ندارید لطفا فحش ندید
    و اینکه این داستان کاملا واقعی هست


    من مهدی ام ۱۹ سالمه و تک پسرم
    توی دهکده المپیک زندگی میکنیم


    از حدود ۱۲ ۱۳ سالگی متوجه شدم که خیلی دوست دارم پا و جوراب خانم هارو لیس بزنم و ببوسم


    بعد از مدتی توی اینترنت گشتم و متوجه شدم که اسم این حس فوت فتیش هست


    خونه ما نزدیک دانشگاه هست و ما دو واحد روبروی هم داریم که یکیش رو اجاره میدیم و یکیش رو خودمون نشستیم


    پارسال شهریور ماه از بنگاه برای ما مستاجر فرستادن خونرو ببینن
    ۴ تا دختر که دانشجوی حقوق بودن از شهرستان اومده بودن و میخواستن نزدیک دانشگاه خونه بگیرن
    از همون اول که وارد شدن چشمم به تیپشون افتاد بخصوص پاهاشون
    ۳ تاشون سفید بود پوستشون یکیشون سبزه
    هیکلاشونم همه عالی
    حدود ۲۰ سالشون بود و دوسال از درسشون مونده بود
    دوتاشون صندل پوشیده بودن با لاک قرمز اون یکیا کتونی با این جوراب ساق کوتاها که واقعا آدمو دیوونه میکنه
    خلاصه سرتونو درد نیارم اینا پسندیدن و ما باهم کنار اومدیم و خونه رو بهشون اجاره دادیم


    هرسری که اینا توی اون‌مدت از دانشگاه میومدن خونه یا میرفتن گردش من پاهاشونو دید میزدم چند باری هم متوجه شده بودن ولی به روی خودشون نمیاوردن
    گذشت تا رسید به اواخر اسفند ماه ۹۷


    اون سه تا سفیدا رفتن شهراشون
    سبزه هه که اسمش‌هانیه بود دم عید بود براش بلیت گیر نیومد یک هفته دیر تر میخواست بره


    مامانم غذا داد گفت ببر براش تنهاس شاید حوصله نداشته باشه غذا درست کنه


    منم بردم در زدم
    دیدم یه شلوارک و یه تاپ پوشیده چاک سینشم معلومه
    تاپ شلوارکش قرمز مشکی بود
    لاک قرمز هم زده و دمپایی مشکی پوشیده
    یه آرایش ملیح هم رو صورتش بود
    غذارو که دادم تشکر کرد و گفتش تلویزیونمون کانالاش ریخته ب هم من سر در نمیارم میتونی درست کنی؟
    گفتم بله حتما
    خلاصه رفتم تو و انجام دادم
    نشسته بودم رو زمین اونم رو مبل و پاهاشم انداخته بود روی پاش و دقیقا کنار صورتم بود
    کارم که تموم شد صورتمو برگردوندم بگم تمومه پام خورد تو صورتش گفت آخ ببخشید معذرت میخام
    گفتم اشکالی نداره فدای سرتون
    گفت البته پام تمیز بودا تازه از حموم اومدم
    گفتم کثیف بودم اشکال نداشت
    گفت چطور؟
    گفتم هیچی
    گفت ن بگو
    گفتم با فوت فتیش آشنایی دارید؟
    گفت آره... تو فوت فتیشی آره؟
    گفتم بعله
    گفت حدس میزدم
    از دید زدنات که کل بدنو ول کرده بودی به پاهامون نگاه میکردی معلوم بود
    خندیدم
    گفتش خب دوس داری پامو بلیسی
    گفتم اگ بشه که محشر میشه
    گفت چرا نمیشه
    بخاب زیر پاهام ببینم برده ی چاقال من
    گفتم چشم ارباب اول ی کم کف دمپاییشو به صورتم مالید
    گفت پاشو لباستو در بیار بعد
    تیشرت و شلوارمو در اوردم
    اومدم شورتمو دربیارم گفت آی آی... فعلا ن
    خلاصه کف دمپاییشو لیسیدم
    یه کم با دمپایی از رو شورت کیرمو فشار داد
    کیرم داشت شورتمو پاره میکرد
    بعدش گفت دمپاییامو در بیار توله
    گفتم چشم ارباب
    اومدم دستمو بیارم بالا
    با پاهاش زد تو دهنم گفت با دهن توله
    با دهن و زبون و خلاصه به زور دمپاییاشو در آوردم
    گفت بلیس
    کل پاهاشو تا مچ لیس میزدم لای انگشتاش
    کف پاش پاشنه پاش روی پاش
    بهترین لحظات عمرم بود
    خیلی خوب بود
    به ارزوم رسیده بودم
    اونم هی فشار میداد
    پاهاشو خیس خیس کرده بودم
    با پاهاش شورتمو کشید پایین
    کیرمو میمالید
    واقعا فوت جاب محشری بود
    خودشم دستشو کرده بود تو شلوارکش و داشت کصشو میمالید
    انقدر خوب مالید که خیلی زود آبم ریخت رو پاش
    پاشو آورد بالا و گفت همشو بخور پامو تمیز تمیز کن
    منم‌ آبمو خوردم و کامل پاهاشو لیسیدم
    بعدش گفت پاشو دیگه توله
    الان مامانت شک میکنه
    بلند شدم و لباسامو پوشیدم
    خم‌شدم‌ دستشو بوسیدم و گفتم مرسی ارباب که منو به‌آرزوم رسوندید
    گفت ازین به بعد کارای زیادی باهات دارم توله
    برگشتم خونه مامانم گفت چرا دیر کردی
    گفتم تلویزیونش بهم ریخته بود داشتم درست میکردم
    و خلاصه ۶ ماهه که من برده ارباب هانیه هستم و توی این مدت کلی کار براش انجام دادم
    اگر راضی بودید بقیشو هم مینویسم


    ببخشید اگر نتونستم خوب تعریف کنم
    چون اولین بارم بود


    نوشته: مهدی

  • 17

  • 7




  • نظرات:
    •   بچه-ای-خوب
    • 4 هفته
      • 5

    • بخواب زیر کیر بچه های سایت ببینم چاقال کونی!
      ریدم به این همه حقارت و بی وجودی!
      جوانای ما رو ببین چقدر بی وجود و هقیر شدن.
      بازم میگم بخواب بابا کونی پلشت.


    •   شواليه-ايران
    • 4 هفته
      • 5

    • "صورتو برگردوندم بگم تموم شد پام خورد تو صورتش گفت اخ ببخشيد" چي ميزني؟ كلا برعكس نوشتي جقي!


    •   lovely_grl
    • 4 هفته
      • 2

    • عجبزززز


    •   shureshy
    • 4 هفته
      • 2

    • کاری به داستان کسشعر ندارم
      فقط کامنت بچه ای خوب ما میگیم ملت داستانو یه بار بخونن به این رفیقمون باید بگیم حداقل لطف کن کامنتتو یبار بخون بعد بفرس


    •   Mahyar543
    • 3 هفته،6 روز
      • 5

    • بی نظیر بود و یادت نره ادمای بزرگ بخاطر حرف بقیه بیخیال هدفشون نمیشن


    •   hamid30gari
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • بقیشو ننویس لدفا


    •   Mahyar543
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • بقیه گوه میخورن تو ادامه بده با قدرت بیشتر
      تعداد افراد علاقمند به بی دی اس ام خیلی بیشتره ولی متاسفانه جنم حمایت کردن ندارن بزار خودمون برای خودمون کاری کنیم


    •   kokarostam
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • تخمی


      و البته کیری.


      ها کـُ‌کا


    •   kokarostam
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • کامنت


      یک کامنت جوندار نوشتم ولی هر بار ارسال کردم با پیغام حاوی واژه غیر مجاز روبرو شد. آیا کسی میدونه که چرا؟ به هر حال امیدوارم این کامنت ارسال بشه. شاشیدم توی بصل‌النخاع کیریت.


      ها کـُ‌کا


    •   Ice_flower
    • 3 هفته،6 روز
      • 2

    • هر کسی یه گرایشی داره
      از اونجایی که راجب برده و ارباب خیلی نمیدونم.
      با یه نگارش خوب و تقریبا حقیقی بنویس.
      محض احتیاط لایک


    •   Kos_Namak
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • گه. خوردی کس.کش . مادر.جند.ه


    •   Kosdat
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • <کارم تموم شد صورتمو برگردوندم بگم تمومه پام خورد تو صورتش> این خو اشتباه اولت دومیش اینه که تو نگفتی فتیش ارباب برده داری اون از کجا فهمید سومیش هم اون مگه قرار نبود بره شهرشون چطو 6 ماه با هم بودین شاید اشتباه دیگه هم داشتی من توجه نکردم


    •   loooooooooooool
    • 3 هفته،5 روز
      • 0

    • تو رو جون هر گی دوس داری بقیشو بنویس
      اگه نخواستی بهم پیام بده ای دی اینستا بدهبقیشو برام تغریف کن لطفاا


    •   loooooooooooool
    • 3 هفته،5 روز
      • 0

    • بقیشو بنویس خواهشا


    •   sina_slave46
    • 3 هفته،4 روز
      • 0

    • خدا از این شانسا به ما نمیده


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو