لذت واقعی سکس خانوادگی! (4 و پایانی)

    ...قسمت قبل


    سکانس دوم: تاریکی مطلق


    توی سالن بودیم و مشغول تمرین. نازی پاهای من رو گرفته بود و من حرکت شِکم می رفتم. نازی که بهم خیره شده بود ، بدون مقدمه گفت: حالا فهمیدم اون دو هفته کجا بودی. اون روزا تیم مون خیلی بهت وابسته بود. دقیقا دو هفته پشت هم باختیم. البته هنوزم بهت وابسته ایما... از اینکه بعد از چند روز هنوز نازی تو فکر حرفام بود ، خندم گرفت. اما خنده ای که از ته دل نبود. خودم خوب می دونستم که چقدر قیافه ام تابلوعه و افسردگی داره همه ی وجودم رو می گیره. فقط با سرم حرفش رو تایید کردم...
    نازی با ناراحتی گفت: بهم گفته بودی که وادارت کردن به این رابطه اما از روزی که با جزییات برام گفتی ، همش تو فکر حرفاتم. حالا دقیق تر و واضح تر می دونم که چه عوضیایی هستن... جوابی به حرفش ندادم. مشخص بود که می خواد به نوعی هم دردی کنه و مثلا حالمو بهتر کنه. یه لبخند شیطنت آمیز زد و گفت: راستی کاش خودتو می دیدی. صورت و گردنت عرق کرده. تو هر حالتی خیلی خوشگی بی شرف... وقتی دید هیچ جوابی به حرفش ندادم و همچنان تو خودم هستم ، حسابی حالش گرفته شد...
    چند لحظه به بقیه بچه ها نگاه کرد. یه هو چرخید سمت من و گفت: چی تو سرت می گذره سارا؟ نکنه دوباره تو فکر فراری؟؟؟ خیلی جدی بهش گفتم: یادته که اولین بار تو پیشنهاد فرار بهم دادی... نازی به مِن و مِن افتاد و گفت: من طاقت ندارم تو این حال و روز ببینمت. سارا من هنوز سر اون پیشنهادم هستم. بیا فرار کنیم از اینجا. اینقدر پول دارم که بتونیم از ایران فرار کنیم. قاچاقی می ریم. اصلا دیگه لازم نیست ازشون بترسی. فقط تصمیم بگیر و خلاص...
    هیچ وقت حتی نمی خواستم به پیشنهاد نازی فکر هم بکنم. ترس از اینکه اگه یه بار دیگه یه آتو از من بگیرن و چه بلایی سرم بیارن باعث میشد جرات هیچ ریسکی رو نداشته باشم. اما حالا با اومدن مهدیس و اینکه شاید بعد از اومدنش دیگه از من سیر شده باشن و نخوانم و حتی شاید بخوان سر به نیستم کنن ، باعث شد برای چند لحظه به پیشنهاد نازی فکر کنم... بهش گفتم: مهدیس چی؟؟؟ نازی گفت: یعنی چی مهدیس چی؟؟؟ نشستم و خیلی آروم و جدی بهش گفتم: یعنی دوست نداری هیچ جوره بهش کمک کنیم؟؟؟
    نازی مردد شد. کمی فکر کرد و گفت: خب اگه دوست داری بهش کمک می کنیم. یه جوری بهش می رسونیم. غیر مستقیم بهش می گیم که تو خطره... با تردید بهش گفتم: اما باور نمی کنه. آخه کی باور می کنه؟ بعدشم چجوری آخه. مهدیس رسما چشم دیدن من رو نداره. تابلو از من خوشش نمیاد... نازی گفت: ما حداقل سعی خودمون رو می کنیم. تو فقط شماره یا یه آی دی ازش به من بده. نوع ارتباط باهاش با من. یه جوری بهش بگو که شک نکنه از طرف تو هستش. مگه نمی گی با پدرش دشمن خونیه. به عنوان یه غریبه ی ناشناس باهاش حرف بزن. یا حرفتو باور می کنه یا فکر می کنه این پیاما از سمت پدرشه. اینجوری اصلا تو خطر نیستی...
    کمی به حرفای نازی فکر کردم و گفتم: آخه اینجوری که فایده نداره... نازی کلافه شد و گفت: تو بیشتر از این نمی تونی بهش کمک کنی. می فهمی؟ همینقدر بهش شانس بده. احتمال داره که خطر رو حس کنه و پشیمون بشه از ازدواجش با نوید. تو بیشتر از این نمی تونی بهش کمک کنی سارا. خودت مهم تر از اونی. اینو یادت نره...
    یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: منم می تونم با فروش طلاهام کمی پول جور کنم. بقیه اش با تو. فقط کِی بریم نازی؟؟؟ نازی کمی فکر کرد و گفت: کمی طول می کشه. با طرفی که اینکارو می کنه تماس می گیرم. پول که باشه حله. فقط صبر کن یک روز قبل از رفتنمون به مهدیس اخطار بدیم. زودتر انجام دادنش ریسک بزرگیه. فقط سارا به من بگو مطمئنی که می خوایی فرار کنی؟؟؟ با همه ی ترس و وحشتم از این تصمیم ، مصمم شدم و گفتم: آره مطمئنم نازی...
    چند روز گذشت و نازی همچنان منتظر اون رابطی بود که می تونست قاچاقی ردمون کنه. نعیم اومد باشگاه دنبالم. توی راه بهم گفت که قراره برام جشن تولد بگیرن. یه نمایش مسخره ی دیگه برای مهدیس. وقتی وارد خونه شدیم نقش خودم رو خوب بازی کردم. می دونستم لباسی که تنم کردم حسابی رو مخ مهدیس میره. ته دلم خوشحال بودم که شاید این یه تلنگر جدی براش باشه. اما وقتی فهمیدم تصمیم گرفت شب اینجا بمونه ، انگار روم یه سطل آب یخ ریختن. نریمان اون شب موقع روبوسی بهم گفت: آخ چه تیکه ای شدی تو. امشب برای خودمی... هم زمان دستش رو رسوند لای پام و کُسم رو چنگ زد. خیالش راحت بود. چون دقیقا همون لحظه مهدیس پشتش به ما بود. آخر شب و وقتی که مهدیس رفت توی اتاقش من با نریمان رفتم خونه اش. دوست داشت وقتی که همون تیپ تولد هستم ترتیب منو بده. به خواسته اش هم رسید. نریمان یه موجود به معنای واقعی عوضی و رذل و وحشی بود. گاهی وقتا از خشن بودنش لذت می بردم اما تو این شرایط روحی فقط برام زجر آور و درد آور بود. بیشتر و بیشتر حس کردم که براش یه تیکه گوشت جهت تخلیه هستم. اون شب وقتی که نریمان کارش باهام تموم شد ، گرفت خوابید. من خوابم نمی برد. استرس نقشه ای که تو سرم داشتم ول کنم نبود...
    چند روز بعد نازی بهم زنگ زد و گفت: حله سارا. هفت روز دیگه. آماده باش و وسایلت رو جمع کن. اصلا همون روز به مهدیس اخطار می دیم. نظرت چیه؟؟؟ حسابی خوشحال شدم که بلاخره یه راه نجات برای خودم و مهدیس پیدا کردم. دوست داشتم اون لحظه نازی پیشم باشه و یه لب طولانی از لباش بگیرم...
    بلاخره روز موعود رسید. نازی از طریقی که دقیقا نفهمیدم چجوریه تونست با مهدیس ارتباط بر قرار کنه. من بهش پیام دادم. بلاخره برای بار سوم موفق شدم چند جمله اخطار آمیز بهش بگم. اما مهدیس اصلا واکنش خوبی نداشت و مشخص بود که به هیچ وجه باور نکرده. اعصابم خورد شد و به نازی گفتم: هنوز خیلی وقت داریم. من میرم پیش مهدیس. چاره ای نیست و باید رو در رو همه چی رو بهش بگم. بعدش میام سر قرار که بریم. تو وسایل من رو بگیر. من خودمو می رسونم. قبلش هم می رم باشگاه. می خوام برای آخرین بار از اونجا خدافظی کنم... موقع رفتن نازی مُچ دستم رو گرفت و گفت: مطمئنی سارا که می خوایی اینجوری همه چی رو بهش بگی؟؟؟ مصمم و قاطع گفتم: آره اون هنوز وقت داره...
    خوشحال بودم که برای اولین بار توی عمرم قراره یه کار درست انجام بدم. توی سالن قدم زدم و بغض کرده بودم. تنها مکانی توی این دنیا که دوستش داشتم. بلاخره دِل کندم و رفتم خونه که مهدیس رو ببینم. وارد خونه که شدم خبری از مهدیس نبود. هر چی صدا زدم کلا هیچ کس جواب نداد. زنگ زدم به گوشی مهدیس. صدای گوشی از توی اتاق نوید می اومد. در اتاق رو که باز کردم وا رفتم...
    همیشه فکر می کردم بزرگ ترین شوک توی زندگیم ، روزی بود که نعیم اون کارو باهام کرد. اما با دیدن نازی در کنار نوید ، پاهام سُست شد. روی دو تا زانوهام افتادم. دیگه لازم نبود کسی چیزی رو توضیح بده. همونطور که نرگس اون اوایل مامور کنترل و مهار من بود که یه وقت اگه قرار شد خرابکاری بکنم سریع به بقیه خبر بده ، این چند سال هم نازی این ماموریت رو داشت. نوید خیلی خونسرد گفت: فکر کردی ما تو رو به حال خودت می ذاریم؟؟؟ نریمان وارد شد. بدون هیچ حرفی مُچ دستم رو گرفت. بردم بیرون و سوار ماشینش کرد. می دونستم که چه بلایی قراره سرم بیاره. من رو برد تو خونه اش. لختم کرد و انداختم توی توالت. همه ی بدنم رو خیس کرد که درد کمربندش بیشتر بشه...
    گوشه ی توالت دراز کشیده بودم. همه ی بدنم درد می کرد. نرمیان فقط در حد بخور و نمیر بهم غذا می داد. پنجره ی توالت هم بسته بود و روز و شب از دستم در رفته بود. بوی گند توالت هم دیگه برام مهم نبود. هنوز باورم نمیشد که این همه سال من برای نازی هم یه بازیچه بودم. یعنی نعیم چقدر بهش داده بود؟ دوست داشتم تو چشماش نگاه کنم و بگم چقدر گرفتی؟ وقتی به خیانت نازی فکر می کردم همه ی وجودم از ناراحتی و غم فریاد می زد. از ترس کتک های نریمان جرات نداشتم بلند گریه کنم. دوست داشتم با همه ی توانم جیغ بزنم. اینقدر جیغ بزنم تا بمیرم...
    نریمان جلوم یه تیکه نون و پنیر گذاشت. خواست بره که بهش گفتم: چی به سر مهدیس اومد؟؟؟ نگام کرد و با لبخند گفت: نترس قرار نیست چیزی رو از دست بدی. به وقتش می بینی چی به سرش میاد... نا خواسته از اینکه هنوز بلایی سر مهدیس نیاوردن ، خوشحال شدم. نمی دونم چقدر گذشت که نرمیان در توالت رو باز کرد و گفت: بیا بیرون. امروز عقد مهدیس خانم با داش نویده. تو رو می رسونم خونه. میگی که تازه از فوتبال برگشتی. فهمیدی یا نه؟؟؟ با سرم تایید کردم. از بس رو زمین سرامیکی توالت خوابیده بودم همه ی تنم کوفته و داغون بود. با درد و زجر لباس پوشیدم. به خواست نریمان کمی ظاهرم رو مرتب کردم...
    وقتی مهدیس رو با مانتو و شلوار و شال سفید دیدم دقیقا یاد روز اول خودم افتادم. دیگه پاشو توی خونه گذاشته بود و کارش تموم بود. نا خواسته همون دلشوره و استرس اون روز لعنتی ، وارد وجودم شد. نوید مهدیس رو برد که اتاق خواب متاهلی رو نشونش بده و با اشاره ی دستش از مادرش خواست که بره طبقه ی بالا. از حرفای نرگس فهمیدم ، این دفعه هر بلایی که می خوان سر مهدیس بیارن ، خودش و من هم قراره باشیم و ببینیم. نرگس از خوشحالی تو پوست خودش نمی گنجید. با طعنه و تسمخر بهم گفت: تو رو که نذاشتن ببینم. حداقل این یکی رو می بینم... بدنم به لرزش افتاد. هیچ کاری نمی تونستم برای مهدیس بکنم. نشستم روی کاناپه و دستام رو گذاشتم بین رونای پام. از استرس رونای پام رو چنگ می زدم...
    مهدیس حسابی از دیدن اتاق جدیدش خوشحال بود. با خوشحالی برگشت توی هال. توی ابرا بود و داشت پرواز می کرد. حتما فکر می کرد که الان توی بهشته. نوید بهش گفت: مهدیس جان عزیزم. میشه یه لحظه بشینی. یه موضوع خیلی مهم هست که باید بهت بگم... این فیلم لعنتی داشت تکرار میشد و من باید یک بار دیگه تحملش می کردم. مهدیس با لبخند نشست کنار نوید و گفت: بگو عزیزم...
    این دفعه نرگس هم توی دست انداختن مهدیس شرکت داشت. چهار نفری شروع کردن به مسخره کردنش. اونم مثل من گیج و مات و مبهوت بود و هنوز متوجه نشده بود که نوید چه درخواستی ازش داره. نریمان رفت جلوش نشست. یه سیلی محکم زد توی گوشش و گفت: دختره ی خنگ نفهم. داریم می گیم دوست داری کی اول بزنه جرت بده. کیر کدوم ما رو بیشتر از همه دوست داری...
    نریمان همینجور حرفش رو به شکلای مختلف تکرار می کرد و محکم می زد توی گوش مهدیس. مهدیس جوری شوکه شده بود که حتی نمی تونست بهشون التماس کنه. فقط گریه می کرد. منم به گریه افتادم. اما اونا فقط می خندیدن. حالا دقیقا متوجه شدم که جریان چیه. این عوضیا از همین خوششون می اومد. این بازی رو راه می اندازن که همین اتفاق بیفته. از گریه و زجه طرف مقابلشون لذت می برن. از شوکی که به مهدیس وارد شده بود لذت می بردن. حالا که یه بیننده بودم ، می تونستم خنده های از سر لذتشون رو ببینم. بلندش کردن و توی دستای هم می چرخوندنش. طفلک فقط می گفت: تو رو خدا ولم کنین... برای چند لحظه دست نگه داشتن. نرگس اومد به سمت من و گفت: زن داداش تو نمی خوایی بری راهنماییش کنی. بهش بگو تا نگه اوضاع همینه...
    بغضم رو قورت دادم. از جام بلند شدم و رفتم جلوی نوید. اشکام رو پاک کردم و گفتم: مگه شما نمی خوایین که خودش حتما بگه با کی باشه؟؟؟ نوید خیلی خونسرد گفت: آره قربونت برم. تو که خوب بلدی. سوال نداره که... آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: از تو بعیده. هنوز نفهمیدی این مثل من نیست. از همین حالا شروع کنین کتک زدن و تا فردا هم کتک بخوره تن به خواسته ی شما نمیده...
    نوید با پوزخند گفت: نترس بلایی به سرش میارم تا تن بده... یه نگاه به بقیه کردم. دوباره به چشمای نوید خیره شدم و گفتم: بذار من راضیش می کنم. طاقت ندارم ببینم دارین شکنجه اش می دین. بهم زمان بده. قول میدم راضیش کنم... نرگس با تمسخر گفت: احمق منم همینو گفتم که... رو به نوید گفتم: منظورم اینه که بذار ببرمش توی اتاق و تنهایی باهاش حرف بزنم. توی همون اتاقی که خودت چیندی. نه راه فراری هست و نه کمک دیگه ای می تونم بهش بکنم...
    نوید هنوز جواب نداده بود که دستش رو گرفتم و گفتم: ازت خواهش می کنم نوید. کاری می کنم که خیلی بهتر از من بگه که دوست داره با کدومتون باشه. بهم این فرصتو بده. خواهش می کنم اون بلایی که سر من آوردین سر مهدیس نیارین... نوید چند لحظه بهم خیره شد. با سرش اشاره کرد که می تونم کاری که گفتم رو انجام بدم. نرگس اومد اعتراض کنه که نوید بهش گفت: تو خفه شو...
    مهدیس رو به سختی بردمش توی اتاق و نشوندمش روی تخت. هنوز تو شوک بود. اومدم در اتاق رو ببندم که نوید گفت: همش یه ساعت وقت داری... در اتاق رو بستم و رفتم رو به روی مهدیس نشستم. دِل دِل می زد و همه ی بدنش می لرزید. با دستمال کاغذی داشتم صورتش رو پاک می کردم که با هِق هِق گریه گفت: اون پیام کار تو بود؟؟؟ با سرم تایید کردم. گریه اش گرفت و گفت: با تو هم همین کارو کردن؟؟؟ بازم با سرم تایید کردم و گفتم: اونا به هر چی که می خوان می رسن. یا باید همکاری کنی یا سرتو زیر آب می کنن. مثلا یه تصادف جعلی توی ماه عسل. اگه فکر می کنی که بابات هم شَک می کنه سخت در اشتباهی. چون برای رضایت ازدواجت ، بهش پول دادن. پس از خداشه که تازه دیه مردن تو توی تصادف رو هم بگیره. هیچ شانسی نداری مهدیس. باید هر کاری که می گن بکنی وگرنه بیشتر و بیشتر زجرت میدن و آخرش هم اون کاری که می خوان رو می کنن...
    مهدیس سرش رو گرفت بالا و گفت: ای خدا. ای خدا. ای خدا... همین جور گریه می کرد و می گفت ای خدا... تنها کسی که توی دنیا درکش می کرد من بودم. بهش گفتم: از خدا هیچ خبری نیست. خدا قرار نیست کمک کنه. فقط نذار بیشتر از این زجرت بدن و بعدش هم مثل وحشیا بهت تجاوز کنن... مهدیس با نا امیدی و گریه گفت: یعنی تو اصلا نمی تونی کمکم کنی. تو رو خدا سارا. بهت التماس می کنم. به پات میفتم...
    یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: فقط یه راه هست. اما نمی دونم اسمش کمک هست یا نه... باورم نمیشد که تو اون شرایط لبخند رو لبای مهدیس ببینم. با امیدواری گفت: چه راهی... توی چشماش برق امید رو دیدم. چند لحظه چشمام رو بستم. به سختی بازشون کردم و گفتم: تو این سالا از طریق دوستم نازی تحت نظرم داشتن. من احمق هم همه ی حرفای دلم رو به نازی می گفتم. می خواستم بهت واضح بگم که چه چیزی در انتظارته اما از طریق نازی فهمیدن و نذاشتن. توی این سالا فقط و فقط یک مورد رو به نازی و هیچ کس دیگه نگفتم. یه راه آخر که فقط خودم می دونم...
    برق امید توی چشمای مهدیس بیشتر شد و گفت: چه راهی؟؟؟ به آرومی بهش گفتم: اون اوایل که من اسیرشون بودم ، هر بار که می خواستم برم حموم ، من رو قشنگ می گشتن. که توی حموم یه وقت بلایی سر خودم نیارم. بعدها هم که دقیقا مثل خودشون یه حیوون شدم دیگه بهم اعتماد کردن. منم تو یه فرصت مناسب هم توی حموم طبقه ی بالا و هم طبقه ی پایین یه تیغ مخفی کردم. برای روزی که جرات واقعی نجات از دست اینا رو پیدا کنم. اما هیچ وقت به کارم نیومد و منم غرق این باتلاق شدم. اومدن تو باعث شد دوباره به خودم بیام که این شد نتیجه اش. تنها کاری که می تونم برات بکنم همینه. فقط می تونم قبل از اینکه دونه به دونه و جلوی جمع بهت تجاوز کنن ، کاری کنم که بری حموم. جای اون تیغا رو هم بهت می گم...
    مهدیس بعد از شنیدن حرفای من خشکش زد. با پیشنهاد خودکشی ، خیلی چیزا رو بهش رسونده بودم. وقتی به یکی پیشنهاد خودکشی میدی کاملا مشخصه که اگه راه دیگه رو انتخاب کنه یعنی چی. یعنی یه راه بدتر از مرگ. همینجور مات و مبهوت من رو نگاه می کرد و شدت سرازیر شدن اشکاش بیشتر شد. بهش گفتم: انتخاب با خودته. یا الان برو بیرون و یکیشون رو برای شروع انتخاب کن و مثل من بشو جنده ی هر سه تاشون یا حداقل شرافتت رو حفظ کن. زیاد وقت نداریم. تصمیمت رو بگیر...
    مهدیس چند دقیقه همینطور بهم خیره شد و گفت: من و هر طور شده بفرست تو حموم. قبل از اینکه دستشون بهم برسه این کارو بکن. ازت خواهش می کنم... با سرم تایید کردم و گفتم: فقط یادت باشه زیاد وقت نداری. جای هر دو تا تیغ رو تو هر دو تا حموم بهت می گم. وان حموم رو پر از آب گرم کن. وقتی مطمئن شدی که رگ دستت رو زدی برو توی آب گرم دراز بکش تا زودتر خون بدنت تخلیه بشه...
    برگشتم توی هال و رو به نوید گفتم: دیدی گفتم با حرف حل میشه... نوید لبخند زد و گفت: فکر نکن با این خود شیرین بازیا یادم میره از کارات. با تو حالا حالاها کار دارم. خب بهش بگو تن لش شو بیاره بیرون... خیلی خونسرد به نوید گفتم: بهش کمی وقت بدین. بذارین بره یه دوش بگیره تا از این اوضاع در بیاد. می خوایین مثل یه حیوون بکنینش. مثل من؟ اینجوری حداقل سرحال تر میشه. بعدشم مثل آدم یکی تونو انتخاب می کنه. شما هم مثل آدم می کنینش...
    نوید چشماش رو تنگ کرد و گفت: باز چی تو سرته سارا؟؟؟ خودم رو کلافه گرفتم و گفتم: برو بابا. اصلا هر غلطی که دلت می خواد بکن. من فقط دلم برای این دختره می سوزه. داغونه الان می فهمی. یعنی واقعا روزی که پرده ی منو تو اون شرایط جلوی داداشات زدی لذت بردی؟ خودت نبودی که گفتی آروزت بود که تو یه رابطه ی دو طرفه و احساسی اولین سکستو با من داشته باشی؟ خودت نبودی که گفتی فقط مقاومت کردن من تا قبل از اینکه بزنی جِرم بدی برات لذت داشت و اون لحظه از اینکه همه ی تنم کبود و خونیه ، خیلی بهت حال نداد؟ با تو ام نوید. الانم که بازی تونو با این طفلک کردین. بیشتر زجرش ندین. بهت التماس می کنم نوید. بذار حداقل یه دوش بگیره و چند ساعت تمرکز ذهنی داشته باشه...
    نقطه ضعف نوید رو خوب می دونستم. درسته که یه روانی بود و از زجر کشیدن بقیه لذت می برد اما نهایتا دوست داشت که خود مهدیس با رضایت تن به این خواسته بده. برای همین همیشه دنبال نقطه ضعف بود و امیدوار بود که مهدیس از داخل یه جنده باشه. نوید رفت توی اتاق. نمی دونم چه مکالمه ای با مهدیس داشت. فقط متوجه شدم که برگشت و به نریمان گفت: برو قشنگ حموم و بگرد. یه چیزی نباشه که باهاش به خودش صدمه بزنه...
    نریمان رفت داخل حموم و هر چیز برداشتنی ای که بود رو آورد. حتی لیف و صابون و شامپو. رو به نوید گفت: پاکه پاکه. می تونه بره فقط دوش بگیره... نوید بازوی مهدیس رو گرفت و بردش دَم در حموم. بهش گفت: لخت شو... مهدیس مردد بود که نوید سرش داد زد: مگه نمی خوای بری گورتو گم کنی حموم. لخت شو پس تا تصمیمم عوض نشده... مهدیس با دستای لرزونش شروع کرد به لخت شدن. نوید وادارش کرد که شورت و سوتینش هم در بیاره. مطمئن شد که چیزی همراهش نیست. حتی با دستش کشید توی شیار کُسش که یه وقت من چیزی نداده باشم که اونجا قایم کنه. با خیال راحت هولش داد داخل حموم و گفت: برو اینقدر دوش بگیر تا سر حال شی عزیز. منتظریم...
    حتی موفق نشدم برای آخرین بار به مهدیس نگاه کنم. دلم داشت از غصه و ناراحتی منفجر میشد. اما اگه تابلو بازی در می آوردم ، شَک می کردن. تنها کاری می تونستم بکنم این بود که برای مهدیس زمان بخرم. بعد از پنج دقیقه رو به نوید گفتم: راستی اونجا که گفتی داری برام. مثلا چه غلطی می تونی بکنی؟؟؟ نوید از حرفم خوشش نیومد و اومد سمت من و گفت: انگاری نریمان خوب روت کار نکرده که هنوز زبون داری... پوزخند زدم و گفتم: تو هیچی نیستی نوید. همه تون هیچی نیستین...
    طبق پیش بینیم از حرفم عصبانی شد و شروع کرد به زدن من. از ته دل شروع کردم به خندیدن و مطمئن بودم اینقدر زمان برای مهدیس خریدم که بتونه هر کاری که دلش می خواد بکنه. نوید من رو ول کرد و شروع کرد تهدیدم کردن که فلانم می کنه و بهمانم می کنه. ساعت و نگاه کردم. بیست دقیقه از وقتی که مهدیس رفته بود حموم گذشته بود. پوزخند زدم. نرگس متوجه خط نگاه من به ساعت و پوزخندم شد. با فریاد گفت: ای کثافت عوضی...
    دوید سمت حموم و داد زد: نوید... نوید هم متوجه منظور نرگس شد. چند بار مهدیس رو صدا زدن اما جوابی نیومد. نوید با چند تا لگد محکم ، در حموم و باز کرد. از صدای جیغ نرگس فهمیدم که مهدیس رگ دستشو زده. همه شون دستپاچه شده بودن. نوید از توی حموم داد زد: من تو رو می کشم سارا...
    نریمان رفت داخل حموم و با صدای نگران و پر از ترس گفت: فک کنم هنوز زنده اس... با صدای بلند خندیدم و گفتم: تا آمبولانس خبر کنین دیگه کارش تمومه... نوید از حموم اومد بیرون. اومد سمت من. با لگد کوبید توی پهلوم و گفت: فکر کردی خرم که آمبولانس خبر کنم؟ که زنده بمونه و همه چی رو بگه. حالا که انتخاب کرده بمیره ، همون بهتر که بمیره... تو جوابش گفتم: مردن بهتر از اینه که دست شما آشغالا بیفته...
    هم از طرفی جشن خاصشون که این همه مدت براش برنامه ریزی کرده بودن به هم خورده بود و هم از طرفی باید با جسد مهدیس یه کاری می کردن. استرس و ترس وجود همه شون رو گرفته بود. مادرشون از بالا اومد پایین. وقتی که اوضاع مهدیس رو دید شروع کرد تو سرش زدن. من فقط پوزخند می زدم و برام مهم نبود که دیگه چقدر کتک بخورم یا حتی چه بلایی سرم بیارن. نوید مُچ دست من رو گرفت و برد بالا. انداختم توی انباری خونه. حتی چراغشم خاموش کرد. موقع بستن در انباری بهم گفت: فعلا اینجا باش تا بعدا بفهمی که چه بلایی قراره سرت بیاد...
    انباری تاریکی مطلق بود. تکیه دادم به دیوار. دیگه از حبس شدن و تاریکی نمی ترسیدم. دیگه از هیچی نمی ترسیدم. گریم گرفت. نه برای خودم. برای مهدیس که کاش زودتر از اینا بهش کمک می کردم. بهش حسودیم شد. کاش منم شجاعت اونو داشتم. چشمام و بستم. یاد تنها خاطرات خوش زندگیم افتادم. روزایی که نعیم با حرفاش بهم امید می داد و منم مثل چند ساعت پیش مهدیس ، توی ابرا بودم. روزایی که روزنه ی امید رو توی تک تک سلولای بدنم حس می کردم...




    سکانس آخر: روی دیگر سکه


    با باز شدن در انباری بیدار شدم. نمی دونم یک روز اونجا بودم یا دو روز. فقط از ضعف زیاد بی حال شده بودم. نعیم کمک کرد که سر پا بشم. بهم کمی آب قند داد که حالم جا بیاد. گذاشت برم دستشویی. بعدش بردم توی اتاق خودم و درُ روم قفل کرد. نزدیک به یک هفته گذشت. مثل زندانیا باهام برخورد می کردن. خیالشون راحت بود. به هر حال تو دنیای بیرون ، کسی رو نداشتم که نگران بود و نبودم باشه...
    رو تخت دراز کشیدم که صدای باز شدن قفل در اومد. فکر کردم مثل همیشه نعیم هستش اما دیدم که نازی وارد اتاق شد. تو اون لحظه بیشتر از همه ی آدمای کثیف زندگیم ازش متنفر بودم. بهم سلام کرد و کوله پشتی ای که وسایلم رو توش گذاشته بودم برای فرار ، دستش بود. گذاشت گوشه ی اتاق. من نشستم و فقط نگاش کردم. به آدمی که این همه مدت فکر می کردم بهترین و نزدیک ترین آدم زندگیمه. داشت از اتاق می رفت بیرون که وایستاد. برگشت و بعد از کمی مکث گفت: این جریان شخصی نبود. من از همون اول برای این کار از نعیم پول می گرفتم. یه جورایی شُغلم بود...
    تو صورتش نگاه کردم و پوزخند زدم. از پوزخندم خوشش نیومد و گفت: اون روز توی پارک که دقیق تعریف کردی که باهات چیکار کردن ، واقعا گریه کردم. از ته دل برات ناراحت شدم. دلم برات سوخت سارا. اما من هیچ وقت قرار نبود نجات بخش تو باشم. فقط قرار بود که با پیشنهادام مطمئن بشم که چی تو سرت می گذره و قراره ضِد نعیم و خانوادش چیکار کنی. می دونم که الان از من متنفری. اما لطفا بیشتر از همه خودت رو مقصر بدون. تو همیشه سر دوراهی عذاب وجدان و لذت زندگی ای که نعیم برات درست کرده بود گیر کرده بودی. تکلیفت با خودت روشن نبود. تصمیم گرفتی که هم پاشون بشی اما یه هو عوض شدی. کاش این دختره رو اینقدر جدی نمی گرفتی و خودتو تو دردسر نمی انداختی...
    من همچنان داشتم با پوزخند و نگاهی پر از نفرت نگاش می کردم. باز اومد برگرده بره که نوید اومد و بهش گفت: خب باهاش صحبت کردی؟؟؟ نازی با کلافگی به من اشاره کرد و گفت: نمی بینی داره چطوری نگام می کنه؟ به نظرت حرف و نظر من براش ذره ای اهمیت داره؟؟؟ نوید گفت: ما داریم می ریم بیرون. سعی خودتو بکن. به هر حال یه مدت دوست صمیمی بودین با هم. وقتی حرفات تموم شد ، درو روش قفل کن... "دوست صمیمی بودین" رو نوید جوری گفت که فهمیدم حتی نازی از شیطنت هایی که با هم داشتیم هم بهشون گفته. شدت پوزخندم غلیظ تر شد. بعد از رفتن نوید ، نازی با کلافگی گفت: می خوان یه فرصت دیگه بهت بدن. فقط یه فرصت دیگه سارا. برگرد سر زندگیت. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده. از من خواستن هر طور شده راضیت کنم. همه چی رو فراموش کن سارا. از آخرین فرصتی که داری استفاده کن...
    چند لحظه نگاش کردم و گفتم: همه شون رفتن بیرون؟؟؟ نازی با تردید گفت: فقط نوید و مادرش تو خونه بودن. اونم شنیدی که گفت رفتن بیرون... خیلی خونسرد از جام بلند شدم و به نازی گفتم: حالا که تنهاییم ، یه چیزی هست که می تونم بهت بگم... نازی کنجکاو شد که چی می خوام بهش بگم. رفتم نزدیکش و وانمود کردم که می خوام جوری بگم که مطمئن بشم کسی نفهمه. وقتی کاملا نزدیکش شدم ، بدون معطلی یه مشت توی شکمش زدم و سریع پشت بندش با آرنج دست دیگه ام کوبیدم توی صورتش. تا اومد به خودش بیاد گرفتمش زیر مشت و لگد. همه ی حرص و کینه ام رو از طریق مشت و لگد سرش خالی کردم. لگدام اینقدر محکم بود که مطمئن بشم چند تا دنده اش رو شکستم. صورتش هم پر از خون شده بود. بدون معطلی سریع مانتوم رو تنم کردم. شالم رو انداختم روی سرم و از خونه زدم بیرون. خوب می دونستم که حالا باید چیکار کنم. قرار نبود بذارم خون مهدیس الکی ریخته بشه. به خودم که اومدم جلوی پاسگاه بودم. سرباز دم در بهم گفت: کجا؟؟؟ بهش گفتم: منو ببر پیش مسئولتون. می خوام یه قتل و گزارش کنم... راهنماییم کرد داخل. وارد یه اتاق شدم. یه آقای نسبتا مُسن پشت میز بود و لباس نظامی تنش بود. رو به من گفت: چی شده دخترم؟؟؟
    وقتی داستان ازدواجم با نعیم و اتفاقای بعدش رو گفتم ، چشماش از تعجب گرد شد. همه ی اتفاقا رو براش گفتم. از همه ی رابطه هایی که با برادر شوهرام داشتم و مهم ترین مورد که جریان مهدیس بود. حتی گفتم که خودمم توی فریب دادن مهدیس شراکت داشتم. مامور در عین اینکه هنوز متعجب بود از حرفام ، ازم خواست همه ی چیزایی که گفتم رو بنویسم. در آخر گفت: تو خیلی از مواردی که گفتین خود شما هم مجرم هستین. فعلا اینجا می مونین تا دقیق مشخص شه جریان چیه... ازم تمامی آدرس ها و مشخصات نعیم و خانوادش رو گرفت. بعد از اینکه کَتبی به همه ی جریانا اعتراف کردم ، دستور بازداشتم رو داد. بردنم و توی یه اتاق کوچیک که بازداشتگاه موقت بود نگهم داشتم. لحظه ای که داشتم از اتاقش می رفتم بهش گفتم: تو رو خدا جسد مهدیس رو حداقل پیدا کنین. ازتون خواهش می کنم انتقامش رو بگیرین...
    از قبل از ظهر اونجا بودم. دیگه شب شده بود. از اینکه الان نعیم و خانوادش در چه حالی باشن حس خیلی خوبی داشتم. جسد مهدیس براشون یه نقطه ضعف بزرگ بود و امکان نداشت از این جریان بتونن قِسِر در برن. تو افکار خودم بودم که در بازداشتگاه باز شد. یه سرباز من رو هدایت کرد به اتاق همون مسئول...
    مسئول اونجا کمی بهم نگاه کرد و از من خواست بشینم و به اونی که من رو آورده بود اشاره کرد که بره. خیلی خونسرد و آروم بهم گفت: دخترم شما توی بهزیستی بزرگ شدین؟؟؟ از سوالش تعجب کردم و گفتم: بله... کمی مکث کرد. یه پرونده جلوش بود. بازش کرد و گفت: این پرونده ی بهزیستی ای هستش که شما توش بزرگ شدین. اینجا اشاره شده که شما اکثرا دچار مشکلات عصبی بودین و حتی چند بار تحت درمان روانپزشک قرار گرفتین... بازم از حرفاش تعجب کردم و گفتم: ا ا اون روزا م م من با سرپرستمون مشکل داشتم. ب ب به همه زور می گفت. م م منم ب ب بعضی وقتا جلوش وای میستادم. ا ا اونم لج می کرد و گ گ گاهی برام دردسر درست م م می کرد... مامور چند لحظه به چهره ی مضطرب و هول شده ی من نگاه کرد و گفت: شما مطمئنین که خانم مهدیس پورکاظم خودکشی کرده؟؟؟ از سوالش عصبی شدم و گفتم: ب ب بله که مطمئنم. ا ا اون عوضیا چی بهتون گفتن. ن ن نکنه صحنه سازی کردن و شما هم باور کردین. ت ت تو رو خدا حرفاشون رو باور نکنین... همینجور داشتم حرف می زدم که مامور حرفم رو قطع کرد و گفت: لطفا آروم باشین. الان همه چی مشخص میشه... سرباز دم در رو صدا زد و گفت: بهشون بگو بیان داخل...
    بعد از چند دقیقه نوید و نعیم وارد اتاق شدن و پشت سرشون مهدیس هم وارد شد. نا خواسته از جام بلند شدم. چیزی که می دیدم رو باور نمی کردم. سرم به رعشه افتاد و اشکام سرازیر شدن. آخه این چطور ممکنه؟ مهدیس با نگاه نگران نزدیکم شد و گفت: آخه عزیزم. چرا داری اینکارو می کنی. یعنی یه حسادت بچگانه باعث شد بیایی و این آبرو ریزی رو راه بندازی؟؟؟ برای یه لحظه مغزم هنگ شد. نا خواسته شروع کردم به خندیدن. از شدت عصبانیت شروع کردم به خندیدن. بعدشم کاملا غیر ارادی با همه ی توانم حمله کردم به سمت مهدیس که تیکه پارش کنم. نعیم به سختی کنترلم کرد و گفت: بس کن سارا. صد بار گفتم باید بری درمان بشی. داری خودتو نابود می کنی...
    من فقط فحش می دادم و جیغ می زدم. بلاخره به سختی آرومم کردن. مامور مسئول حسابی از دست من عصبانی بود. پاسگاه رو ریخته بودم به هم. وقتی آروم شدم ، نعیم رو به مامور گفت: جناب سروان دوست نداشتم این مورد رو بگم. اما وقتی اون نوشته های شرم آور همسرم رو نشونم دادین ، مجبورم این مورد رو بهتون بگم... از توی جیبش گوشی من رو درآورد و داد به مامور و گفت: این رو بدین با کارشناساتون. چک کنن و ببینن که این زن توی اینترنت کجاها رفته. بارها و بارها بهش گفتم تو این سایت های داستان مستحجن خودش رو الاف نکنه. این داستانای لعنتی رو نخونه. همینطور حالت عادی نه اعصاب درستی داره و نه روان آرومی. مطمئن بودم آخر سر ، خوندن این داستانا نتیجه اش یه آبرو ریزی میشه...
    مامور گوشی رو به نعیم پس داد و گفت: همه چی مشخصه. تو این چند ساعت اونی که باید می فهمیدم رو فهمیدم. بیشتر از شما متعجم که چرا برای درمان همسرتون هیچ اقدامی نکردین. الان می تونم به جرم بی نظمی داخل پاسگاه و دادن اطلاعات غلط بازداشتش کنم. چند تا مامور خودم رو سریع گذاشتم روی این مورد کار کنن و وقتشون رسما تلف شد. تازه شانس آورده اون دوستش رو که زده درب و داغونش کرده ، رضایت داده و شکایتی نداره... نعیم رو به مامور گفت: تو رو خدا جناب سروان این یه دفعه رو ازش بگذرین. قول میدم پیگیر درمانش بشم و کمکش کنم... مامور که کمی آروم شده بود ؛ گفت: اگه شما به عنوان اعاده حیثیت ازش شکایتی ندارین ، می تونین برین همگی. به اندازه کافی پاسگاه و به هم ریختین... نعیم گفت: نه جناب. مقصر خود ما هستیم که مشکلات روحیش رو جدی نگرفتیم. از شما هم یک دنیا تشکر می کنم...
    روی کاناپه نشسته بودم و خیره شده بودم به زمین. دیگه نمی دونستم باید کی رو باور کنم یا چی رو باور کنم. همه شون دور و برم بودن و داشتن گُل می گفتن و گُل می شنیدن. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده. یه جورایی حس کردم دارن جشن پیروزی می گیرن. نمی دونم با اشاره ی کدومشون ساکت شدن. نوید اومد کنارم نشست و گفت: خب زن داداش. ایندفعه خودت بگو باهات چیکار کنیم؟؟؟
    همچنان سرم یه لرزش خفیف داشت. به سختی سرم رو چرخوندم سمتش و بازم اشکام سرازیر شد روی گونه هام. مهدیس اومد نزدیک و گفت: نوید جان میشه منو سارا چند لحظه تنها باشیم... بازوم رو گرفت و به آرومی بلندم کرد. هدایتم کرد به سمت اتاق جدید خودش و نوید. همونجایی که بهش پیشنهاد خودکشی داده بودم. وقتی در و بست با خنده گفت: دیگه که نمی خوای منو بزنی؟؟؟
    نشوندم روی تخت. درست همونجوری که من اون روز نشوندمش روی تخت. بهش خیره شدم. از نگاهش فهمیدم مطمئنه که من جون و رمقی برای حمله بهش رو ندارم. شاید اصلا انگیزه ای هم نداشته باشم. کمی لبخند زد و گفت: وای سارا تو واقعا غیر منتظره ای. هر بار حسابی نوید و خانوادش رو می اندازی توی یه چالش حسابی. البته نه اینکه اونا هم بدشون بیادا. اما خب واقعا کارات غیر قابل پیش بینیه. مثل قایم کردن اون تیغا. یا رفتنت پیش پلیس. نوید اصلا فکر این دو تا رو نمی کرد. البته انگاری از قبل پیش بینی کرده بودن یه روز بری پیش پلیسا. برای همین توی سابقه ی نهان گوشیت کلی آدرس داستان سکسی گذاشته بودن و پرونده ی بهزیستیت رو آماده داشتن که رو کنن. بعدشم اینا پولدارن. فقط و فقط یکی از وکیلای گردن کلفتشون بسه که تو رو تو یه ساعت پودر کنه. فکر کردی تو این ممکلت کسی دنبال عدالته؟ البته تو بدون نیاز به وکیل ، بهترین آتوی ممکن رو بهشون دادی. بدون مدرک رفتی پیش پلیس. یعنی با مدرک رفتی اما خب مدرکت جواب نداد. به هر حال آخرین شانست رو هم سوزوندی. اینا هم برای هر حرکتت یه جواب خوب داشتن. یه جورایی همیشه یه قدم از تو جلوتر بودن...
    مهدیس همچنان لبخند روی لباش بود. به سختی لبام رو تکون دادم و گفتم: از کِی؟؟؟ مهدیس گفت: نه نه اصلا فکر نکن که من با برنامه ریزی اومدم و قرار بود مثل اون دوست عزیزت نازی سر کارت بذارم و همش فیلم باشه و این حرفا. باور کن اصلا اینجوری نبود. من ناخواسته جزیی از بازی شدم. می دونی چرا؟ چون باهوش تر از تو بودم. چون به موقع فهمیدم اینجا یه خبرایی هست. اتفاقا اون پیام اخطار آمیز تو مُهر تایید همه ی افکارم بود...
    از صحبتای مهدیس گیج تر شدم و گفتم: نمی فهمم چی داری می گی... لبخند مهدیس تبدیل به خنده شد و گفت: به نظر تو کثیف ترین کارای دنیا توسط چه کسایی انجام میشه؟ هان؟ فکر می کنی آدما راه میفتن تو خیابون و فریاد می زنن که آهای ملت من یه آدم کثیف و رذلم! نه عزیزم. اتفاقا بر عکس. ظالم ترین آدما همیشه به ظاهر مظلوم ترینا هستن. کثیف ترین آدما همیشه به ظاهر تمیز ترینا هستن. نه اینکه عمدی باشه ها. نه اصلا. ذات ما آدما همینه. دوست داریم همیشه خوب و پاک و معصوم به نظر بیاییم. البته همیشه اینجور نیست. گاهی یه احمقی مثل تو پیدا میشه که همیشه اصرار داره همون جنده ای که هست وانمود کنه. تو فکر کردی با یه نمایش جلوی اون فروشنده هیز و احمق من وا میدم؟ من خوب بلدم چجوری خودمو نشون بدم. جوری که خودمم باورم بشه چه برسه به تو و اون نوید احمق. خیلی زودتر از اونی که فکر کنی من فهمیدم نوید یه طوریش هست. یعنی با پسرای دیگه فرق داره. یه فرق خاص. فرا تر از اینکه صرفا بخواد با خوشگلی و خوشتیپی من کلاس بذاره. می تونستم حس کنم از نگاه پسرا روی اندام من چه لذتی می بره. اما برام مهم نبود چون فقط این پول نوید بود که برام اهمیت داشت. حتی چند بار فکر کردم مچم رو گرفته. مثلا یه بار چنان تو نخ یه پسر خوشگل توی کافه رفتم که فهمید. باور کن خیلی پسر خوشگلی بود...
    باورم نمیشد که دارم اینا رو از دهن همون مهدیس مظلوم و معصوم می شنوم. چقدر حالا چهره و نگاهش عوض شده بود. متوجه ی تعجب در اوج نا امیدیم شد. پوزخندی زد و ادامه داد: حالا بگذریم. هر چی زمان رفت جلو بیشتر فهمیدم در مورد نوید و خانوادش یه جای کار می لنگه. درسته که خودمو به گاگولی زده بودم اما خیلی دقیق و خوب حواسم به تک تک حرفا و شوخیا و حتی نگاها بود. البته تو بیشتر از همه کمک کردی. از همون روز اول که دیدمت یه چیزی در مورد تو درست نبود. با همه ی دقتم رفتم تو نخت. اولش با خود شیرین کردنات پیش نوید ، حرصم رو از سر حسادت در می آوردی اما کم کم فهمیدم یه خبراییه. شب تولدت کمک بزرگی بود. خط نگاه آقا نریمان توی رون و شورت سفید خوشگلت. موقع روبوسیت با نریمان درسته که اون لحظه پشتم بود اما از توی آینه ی قدی اتاق نوید که از شانس من درش باز بود ، دیدم که دست نریمان کجا رفت. همون شب یه مکالمه ی حدودا جالب در مورد تیپ سکسی شما با نوید جان داشتم. درسته که نهایتا خودم رو به مقصر بودن زدم اما اون چیزی که باید می فهمیدم رو فهمیدم. می دونی چرا فرداش تا دیر وقت خوابیدم؟ چون صبح زود وقتی نوید رفت ، منم بیدار شدم. از پنجره ی اتاق چک کردم که تنها میره بیرون یا نه. با کمال تعجب دیدم که تو همون لحظه با نریمان اومدی توی خونه. نریمان رفت اما چند دقیقه با نوید توی حیاط حرف زدی و حتی یه لب خوشگل هم ازش گرفتی. هر لحظه که می گذشت بیشتر چیزای عجب می دیدم. فقط سوال این بود که من باید چیکار کنم؟ برم یا بمونم. یعنی نوید رو با این همه ثروت ول کنم؟ برم و بشم مثل مادرم؟ هنوز مردد بودم. تا بلاخره مُهر تایید همه ی افکارم با اون پیام تو زده شد. پیامات با سوالی شروع شد که اون روز توی کافه ازم کردی. نوید هم بعدش بهم پیشنهاد پیاده روی داد و حتی نذاشت گوشیم رو با خودم ببرم. خیلی سریع فهمیدم این تویی و اصلا پدرم نیست. پدر من عرضه نداره حتی با یه گوشی ذغالی کار کنه. کسی رو هم نداره که از این کارا براش بکنه. تازه آخرین بار علنی بهم گفته بود که نوید باید بهش شیربها بده. یعنی با ازدواج من مشکلی نداشت. فقط داشت یه کیسه برای خودش می دوخت که منو مُفت نده به نوید. بابای من اگه غرور داشت این سر و وضع زندگیش نبود. همون لحظه که نوید گفت "رفتیم و با گفتگو بابات رو راضی کردیم" ، تو کمتر از یک ثانیه فهمیدم که با پول راضیش کردن. دیگه حدودا همه چی مشخص شد. البته خیلی چیزای دیگه هم دیدم که گفتنش حوصله ی جفتمون رو سر می بره. نهایتا بلاخره وقتش بود تصمیم خودمو بگیرم. هنوز چند روز به عقدمون مونده بود. عصر بود و به نوید گفتم که می خوام برم پیاده روی. کمی قدم زدم و از یه باجه ی تلفن با نوید تماس گرفتم...
    -سلام عزیزم...
    +سلام. کجایی مهدیس؟ از کجا زنگ می زنی؟ چیزی شده؟ بازم کسی مزاحمت شده؟؟؟
    -نه نوید جان. چیزی نشده. مهم نیست از کجا زنگ میزنم. فقط لازم بود که باهات تماس بگیرم...
    +وا دختر دیوونه شدی؟ همین الان پیش هم بودیم. نکنه مورد دیگه ای هست که بهم نگفتی...
    -آره نوید. یه مورد مهم هست. یعنی یه سوال خیلی مهم هست...
    +خب بپرس. چرا حرفتو خوردی؟ داری نگرانم می کنی خانمی...
    -می خوایی باهام چیکار کنی نوید؟؟؟
    +متوجه ی منظورت نمیشم. یعنی چی می خوای باهام چیکار کنی؟؟؟
    -جفتمون خوب می دونیم اون پیاما از طرف پدرم نبود. از طرف سارا بود...
    +چی داری میگی مهدیس. تابلوعه کار پدرته...
    -بس کن نوید. شاید همه چیزو ندونم اما اینقدر می دونم که مطمئن باشم یه خبرایی توی خونه ی شما هست. تو و نریمان جفت تون با سارا رابطه دارین. سارا تو اون خونه فقط زن نعیم نیست...
    +داری چرت و پرت میگی دختر. نمی فهمی چی داری میگی. مگه بهت نگفتم دست از حساس بودن نسبت به سارا بردار...
    -اون روز دیدم توی حیاط از هم لب گرفتین. شب قبلش و موقع کادو دادنا از توی آینه قدی دیدم که نریمان موقع روبوسی با سارا ، دستش رو برد بین پاهاش. یا فکر کردی نمی دونم پدرم رو با پول راضی کردی؟ اگه لازمه بازم بگم چیا دیدم و شنیدم...
    نوید سوکت کرد. فقط صدای نفس کشیدنش می اومد. دستش رو شده بود و این یکی مورد رو پیش بینی نمی کرد. من تو نبودم که همیشه یه قدم ازم جلو باشن. بعد از چند دقیقه ، سکوت رو شکست...
    +حالا می خوایی چیکار کنی؟؟؟
    -این منم که باید سوال کنم نوید. تو بگو که می خوایی دقیقا با من چیکار کنی؟؟؟
    +توضیح دادن لازم نداره. کاملا واضحه که اگه بشی عروس این خانواده باید به غیر از زن من بودن چه کارای دیگه ای بکنی. حالا که فهمیدی انتخاب با خودته. یا قبول کن یا به سلامت. برای همیشه...
    از این که معادله ی به این پیچیدگی اینقدر ساده شده بود که فقط دو تا راه حل داشت حس خوبی داشتم. یا باید برای همیشه نوید رو فراموش می کردم و بر می گشتم سر خونه ی اول یا اگه عروسش می شدم باید به دو تا برادر دیگه اش هم سرویس می دادم. در کُل من از جندگی ابایی نداشتم و ندارم. من با صندوق داری یه پیتزا فروشی نمی تونستم خرج دانشگاهم رو بدم. قطعا اون رابطه ی نسبتا طولانی ای که با صاحب پیتزا فروشی و دوستش داشتم بی ربط نبود به جور شدن خرج دانشگام. حتی یکی از نمره های سخت دانشگاهم رو از همین راه به دست آوردم. حالا چه فرقی می کرد برام. تازه راستشو بخوایی از نریمان خیلی بیشتر از نوید خوشم میاد. چرا بخوام بگم نه و نوید و ثروتش رو از دست بدم. من مثل تو نبودم که چپ و راست بازی بخورم و کور باشم و مفتی ازم سواری بگیرن. با نوید معامله کردم. برای شروع یه آپارتمان. تا بعد ببینیم چی میشه. به هر حال از اولش هم این ثروت نوید بود که برام اهمیت داشت و نه چیز دیگه ای...
    آدمی که جلوم نشسته بود رو نمی شناختم. یه شیطان خالص که به مراتب کثیف تر و آشغال تر از آدمای اون بیرون بود. به وضوح از شرایط روحی ای که داشتم لذت می برد. از جاش بلند شد و رفت سمت میز آرایش. بدون آرایش اومده بود توی پاسگاه و شروع کرد به آرایش کردن. خونسرد و طبیعی. بدون اراده فقط نگاش می کردم. از توی آینه چند بار باهام چشم تو چشم شد و فقط لبخند زد. لبخندی که از صد تا فحش هم بدتر بود. بلاخره کارش تموم شد. قبل از اینکه از اتاق بره بیرون ، بهم گفت: آهان راستی. نوید ازم خواست برای یه نمایش کوچولو باهاش همکاری کنم. منظورم روز عقدمونه. مثل همون نمایش جشن تولد تو. فکر کنم حالا بی حساب شدیم عروس بزرگه. امیدوارم ازم کینه به دل نگرفته باشی...
    همیشه فکر می کردم این منم که با لبخندام و نگاهام بهش مسلط هستم اما حالا دقیقا بر عکس شده بود. لبخند و نگاه خاصش کلی معنا داشت. وقتی دید من مثل شکست خورده ها هیچ حرفی برای گفتن ندارم ، در اتاق رو باز کرد و گفت: خب دیگه همین. خیلی حرف زدم. الانم پاشو بریم بیرون پیش بقیه. از این به بعد قراره خیلی بیشتر خوش بگذره...
    وقتی بازم دید هیچی نمی گم ، در و نیمه باز گذاشت و برگشت سمت من. یه بوسه از گونه هام کرد و با لحن طعنه آمیزی گفت: خیلی دوست دارم از تو و نازی بیشتر بدونم. هر وقت تنها شدیم باید برام کلی چیز تعریف کنی. هنوز کنجکاوم تو رو بیشتر بشناسم...
    نه انگیزه ای برای گریه داشتم و نه انگیزه ای برای عصبانیت. من نازی رو که چند سال کنارم بود نشناخته بودم. پس نشناختن دختر به ظاهر پاک و معصومی مثل مهدیس چیز عجیبی نبود. مهم تر از همه بهم ثابت شد که حتی خودم رو هم نشناختم...
    به آرومی وارد هال شدم. هر کس تو حال خودش بود. مهدیس و مادر نعیم داشتن شام رو حاضر می کردن. رفتم جلوی نعیم که داشت با نریمان حرف می زد. چند لحظه جلوش وایستادم. انگار نه انگار که من جلوش وایستادم. آب دهنم رو قورت دادم و با صدای گرفته و آروم بهش گفتم: م م می تونم از فردا ب ب برم سر تمرین؟؟؟ نعیم با اخم گفت: نشنیدم چی زِر زدی؟ بلند تر زِر بزن... دوباره آب دهنم رو قورت دادم و با صدای نسبتا بلند تر اما همچنان گرفته ؛ گفتم: ا ا اجازه د د دارم از ف ف فردا برم س س سر تمرین؟؟؟ نعیم مکث کرد. کمی به نوید و نریمان نگاه کرد و صورتش رو چرخوند به سمت من. لبخند تحقیر آمیزی زد و گفت: آره عزیزم چرا که نه...


    پایان فصل اول


    نوشته: ایلونا

  • 134

  • 9




  • نظرات:
    •   yemardkhaste
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • دمت گرم رود اپ کردی


      کاش بقیم یاد بگیرن


    •   mahya321
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • اولين لايك شيواي عزيزم برم بخونم


    •   Alouche
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • قشنگ ک بود ولی من اینطوری دلم نمیخاس تموم شه ولی تو نویسندشی نه من


    •   mehri-talagg
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • نميدونم چي بگم. خواب از سرم پريد


    •   Zapata.azhdar
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • O O
      0


    •   Lauva
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • عالي بود شيواي نازنين. مثل هميشه يه سورپرايز بزرگ داشتي. قسمت ١ و ٢ رو كه خوندم ياد اولين داستاني كه اينحا ازت خونده بودم افتادم كه متاسفانه هرچي فكر كردم اسمش يادم نيومد. داستان شيوا و سينا، شيواي اصفهاني و با كلي مشكلات خانوادگي كه سينا و خواهرش راحت تونستن گولش بزنن و بگيرنش تو مشت خودشون. اما فرق اساسي اين داستان و اون بنظرم گيرايي قلم، متن و پيوستگي داستانت بود كه صد برابر شده بود.
      خوشحالم كه باز هم اينجايي و برات آرزوي موفقيت دارم.


    •   مرد_هوسباز
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • قدرت قلم تو و حس تعلیقی که ایجاد میکنی خیلی خوبه کشش داستان و تصویر سازی هم عااااااااااالیه... تو یه نویسنده فوق العاده هستی دوست من.
      پرچمت بالاس ????????????????????


    •   sami_sh
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • مرسی عزیز دلم (rose) اوف اوف اونجا که اومدن پیش پلیس حس کردم الان میگی بیمار روانی بوده و خودش خواسته با اونا سکس کنه! (biggrin) ذهن خرابم مال خودته


    •   sarina3600
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • پس فصل دوم هم داره خیلی عالیه
      چقد دلم واسه سارا سوخت


    •   راه_شیری
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • دوست داشتم اسکانس آخری نبود اصلن


    •   Danial_dex
    • 2 ماه،1 هفته
      • 2

    • خب اینم از قسمت آخر... میگفتم منتظرم ببینم غافلگیر خواهم شد یا نه، غافلگیر شدم. اینجوری اصلا تصور نکرده بودم اخرشو. اینکه ذهنمو به چالش میکشی و در اخر ادمو سورپرایز میکنیو دوس دارم. لایک


    •   fibonachy.27
    • 2 ماه،1 هفته
      • 2

    • تمام اتفاقات داستان پیشبینی نشده و غافلگیر کنندس
      تو طول روز فقط ب دوقسمت قبل فکر میکردم ک امشبو حدس بزنم اما بازم از قلم و ذهن خلاقت عقب موندم
      امشب ب حال سارای داستان گریه نکنم چ کنم :D
      کاش بجای اینکه میرفت پیش پلیس فرار میکرد واسه ی همیشه
      بازم مرسی..


    •   عطش18
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • به نظرم نکته ی ارزشمند این داستان، دگرگونی ایه که توی فهم مخاطب از شخصیت سارا به مرور زمان ایجاد میشه. به نظرم شخصیت پردازی سارا در عین غیرمنتظره پیش رفتن، کاملا مبتنی بر واقعیت های پیچیدگی انسانیه.
      ممنون


    •   as B sa
    • 2 ماه،1 هفته
      • 4

    • بابا بخدا تو جات اینجا نیس.....بیا با یه ناشری انتشاراتی ای چمیدونم یکی ازینا قرارداد ببند و روانی ترین داستانای ایرانو بده بیرون...
      ازینکه اینطوری با ذهنم بازی کردی غرورم شکست...به زمین و زمان فحش دادم...بابا چقد تو خوبی...چقد خوبیم مااا!!!


    •   دندي
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • سلام ☺️
      تو همیشه به پیش بینیای من رو دست میزنی
      از ضربدری ناخواسته دنبالت میکنم، یعنی خیلییی قدیما ... اما هیچ وقت پیام نذاشتم !
      همه ی داستانات فوق العاده ان ، ذهن بینهایییییت خلاقی داری بعد از پاک کردن ایدی قبلت خیلی اتفاقی پیدات کردم دوباره چون فقط داستانای تو رو میخونم و سامی !
      اما بین همه ی داستانات مجموعه داستان * فرشته * بینظیر بود !
      یه کش فریز داری *شیار ... * این تو همه داستانات هست !
      قلمت مانا شیوانا شیوا ایلونای عزیز ❤️


    •   عطش18
    • 2 ماه،1 هفته
      • 3

    • یه نکته ی دیگه هم که به نظرم رسید، اینه که برای ریشه یابی بروز چنین وضعیتایی توی ایران، فقط این کافی نیست که خباثت نوید و برادراش و سادگی سارا افسوس بخوریم.
      به نظرم برای فهم بهتر داستان ایلونا، باید به عوامل و ریشه های اجتماعی اینجور قضیه هایی هم دقت کنیم. اینکه چه قوانینی زنانی مثل سارا و مهدیس رو این چنین توی موضع ضعف قرار میده؟ چه حمایت های فرهنگی و اجتماعی ای باید از این قبیل افراد آسیب دیده و در معرض آسیب وجود داشته باشه و نیست؟ اصلا سروکله ی این حد از اختلاف طبقاتی چطوری توی کشور ما پیدا شده؟ و سوال هایی از این قبیل.


    •   M.o.j.i.1.3.7.3
    • 2 ماه،1 هفته
      • 2

    • سلام من چندین ساله ک داستان های شهوانی رو دنبال میکنم اما تا حالا داستانی به زیبایی داستان شما نخونده بودم ک باعث شد هر جوری شده امشب ثبت نام کنم و بهتون بگم واقعا عالی بود شیوا جان


    •   M.o.j.i.1.3.7.3
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • عاقا یکی به من بگه چجوری باید لایک کنم اینو تازه واردم خو>
      **** (rose) :(
      ببخشید همه ی این لوگوهارو امتحان کردم یکیش درس در بیاد


    •   Vahid_sesex
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • شاید صد ها داستان کوتاه از نویسنده های بزرگ دنیا خوندم... و اغراق نیست اگه بگم این داستان و این قلم توانایی رقابت با اونارو داره
      فضاسازی ها،فرم کار،شیوه روایت و نگارش،ساختار دستوری و غیر ممکن بودن پیش بینی ادامه داستان...
      همه و همه به شکل فوق العاده ای خوب شده.


      ایوانای عزیز؛ داستان های قبلی شما رو هم دنبال کردم
      قلم به شدت گیرا و قوی ای دارید. امیدوارم از این استعداد خارج از این سایت هم استفاده کرده باشید چرا که نویسنده های زبردستی مثل شما بسیار معدود هستن.
      منتظر فصل های بعدی داستان میمونم
      موفق باشید :)


    •   as B sa
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • چقدر ی ذهن میتونه وسیع باشه!!
      ی مغز که برا هرکس به اندازه یه مشتشه مث من تفکراتش تا اینقد محدوده و یه مغز هم مث شما ک طوفان میکنه!!
      8-9 ساله میام شهوانی و 2-3 ساله اکانت ساختم
      از داستانای دنباله دار متنفر بودم و میگفتم همش چرته ولی حالا کلی داستان از شما (و البته نویسنده های خوب سایت) هس ک برم بخونم و کیف کنم
      تبریک میگم بابت چنین ذهنی...شیوا بانو شما بی نظیرید
      (واقعا تحت تأثیر قرار گرفتم)


    •   as B sa
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • چقدر ی ذهن میتونه وسیع باشه!!
      ی مغز که برا هرکس به اندازه یه مشتشه مث من تفکراتش تا اینقد محدوده و یه مغز هم مث شما ک طوفان میکنه!!
      8-9 ساله میام شهوانی و 2-3 ساله اکانت ساختم
      از داستانای دنباله دار متنفر بودم و میگفتم همش چرته ولی حالا کلی داستان از شما (و البته نویسنده های خوب سایت) هس ک برم بخونم و کیف کنم
      تبریک میگم بابت چنین ذهنی...شیوا بانو شما بی نظیرید
      (واقعا تحت تأثیر قرار گرفتم)


    •   as B sa
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • چقدر ی ذهن میتونه وسیع باشه!!
      ی مغز که برا هرکس به اندازه یه مشتشه مث من تفکراتش تا اینقد محدوده و یه مغز هم مث شما ک طوفان میکنه!!
      8-9 ساله میام شهوانی و 2-3 ساله اکانت ساختم
      از داستانای دنباله دار متنفر بودم و میگفتم همش چرته ولی حالا کلی داستان از شما (و البته نویسنده های خوب سایت) هس ک برم بخونم و کیف کنم
      تبریک میگم بابت چنین ذهنی...شیوا بانو شما بی نظیرید
      (واقعا تحت تأثیر قرار گرفتم)


    •   as B sa
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • چقدر ی ذهن میتونه وسیع باشه!!
      ی مغز که برا هرکس به اندازه یه مشتشه مث من تفکراتش تا اینقد محدوده و یه مغز هم مث شما ک طوفان میکنه!!
      8-9 ساله میام شهوانی و 2-3 ساله اکانت ساختم
      از داستانای دنباله دار متنفر بودم و میگفتم همش چرته ولی حالا کلی داستان از شما (و البته نویسنده های خوب سایت) هس ک برم بخونم و کیف کنم
      تبریک میگم بابت چنین ذهنی...شیوا بانو شما بی نظیرید
      (واقعا تحت تأثیر قرار گرفتم)


    •   LGBTRESPECT
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • واقعا عالی بود .... سبکش میتونم بگم مشابه فیلم خدمتکار که احتملا ژاپن ساختتش ، بود .
      "تغییر سرنوشت یا پایان مدنظر خواننده اونم به صورت متعدد"
      خود نویسنده های قدر این سایت و بعدشم نویسنده های معمولی و بعدشم خرده نویسای مثل من نهایت ۲ بار بتونیم سرنوشت داستانو تغییر بدیم .... اما حداقل قشنگ ۳ بار تغییر اساسی پایان داستان وجود داشت که در عین تدریجی بودن غیر منتظره بود...
      سرعت منتشر کردن داستان ها هم واقعا خیلی خوب بود ... هر هفته ۱ قسمتو نوشتی ؟ یا این که کلا نوشته بودی بعد پارت پارت منتشر کردی ؟؟؟؟
      در کل خسته نباشی و واقعا عالی بود..
      منتظر فصل بعدش هستیم


    •   hesammosbat27
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • چی فکر میکردیم چیشد...!! عالی بود دمت گرم واقعا با این داستانت..... دیه ادم به هیشکی نمیتونه اعتماد کنه خخخخ


    •   saroooo
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • بینظیر بود ایلونا


    •   Arash_psy
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • من چند ساله که داستانایه اینجارو میخونم ولی ثبت نام نکرده بودم ولی داستانت انقد خووووووب بود که نتونستم جلو خودمو بگیرمو گفتم حتما باید ثبت نام کنمو واست کامنت بزارم. داستانت واقعا عالی بود بهترین داستانی بود که تو عمرم خوندم همش در حاله غافلگیر شدن بودم ینی اگه از رو داستانت فیلمشم درست کنن هزارتا اوسکار جایزه میگیره. واقعا فوق العاده بود بهت تبریک میگم.


    •   Arash_psy
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • لطفا فصل دومشم زودتر بنویس بی صبرانه منتظر فصل دومشم⚘


    •   شهوت96
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • مرررر30 خییییلی عااالی بود


    •   sinaalpha
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • خیلی عالی واقعا بهترین داستانی بود که خونده بودمش جنبه سکسی کمی داره به نسبت اما بجاش میتونه رمان باشه خیلی خوبه بی صبرانه منتظر ادامه ام


    •   shayanp2556
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • درود بر شما لطفا یکی بگه ایلونا کتاب هم داره هیچ وقت رمان دنبال نکرده بودم ولی یه همچین داستانی که در عین واحد سرنوشت تغییر کنه نازی بشه همون جاسوس یا از اون طرف مهدیس تنها داستانی که دیدم نمیشد حدس زد بازی تاج پ تخت هس که در یه لحظه یه هنرپیشه ای که فکر میکنی قهرمان داستانه میمیره این داستان هم همین طور پر از استرس هیجان غافلگیری ایلونا جان اگه این کامنتو خوندی لطفا بگو کتاب هم داری لطفا نگو فقط اینجا داستان گذاشتی بگو کتاب هم داری به جرات میتونم بگم اگه نویسندگی یه فیلم یا سریالی بشی به طور قطع پر فروشترین و بهترین فیلم یا سریال از نظر منتقدین میشی


    •   mahya321
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • اول اينكه ممنون شيواي عزيز در تعريف از قلم جادويي شما مثل هميشه فقط ميتونم بگم دست مريزاد(clap) ببخشيد من هنوزم شيوا خطابتون ميكنم من با همين اسم شما رو ميشناسم با اسم جديدتون انث نگرفتيم .اميدوارم اين دو سه ماهي كه نبوديد حالتون خوب بوده باشه جاتون بين نويسنده ها واقعا خالي بود خوشحالم كه با يه رمان عالي برگشتيد - در كل نظرم رو گذاشته بودم واسه قسمت آخر. با اجازه دو تا نقد كوچولو . برگشتن يهويي ورق و تغير مهديس از اون دختر ساده اي كه دو قسمت اول اومده بود يخورده اغراق شده بود . و نكته دوم مادر نويد كه نقشش خيلي كم و كمرنگ بود ، اميدوارم تو فصل دوم يه فلش بكي به گذشته اين خانواده باشه بيصبرانه منتظر فصل دوم ميمونم خواهشا ما رو زياد تو كف نذاريد ، رز براي شما (rose)


    •   RiVaDo
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • واااااای
      اصن نمیشد خط بعدیشو حدس زد...
      چقد غافلگیری تو غافلگیری شد.


    •   Jaqi_badbakht
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • مغزم گوزید!چرااااااا؟!این انصاف نیس پایانش مارس گذاشتم!
      بی نظیر بود بی نظیر،خیلی مشتاقم بقیشو بخونم زودتر فصل بعدیو بذار دمت گرم
      نازی چی شد نرگس چی مادره چرا کمرنگ بود وجودش؟


    •   kavirsard
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • مثل همیشه زیبا بود
      ببینم فصل بعدی چی پیش بیاد؟
      ولی در مقابل داستانهای گذشتت یکم کم گذاشتی.


      دوست عزیز( as B sa )
      این جمله تو بی نظیری دختر هدیه ی من به شیواست
      از طرف یه منتظر‌
      لطفا دیگه شما بکار نبرش سپاس


      مثل همیشه تو بی نظیری دختر


    •   امیرحافظ۵۸
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • دمتگرم عالی تمومش کردی.منتظرداستان دیگری ازشماهستم


    •   soheyl_UK
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • واقعا قلم شیوایی دارید بی‌صبرانه منتظر فصل دوم هستیم


    •   Aidin_1984
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • واقعا یکی از بهترین داستان هایی بودکه این چند وقت اخیر خوندم . قلمت فوق العادست دختر . محو داستان شدم . مگه داریم.همچین داستانی اون هم اینجا . یعنی بعد از چند سال استفاده از این سایت مجابم کردی بخاطر نظر دادن بیام و عضو بشم ????????????????????????????


    •   mhrsl
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • اینقدر خوب نوشتی بود که توی این چندقسمت حس دیدن یه فیلم رو داشتم.
      مرسی


    •   daeitaghy
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • هرچند طولانی ولی بسیار دقیق افرین احسنت بسیار تمیز بود


    •   Mahisaa
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • واقعا عالی بود... تبریک میگم به ذهن خلاقت... و متاسفم واسه روزهای سختی که دیدتو به زندگی انقد پیچیده و خاص کرد...


    •   pesareh_bokon07
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • سرویس کردی منو !!
      پسر تو یه نویسنده بی نظیری ! از ۴ صبح دارم میخونم داستانت و ۳ قسمت اخرش
      خسته نباشید داری


    •   nasere1080079981
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • اول تسکر از قلم خوبهدنویسنده که هم رونه و هم قشنگ امیدوارم فصل دو داستان‌در ادامه باشه نه سال اینده و ازتون بخاطر داستان قشنگتون تشکر می کنم


    •   arash69aaa
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • عاای


    •   milad.75.
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • من دیگه انگیزه ای برای خوندن سایر داستانا ندارم. این انقدر خوب بود که نمیشه هیچ داستانیو خوند و لذت برد.


    •   pariya32
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • هیچ داستانی رو دیگه نمیخونم. واقعا عالی بود عالی.
      من تازه واردم اینجا میشه بگید چطوری میشه اینجاداستانای ایلونای عزیز رو سرچ کرد؟


    •   RiVaDo
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • ایلونا کلا دوتا داستان نوشته
      یکیش همینه، یکیشم کازینو رویال توی قسمت داستانای دنباله دار اگ بگردی پیداش میکنی، فقط اینکه نصف و نیمه است اون داستان...


    •   Deniiiz
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • به صورت كلى داستان خوبى بود (rose)


      به نظرم بهتر بود سكانس اول كه از زبون مهديس بود رو تا جايى مينوشتى كه هنوز متوجه داستان اين خانواده نشده بود.(تا قبل از پياده روى و زنگ زدن به نويد!) اين كه سكانس اول تا روز عقد ادامه داشت و راوى داستان تا اون حد مظلوم به نظر ميرسيد يكم توى ذوق ميزد. از طرف ديگه تغيير ١٨٠ درجه اى مهديس تو سكانس آخر... انگار هيچ ربطى به اون دختر ساده ى سكانس اول نداشت! يا اگر داشت حداقل من نتونستم بشناسمش و باهاش ارتباط برقرار كنم.


      چيزى كه تو همه ى داستانات ثابته اينه كه آدمارو شكل مهره هاى شطرنج ميبينى و باهاشون بازى ميكنى! :)


    •   Orginalboy
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • عالی


    •   Kaaloooo
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • مثل همیشه عالی


    •   سینوحه69
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • سلام مجدد شیوای عزیزم
      بازم مثل همیشه گل کاشتی دختر
      راستی شیوا جان نظرت چیه بازم مثل قبلنا تو کروس کارت یه ترانه زیبا تکس کنی.
      منکه هر موقعه اهنگ مرداب خانم گوگوش را میشنوم یاد پاراگراف۲۳و۲۵بازی قریبانه عشق۲ میوفتم اینجوری سالها با داستانات و شخصیت هاشون میشه خاطر بازی کرد.
      راستی تایادم نرفته ایندفعه از خاهر شوهرات کشیدی بیرون در عوض جاریت هفت خط از آب در اومد (cry)
      لایک کمترین کاری هست که ازدستم بر میاد
      اونم دو دستی تقدیم شما (rose)


    •   alrezaad
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • بابا کف کردم عجب چیزی نوشتی خیلیییی عالی بود...بهتر از خیلی از داستانای ابدو خیاری اینجا (clap)


    •   Arman_R
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • اووف.. ی چیز باس حواله مغزت کرد شیوا...
      لایک...
      نبودی.. هر چی جقی و کونی (جز سامی) کل سایت رو مر کرده بودن...
      خیلی باحال بود.. بگا رفت دختره...


    •   Horny.girl
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • خوندم و آفرين به اين جسارت! (clap)
      قشنگ با ذهنم بازي كردي! حتي سر اون قسمتي كه نويد رو با نازي تو اتاق خواب ديد، رفتم يه دور اسما رو چك كردم!
      دروغ چرا بگم، بدم نميومد مهديس راضي نميشد و اينا (biggrin) اينا (biggrin)


      Ps: داري به من جرئت ميدي! مرسي


    •   برزووخااان
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • برای این داستان ثبت نام کردم عالی بود دست نویسندش درست


    •   sami6718
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • همه چی عالی بود ایلونای عزیز فقط من هم با دنیز جان موافقم گردش صد درجه ای مهدیس برام قابل باور نبود اصلاااااا.
      در ضمن آدم باورش نمیشه این همه بگیر و ببند و بزن و دررو فقط برای اینکه یکی رو داشته باشن که سه تایی بکنند!!!!! خوب اونا که خواهرشونو داشتن نازی رو هم داشتن سارا رو هم حالا داشتن دیگه چه اجباری بود برن یکی دیگه رو پیدا کنند در صورتی که تو این مملکت پر از دخترا و زنهاییه که حاضرن بخاطر پول ( با ثروتی که خانواده نوید داشت) هر کاری بکنند حتی به ده نفر سرویس بدن سه تا که چیزی نیست. میشه منو روشن کنی لطفا؟


      مرسی (rose)


    •   simmsimm
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • چیزی نبود که تصور میکردم ولی بدم نشد افرین به هوشت


    •   arman.1396
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • محشر محشر محشر و بازم محشر


    •   ایلونا
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • yemardkhaste
      مرسی. آره خودمم حس خوبی به این منظم و زود آپ شدن داستان دارم...


      Mahlajoooon
      ممنون از لطفت...


      mahya321
      مرسی از محبتت. آره مدت زیادی نبودم و ممنون که به یادم بودی. هر دو نکته ای که گفته ای به نوعی درسته عزیز. البته اغراق آمیز بیان کردن در داستان یا حتی در فیلم های سینمایی یه جور روشه. منم کاملا عمدی خواستم این تفاوت ظاهر و باطن یک فرد رو به صورت اغراق آمیز بیان کنم. البته من شخصا شخصیت به شدت دوگانه تر از مهدیس رو توی زندگی واقعی خودم تجربه کردم و برام چیز عجیب و اغراق آمیزی نیست. با چشم خودم دیدم که چه آدم های معصوم و مظلومی ، از درون چه موجودات خطرناک و ظالمی هستن و اگه موقعیت پیش بیاد دست به چه کار هایی که نمی زنن. مثلا شنیدم خاوری یکی از معتقد ترین و متدین ترین و سخت گیر ترین مدیر ها تو سیستم مدیریت بانکی بوده. همیشه دم از حق الناس می زده و همیشه ذکر می گفته!!! آشنایی مهدیس و نوید کاملا هدفمند بوده. برای جفتشون. یکی برای پول. یکی برای یه هدف عجیب!!! وقتی از زاویه مهدیس به جریان نگاه کنیم ، مشخصا باید یک دختر معصوم و مظلوم و پاک باشیم تا بتونیم دل یه پسر پولدار رو به دست بیاریم. پس به نظرم در اغراق تفاوت فاحش ظاهر و باطن مهدیس ، اشتباهی نکردم. البته صرفا نظر منه. مورد دوم که گفتی درسته و قطعا به گفته ی خودت در فصل بعدی جز شخصیت های محوری خواهد بود. این فصل تمرکز من روی شخصیت سارا و مهدیس بود. بازم تشکر از کامنت و نظرت. امیدوارم به خوبی جواب داده باشم...


      Alouche
      ممنون از نظرت و خب متاسفم اگه پایان باب میلت نبود...


      mehri-talagg
      مرسی از لطفت. ببخشید اگه بی خواب شدی. بی خوابی واقعا رو مخه...


      Zapata.azhdar
      o0o


      Minemalyon
      ممنون از نظرت...


      Lauva
      مرسی. بله شروعش بی شباهت نبود به داستان شیوا. قطعا از نظر نگارشی و انشایی و املایی توی داستان شیوا یه فاجعه بودم. بازم ممنون...


      مرد شیکپوش
      ممنون از لطفت...


      مرد_هوسباز
      مرسی از نظرت...


    •   عاشقتمlov
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • واقعا عالی بود


    •   mandos0012
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • میشه تورو خدددددا، آخر شب سارا با شایگان همشونو بکشه بعدم پولارو بالا بکشه ؟؟؟؟؟؟؟ پلیزززز


    •   ایلونا
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • sami_sh جونی
      قربونت برم. خخخ از دست تو... اصلنم ذهنت مریض نیست. بر منکرش لعنت...


      sarina3600
      ممنون. بله قطعا فصل دوم داره...


      muhammadjavad_nz79
      مرسی. آره پیشنهاد خوبیه. اینجوری هم میشد تمومش کرد... :)


      راه_شیری
      ممنون. کاملا اجتناب ناپذیر بود...


      Danial_dex
      مرسی از نظر لطفت. خوشحالم که سورپرایز شدی...


      fibonachy.27
      ممنون از کامنتت. درسته اینم یه پیشنهاده اما گاهی وقتا آدما طبق منطق تصمیم نمی گیرن...


      عطش18
      ممنون از نکته سنجیت. منم به شدت به پیچیده بودن و غیر منتظره بودن آدما اعتقاد دارم. باور قلبی دارم که آدما رو هرگز و هرگز نمیشه شناخت. شخصیت سارا پر از تضاد و تناقضه. شاید خیلی از ماها به شکلای مختلف از درون دچار این تناقض باشیم. و اینکه با نظر بعدیت هم موافقم. هر نا هنجاری و اتفاق خاص و عجیبی در هر جایی و از سمت هر کسی یک ریشه و علت داره. این ریشه و علت می تونه یک حکومت و یا یک جامعه بیمار باشه. ما همه محصول این حکومت و جامعه هستیم...


      as B sa
      خیلی خیلی مرسی و ممنون از این همه توجه و محبتی که داری. یه دنیا دلگرمیه حرفات...


      دندي
      ممنون از نظر لطفت. فرشته رو خیلی دوست دارم. دوست داشتنی ترین شخصیتی که نوشتم فرشته بوده و هست. آره شیار :)


      M.o.j.i.1.3.7.3
      مرسی از لطف و محبتت...


    •   Neda_hni
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • چند ساله که داستان های سایت رو دنبال میکنم
      ولی به خاطر تو عضو شدم که نظر بدم :)
      واقعا فوق العاااااااده بود،تو بی نظیری دختر
      از تک تک لحظاتی که داستان رو میخوندم لذت برم


    •   steve2
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • بی نظیر بود، وافعا ممنونم از این داستان زیبا


    •   ایلونا
    • 2 ماه،1 هفته
      • 2

    • Vahid_sesex
      یک دنیا ممنون از این کامنت پر از دلگرمی و محبت. فکر کنم اولین و آخرین ایستگاه من برای نوشتن همین شهوانی هستش. همینقدر که دیده میشم و خونده میشم برام یه دنیا ارزش داره. گاهی وقتا فکر می کنم آدمای اینجا به مراتب رو راست تر و یک رنگ تر از آدمای دنیای واقعی هستن. ترجیح میدم همین آدما مخاطب من باشن...


      LGBTRESPECT
      ممنون از نظرت. مرسی از تعریفی که کردی. سعی منم همین بود که چند تا سکته ی اساسی توی انتها درست کنم. امیدوارم موفق شده باشم. راستش نوشتن این داستان نزدیک یک ماه زمان برد. یعنی وقت نمیشد که مداوم بنویسم. چند مدته که وقتم برای خودم بودن و نوشتن خیلی محدود شده...


      hesammosbat27
      مرسی از کامنتت. اعتماد مثل خیلی چیزای دیگه نسبیه. من جز مخالفان اعتماد مطلق هستم...


      saroooo
      ممنون از لطفت...


      Arash_psy
      مرسی از نظرت. لطف داری بهم...


      Arash_psy
      مرسی. همه ی سعی خودم رو می کنم فصل دوم رو زودتر بنویسم. فقط نکته اینکه طبق قوانین سایت تا این 4 قسمت فصل اول از برگزیده ها پاک نشه ، نمی تونم فصل دوم رو منتشر کنم. که البته قانون منطقی ای هستش...


      شهوت96
      ممنون از لطفت...


      sinaalpha
      مرسی. بله خب صحنه های سکسی کمی داشت و به نظرم اجتناب ناپذیر بود...


      shayanp2556
      خیلی خیلی بهم لطف داری عزیز. نه اصلا. من به شدت یک آدم معمولی ای هستم. اگه نزدیکانم در دنیای واقعی بفهمن که من نویسندگی می کنم (حالا با هر موضوعی) از تعجب سکته می زنن... :)


      RiVaDo
      مرسی از لطفت...


      Jaqi_badbakht
      ممنون. همه ی نکته هایی که گفتی کاملا درسته. قطعا برای همین فصل دوم داره...


      kavirsard
      مرسی عزیز. مثل همیشه با محبت و پر از لطف. ببخشید اگه ضعیف تر از کارای قبلیم بود. البته این موضوع خیلی سخته در موردش نوشتن و به شدت فضا سازی سخت میشه. بازم سعی کردم وقت خواننده تلف نشه. نهایتا مرسی از توجهت...


      امیرحافظ۵۸
      ممنون از کامنتت...


      soheyl_UK
      مرسی از نظرت. چشم حتما...


      Aidin_1984
      خیلی خیلی ممنون از نظر لطفت...


      mhrsl
      تشکر از توجهت...


      daeitaghy
      مرسی. بله طولانی بود. و خب جر لاینفک داستان های منه طولانی بودن... :(


      Mahisaa
      مرسی. جوابی ندارم برای کامنتت. فقط ممنون...


      pesareh_bokon07
      ممنون. لطف داری بهم...


      nasere1080079981
      مرسی. چشم سعی خودم رو می کنم هر چی زودتر فصل دوم منتشر بشه...


      arash69aaa
      تشکر از نظرت...


      milad.75.
      مرسی از نظرت. قطعا شهوانی چند تا نویسنده عالی داره که به نظر من همه شون از من بهترن...


      pariya32
      ممنون از لطفت. به زودی همه ی داستانام رو باز ویراستاری می کنم و در غالب تاپیک و آرشیو می ذارم...


      Deniiiz
      مرسی از نظرت. معذرت اما چون مورد مشابه رو گفتی شما رو ارجاع میدم به جوابی که به "mahya321" دادم. بازم ببخشید... من عاشق شطرنجم. گرچه سالهاست گذاشتم کنار اما هنوز دوستش دارم...


      Orginalboy
      ممنون از توجهت...


      Kaaloooo
      مرسی از نظرت...


      سینوحه69
      ممنون از محبت های همیشگیت. آره منم مثل خودت عاشق موزیک هستم و خیلی از خاطراتم با یک موزیک خاص مخلوط شده. حتما تو فصل دوم این کارو می کنم. مرسی از پیشنهادت...


      alrezaad
      مرسی از نظرت...


      Arman_R
      ممنون. هر چی دوست داشتین. من مشکلی ندارم... :)


      Horny.girl
      قربونت برم من. مرسی از لطفت. آره رفتن به سمت این موضوعا یکمی شجاعت یا شاید حماقت یا شاید کسخلی می خواد. امیدوارم نتیجه تاثیرش رو تو یه داستان خاص و هجیان انگیز ازت ببینم. گرچه همینطوری تو محشری. بهترین BDSM نویس شهوانی...


      برزووخااان
      مرسی از لطفت...


      sami6718
      ممنون از کامنتت. با عرض معذرت لطفا جوابی که به "mahya321" رو بخون. امیدوارم کمی قانع کننده باشه... در مورد مساله بعدی. راستش جواب دادن کامل بهش خودش اندازه یه داستان وقت و زمان می خواد. فقط شاید بتونم با مثالای ساده جوابت رو بدم. توی دنیا خیلی از اتفاقا هستن که برای ذهن خیلی از آدما قابل درک نیست. البته شاید قسمتی از جوابت رو توی فصل دوم بگیری اما اینکه چرا سه تا برادر با عروس های همیشه ثابتشون این بازی رو راه انداختن سوالیه که میشه در مورد خیلی چیزای عجیب دیگه پرسید. اینکه اصلا چرا بعضیا روحیات سادو یا مازو دارن؟ یا چرا بعضی از آقایون دوست دارن رابطه ی زنشون رو با کس دیگه ای ببینن. یا اینکه چرا بعضی از خانما با داشتن یک زندگی خوب و حتی شوهر خوب ، دم از تنوع می زنن و به راحتی خیانت می کنن و خیلی خیلی مثالا هست که با عقل و منطق جور در نمیاد اما هست. این داستان کاملا زاده ی ذهن من بوده. اما جرقه اصلی داستان جایی تو ذهن من شکل گرفت که از طریق صحبت های یک نفری در یک جمعی متوجه شدم که مردی بوده که همسرش رو به اجبار در اختیار برادراش می ذاشته. دقیقا این پرونده در یک جایی وجود داشته که حالا کار نهایتا به شکایت و جنگ و دعوا کشیده. پس این چراها وجود دارن سامی عزیز. می دونم غیر قابل درکه اما وجود دارن...


    •   ایلونا
    • 2 ماه،1 هفته
      • 2

    • simmsimm
      مرسی از نظرت...


      arman.1396
      ممنون از توجهت...


      عاشقتمlov
      تشکر از لطفت...


      mandos0012
      ممنون. :)


      Neda_hni
      مرسی از لطف و توجهت...


      steve2
      خیلی خیلی ممنون از دلگرمیت...


    •   Rama_P
    • 2 ماه،1 هفته
      • 3

    • سلام. سالهاست که عضو شهوانی هستم، ولی کمتر پیش میاد که نظر بدم. خانوم شیوای عزیز، بدون اغراق داستان نویس قابلی هست فن بیان و صحنه پردازیتون منحصر بفرده. فقط در مورد این داستان، یه انتقاد داشتم که امیدوارم به عنوان یک دوست بهش نگاه کنید.
      تو قسمتهای اول و دوم، داستان از زبان مهدیس نوشته میشه. انتقاد من اینه وقتی داستان داره از زبان اول شخص روایت میشه، اون شخص نمیتونه به خواننده از احساسات درونیش دروغ بگه! اگه این یه فیلمنامه بود یا از زبان سوم شخص نوشته میشد، کاملا منطقی بود که فرد ناظر نتونه احساسات واقعی و درونی یک شخصیت رو بخونه و گول بخوره. ولی وقتی من خودم راوی‌ام دیگه نمیشه احساسات خودم رو وارونه القا کنم. درسته داستانتون بینظیر تموم شد و سورپرایز خوبی داشت ولی نمیشه بخاطر داشتن این سورپرایز، من راوی، خودم رو گول بزنم و به خواننده دروغ بگم. مثال می‌زنم: جایی بود که مهدیس از لباس سارا ناراحت بود و با توجه به قسمت پایانی، در اون لحظه دلیلش رو هم میدونست. اینکه به نوید اونجوری بگه، درست، مشکلی نیست، چون داره نوید رو هم گول میزنه. ولی اینکه به خواننده بگه "شک کردم که نکنه حسادت باعث شده به این مورد گیر بدم" یا اینکه طوری به خواننده القا کنه که واقعا از "عزیزم" گفتن سارا به نوید ناراحت شده و دلیلشو نفهمیده بنظرم صحیح نیست. و یا موارد مشابه دیگه که مهدیس در قسمت پایانی ادعا میکنه که میدونسته، ولی در نقطه اصلی خود داستان از زبان خودش، دقیقا برای خواننده هم مثل خانواده نوید نقش بازی کرده که این بنظر من پذیرفته نیست! نمیدونم میتونم منظورمو درست برسونم یا نه، منظور اینه که اول شخص یقینا حال و احساس خودش رو که دقیق میدونه و نباید حال خودش رو صرفا بخاطر سورپرایز انتهای داستان به مخاطب دروغ بگه. میشد این دیالوگهایی که در دل خود اول شخص گذشته، حذف بشن و یا بنوعی گفته بشن که در انتهای داستان متوجه نشیم که نویسنده خواسته سورپرایز انتهاییش رو پررنگتر کنه.
      امیدوارم که تونسته باشم منظورم رو کامل رسونده باشم و مطمینا هدفم جز یه انتقاد سازنده نبوده و نیست. بازم منتظر کارای قشنگت هستم. موفق باشی...


    •   ..aria..
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • دیوانه کننده بود.
      قدرت قلمت عالیه. طوری داستان رو پیش بردی که خیلی شوکه کننده بود.
      واقعا استعداد نویسندگیت خیلی عالیه


    •   milad3003
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • عالی بود


    •   nazi_naz
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • ایلوانای عزیز من سالها خواننده خاموش بودم!!امروز عضو شدم که فقط بگم محشری !!محشر
      فقط یه سوال ؟؟شما همون شیوا هستی ؟؟


    •   nazi_naz
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • واقعا چه خوبه که داستان پشت هم آپ شد ????????????????قابل توجه سیاه پوش که الان بیشتر از یک ماهه که منتظر ادامه هشدار ... هستیم !!!


    •   Destination
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • واقعا خسته نباشی،قلم شیرینی داری،منهم موافقم که میشه این داستان رو جزو بهترین داستانهای سایت محسوب کرد،فقط نکته ای که من نتونستم متوجه بشم همون تغییر غیر منتظره ی شخصیت مهدیس بود که در قسمت اول به عنوان راوی چطور ممکنه وقتی تصورات ذهنی خودشو و یا مثلا بنوعی شخصیت خودشو داره به خواننده ارائه میده چطور امکانش هست بخواد خواننده رو فریب بده،این که در ظاهر داره تو ذهنش اتفاقات رو تجزیه و تحلیل میکنه و از طرفی نوع نگاهش به قضایا نشون دهنده ی شخصیتش هست،که قطعا خواننده با اظهار نظرات مهدیس داره پی به شخصیت اون میبره،از نظر من اینکه نویسنده بخواد یهویی شخصیتشو وارونه جلوه بده چیز قابل قبولی نیس و نمیشه باور کرد یه نفر تو ذهنش هم بخواد خودش رو متفاوت نشون بده.
      اما در کل داستانت فوق العاده بود و امیدوارم بعد از این بیشتر از این داستانها تو سایت ببینم. ;)


    •   ماهایا9595
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • فوق العاده بود ، یکی از بهترین داستانهایی که اینجا خوندم،لایک66 ام ،
      بشدت منتظر فصل دومم ایلونا جان


    •   ایلونا
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • Rama_P
      رامای عزیز. ممنون از اینکه برام وقت گذاشتی. بله کاملا و دقیق متوجه منظورت شدم. راستش اول تصمیم داشتم سوم شخص یا ترکیب اول شخص و سوم شخص بنویسم. اما چون همیشه و همیشه اول شخص نوشتم ، جرات سوم شخص نوشتم نداشتم و ندارم همچنان. وقتی برای بار دوم نقد موشکافانه و دقیقت رو خوندم ، بیشتر باهات موافق شدم. حتی به صورت اول شخص هم میشد دقیق تر و با اصول تر بنویسم. درسته توی جملات توصیف احساسات ، ضعیف عمل کردم. نزدیک به نیم ساعت به نقدت فکر کردم. و ببخشید که تو این مورد ضعیف بودم. اما سعی می کنم در آینده بهتر بشم...


      ..aria..
      مرسی از نظرت...


      milad3003
      ممنون از توجهت...


      masoom.ra
      تشکر از لطفت...


      nazi_naz
      مرسی عزیز از توجهی که داری. بله من همون شیوا هستم...


      Destination
      ممنون از کامنتت. با توجه به نقد منصفانه و اصولی Rama_P و اینکه من ایرادات توصیفی اشتباه توی اول شخص داشتم و اصلا شاید باید این داستان سوم شخص نوشته میشد ، قبول دارم که ضعیف عمل کردم. و حالا که دقت می کنم ، این تفاوت ظاهر و باطن مهدیس نیست که تو ذوق می زنه. بلکه انتخاب نوع روایت اشتباه منه. بازم مرسی از نقد هاتون. امیدوارم برام تجربه بشه و در آینده کمتر خراب کنم...


      ماهایا9595
      خیلی خیلی مرسی از نظرت...


    •   M4711
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • سلام نیلوانای عزیز عالی بود وقتی نوشتی پایان فصل اول این داستان حالا حالاها ادامه داره شخصیت نرگس ومادرش کم رنگ بود طوری داستانت رو تموم کن تو فصل بعد که خواننده شیرینی انتقام رو حس کنه


    •   نوجوان_سکسی
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • دمت گرم عالز بود از درون با فکرم بازی میکرد داستانت اوففف


    •   Rama_P
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • ایلونای عزیز، خوشحالم که منظورم رو درک کردی و همچنین وقت گذاشتی بهش فکر کردی و مهمتر اینکه برای مخاطبت و منتقدت ارزش قایل شدی و پاسخ دادی. امیدوارم بازم کارهای قشنگ و پرمحتوا ازت ببینیم. موفق باشی :)


    •   assalbanoo
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • چقدر قشنگ بود مرسی


    •   mashhadikkkk
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • بدون شک هیچوقت این داستان نویسندش فراموش نخواهم کرد عالی بود


    •   doctorkhajet
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • واینچنین خانوم آگاتا کریستی به سکسی نویسی روی آورد،
      خوب بود،


    •   mmandanaa
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • عالی بود .. قلم بی نظیری داری .. امیدوارم روزی برسه که کتاب هات رو چاپ کنی عزیزم .. واقعا لذت بردم


    •   اسکلت حشری
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • مث همیشه نگارش گیـــرا، جذاب، عالی و میخکوب‌کننده ... ولی خود داستان ترکیبی از تکرار سوژه‌های گذشته...


      باز همون کیلیشه‌ی سادومازو و روان‌پریشای نخشه‌کش
      باز همون کیلیشه‌ی دختر بی‌کس و کار قربانی و قاطی منجلاب
      باز همون کیلیشه‌ی گیرافتادن بین یه مش دیوانه و بسن تموم راههای فرار
      باز همون کیلیشه‌ی عقده‌ی به اشتراک گذاشتنِ همسر و اجبارش به این کار
      باز همون کیلیشه‌ی مردان ظاهراً باکلاس و متشخص ولی باطناً وحشی
      باز همون کیلیشه‌ی بازی خوردنِ تمام و کمال درست طبق دسیسه (چیزی که فقط تو داستانا و فیلماس)
      باز همون کیلیشه‌ی مردی که انتظار میره قراره دختریو از زندگی نکبت خودش نجات بده ولی میزنه جور دیگه به گا میدتش
      باز همون کیلیشه‌ی دختری که به ناچار خودشم مجبور میشه از جندگی لذت ببره
      باز همون کیلیشه‌ی ترکیب همه اینا با هم و ساخت یه داستان دیگه با نامهای جدید!


      جای تعجب داره تو که همچین توانایی فوق‌العاده‌ای در به نثر اوردن حقایق کثیف زیرپوست جامعه داری چرا همه‌ش حول یه محور ثابت داری میچرخی؟ بکش بیرون از این قضایای تکراری. به حد کافی از این مسائل گفتی. بهتر نی بری سراغ حقایق کثیف دیگه‌‌‌ای که همچنان تابو مونده؟


      بهرحال خسه نباشی و مرسی که هسی!


    •   dickerman
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • مرسی


      واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم . رفتم تو داستان .....
      هرچند اشکام زود جاری میشن ولی با خوندن این داستان دیگه اشک نبود . هق هق بود . واقعا تبریک میگم داستانتون طوفانی و فوق العاده بود . منتظر فصل دومم . فصل انتقام . فصل ....


      لایک لایک لایک لایک لایک لایک لایک لایک لایک لایک لایک لایک لایک لایک لایک لایک لایک لایک لایک .......


    •   Hamid5723
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • اين اولين كامنت منه تو اين سايت!! با تمام وجود تبريك ميگم به قلم توانا و هنرمندت


    •   ایلونا
    • 2 ماه،1 هفته
      • 2

    • M4711
      مرسی از لطفت...


      نوجوان_سکسی
      ممنون از نظرت...


      Rama_P
      خواهش می کنم. من باید تشکر کنم که برام ارزش قائل شدی...


      assalbanoo
      مرسی از نظرت...


      mashhadikkkk
      تشکر از توجهت...


      doctorkhajet
      ممنون از کامنتت...


      Saber0131
      صابر جان منم گاهی اوقات این جمله رو در مورد شهوانی به خودم میگم...


      mmandanaa
      مرسی از نظر و لطفت...


      اسکلت حشری
      مرسی اسکلت عزیزم. اینکه تو داستانام رو بخونی برام افتخاره. خب در اینکه توی باتلاق کلیشه هایی که گفتی اسیر شدم ، شکی نیست. مواردی که گفتی رو قبول دارم در کل. البته به غیر نکته ای که گفتی (چیزی که فقط تو داستانا و فیلماس) بقیه اش رو باهات موافقم. البته سعی کردم تو کلیشه هام تفاوت و تنوع باشه که خب نمی دونم تا چه حد موفق شدم. و البته خیلی خوشحال میشم برای یه موضوع جدید و طبق گفته ی خودت یه تابو شکنی جدید بهم کمک کنی و بهم سرفصل بدی. تو بهم سوژه و موضوع بده ، شکستن تابوش با من. بازم میسی. راستی دلم برات تنگ شده بود...


      dickerman
      یه دنیا ممنون از این لطف و محبتت...


      Hamid5723
      مرسی از نظرت. لطف داری بهم...


    •   SamGideon
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • عجب داستانی بود!! پر از نکته بود داستانت! آدمای عوضی همیشه در ظاهر بهترین آدمان!!
      برگام ریخت از این پیچش های داستانیه خفن!!
      به شدت منتظر داستان های بعدیت هستم!
      بقیه هم یه ذره داستان نوشتنو یاد بگیرن :/


    •   Bita36
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • عالی بود از هر چهار قسمت داستان لذت بردم.یکی از نکات آپلود شدن سریع قسمتای بعدی بود.منتظر داستانای بعدیتون هستم.


    •   Shahab494
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0



    •   afshin 21
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • خیلی کیری و اعصاب خردکن بود
      به نظر من واقعی نبود.


    •   sadafi666
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • به لطف این داستان بی نظیر و محشر 4 شب عالی داشتم یعنی دلخوش بودم که آخر شب یه داستان عالی میخونم و الان خوشحالم که فصل دو هم داره و میتونه انتقام هم داشته باشه مثل
      داستان فرشته
      این داستان رو ذخیره میکنم حرف نداشت


    •   PayamSE
    • 2 ماه،1 هفته
      • 2

    • وای دختر این قسمت بسکه خوب بود که داشت از فرط خوبی بد میشد. ینی اینقدر غافلگیر شدم که اگه یبار دیگه اینکارو میکردی پس میوفتادم.
      اینقدر غافلگیرم کرد که با ترس قسمت کلانتری رو خوندم،همش انتظار داشتم جناب سروان هم یکی یهویی مثلا برادر ناتنی نوید از آب در بیاد.
      اما مهدیس دیگه اون یه کوچولو رمقی هم که داشتم رو ازم گرفت.خیلی خوب بود. ینی حقشه بابت ذهن خلاقت بهت تبریک گفت. اما خوبتر از همه اینا اینه که دیدم آخر داستان نوشتی پایان فصل اول. این ینی فصول یا حداقل یه فصل دیگه خواهیم داشت.میبینم ۷۴ تا لایک داره، اگه ۷۴۰ تا هم بود اصلاً تعجب نمیکردم.
      دست گلت درد نکنه


    •   PayamSE
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • من نمیفهمم وقتی یه آدم یه کاری رو به بهترین نحو ممکن انجام میده، چرا باید ازش بخوایم اونو رها کنه و بره سراغ یه کار دیگه؟اونم هنگامیکه کارش اینجوری مورد استقبال واقع میشه.


    •   shahvanireza@gmail.com
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • اگه داستان بود ک عالی نوشتی
      اگرم واقعی بود ک .....


    •   criticall
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • سلام شیوا جان
      من خیلی وقته که از سایت بازدید دارم الانم برای نظر دادن اکانتمو بازیابی کردم.


      یه ویژگی بارز درباره نوشته هات که تحت تاثیرم قرار میداده و میده اینه:«قدرت قلم»
      بزار واضح تر بگم
      خیلی از کاراتو دنبال کردم و همیشه هم بعد از خوندن داستانات تحت تاثیر قرار می گرفتم.برای مثال با این که پسرم بعد از خوندن ماجرای مهتاب و زینب حسشو داشتم با یکی لز کنم، مزد ترس،ضربدری ناخواسته و...(بقیش یادم نیست) در کل خیلی عالی مینویسی
      راستی تصویر سازی و توانایی انتقال و ایجاد تصویر داستان در ذهن خواننده از ویژگی های دیگه اییه که به ذهنم میرسه
      نهایتا حیف شد که رمانی ازت چاپ نشده که بخوام بخونم(با اینکه تاحالا کتاب دستم نگرفتم)
      در ضمن: از حق نگذریم برای نظر دادن به داستانای شاه ایکس زاین آپ کرده بودم ولی خب ازش عذر خواهی میکنم چون حال نظر دادنو نداشتم.


    •   Amooocreed
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • یه کاری با مغزم کردی که حس کردم مثله سارا مورده تجاوز از همه نظر قرار گرفته
      مرسی واقعا عالی بود


    •   moadese.pinkpussy
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • فقط برای اینکه بتونم نظر بدم ، ثبت نام کردم.
      بی نظیر بود. واقعا خواب از سرم پرید.


    •   Okkoma
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • داستان پر مغز و حرفه ای نوشته شده . با اینکه اولین بار و تنها قسمتهایی از داستانه که خوندم اما به قدرت قلمت ایمان اوردم . موفقیتت ارزومه .


    •   scorpion2014
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • سلام
      سپاس گذار شما دوست عزیز هستم که وقت گذاشتید واین داستان را نوشتید .
      درس عبرتی برای همگان
      بهترین داستانی که در شهوانی خواندم این بود


    •   alicdid
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • من معمولا تو داستانها نه فحش میدم نه به به چه چه الکی میکنم...ولی واقعا داستان جالب قشنگی بود


    •   Saadaaf20
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • فوق العاده بود
      در توصيف جذابيت داستان ناتوانم ولي تشكر ميكنم بابت نگارس زيبا
      جذاب ترين شخصيت داستان سارا بود
      يك شخصيت خاكستري مثل همه ما
      نميدونم چرا ما هميشه توقع داريم شخصيت ها خوب باشن يا بد
      در حاليكه اكثر ما خاكستري هستيم نه خوب نه بد
      متشكرم براي اين داستان جذاب
      خسته نباشيد


    •   Takmard
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • قشنگ بود .... با یه سبک شخصی و منحصر به فرد
      لایک


    •   Shadi.rhnm
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • واقعا عالی بود... فکر میکردم داستان رو جایی تموم میکنی که سارا به عنوان یه بیمار روانی معرفی میشه ولی تغییر شخصیت ناگهانی مهدیس ایده ی بهتری بود.
      البته اینکه مدام تمام اطرافیان تبدیل به گرگ میشدن و چهره ی پلیدشون پدیدار میشد رو یه نقطه ی ضعف میدونم چون تبدیل به موضوع تکراری شده بود ولی پردازش هرکدوم از این تغییرها عالی بود.
      احسنت


    •   yedostebad
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • سوالی که الان هست اینه که فصل بعدی رو کی منتشر میکنی؟


    •   ایلونا
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • SamGideon
      مرسی از نظر و توجهت...


      .AFRA
      ممنون و منم عاشق فیلم هستم...


      Bita36
      مرسی از کامنتت...


      Shahab494


      afshin 21
      ممنون. قطعا فقط یه داستان بود...


      sadafi666
      بهم لطف داری عزیز...


      PayamSE
      ممنون پیام عزیز و خوشتیپ. همیشه با کامنتات دلگرمی دادی بهم...


      shahvanireza@gmail.com
      مرسی. قطعا یه داستان بود ، اما دلیل نمیشه که واقعیت نداشته باشه این جور چیزا...


      criticall
      مرسی و ممنون از این همه لطفی که بهم داشتی و داری...


      Amooocreed
      ممنون از نظرت...


      moadese.pinkpussy
      نظر لطفته. ممنون...


      naazanin69
      نازنین جان من خودم هم وقتی برای اولین بار تو نقد ها این مورد گفته شد ، متوجه این موضوع شدم. درسته و من توی توصیفات احساسی اول شخص کمی اشتباه کردم. امیدوارم برام تجربه بشه...


      Okkoma
      مرسی از نظرت...


      scorpion2014
      ممنون. نظر لطفته...


      alicdid
      تشکر از نظرت...


      Saadaaf20
      ممنون و منم موافقم باهات. هیچی چیز مطلق نیست. همه چی نسبیه. مخصوصا ما آدما...


      Takmard
      مرسی. همیشه با کامنتات همراهیم کردی...


      Shadi.rhnm
      ممنون. سعی خودم رو می کنم از این به بعد کمتر کلیشه باشم...


      yedostebad
      من همه ی سعی خودم رو می کنم خیلی سریع بنویسمش. اما طبق قانون سایت تا پاک نشدن هر 4 قسمت فصل اول از برگزیده ها ، نمی تونم فصل دوم رو منتشر کنم. بازم ممنون...


    •   Reza_xt
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • ۱. داستان خیلی روان و خوبی بود
      ۲. نحوه و زمان آپ عالی بود
      ۳. چرا از قسمت سوم از زبان مهدیس به زیان سارا انتقال پیدا کرد؟؟
      اینو نفهمیدم


    •   _EmiR_HaN
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • اینقد خوب بود که خشتک بدریدمو جغ زنان سر ب بیابون گزاشتم


    •   Silent_stuped_man
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • پرفکت (clap)


    •   Kopol.mopol
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • لایک ۹۰ تقدیم توباد
      چقد غافلگیر شدم WOow


    •   sami6718
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • با سلام دوباره ایلونای عزیزم ممنون که جواب دادی و باید بگم تا حد خیلی زیادی قانع شدم بازم دستت مرسی????


    •   ایلونا
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • Alfred_tach
      مرسی از لطفت و نظرت...


      Reza_xt
      ممنون از نظرت. تغییر راوی یه تکنیکه. طبق داستان باید راوی عوض میشد. اجتناب ناپذیر بود...


      _EmiR_HaN
      مرسی. لطفت داری. خخخ


      Silent_stuped_man
      ممنون از کامنتت...


      Kopol.mopol
      مرسی از نظرت...


      sami6718
      ممنون سامی عزیز. منم در حد خودم و یه نویسنده ی آماتور سعی کردم منظورم رو برسونم. بازم مرسی...


    •   THEEMINENT
    • 2 ماه
      • 1

    • این داستان نبود!
      یک رمان ۴ قسمتی جذاب بود که توی هیچ کتابی نمونه اش یافت نمیشه
      من که به فکر فرو رفتم ...


    •   Hidden.moon
    • 2 ماه
      • 0

    • لایک ۹۷...


      خوب بلدی معادلات رو بهم بزنی شیوا جان... گرچه لرزش و حالات مهدیس شب عردسیش و کمی احساساتش ک بیان میکرد، با تهش نمیخوند کمی.. شایدم باید یه بار دگ با دقت بخونم... آخه خیلی با حیا بود تو نقش اول‌.. نمیدونم...


      اما عالی...
      منتظر بقیه اش هستم عزیزم.


    •   ایلونا
    • 2 ماه
      • 0

    • THEEMINENT
      ممنون از نظرت. لطف داری بهم...


      Hidden.moon
      مرسی هیدنی جونی. راستش مشکل اصلی نوع روایت بود. یعنی باید سوم شخص یا ترکیب اول شخص و سوم شخص می نوشتم. این ایراد رو خیلی قبلنا عقاب هم ازم گرفته بود. از اینکه دو فصل اول مهدیس اینقدر دختر نجیب و باحیایی بود ، پشیمون نیستم. تازه کم هم گذاشتم!!! اما مشکل در نوع روایت داشتم هیدنی. این نقطه ضعف بزرگ منه. جرات ندارم طرف سوم شخص نوشتن برم. که تو این داستان و طبق چیزی که توی سرم بود لازم و ضروری بود. چون اول شخص نوشتم ، کمی تو ذوق می زنه. و خودم هم قبول دارم... (dash)


    •   مسعود۱۹۹۲masoud
    • 2 ماه
      • 0

    • عالی چیزی دیگه ای نمیشه گفت برا داستانت


    •   Hrs.hashari
    • 2 ماه
      • 0

    • عالی بود .
      ینی شما با این توانایی از خیلی از نویسنده های حال حاضر بهتری .


    •   سیخ زن
    • 2 ماه
      • 1

    • واقعا فکر کردین اگاتا کریستی هستین یا تعریف و تمجید دوستان امر و برتون مشتبه کرده
      لذت واقعی سکس خانوادگی به هیچ وجه بر مبنای واقعیت نیست و فقط یک داستان فانتزی تخیلیه
      البته ناگفته نمونه قلم بسیار شیوا و دلنشینی دارید


    •   سیخ زن
    • 2 ماه
      • 0

    • ضمنا بقول یکی از خوانندگان واقعا جای بسی تاسفه که ذهن والای شما این چنین فضاهای بشدت منفی و غیر واقعی را بسر قلم توصیف گرفته و بجای پرداختن به واقعیات جامعه به نوشتن در باب سستی بنیان خانواده ها و فساد در بطن خانواده ان هم بصورت کاملا خیالی بپردازد


    •   Ragnar1
    • 2 ماه
      • 0

    • دوستان یکی ب من بگه بقیه داستانهای ایلونا رو از کجا بیارم


    •   Ragnar1
    • 2 ماه
      • 0

    • عالی بود واقعا.دیوونم کردی


    •   Snowflake
    • 2 ماه
      • 0

    • من دیر رسیدم
      اووووه،،،خیلیم دیره


      از دست این سال عام الفیل!همه جیز فیلتره


      یکمی لوسه بگم چه خوب بود(لبخند غمگین)وقتی دیر میرسی کلمه ها هم تکراری میشن(لبخند مستاصل)


      متشکرم برای داستان قشنگت
      امیدواذم کلیشه ی تشکر تکرارش قشنگ باشه برات(یه دسته گل بزرگ ارکیده)(لبخند مشتاق)


    •   خیانت_دیده
    • 2 ماه
      • 0

    • عالیییییی بود دمت گرم


    •   farsang
    • 2 ماه
      • 0

    • دقیقا جایی که داستان ازارم میده اینه که مهدیس انگار با خودش صافو صادق نیست اول داستان با تهه داستان خودشو انگار گول زد تا کسانی دیگرو.. اینجا داستان مغاییرت داشت...ب هر حال خسته نباشید


    •   blackgirl.s
    • 2 ماه
      • 1

    • تو عمرم انقدر منتظر ادامه یه داستان نبودم..


    •   Dead_queen
    • 2 ماه
      • 1

    • عالی عالی عالی هرچقدر بگم کمه عاشقش شدم


    •   kirtala1376
    • 2 ماه
      • 1

    • حاجی موهای تنم سیخ شد.چی بگم آخه... (rose) (rose)


    •   Starrynight
    • 2 ماه
      • 0

    • سلام يه ایراد این وسط به ذهن من رسید، قسمت های اول از زبان اول شخص مهديس گفته شده، اول شخص یعنی ما اونچه رو ک توی ذهن فرده بدون واسه می خونيم ولی توی اول شخص قسمت اول مهديس با اونچه که در نهایت ميگه که از حقیقت ميدونسته ما چیزهای مجزایی میخونیم
      بنظرم ایراد بزرگيه
      ولی در نهایت داستان های خوبی می نویسید اینقدر جذاب که من برگشتم همه داستان های دنباله دار قبلی تون رو خوندم طی دو سه روز و با اینکه قبلا اکانتم رو از اينجا پاک کرده بودم دوباره ثبت نام کردم ک نظرم رو بگم
      در ضمن جيز ديگه ای ک در مورد داستان های شما ب ذهنم رسید تکراری شدن روندشونه، بنظرم بهتره تغییر بديد تا غیر قابل پیش بینی تر باشه


    •   Pourya1979
    • 2 ماه
      • 0

    • داغون شدم ولی باید ذهن خلاق و قلم توانای نویسنده رو تحسین کنم. کاش دنیا اینقدر کثیف نبود...


    •   mehdi_missive
    • 2 ماه
      • 2

    • بعد از مدتها، به داستان قوی و پر از دلهره خوندم.
      یه داستان اروتیک و سکسی و که ادم دلش همش تو اضطراب بود. توصیف صحنه ها و روند داستان رو دوست داشتم. مخصوصا که هردفعه یه چیزب که انتظارش رو نداشتم پیش میومد. قسمت ۳ و ۴ رو یکجا خوندم.
      خوشحالم که ایلونا ( همون شیوانا) دوباره داستان مینویسه. دلم برای خواندن داستانهای اینچنینی تنگ شده بود. هنوز داستانهای تقدیر فرشته و یا زندگی پس از ضربدری ، فرشته انتقام و .... را تو ذهنم مرور میکنم و بعضی وقتا دوباره میخونمشون. یه هیجان و اضطراب خاصی میده با خواندن داستانهات.
      امیدوارم بیشتر بنویسی. منتظر فصل دومش هستم. ممنون بابت وقتی که میزاری .
      خوش باشی ایلونا ( شیوا)


    •   Khob_boy
    • 2 ماه
      • 0

    • پشمام ناجور ریخ


    •   ایلونا
    • 2 ماه
      • 1

    • مسعود۱۹۹۲masoud
      مرسی از لطفت...


      Hrs.hashari
      ممنون از نظرت...


      سیخ زن
      تشکر از کامنتی که گذاشتی. نظرت محترمه و همین... تشکر


      Ragnar1
      مرسی. اگه شرایط بذاره به زودی ، همه ی داستانام رو مرتب و یه دست و به صورت آرشیو توی تاپیک میذارم...


      Snowflake
      ممنون از لطفت و توجهت. این فیلترشکنا منو هم دیوونه کرده. گاهی وقتا اصلا نمی تونم بیام...


      خیانت_دیده
      مرسی از نظرت...


      farsang
      ممنون. بله یه اشتباه تکنیکی در نوع روایت داشتم من. خودم قبول دارم...


      blackgirl.s
      تشکر از توجهت. سعی می کنم فصل دوم خیلی زود حاضر بشه...


      Dead_queen
      مرسی از لطفت...


      kirtala1376
      ممنون. خوشحالم که تونستم یکمی هیجان بدم...


      Miss._.sama
      مرسی از توجهت...


      Starrynight
      ممنون از کامنتت. هر دو تا نقدت رو به نوعی قبول دارم. چند تا از دوستان دیگه هم گفته بودن. این بر می گرده به یه اشتباه تکنیکی در نوع روایت. که کامل در موردش تو کامنتا صحبت کردم و علت اشتباهم رو هم توضیح دادم...


      Pourya1979
      مرسی از نظرت...


      mehdi_missive
      ممنون مهدی جان. همیشه توجهات و لطف هات همراهم بوده. مرسی عزیز...


      Khob_boy
      :) مرسی...


    •   mahya321
    • 2 ماه
      • 0

    • مرسي شيوا جان بله جوابتون قانع كننده بود مثل شما منم تو زندگي تغير شخصيت صد و هشتاد درجه خودمو ديدم ، چون رنج و سختي هاي فراواني ديدم و كسي كه رنج و سختي هاي فراواني ميبينه تغير شخصيتش و يا از اين رو به اون رو شدنش اصلا چيز عجيبي نيست ، دقيقا فهميدم چي گفتين، من نويسنده نيستم و اين اولين نقد من تو اين سايته هيچ وقت به خودم اجازه نقد ندادم چون درك ميكنم نويسندگي كار خيلي سختيه و يك نويسنده چقدر زحمت ميكشه كه كار بي نقصي رو به مخاطبانش ارائه بده ، اما منظور من از حس و حالات مهديس در دو قسمت اول بود چون راوي شخص اول بود و مهديس خودش رو دختر ساده اي نشون ميداد وقتي راوي شخص اول داستان باشه نميتونه احساساتش رو دروغ بيان كنه و يا خواننده رو سركار بذاره ، اگر داستان از زبان سوم شخص ميبود ، و يا راوي از شروع نويد يا سارا ميبود خيلي هم منطقي ميومد كه نتونن مهديس رو بشناسن و گول ظاهر ساده ش رو بخورن ولي وقتي من خودم راوي ام نميتونم احساساتم رو وارونه بيان كنم
      هيچ جايي در دو قسمت اول نيومد كه كه شك مهديس رو نسبت به اين خانواده نشون بده ولي تو قسمت اول يهويي ورق برگشت
      در اينكه شما جز بهترين نويسنده هاي سايت هستين و بهترين نويسنده از نظر من هيچ شكي نيست اميدوارم باعث ناراحتيتون نشده و تونسته باشم منظورمو خوب برسونم


    •   چكاوك
    • 2 ماه
      • 0

    • خداي من عالي بود
      پيچيدگي ذهنت قابل درك نيست (clap) (rose)


    •   10Jinkazama
    • 2 ماه
      • 0

    • دمت گرم!
      داستان عالی بود و ظاهراً همه رو شوکه کرد...
      کاش مملکت جوری بود که از این استعداد ها بهتر استفاده میکردن...


    •   sasan2001jp
    • 2 ماه
      • 1

    • ۱_ این توصیفات سانتی مانتال اصلا به کلیت داستانت نمی خوره
      ۲_ اصلا این قسمت خودکشی مهدیس توجیه منطقی نداره! اون مثلا چرا باید حرف سارا رو به ظاهر گوش کنه و بعد خودش رو نکشه؟ که به چی برسه؟ وقتی با شرایط خونه کنار اومده چرا دست و پا زده زیر دست برادرا در صورت اطلاع نوید؟ اصلا اعتراف مهدیس همون موقع شب زفاف و قبل از خودکشی باسمه ای گفته می شد منطقی تر بود
      ۳_ باشه زور می زنیم‌ باور کنیم که سارا سال ها اصلااااا راهی برای فرار پیدا نکرده
      ۴_ این برادرا به این پولداری نمی تونن بدون درد و خونریزی زن هایی رو به این‌ خونه بیارن و‌ مشترکا ترتیبشون رو بدن؟
      ۵_ این‌ تعریفا و‌کامنت ها رو اصلا باور نکن و خیال نکن نویسنده ی خوبی هستی یه موقع، شما هم‌ جقی بیش نیستی بانو????


    •   sasan2001jp
    • 2 ماه
      • 1

    • به اعتراف خودشون یه مشت کتاب و داستان نخونده هم می آن کامنت می ذارن ای آگاتا کرسیتی! روح اون بدبخت رو نلرزونید تو گور! یه بیمار جنسی یه داستان نوشته این حرفا رو نداره! لعنت به این ج ا که مملکت رو اینجور کرد که جوونا به اینجا برسن


    •   A-H-reza-007
    • 2 ماه
      • 0

    • تنها موضوع قابل پیشبینی در داستان زیبا و جذاب شما این بود که مشخص بود در پایان با یه تعلیق و غافلگیری بزرگ روبرو هستیم.... اما بعد از قسمت سوم سناریوهای مختلفی رو خدس میزدم ... غیر این سناریوی جالبی که شما نوشتید.... عالی بود و جزئیات رو به خوبی با داستان مرتبط کرده بودید... جالبتر اینکه نظرات سایر عزیزان به چه خوبی و زیبایی حق مطلب رو به دور از فحاشی های معمول ادا کردن... این داستان با کمی ویرایش در الفاظ و اتفاقات کاملا قابل چاپ و عبرت آمیزی هست... خوشحالم کع داستانتون رو خوندم


    •   .Matris
    • 2 ماه
      • 0

    • ایلونای عزیز داستانت واقعا فوق العاده بود،منتظر داستان های بعدیت هستیم


    •   shadow69
    • 2 ماه
      • 1

    • ﺧﻮﺏ ﺑﻌﺪ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﻭﻗﺖ ﺷﺪ ﺑﺨﻮﻧﻤﺶ

      ﺗﻬﺮﻳﻒ ﺗﻤﺠﻴﺪ ﻛﻪ ﺧﻴﻠﻲ ﻛﺮﺩﻥ ﭘﺲ ﻣﻨﻢ ﺑﺎ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﭘﻴﭽﺪﮔﻲ ﻭ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﺗﻮ ﻧﻮﺷﺘﺖ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻣﻴﻜﻨﻢ ﺍﺯ ﻛﺠﺎ ﻣﻴﺎﺭﻱ ﺍﻳﻦ ﻫﺎﺭﻭ!!!


      ﻳﻪ ﻣﺸﻜﻞ ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﻧﻈﺮﻡ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺷﺖ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﺩﻭ ﻗﺴﻤﺖ ﺍﻭﻝ ﻳﻪ ﺷﺨﺼﻴﺖ ﻣﻌﺼﻮﻡ ﻛﻪ ﺗﻮ ﻗﺴﻤﺖ ﺍﺧﺮ ﺩﭼﺎﺭ ﺗﻐﻴﻴﺮ ﻣﻴﺸﻪ
      ﻣﺸﻜﻠﻲ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﺍﻳﺪﺵ ﺍﻣﺎ ﻳﻪ ﭼﻴﺰﻱ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﻜﻦ ﺗﻮ ﺍﺯ ﻧﮕﺎﻩ ﺍﻭﻝ ﺷﺨﺺ ﺍﺯ ﻣﻬﺪﻳﺲ ﺭﻭﺍﻳﺖ ﻣﻴﻜﺮﺩﻱ ﭘﺲ ﻃﺒﻴﻌﺘﺎ ﺑﺎﻳﺪ ﻫﺮ ﭼﻴﺰﻱ ﻛﻪ ﻣﻴﺪﻳﺪ ﺭﻭ ﺗﻮ ﻫﻢ ﻣﻴﻨﻮﺷﺘﻲ ﻧﻪ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﺑﺰﺍﺭﻱ ﺑﺮﺍﻱ ﻗﺴﻤﺖ ﺍﺧﺮ

      ﺑﻨﻈﺮﻡ ﺍﻳﻦ ﺟﺎ ﺳﻮﻡ ﺷﺨﺺ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﻜﺎﺭ ﻣﻴﺒﺮﺩﻱ ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﺟﺬﺍﺑﻴﺖ ﺍﻭﻝ ﺷﺨﺺ ﺭﻭ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﺍﻣﺎ ﺑﻨﻈﺮ ﻣﻦ ﺑﺎﻭﺭ ﭘﺬﻳﺮ ﺗﺮﻩ ﻻ ﺍﻗﻞ ﻭﺍﺳﻪ ﻣﻦ


    •   Sportman1985
    • 2 ماه
      • 0

    • طبع داستان نویسیت فوق العاده اس
      معرکه


    •   Hastiseif
    • 2 ماه
      • 0

    • سلام داستان زیبایی بود.
      میشه لطفا اسم تمام داستان هایی که این نویسنده نوشتن رو بگین????????


    •   affe760
    • 1 ماه،4 هفته
      • 0

    • به جرعت بهترین داستانی تا حالا خوندم تو این سایت


    •   _maRmuz_
    • 1 ماه،4 هفته
      • 0

    • بعید بود ازت همچین داستانی.. کاش دو قسمت اول رو یا از زبون نوید مینوشتی یا یه جور دیگه از زبون مهدیس مینوشتی یعنی تو فکر خودش به خودش دروغ گفته و طوری دیگه فکر کرده فقط واسه اینکه خواننده تعجب کنه !!؟؟


    •   AM1111AM
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • وایی عالی عالی عالی بود داستانت
      ولی امیدوارم فقط یه فانتزی بوده باشه و برای هیچکش حتی دشمن آدم هم اتفاق نیوفته


    •   hpph1377
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • سلام من خیلی نیست که با این سایت اشنا شدم ولی سبک نوشتن چند نفر رو خیلی دوس دارم.به قطع میتونم بگم این متن جزء بهترین نثرهایی بود که توی یک سال اخیر خوندم واقعااا عالی بود مرسی که قلمت رو اینقدر روان برامون به نمایش گذاشتی (rose)


    •   Lifeless_Hidden
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • عالی بود،دست به قلم خوبی دارید.
      و امیدواریم شاهد پیشرفتت باشیم :-)
      اما خب یه نقش بین این داستان بود که به نظر من خیلی
      تاثیر داشت رو برادرها
      اونم مادر داستان بود که یکی از مهمترین مهره های بازی بود.
      ولی آخه پول و هوس تا این حد واقعا...
      موفق و پایدار باشی. (rose)


    •   r1992l
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • داستانت خیلی خوب بود و جالب اما ی مشکلی داشت از نظرمن اینم دوقسمت اول بود ک مهدیس داستانو تعریف میکرد ولی تو قسمت چهارم تمام گفته هاشو نقض کرد ی ادم ک به خودش نمیتونه>
      دروغ بگه وقتی تو قسمت اول میگه از طرز رفتار سارا تو شلوار فروشی تعجب کردم بدم اومد از این کارا ولی تو قسمت چهارم کاملا برعکسشو میگه ی چیزی ناهماهنگه تو داستان اگه از اول راوی داستان سارا بود داستان درست تر درمیومد




    •   Hamidrezaaa1370
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • سلام کازینو رویال کی میاد مابغیش


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو