لزبین با یه دنیا قلب آبی جریان داره

    نوشته ی من گذری بر خاطرهاست لطفا انسان باشید و اگر نظری دارین با حفظ انسانیت و شعورتون بنویسید نظراتتون بی شک ارزشمند و محترمه : )
    خیره مونده بودم به صفحه گوشیم
    تماسو وصل کردم صداش اومد:
    _الو؟
    +الو سلام
    _کجایی؟
    +اووم خوبم تو خوبی؟
    _هووف کجایی؟؟؟
    +کجا رو دارم؟این وقت شب معمولا خونم دیگه
    _درو وا کن دم درم
    +شوخی نکن با من
    _حالم خوب نیست خواهش میکنم
    گوشیو قطع کردم
    دور باز کردم با چشمای به خون نشسته و پر اشک پشت در ایستاده بود
    لنتی هنوزم وقتی نگاش میکردم ماتم میبرد
    وقتی دید از جام تکون نمیخورم و حرفی نمیزنم
    خودش اومد تو.. یادش رفته بود توی خونه ی من باید کفشاشو در بیاره
    +هی درشون بیار بعد بیا تو
    نگام کرد توجهی به حرفم نداشت فقط نگام میکرد دیگه اشکی از چشماش نمیومد فقط هق هق میکرد بی حال به نظر میرسید
    زیر بازوشو گرفتم نشوندمش هیچی نمیگفت
    نشستم جلو پاهاش کفشاشو در آوردم
    آبو گرفتم جلو صورتش تلاشی نکرد ازم بگیرتش
    به لباش نزدیکش کردم
    +بیا اینو بخور مطمئنم حالتو بهتر میکنه
    نگاهم کرد چشماش به قلبم تیر میزد نمیتونستم زل بزنم توی چشماش
    یکم از آبو به خوردش دادم سرشو کشید عقب
    هر وقت نگاهم میکرد درد بود که می پیچید توی قلبم
    کنارش نشستم سرشو گرفتم توی بغلم لرزش بدنشو حس میکردم به خودم اومدم دستم دور کمرش حلقه شده بود و در حال نوازش کردنش بودم قلبم توی سینم تند میزد میترسیدم اونم صداشو بشنوه
    صدای گرفته ش اومد:
    _من...
    +هیسسس لازم نیست توی این حالت تلاش کنی چیزیو توضیح بدی آروم که شدی حرف میزنیم
    سرشو بلند کرد چشم تو چشم شدیم دوباره لرزش قلبمو حس کردم
    _میشه یکم بخوابم؟خیلی خستم
    +باشه
    یه ساعتی میشد به خواب رفته بود
    جلوی مبل روی زمین نشسته بودم و زل زده بودم به اون قیافه ی خوشگله لنتیش حتی توی خوابم دل می برد ازم هرچی بیشتر نگاهش میکردم قلبم نرم تر میشد و گذشته و اون همه سختی و دلتنگی کم رنگ تر میشد
    گاهی وقتا سیگار توی دستمو فراموش میکردم با سوزش انگشتام به خودم میومدم
    یاد روزی افتادم که ازم قول گرفت همو فراموش کنیم و دیگه سراغی از هم نگیریم نا امید شده بود شایدم اطرافیانش تحریکش کرده بودن و ترسونده بودنش میگفت ته این عشق هیچه ما به هیچ جا نمیرسیم توی این خرابه شده کسی حقی به ما نمیده
    سرمو انداختم پایینو چیزی نگفتم و اون رفت و من موندم و یه خونه پر از صدای گوش خراش خاطره هاش...
    اما
    هزار بار زیر اون قول میزدم به دیدنش میرفتم و از دور تماشاش میکردم
    دفعه اخر 1 ماه پیش بود که مچمو گرفت قسمم داد به جون خودش
    دیگه نرفتم
    دستمو کشیدم رو موهاش آروم صداش کردم
    چشاشو باز نمیکرد پلکاشو بهم فشار میداد و اخم کرده بود
    +آنیل؟بیدارشو
    +دیگه باید بیدار بشی
    بیشتر از اون نمیتونستم صبر کنم باید حرف میزد حس کنجکاوی و کرم فضولی نمیذاشت بزارم بیشتر بخوابه
    شاید توی کل عمرم اولین باری بود ک انقد صبر میکردم
    کلافه همونجوری ک چشماش بسته بود بلند شد رو مبل نشست چقدددد دلتنگ این اخم دوس داشتنیش بودم
    کنارش نشستم نمیتونستم بی تفاوت باشم سرد باشم غم توی چهره ش دیوونم میکرد
    +آنیم وا کن اون چشای خوشگلتو ببینم
    کشیدمش بغلم چشماشو وا کرد دوباره هوای چشماش بارونی شده بود میخواست منو بکشه
    موهاشو کنار زدم چشماشو بوسیدم آروم حرف میزدم مطمئن نبودم اون صدامو میشنوه:
    +گریه نکن آنیل
    بگو چیشده؟جون من بگو
    اشکاش ریخت
    قلبم فشرده شد توی سینم
    _مرجان
    +جانم بگو
    _منو می بخشی
    چشمای خوشگل و بارونیش ملتمسانه نگاهم میکردن دیگه قلبمو حس نمیکردم انگار با هر قطره اشکی که از چشماش میومد
    اونم کند تر می تپید
    _مرجان؟
    وقتی دید هیچی نمیگم ادامه داد:
    من رفتم که زندگی کنم اما هر روز زندگیم مسخره تر و زهر میشد نمیتونستم از زیر بار اون همه دلتنگی و کلافگی فرار کنم
    هیچی آرومم نمیکرد نمیتونستم
    دیگه نمیتونستم طاقت بیارم هیچکس تو نمیشد با همه ساکت بودنات کم حرفیات زود عصبانی شدنات آرامش بخش بود برام عشقی که به من داشتی امنیتی که کنارتو احساس میکردم هیچ جای دیگه نبود...
    همینجوری حرف میزد و اشک میریخت
    من گیج بودم
    خواب بودم
    نمیدونستم اون لحظه چی میتونم بگم
    چه واکنشی داشته باشم
    ببخشم؟فراموش کنم؟
    یا پسش بزنم و بگم نه برو با همونایی ک پرت کردن و چشم نداشتن بهمون خوشیو ببینن
    چی میگفتم؟
    صدام میکرد
    من نگاه بودم و سکوت و دلتنگی محض
    نفهمیدم چیشد من پا جلو گذاشتم یا اون اما لبامون بهم قفل شده بودن و من انگار قلبم دوباره شروع به تپیدن کرد تند تند به سینم می کوبید
    دستمو بردم لای موهای بهم ریختش چشامو بسته بودم می بوسیدمش انگار میخواستم همه ی اون دلتنگی و دوری توی همون لحظه جبران بشه
    از لباش دل کندم و زل زدم توی چشماش
    بلاخره به حرف اومدم:آنیل نفس کشیدن کنارت چقد شیرینه وقتی نبودی انگار نفس نمی کشیدم
    بوسه ی کوتاهی روی لبش گذاشتم دوباره غرق چشماش شدم
    غم نگاهش کم رنگ شده بود مهربون نگاهش کردم
    لبخند زد و قلب منو بی قرار تر کرد...لبای سرخ و خوش رنگ خدا دادیش با اون لبخند خوشگل تر میشد و من چقد بی تاب بودم برای چشیدن اون خنده از لباش
    لبشو بوسیدم این بار طولانی تر عاشقانه تر آبی تر و پاک تر از هر احساسی که میشد و میتونست وجود داشته باشه


    پایان_خوش


    نوشته: Marjan_aydin

  • 24

  • 6




  • نظرات:
    •   lovely_grl
    • 4 هفته،1 روز
      • 7

    • من چت نیستم ولی این داستان دیشبم آپ نشد؟؟؟
      خب تا من میرم برا رُل بعد لطفا جوابمو بدید (biggrin)


    •   Different man
    • 4 هفته،1 روز
      • 7

    • داستان حذف شده بود و الان دوباره آپ شده!


      بهرحال بازخوردا دیشب مشخص شد


    •   nima_rahnama
    • 4 هفته،1 روز
      • 8

    • کاش اتفاق دیشب هیچ وقت تکرار نشه
      اینجا برای کسی زرشک طلایی تف نمیدن پس بخاطر هیچ!!انسان بودن رو فراموش نکنین


    •   miss_RainBow
    • 4 هفته،1 روز
      • 13

    • این داستان:وقتی اکبر دارد الزایمر میگیرد... (cry) چته ادمین جونم اخه؟ :( (preved)


    •   glassframe
    • 4 هفته،1 روز
      • 2

    • ای جااااااااانم خیلی خوب بود


    •   shahx-1
    • 4 هفته،1 روز
      • 8

    • بازهم تکرار میکنم شما در نوشتن بسیار استعداد دارید شما رو تحسین میکنم همینطور با قدرت ادامه بدید. موفق و پایدار باشید....


    •   R.B.behruz
    • 4 هفته،1 روز
      • 2

    • خوب بود ممنون، لایک نهم تقدیم شد


    •   Caboos1
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • چند بار بگیم بابا با یه داستان یه بار بیشتر نمیشه زد


    •   marjan_aydin
    • 4 هفته،1 روز
      • 4

    • lovely_grl بله شب قبل نه یه بار سه بار اپلود شد و صبح بیدار شدم پاک شده بود


      Clay0098 خیلی ممنونم از لطف شما دوست خوبم : )


      Different20man آره دیگه بدشانسی بارون نیست که روی سر همه بباره آجره فقط سر یه بدبختیو داغون میکنه : ( بازم ممنونم کامنت گذاشتین ^_^


      nima_rahnama آره : (((


      miss_RainBow اتفاقه دیگه پیش میاد عزیزم


      Saeed..tabrizi خیلی ممنونم ^^


      glassframe مرسی ازتون


      R.Punisher22 ممنونم از شما دوست خوبم نه آنیل یه اسم ترکیه به معنی به خاطر آورده شده میتونین توی گوگل سرچ کنین ^_^


      shahx-1 خیلی ممنونم آقای شاه ایکس عزیز نظر لطف شماست ^_^ سعی میکنم لایق تعریف و تمجید شما باشم


      اسمتونو نمیارم ولی با ق شروع میشه:خیلی مرسی : )


      R.B.behruz خیلی مرسی از شما ^_^


    •   hamid30gari
    • 4 هفته،1 روز
      • 2

    • کاش چند خط اول رو نمینوشتی ولی چون خودت و داستانت رو دوست دارم لااااااااااااااااااایک طلایی
      لایک دوازده منم.


    •   hamid30gari
    • 4 هفته،1 روز
      • 2

    • چه خوب که کامنت من زیره کامنت نیکی رفته.خخخخ


    •   Yaya08
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • کیرم تو داستان تخمیت جنده


    •   marjan_aydin
    • 4 هفته،1 روز
      • 2

    • Nikan.n فدات عزیزم منم خوشحالم از داشتنت گلم
      خوشحالم از نوشته ی من خوشت اومده این باعث افتخار منه
      خواهش میکنم گلم داستانت عالی بود و بیشتر اون باید تعریف میکردم
      عزیزمی کلی بوووس با آرزوی موفقیت واسه تو و داستانای بی نظیرت نیکانِ عزیزم^_^


    •   marjan_aydin
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • hamid30gari مرسی آقای حمید ممنونم از لطف شما ^_^


    •   Alat_Tanasoli
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • من در تعجبم از افرادی مث Shahx-1 که چنین داستان رمان گونه و بی حسی رو تحسین میکنه ولی بقیه جا ها که گوینده مذکره میاد داستان رو از وسط و آخر و قاطی با کج فهمی میخونه و میرینه به طرف. اگه لزبین هستی که باش. ولی اگه بقیه داستان ها که دگرجنس گرایانس و نویسنده مذکره اگه به تیپت نمیخوره خب نخون گل من!


    •   sepideh58
    • 4 هفته،1 روز
      • 5

    • لایک 13 دختر جان
      به جرگه قلم به دست های دور افتاده از دنیای حقیقی خوش اومدی...
      زیاد داستان ها رو نخوندم این چند روز ؛این داستان رو به پیشنهاد مهران عزیزم خوندم و دوست داشتم...
      یک قاب چوبی آبی رنگ کوچک بود پر از حس دلتنگی و عشق دخترونه.. گاهی لزبین های واقعی انقدر حسشون رو زیبا مینویسن ک میشه دونه به دونه کلمات رو چشید و لمس کرد و حسشون کرد ..و داستان تو در همون ردیف از داستان ها قرار میگیره ...یه برش کوتاه از زندگی ؛قرار نیست بدونیم چی بوده ؛چرا بوده و چی شده ؛مهم اون عشق آبی رنگیه که آنیل رو برگردوند...بقول یه نویسنده ای عشق اگر عشق باشه هیچوقت آب از آسیاب علاقش خشک نمیشه
      اونی که مال تو باشه هر جا هم بره باز جلد بوم دلته
      موفق باشی و باز بخونیمت


    •   marjan_aydin
    • 4 هفته،1 روز
      • 2

    • sepideh58 سپیده ی عزیزم واقعااااا خیلی ممنونم از نظر زیبایی که راجب نوشته ی من داشتی و برام نوشتی
      بخاطر وجود نویسنده های با تجربه و توانایی مثه شما و آقای مهرانِ عزیز که بی شک و تردید رو دست ندارین واقعا خوشحالم
      خیلی مرسی عزیزم ^_^


    •   Theo
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • اگه عکس پروفایلت واس خودته باید بگم که you are too cute to be gay


    •   LMNOP7
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • میتونی نویسنده خوبی بشی
      ذهن خلاقی داری


    •   زن.اثیری
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • قشنگ بود و پر جاذبه
      مثل یک سرسره سواری که از بالا تا پایین پر هیجان بود ؛حتی وسط پیچ و واپیچ ها شاید از هیجان زیاد جیغ و خنده ای هم باشه ولی تهش آرامش بود و شادی .آدم بلند میشه و با خاطره خوب از خوندن داستانی دلنشین صفحه گوشی رو قفل میکنه و ترجیه میده چند ثانیه ای به جز آبی و آنیل و مرجان به هیچ چیز فکر نکنه
      17

      پ. ن:سپیده بانو خیلی ارادتمند خودت و قلمت هستم .شاید من رو یادت نیاد اما من ؛تو و رویای تنهایی و اولین قلم زدنت رو یادمه .بهت خصوصی هم عرض ارادت کردم اما انگار در به روی اغیار بستی و گوشه عزلت گزیدی. بهم پیام بده از گذشته کمی یاد کنیم


    •   marjan_aydin
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • LMNOP7 ممنونم نظر لطف شماست ^_^


    •   marjan_aydin
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • زن.اثیری خیلی ممنونم از وقتی که صرف خوندن نوشته ی من کردین دوست خوبم سپاس فراوان از شما گلم ^_^


    •   .zy.zy.
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • -


    •   بچه-ای-خوب
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • این غم نامه یا به عبارتی این کُسشعر چرا باید این همه لایک بگیره؟! فقط به خاطره اینکه از زبان یک دختر نوشته شده؟!
      خیلی چرت و بی سرو ته بود. فقط کُس گیجه گرفتم.


    •   Ice_flower
    • 4 هفته
      • 1

    • خوب بود.
      موفق باشی


    •   marjan_aydin
    • 4 هفته
      • 0

    • Ice_flower ممنونم همچنین^_^


    •   Long.dick
    • 4 هفته
      • 0

    • ??????


    •   San59
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • عالی نوشتی و پر احساس فضا رو میشد تجسم کرد مثل یه فیلم کوتاه


    •   marjan_aydin
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • San59 خیلی مرسی ^_^


    •   marjan_aydin
    • 3 هفته
      • 1

    • ممنونم نیوشای عزیزم


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو