لزبین، اتمسفر زمین (۱)

    A
    سرم درد میکرد ترجیه میدادم هرجهنمی می بودم الا اون خونه لعنتی همش گیر های الکی و دعوا ...خسته شدم،دیگه نمیتونم تحمل کنم. اینکه خوانواده خودم بهم جور دیگه ای نگاه میکنن خب گناه که نکردم،کردم؟؟ زندگیمون نشد مشکل پیدا کردیم،ازهم جدا شدیم.اصلا خودشون خاستن یه مدت با اونا زندگی کنم حالا منو مثل یه فاحشه باز خواست میکنن ـ کجا رفتی با کی رفتی چکار کردی چرا دیر اومدی چرا چرا چراااااا.....
    از خونه زدم بیرون حالم اصلا خوب نبود فقط زدم بیرون بدون آماده شدن بدون آرایش ...شهر بوی کثافت میداد نگاه هرز خیابونا قسمتایی از بازار که شلوغ بود ادامای احمقی هم پیدا میشد که سوءاستفاده کنه تو همین ۲۰ دقیقه چند دفعه ای حس کردم که کسی یا چیزی داره منو لمس میکنه آه حالم از همه به هم میخوره راهمو کج کردم سمت خونه خودم زیر کوچه یه پارک جمع و جور بود یه نیمکت که همیشه روش می نشستم پنجره های واحد خودم نگاه میکردم رفتم نشستم. درست همون قسمت مثل یه راهرو بود دو طرفش نیمکت
    ۲ساعتی میشد که نگاهمو از پنجره های ساختمونا و آسمون جمع نکرده بودم اما اطرافمو خوب زیر نظر داشتم یه خانم یا دختر ...حدودا هم سن خودم ۳۳ـ۳۴ساله رو نیمکت روبه روییم چشماشو به من دوخته بود نگاهش داشت منو میخورد اما سعی میکردم بی خیال نشون بدمو تو فکر خودم غرق باشم......
    (خانم؟خانوم... خوبی؟ ـ یهو از حال خودم پریدم هوا تاریک شده بود نگاش کردم خودش بود همونی که الان حدودا ۴ساعت بود روبه روم نشسته بود منو نگاه میکردـ خوبی عزیزم؟اتفاقی برات افتاده ؟ـ نه مرسی چیزیم نیست ببخشید من شمارو میشناسم؟؟ ـ نه فکر نکنم قبلا همو دیده باشیم فقط چون خیلی وقته اینجا نشستم دیدم انگار حالت خوب نیست گفتم بیام کنارت بشینم ـ اها مرسی ممنون من خوبم ـ دروغ هم که بلد نیستی بگی دختر قیافت داد میزنه چیزیت هست این قیافه خوشگل و ناز بدجوری رفته تو لک ـ خب ارهه یکم عصبی و ناراحتم ـ عزیزم آخه براچی) دیگه نمیتونستم رفتارشو درک کنم باهام همدردی کرد منو تو بغلش گرفت....این دختر کیه؟؟؟
    (میتونم اسمتونو بدونم خانم؟؟ ـ اره عزیزم چرا که نه من ندا هستم و شما؟ منم رویام ـ خوشبختم عزیزم ـ منم همینطور...
    تو همیشه میای اینجا ندا خانم؟ وا رویا، خانم دیگه چیه میتونی ندا صدام کنی...نه امروز اتفاقی نشستم اینجا یکم خستگی در کنم.
    ـ آها ـ تو چی؟ ـمن من خونم همین نزدیکیاست ـ اوو پس خانم خونه ای ؟؟ـ راستش نه ـ پس چی؟ـ چند ماهی هست که ..که جداشدیم ـ آخیی عزیزم ببخشید از سوالم واقعا متاسفم ـ نه اشکالی نداره)زیادی گرم صحبش شدم یه حس صمیمیتی در وجودش بود حسی که تو مادرم و خواهرم نمیدیدم وقتی باهاشون درد دل میکردم .چشم به هم زدیم ساعت ۱۱ شب بود خواستم برم خونه ...(ندا خونتون کجاست ؟ ما خونمون یه خیابون پایین تره دیر وقته دیگه میخوای بریم خونه ما؟نه رویا جون فدات خوانواده نگرانم میشن شمارتو بزن توگوشیم ...بعدا برات تکست میدم از اشناییت خوشحال شدم تو خیلی خوبی خوشگل خانم بوس بای.)ـ خوشگل خانم؟؟من؟بدون آرایش این جملش برام عجیب بود .
    رفتم خونه اوهه همچی به هم ریخته پخش شدم رو مبل تو خواب و بیداری بودم که صدا گوشیم در اومد ـ سلام رویا جون منم نداااا خوبی خوشی سلامتی شمارم اینه سیو کن تل که داری از اونجا بهت پی ام میدم عزیزم.
    اون شب تا ۴و۵ صبح با ندا چت میکردم حسابی اشنا شدیم
    یه دختر ۳۶ساله که مامان باباش اصفهان زندگی میکنن و اون به خاطر کارش اینجاست هر چند وقت یبار یا اونا میان پیشش یا ندا میره اصفهان. طراحی و مدلینگ خونده و تو یه تولیدی بزرگ پوشاک زنانه طراحی میکرد هنوز ازدواج نکرده بود در حال سپری کردن دوران مجردی بود شب هرجوری بود صبح شد.ساعت ۱۱بود تقریبا از خواب بیدار شدم حوصلم تو خونه داشت سر میرفت یاد ندا افتادم گفته بود هروقت خواستی میتونی بیای محل کارم یه دور بزنی این که فقط ۱شب بود ما با هم آشنا شده بودیم یکم منو دودل میکرد اما لعنتی یه حس صمیمیتی باهاش داشتم.
    آماده شدم رفتم محل کارش با پرس جو از کارکنا بلخره اتاقش رو پیدا کردم اتاق شیکی برای کار کردن بود
    از دیدن من زوق مرگ شد یه لحظه منو بقل کرد من واقعا جا خورده بودم .
    پرده های اتاقش رو کشید دوتا قهوه برامون آوردن نشستیم به گپ زدن و....
    اونم سفره دلش رو باز کرد از اینکه ۶ساله تنها تو تهران زندگی میکنه و...سرگرمیش کارشه و....الانم یه هفته ای هست پدر مادرش از اصفهان اومدن پیشش و امشب بلیط برگشت دارن.
    (رویا مامان بابام امشب میرن من باز تنها میشم... ما میتونیم دوستای خوبی برای هم باشیم میخوام فردا شب شام دعوتت کنم بیرون البته اگه وقتشو داشته باشی؟؟؟ـ راستش چی بگممم اخه زحمتت میشه اصلا من مزاحمت نیستم؟ مزاحم؟؟؟تو عزیز منی مراحمی این چه حرفیه میزنی رویا جون من بعد چند سال تازه یه دوست پیداکردم خارج از محیط کار این حس خوبی بهم میده...
    ـ سال ها بود با هیچ کس این طور احساس نزدیکی نداشتم حتی با حمید(همسر سابق) میس کال های تلفنم از ۲۰۰رد شده بود خب آخه مادر من پدر من شما که با دست پس میزنی چرا با پا پیش میکشی من تصمیم جدیدی برای زندگیم گرفتم ارهه چرا که نه منم میخوام مستقل زندگی کنم مثل ندا .
    از ندا که جدا شدم مستقیم رفتم خونه بابا اینا عصر بود رفتم بالا یکم خشک بی روح سلام کردمو شروع کردم وسایلمو جمع کردن
    خیلی تلاش کردن جلومو بگیرن ولی من رو تصمیمم جدی بودم .خلاصه یه توضیح مختصر به مادرم دادمو راهو به سمت خونم پیش گرفتم رفتم خونه خودم.اه حدقل یه روز کار داره شروع کردم به مرتب کردن خونه وقتی به خودم اومدم ساعت ۶ صبح بود و خونه شیک و مجلسی همونجوری که همیشه دوس داشتم.دکراسیون خونه رو با ذوق و شوق خاصی چیده بودم این شاید استارت یه زندگی جدید بود.وقتی تموم شد.خودمو پرت کردم رو مبل و خوابیدم...آآآیی چشمامو که باز کردم ۳ بعد ظهر بود خیلی گرسنم بود ولی هنوز چیزی برای ادامه زندگی تو خونه نبود فقط یه کارت از رستوران محل داشتم زنگ زدم یه پیتزا سفارش دادم میدونستم که شب مهمون ندام بعد این همه کار باید یه دستی به سر و صورت خودم هم میکشیدم.برنامم این شد که پیتزا رو بخورم برم یکم خرید کنم بعد بیام اماده بشم برا مهمونی.
    ندا ساعت 5 آدرس رستورانی که میز رزرو کرده بود رو برام تکس داد.منم که تازه از بازار رسیده بودم خونه خریدامو جاساز کردمو لباسام رو برداشتم و رفتم که دوش بگیرم...عاشق دوش آب سرد بودم حتی زمستوناا 2ساعتی طول کشید تا اماده رفتن بشم خواستم زنگ بزنم آژانس چشمم افتاد به سوچ ماشینی که به جاسویچی آویزون بود.حمید مرد بدی نبود ما کاملا توافقی جدا شدیم بجای مهریه ماشین و خونه رو به نامم کرد و طلاق گرفتیم .هیچ وقت پشت این ماشین ننشسته بودم اما این بار فرق داشت. سویچ رو برداشتم و رفتم تو پارکینگ سوار شدم و 20 دقیقه ای تو راه بودم جلوی رستوران اتفاق جالبی افتاد دقیق با ندا باهم رسیدیم با یه خوشو بش و روبوسی وارد شدیم جای اروم و قشنگی بود من که حسابی خوشم اومده بود حین خوردن شام گپ زدیم وقتی از رستوران اومدیم بیرون متوجه شده ندا ماشین نداره تعارف کردم که بیا سوار ماشین من میرسونمت تعجب کرد مگه ماشین داری؟؟؟ خب آرهه ـ رانندگیت خوبه خخخ
    باش عزیزم ولی مزاحمت نباشم عجله که نداری ـ نه مراحمی گلم بیا سوار شو تو راه اولش ساکت بودیم ندا مات چراغ های خیابونا بود یکم با فرمون بازی کردم یهو از جاش پرید با لبخند بهش گفتم نداا ساکتی؟؟ ـ چیزی نیست داشتم به تو فکر میکردم به این که چقدر باهات احساس راحتی میکنم ـ عزیزمی لطف داری ندا جون ـ رویاااا چی میشه ما خیلی با هم صمیمی بشیم بشیم دوستای جون جونی
    ـ والله چی بگم نمیدونم اخه من زیاد دوست صمیمی نداشتم ـ دقیقا منم همینطور تا حالا با هیچ کس مثل تو انقدر راحت نبودم دوست دارم گازت بگیرم ـ خخخ دیونه
    داشتیم با سمت خونه میرفتیم که یهو یه فکری به ذهنم رسید گفتم: ندا کار داری؟
    ـ نه چطور ـ یکم شهر رو دور بزنیم ـ نمیدونم تو دوست داری؟اصلا هرچی تو بگی ـ خب پس بزن بریم...
    پامو رو پدال گاز فشار دادم یکم سریع تر از رکورد های قبلی خودم تو رانندگی خیابونای خلوت بالای شهر سیستم نور خیابونا برام جالب بود ندا هم از چهرش میشد بفهمی که حالش خوبه داره کیف میکنه ..
    اون شب حسابی خوش گذروندیم وقتی رسوندمش در خونش تو چشمام نگاه کرد . گفت بابت امشب ممنون تا حالا اینجوری خوشگذرونی نکرده بودم خدافظ رویا .تا بعد...
    تو راه خونم خیلی به ندا فکر کردم به این که قابل اعتماده دختر خوبیه ...میشه باهاش دوست بود.
    زندگی جدید نیاز به کار داشت به درآمد قبلا تو یه آموزشگاه کارگاه آموزشی بازیگری میزاشتم برا بچه های 10 تا15 سالبد نبود حتی چند بار با همونا مسابقات مختلفی شرکت کرده بودم و نتایج خوبی بدست اومده بود اره فکر خوبیه بهتر فردا به مدیر آموزشگاه زنگ بزنم شاید دوباره بتونیم با هم کارکنیم.
    حالم کم کم از 2 .3 روز پیش تا الان دگرگون شده بود ندا با ورودش خواسته یا نا خواسته منو تکون داد بلخره خودمو پیدا کردم و تصمیم به ادامه زندگی گرفتم.
    اون شب راحت تر از خیلی از شبای دیگه خوابیدم .امید به زندگی تو لحظه لحظه من موج میزد.


    B
    کارم که راه افتاد و دوباره مشغول شدم یک ماهی از آشنا شدن با ندا میگذشت و روز به روز علاقم نسبت به رفتارش بیشتر میشد دختر بامعرفتی بود.رفت و آمد ما ادامه داشت تا این که تصمیم گرفت برای دیدن پر مادرش بره اصفهان موقعه خدا حافظی تو چشماش اشک جمع شده بود میفهمیدم که من براش یه دوست معمولی نیستم اما خب انقدر هم دیگه لازم نبود رمانتیک باشه اخه 6 روز سفر به اصفهتن و برگشت؟؟؟؟
    از وقتی که اتوبوس حرکت کرد تا وقتی برگشت شاید بیشتر از 200بار به من زنگ زده بود دقیه به دقیه از اصفهان برام گزارش میداد و به بهونه دل تنگی با فاصله های زمانی کوتاه باهام تماس میگرفت...
    دیگه دوستای صمیمی شده بودم فرا تر از خجالت و کم رویی ما با هم روراست و دوست داشتنی دوستی میکردیم.
    وقتی از برگشتن به تهران خبر داد به سرم زد یه مهمونی دو نفری بگیریم همچی رو اماده کردم و رفتم پایانه پیشوازش با گرمی همو بقل کردیم و سوارماشین شدیم خونمون که هم مسیر بود پس تا لحظه آخر نمیفهمید که به مهمونی دعوته بی سرو صدا و مقدمه جلو ساختمون خودمون پارک کردم و گفتم پیاده شو...
    گفت: من باید پیاده برم خونم؟؟؟ـ دیونه پیاده شو بریم بالا دیگه تازه از راه رسیدی خسته ای چیزی هم احتمالا برا خوردن نداری بیا دیگه...ـ باش بریم
    این روز و این ساعت رو هرگز فراموش نمیکنم درست وقتی که همچی داشت رو به راه میشد و زندگیم سامان گرفته بود...
    مهمونی دو نفره ما شروع شده و گرم و پر حرارت با هم حرف میزدیم و از محمونی لذت میبردیم بعد شام خواستیم یه فیلم نگاه کنیم تو فلشم چنتایی بود وصل کردم به تی وی گفتم چی دوس داری بزارم؟ گف هر چی خودت دوست داری
    یکیش رو پلی کردمو رفتم کنارش رو مبل نشستم هرچی از فیلم میگذشت ندا رو نزدیک تر به خودم حس میکردم دیگه کامل به هم تکیه داده بودیم و نگاه میکردیم نمیدونم از کی دست ندا رو پام حرکت میکرد خطوط ممتد و موازی...اولش عادی بود و اهمیت نمیدادم اما کم کم بدن من هم واکنش نشون میداد و منو تحریک میکردصدای نفساش حرکت دستش حرارت وجودش رو حس میکردم یعنی قراره اتفاقی بیوفته؟؟یعنی؟ ...
    بدنم وا داده بود برای اولین بار بعد طلاق تحریک شده بودم دمای بدنم رفته بود بالا یه لحظه به خودم اومدم صورتمو چرخوندم طرف ندا که بگم چکار داری میکنی اما قبل از این که بخوام حرفی بزنم لبش رو لبام چسبید خیلی جا خوردم تخت وایساده بودم بدون حرکت خیلی حرفه ای کارش رو انجام میداد اما کما کان من گیج و مبهوت بهش نگاه میکردم چشماش رو بسته بود و رو لبام قفل شده بود با حرارت خوصی به لبام بوسه میزد...
    یه لحظه چشماشو باز کرد چشمام به چشماش خیره شده بود از حرکت ایستاد به هم نگاه میکردیم پلک نمیزدیم اتفاقی نبود که ذهنم براش امادگی داشته باشه خیلی وقت بود که از تمام لذت ها فقط ارامشش رو میخواستم و بس اما الان دلم پاشید از هم چیز جدیدی یا بهتره بگم حس جدیدی رو تجربه کردم که ته دلم دوست داشتم ادامه بدم اما نمیدونستم چطور ؟؟ دو باره خواستم حرف بزنم که لبای ندا رو لبام چسبید این بار سعی کردم باهاش همراهی کنم اولین حرکتی رو که با لبام انجام دادم ندا جا خورد از صورتم فاصله گرفت بهم نگاه کرد این بار من خودمو به لباش رسوندم و شروع به بوسیدن کردم بدنمو به سمتش رها کردم وزنم بهش میچربید و خم شد منم روش خم شدم هنوز از لب گرفت سیر نشده بودیم من داشتم به حرکت بعدی فکر میکردم به این که باید چکار کنم یا چی میشه...
    یهو ندا بلند شد در حالی که من تو بقلش بودم منو از پشت رها کرد تا دراز بکشم چشمامو بستم همین که تاریکی جلو چشمامو گرفت دستای ندا رو رو بدنم حس کردم دستاشو رو پاهام و شکمم میکشید و با زبون گردنمو میلیسید دیگه صدام در اومده بود اه اه های ریزی که تو نفس زدنم بود ندارو بیشتر به تحریک کردنم ترقیب میکرد بلخره شروع کرد وقتی که مطمئن شد من اعتراضی ندارم شروع به باز کردن دکمه های پیرهنم کرد سعی کردم به خودم جرعت بدمو چشامو باز کنم وقتی تو صورت ندا نگاه کردم داشت بهم لبخند میزد دستامو با دستاش گرفتو گذاشت رو سینه هاش داشت دستای منو به خودش فشار میداد منظورش رو گرفته بودم اما هنوز خجالت میکشیدم ندا یکم خیلی کنترلش رو دادبود به شهوت پیرهنشو سریع از تن در آورد وچنگ زد به سینه من
    اهههمممم دیگه تحمل نداشتم منم باهاش همراهی کردم بندای سوتینش رو انداختم دور بازو هاش و سینه هاشو از قفس آزاد کردم تا حالا روش زوم نکرده بودم اما الان که از نزدیک میدیدم دوتا توپ سفید و سفت و پر جلوم بود نوک ممه هاش قهوه ای کم رنگ شروع کردم به مالیدنشون به هم و با دستام فشارشون میدادم ندا هم صداش در اومده بود ناله میکرد...
    سکانس بعدی این داستان چی میشد ؟؟؟بی صبرانه منتظر بودم ببینم قسمت بعد چی میشه حربه بعدی ندا چیه؟؟؟
    وقتی تا باست لخت لخت شدیم و تو بقل هم داشتیم حسابی عشق بازی میکردیم حالا این خوده ندا بود که شروع کرد به حرف زدن... خوبی عزیزم دوست داری
    خوشت میاد؟؟؟ باید چسارت جواب دادن رو میداشتم باید بهش میفهموندم که اگر چه انتظارش رو نداشتم اما خیلی هم برام وحشتناک نبود...
    ارههه عزیزم نداا خیلی دوست دارممم...
    ندا: پس پاشو وایسا وقتی وایسادم ندا رو به روم ایستاد تمام قد بهم چسبید دستشو دور کمرم انداخت یکم از من قدش کوتاه تر بود رو پبجش اینتادو دوباره ازم لب گرفت.یهو لباشو برداشت و با بوسه زدن رو بدنم زانو هاشو خم کرد و رو دو زانو نشست دستاشو رو شلوارم کشید و با عشوه تحریک کننده ای شلوارمو از باسنم پایین کشید....از رو شرتم داشت زیر شکمم رو بوس میزد و خودشو بهم میمالید یهو با دندوناش شرتمو گرفتو سرشو رو به پاین برد تا شرتم هم از باسنم پاین کشیده باشه من هنوز داشتم به اون صحنه که با دندوناش شرتمو پایین کشید فکر میکرددم که یهو زبونشو وسط پاهام حس کردم و اه از وجودم بلند شد....
    دلم نمیخواست این حالت تموم بشه اما به ذهنم زد که اونم باید مثل من لخت باشه همونجور که دوزانو جلوی من ایستاده بود نشستمو هدایتش کردم رو زمین دراز بکشه رفتم روشو شروع کردم سینه هاشو خوردن و کم کم به شلوارش رسیدم دستمو بردم تو شلوارشو از دوطرف شرت و شلوارش رو با هم گرفتمو کشیدم تا از پاش در بیاد من که تنها تجربم تو این کار چند دقیقه پیش بود و دید زدن خودم وقتی که ندا داشت لختم میکرد در تلافی لیسی که به بین پاهام کشید وقتی هنوز شلوار و شرتش رو کامل از پاش نکیده بودم پاهاشو جفتی کنار هم به صورت نود درجه با بدنش قرار دادمو چیزی که از بین پاهاش زد بیرون رو چند باری لیس زدم...با دستام شلوار و شرتش رو در اوردم و پرت کردم ته اتاق پاهاشو از هم باز کردمو ولو شدم رو بدنش.....


    نوشته: roya0_0

  • 22

  • 4




  • نظرات:
    •   aabas00900
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • احساس میکنم خاستی مثل صادق هدایت باشی ولی حتی کیرشم نتونستی بخوری و لاغیر


    •   Abnabatam
    • 2 ماه،2 هفته
      • 2

    • بسي رنج بردی بدين پارت b
      عجم بگاییدی بدين تخمی
      شِر افکندی از جق کیری بلند
      که از جیندا نيابد گزند


    •   Ateist
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • آفرین، همیشه بنویس


    •   بچه-ای-خوب
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • نه لایک نه دیسلایک


    •   00armita00
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • غلط املاییش زیاد بود همچنین اولش گفت چند ماهی هست که جدا شدم بعد دوباره گفتی ازدواج نکرده ....
      داستانت خوب بود اما ضعیف بود ..خدا قوت


    •   هههههههههههه
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • نخونده میگم کسشررررربود


    •   مسیحی۰
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • ضعیف بود داستانی که گردو خاک نکنه که داستان نیست بریده مجله ست.!
      پینوشت:
      سالها بود دل طلب جام جم از ما میکرد،
      چیزی خود داشت از بیگانه تنمنا میکرد.
      تقدیم به شعر دوستان


    •   siamaklovelorn835
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • داستانتون خوب بود اما نظر شخصی خودم اینه میشه خیلی ساده تر و محاوره‌ای‌تر نوشت طوری که انگار داری همون لحظه زبونی برای کسی همین داستان را تعریف میکنه اینطوری البته از نظر من مخاطب عام و افرادی که نگارش ساده را دوست دارن بیشتر جذب میشن البته گفتم این فقط یه پیشنهاد و نظر شخصی هستش ولی وقتی خیلی میخواهیم خاص بنویسیم نه شما کلا همه متهم میشیم به اینکه سعی کردیم از نوشته ها و نوع نگارش نویسندگان معروف کپی‌برداری کنیم


    •   .zy.zy.
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • چقد قلت عملایی لاکردار


    •   doki-kar balad
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • لایک پنجم
      عالی بود به کامنت های اراجیف هم توجه نکن و به کارت ادامه بده
      موفق باشی دوست عزیز


    •   ashkan.shz30
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • عاااااااالی


    •   رضا0100
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • خوب بود


    •   shima22khoshkele
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • قشنگ بود ♡♡♡


    •   Parsa_jamshidieng
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • اینایی که میان میگن غلط املایی فازشون چیه کسی میدونه ادمای ایراد گیر وحشتناک سخته باهاشون ارتباط داشتن مواظب باشید


    •   ميم
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • خوب بود


    •   Majid3334
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • قشنگ بود ادامه بده


    •   nazgolshahroodi1369
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • قشنگ بود


    •   amir6583
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • شاید واقعی نباشه ولی قشنگ بود


    •   badman.pir
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • داستان قشنگیه .میتونست بهتر از این هم باشه .غلط املایی زیاد مهم نیست ولی گاهی حواس ادم را پرت میکنه از داستان تا بفهمی کلمه درست چیه .اولش هم نشستن یه دختر تنها به مدت چندین ساعت توی پارک ,بخصوص وقتی پدر و مادرش برا دیدنش چند روز اومدنت و فردا شب هم بر میگردند غیر واقعیه . ولی احساسات را خیلی خوب تونستی انتقال بدی .در کل خیلی خوبه منتظر بقیش هستم


    •   nilajooni
    • 2 ماه
      • 1

    • چرا تموم شد اخه؟


      لایک ٢١


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو