لز با مهتاب جونم

    1392/7/4

    وقتی با مهتاب آشنا شدم تازه با همسرش اومده بودند منچستر. قبل از اینجا یکی دو سال توی لندن زندگی کرده بودند و بعد شوهرش یه کار توی منچستر گرفته بود و اومده بودند اونجا. اون موقع من هنوز از شوهرم جدا نشده بودم و ما با هم رفت و آمد خانوادگی پیدا کردیم. کم کم روابطمون صمیمی و صمیمی تر شد و بیشتر و بیشتر با هم رفت و آمد میکردیم. انگلیسی ها یه ضرب المثل دارند که میگه “women talk”. معنیش اینه که برخلاف آقایون که خیلی حرفهاشون را تو خودشون نگه میدارن و به همدیگه نمیگن، خانوم ها تقریباً همه حرفهاشون را به دوستای صمیمیشون میگن. و حالا من و مهتاب اینقدر با هم صمیمی شده بودیم که اون برای من از کیفیت رابطه اش با شوهرش تعریف کنه. و چیزی که من از همه حرفهاش برداشت کردم این بود که شوهر مهتاب حداقل توی رابطه جنسیش یه مرد کاملاً سنتی و قدیمی بود. و این که مهتاب تا اون موقع که سه چهار سالی از ازدواجشون میگذشت رسیدن به ارگاسم را تجربه نکرده بود. خوب اون موقع کاری هم از دست من برنمیومد جز این که سنگ صبورش باشم و به حرفهاش گوش بدم.
    وقتی من و همسرم از هم جدا شدیم، رابطه دوستانه خانوادگی ما هم طبیعتاً از بین رفت. اما من و مهتاب همچنان دوستای صمیمی همدیگه باقی موندیم. مهتاب کم و بیش از این که من با مردهای زیادی میخوابیدم خبر داشت، اما این موضوع را به شوهرش نگفته بود چون میترسید شوهرش مانع از ادامه دوستی من و اون بشه. وقتی من وارد دانشگاه شدم و رشته روانشناسی با گرایش سکس را انتخاب کردم، مهتاب سعی کرد از من راهنمایی بخواد برای بهتر کردن ارتباط جنسی خودش و شوهرش. اولین توصیه من به مهتاب این بود که اون باید قبل از هر چیز اوج لذت جنسی را درک کنه تا بتونه شوهرش را راهنمایی کنه که اون هم بتونه تا همونجا برسونتش. مهتاب اولش فقط هاج و واج منو نگاه میکرد و ظاهراً باورش نمیشد که لذتی بالاتر از چیزی که اون همیشه تجربه کرده هم وجود داشته باشه. اون موقع تنها مشکل مهتاب این بود که نحوه سکسش با شوهرش همیشه به یه شکل و یه پوزیشن بود و این که بعضی وقتها شوهرش علیرغم میل اون اقدام به سکس میکرد که این برای مهتاب دردآور بود. اما اون از لذتی که بعضی وقتها توی رابطه اش میبرد راضی به نظر میرسید.
    من به مهتاب پیشنهاد کردم که یه بار اجازه بده من خودم به لذت برسونمش و اون به شدت مخالفت میکرد. مهتابی عزیز من از اون دسته دخترهایی بود که تا حالا غیر از شوهرش هیچکس به تنش حتی دست هم نزده بود. بالاخره بعد از چند هفته اصرار، موفق شدم راضیش کنم که یه بار با هم تجربه اش کنیم. روزی که قرار بود مهتاب بیاد خونه من، قبلش رفتم از یه سکس شاپ چند تا دست بند و چشم بند و دهن بند خریدم. چون میدونستم که بهشون احتیاج پیدا میکنم.
    در را که باز کردم مهتاب سرش پایین بود و از خجالت مثل لبو سرخ شده بود. بغاش کردم و بردمش تو. یه کم آب براش آوردم و پیشش نشستم تا آروم شد. بعد با هم رفتیم توی اتاق خواب من. از پشت بغلش کردم و شروع کردم لباسهاشو در آوردم. تنش مثل کوره داغ بود. نمیدونم از خجالت بود یا شهوت. کرستش را که در آوردم دستاشو آورد بالا و روشون را پوشوند. با این که قبلاً ما زیاد سینه های همدیگه را دیده بودیم، اما این بار مهتاب خجالت میکشید. یه کم دستاشو نوازش کردم و رفتم سراغ شورتش. تا خواستم دست بزنم یه جیغ کوچیک زد و لب تخت نشست و دوباره سینه هاشو توی دستهاش قایم کرد. و شروع به گریه کرد. پیشش نشستم و دستامو انداختم دور شونه هاش. سرش را گذاشته بود رو شونه من و اشک میریخت. میگفت سحر بی خیال شو. من نمیتونم. خیلی سعی کردم که راضیش کنم باز. بهش قول دادم که به همه سختی هاش بیارزه. وقتی نگاهم کرد چشماش از گریه و شهوت قرمز شده بود. لبخندی بهش زدم و کمکش کردم سرش را بذاره روی بالش. همینطور که داشتم موهاشو نوازش میکردم بهش گفتم که میخوام دستهاشو ببندم که وسط کار همه چیز را خراب نکنه. خیلی اصرار کردم که بهم اعتماد کنه و بذاره کمکش کنم. اون هم قبول کرد.
    دستبند ها را آوردم و دستهای مهتاب را به دوتا ستون تخت بستم. بعد شروع کردم به بوسیدنش. بهش گفتم هر اتفاقی امروز اینجا میفته برای همیشه بین من و تو میمونه. (و الان هم که دارم اینها را مینویسم ازش اجازه گرفتم). یکی دو بار که لباشو بوسیدم فهمید که اون هم باید این کارو بکنه. شروع کردیم لبهای همدیگه را خوردیم. راستش قبلش فکر نکرده بودم که این کار ممکنه برای من هم لذت بخش باشه. ولی بود. زود اومدم طرف گردنش و سینه هاش. شروع کردم به لیس زدنشون. مهتاب سرش را بالا آورده بود و نگاه میکرد و همش اسم منو صدا میکرد. بوسیدنم را ادامه دادم و رفتم پایین تا به نافش رسیدم. همینطور که داشتم دور و بر نافش را میبوسیدم با دستام شورتش را در آوردم. سرش را انداخت روی بالش و خودش را جمع کرد. خوشحال شدم که دستهاشو بسته بودم. اما حالا پاهاشو محکم به هم چسبونده بود. یه کم با رونهاش بازی کردم و بوسیدمشون. واقعاً خودم هم داشتم لذت میبردم. اما باید پاهاشو از هم باز میکردم. خوب فکر اینجاش را هم کرده بودم. دوتا دستبند دیگه آوردم. مهتاب چشمهاش گشاد شده بود. میگفت سحر تو قول دادی زیاده روی نکنیم. دماغم را به دملعش مالیدم و گفتم زیاده روی نمیکنم شیم شیم خانوم. اگه این کارو نکنم که دستم به جایی نمیرسه. یه پاشو گرفتم و دستبند را بهش زدم و سر دیگه دستبند را به یکی از ستون های زیر تخت (اما نه انتهای تخت) بستم. طوری که زانوی مهتاب خم بود. همین کار را با اون یکی پاش هم کردم. مهتاب همش تقلا میکرد و میگفت سحر تو رو خدا.
    حالا مهتاب دست و پا بسته در اختیار من بود. شروع کردم با دستم روی کسش را نوازش کردن. متوجه شدم که کسش حسابی خیس شده. معلوم بود علیرغم همه این دست و پا زدن ها، حسابی هم تحریک شده بوده. کسش اصلاً مو نداشت و خیلی صاف تر و شاداب تر از مال خودم بود. شروع کردم با زبون کلیتوریسش را لیس زدن. با دستاش ستون های تخت را گرفته بود و دیگه مقاوتی نمیکرد. راحت تونستم زانوهاشو روی تخت بخوابودم و حالا کسش کاملاً دم دست من بود و من داشتم میخوردمش. بعد از یکی دو دقیقه نفسهای مهتاب بریده بریده شد و شروع به لرزیدن کرد و میگفت سحر نکن. سحر بسه. مهتابی عزیز من به مرحله اول ارگاسم رسیده بود.
    یه کم پیشش خوابیدم و بوسش کردم. بهم گفت سحر من تا حالا اینجوری نشده بودم. مرسی. ازم خواست که دستهاشو باز کنم. پاشدم بالاسرش نشستم و گفتم "بعد که ارگاسم شدی". مهتاب با وحشت نگاهم کرد و گفت نه سحر خواهش میکنم، یه دفعه بسه. بهش گفتم احمق خانوم تو هنوز ارگاسم نشدی. صبر کن ارگاسم را نشونت بدم. شروع کردم دوباره با دستم با کسش ور رفتن. هنوز خیس خیس بود. خیلی راحت یه انگشتم را کردم تو. جیغ مهتاب منو از جا پروند. داشت داد میزد که "سحر به خدا اگه دستتو در نیاری جیغ میزنم". پا شدم دهن بندی که خریده بودم را از تو کمدم آوردم و گفتم اگه به بار دیگه صدات در بیاد با همین دهنتو میبندم خانوم خانوما. مهتاب داشت التماس میکرد که من دستمو باز گذاشتم رو کسش و این بار دوتا انگشتمو کردم تو. خیلی راحت تونستم جی-اسپات را پیدا کنم. وقتی شروع کردم باهاش بازی کردن مهتاب انگار شوک شده باشه، کاملاً از صدا افتاد. بعد که یه کم جلو رفتم و فهمیدم که مهتاب داره به ارگاسم اصلی میرسه سریع پا شدم جند تا ملافه و یه دونه سفره قدیمی آوردم و زیرش پهن کردم. مهتاب وحشت کرده بود و میپرسید اینها برای چیه. بهش گفتم "وقتی داشتی میرسیدی احساس میکنی میخوای ادرار کنی. اگه نگهش داری هیچوقت یه اونجایی که میخوای نمیرسی، اما اگه ولش کنی چیزی را درک میکنی که تو کل زندگیت نکردی. نگران نباش ادرار اگه بخوای هم نمیتونی بکنی. اینها برای اینه که تو خیالت راحت باشه و خودتو ول کنی". بعد دوباره انگشتامو کردم تو شروع به ماساژش کردم. مهتاب اولش شل شد، بعد بدنش شروع کرد به سفت شدن و سفت شدن. با دستها و پاهاش دستبندها را میکشید و من نگران بودم دست و پاش زخم نشه. اما الان وقت این فکر ها نبود. وقتی شروع کرد به لرزیدن شروع کردم به داد زدن که "بذار بیاد. مهتاب نگهش ندار. تمومش کن، ...." و مهتاب شروع کرد به جیغ زدن. میدونستم که از لذته. بالش را گذاشتم روی دهنش که با خیال راحت جیغ بزنه.
    تموم که شد سریع دستمو درآوردم و یه ملافه روش کشیدم و دست و پاهاشو باز کردم. مهتاب مثل یه بچه کوچیک خودش را جمع کرده بودو گریه میکرد. میدونستم که این نشونه خوبیه و نشون میده که به ارگاسم رسیده. سرش را بغل کردم و گذاشتم گریه اش تموم شه. بعد پا شدم براش کرم آوردم که به مچ های دست و پاش که قرمز شده بود بزنه.
    یکی دو ساعت بعد مهتاب ازم خدافظی کرد و برگشت خونه. دم در که میخواست بره برخلاف موقع اومدن چشمهاش خیلی آروم بود. مهتابی خوشکل و خجالتی من اولین ارگاسمش را با من تجربه کرده بود. همدیگه را بغل کردیم. محکم بغلم کرده بود. بعد که خواست بگه یه لحظه تو چشمهام نگاه کرد، یه بوس کوچیک از لبام کرد و خیلی آروم گفت "سحر خیلی دوست دارم" و قرمز شد. بعد سرش را انداخت پایین و رفت.


    نوشته: سحر

  • 14

  • 0




  • نظرات:
    •   erfan lashi
    • 5 سال
      • None

    • خانوم سحر شما خدا خیرت بده اجر اخروی داره خدا میدونه این کارا .
      یه پیرمردم تو محل ما هست هر کی معاملش راست نمی شه میره پیش این بابا ، طرف یه سوشی سرد و گرم با یارو کار می کنه حالا وا مصیبتا کیر طرف از فرط سوزش کون تا 1هفته راس راس تو پاچش می لولید.
      خلاصه که خیر ببینی اون ضرب المثل هم که ول دادی او وسطا تو حلقم.
      الا ای لز کن لاشی سحر بانو
      تو کون شب کنت یک دسته جارو
      اگر از کون دهی امشب به ما حالی
      به از ان که دهی کس را به ان یابو
      درضمن نگارش زیبایی داشتی


    •   purpur
    • 5 سال
      • None

    • مرسى از داستان خوبت خيلى خوشم اومد.خيلى حشرى کننده بود دومين داستانى بود که منو حشرى کرد.بازم بنويس.خيلى حال کردم.


    •   kiircombo
    • 5 سال
      • None

    • قسمت علمیشو یه کم کم کن خیلی خوب
      آورین
      پسندیدمت


    •   ahmadreza00007
    • 5 سال
      • None

    • خیلی کس شعری بود کس کش بدرد لای جرک نمیخوره
      :-D :-D


    •   hadized18
    • 5 سال
      • None

    • خوب بود ولی نمیگی شاید اون موقع یه زلزله ای اتیش سوزس چیزی بشه اخه یکم فکر کن


    •   مسعود دبيري
    • 5 سال
      • None

    • بابا خيلي طول و لاب داشت


    •   Fery Crazy
    • 5 سال
      • None

    • .


    •   .MONICA.
    • 5 سال
      • None

    • afarin, gashang bod


    •   mahdy.kh
    • 5 سال
      • None

    • سحر بازتو كوس كفتي


    •   A_R_S
    • 4 سال،11 ماه
      • None

    • جمعا داستانت خوب بود!!


    •   mitraaa_tt
    • 3 سال،4 ماه
      • None

    • دوست دارم. لز با دست و پای بسته خیلی خوبه میخواااااام


    •   اف ام اف
    • 3 سال،4 ماه
      • None

    • منم لز میخوام می می میخوام دهنم به میمی خودم نمیرسه خوب


    •   Gangsta-Rap
    • 2 سال،1 ماه
      • 0

    • قشنگ بود ولی نخوندمش


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    اطلاعیه




    جستجو