لز شکلاتی (۱)

    1398/4/3

    آسمون آفتابی شده بود و پنجشنبه و جمعه میرفتم استخر واسه آفتاب ، اونجا با مستانه آشنا شدم ، اونم چون سرکار میرفت فقط آخر هفته ها میومد . بعد از چند جلسه که اونجا باهم بودیم صمیمی تر شدیم و دیگه تلفنی هماهنگ میکردیم و باهم میرفتیم ، کم کم روابطمون به بیرون از استخر هم رسید و طول هفته هم همدیگرو میدیدم ، یبارم به هوای آفتاب شمال باهم یه سفر دوروزه رفتیم شمال . هر از گاهی هم با دوستای هم دور هم جمع میشدیم و خوش میگذروندیم . دیگه حسابی صمیمی شده بودیم و هر دو از اینکه دوست پایه و با خصوصیات شبیه پیدا کردیم خوشحال بودیم.
    من قبلن چندباری تحربه لز داشتم ولی توی فضای مجازی آشنا شده بودم و بعد به رابطه ختم شده بود همیشه از اینکه با دوستم این کارو بکنم میترسیدم و خجالت میکشیدم ولی در مورد مستانه واقعا داشتم اذیت میشدم، وقتی باید بدنش رو هفته ای دوبار لخت میدیدم ، اون پوست خوش رنگش که زیر نور خورشید روغن خورده و میدرخشید کنترل حسم خیلی سخت میشد ، سخت تر از همه وقتی بود که ازم میخواست پشتش رو روغن بمالم دستم رو که میکشیدم پشت کمرش به زور خودمو کنترل میکردم که دستم رو از بغل نکشم تا روی سینش ، دراز که میکشیدیم هربار یکی بلند میشد و آب رو روی هردومون میپاشید و خدا میدونه که وقتی من داشتم آب رو روی سینش اسپری میکردم چه حالی میشدم وقتی سینه هاشو میدیدم که روی بدنش پهن شده دلم میخواست چسب رو از روی نوکش بکنم و لای لبام بکشم. خیلی وقتا با فکر بهش خیس میشدم و تو ذهنم باهاش لز میکردم ولی این کار آرومم که نمی کرد هیچ دیوونه ترم میکرد، انقدر که همش نقشه میکشیدم که چطور بتونم تحریکش کنم که خودشم بخواد.
    تو ذهنم کلی راه امتحان میکردم ولی وقتی میدیدمش از ترس اینکه بدش بیاد نمیتونستم هیچ کدومو عملی کنم.
    چندماه از آشناییمون میگذشت آخرای تابستون بود،یه آخر هفته جمع شده بودیم ویلای دوست مستانه تو سهیلیه ، دوساعت بعد از شام نشسته بودیم به مشروب خوردن و رقص و دیوونه بازی ، حسابی سرمون داغ شده بود و الکی میخندیدیم ، یکی از دخترا به اسم ندا ادای پسرای هیز رو درمیاورد و وسط همه میلولید و میمالید و کرم میریخت ، اداهاش انقدر بامزه و خنده دار بود که هیچکس مقاومت نمیکرد یا شایدم به خاطر مستی بود که آدمو شل و راحت میکنه، کارایی که تو حالت عادی خجالت میکشی و مقاومت میکنی وقتی مستی خیلی راحت انجامش میدی، انگار بیشتر خودتی.
    چراغا رو خاموش کرده بودیم و سالن فقط با نور دوتا آباژور روشن بود، صدای موسیقی رو تاحدی گذاشته بودیم که صدای همو بشنویم ، مستی و تاریکی و صدای موسیقی فضای خاصی ایجاد کرده بود.
    داشتیم با مستانه میرقصیدیم و بالا پایین میپریدیم که یهو ندا از پشت بغلم کرد کسش رو از پشت چسبوند به کونم و با فریاد گفت جوون تو تا الان کجا بودی جیگر ، زدم زیر خنده و کونمو چرخوندم رو کسش با صدای خمار گفتم منتظر شما بودم حاجی ، تاپ دکولتمو کشید پایین قبل اینکه بتونم عکس العملی نشون بدم دستشو گذاشت رو سینمو سفت فشار داد و گفت اوووم یه حاجی بهت نشون بدم،مستانه ببین چه ممه های خوبی داره بیا دست بزن ، مستانه که فکر میکرد باید جلو دوستش ازم محافظت کنه یه دفعه جدی شد و گفت ندا ولش کن ناراحت میشه ، خبر نداشت که لای پام چه آبی روونه و دارم کیف میکنم از این وضعیت.
    از ترس اینکه ندا حرفشو گوش بده و همه چی شروع نشده تموم شه سریع گفتم نه بابا شوخیه دیگه بزار خوش باشیم،ندا هم پروتر شد دست مستانه رو کشید گذاشت رو سینم با لودگی گفت خودشم خوشش میاد ببین چه ممه خوبی داره حیف کیرندارم بزارم لاش ، مستانه هم گفت تو امشب همینجوری بدون کیرترتیب همه ما رو دادی خدا به ما رحم کرد به تو امکانات نداد، ندا همینجور که چسبونده بود به من دستشو برد لای پای مستانه و گفت عزیزم من که هنوز ترتیب تو رو ندادم بعد دستشو چندبار لای پای مستانه بالا پایین کرد و صدای آه و اووه درمیاورد و مسخره بازی میکرد، بالاخره منو ول کرد و رفت از پشت چسبید به مستانه و گفت ببخشید حاج خانوم بزار من یه کم ترتیب اینو بدم دلخور نشه ، مستانه رو هل داد سمت بغل من،پشتم چسبیده بود به دیوار مستانه هم تو بغلم سینش چسبیده به سینه های لختم ندا هم از پشت ادای تلمبه زدن درمیاورد مستانه رو بیشتر فشار میداد تو بغلم ، ما هم میخندیدیم و الکی آه و ناله میکردیم ولی من تو دلم غوغایی بود ، کسم در حال انفجار بود و دلم یه حال اساسی میخواست نه فقط در حد ادابازی.
    از اون ور سالن آیدا صدامون کرد که بچه ها بیاید سالومه میخواد استریپ تیز کنه ، ندا سریع ولمون کرد گفت آخ جون من برم اون ور هیزی کنم ، من و مستانه هنوز تو بغل هم بودیم گفت بریم ببینیم این دیوونه ها دیگه چه برنامه ای برامون دارن ، با حال خراب گفتم مستانه حالم خیلی بده دلم سکس میخواد کاش پسر داشتیم گفت آخ گفتی فقط ندا رو داریم که اونم کیر نداره خندید و اومد که بره دستمو انداختم دور گردنش و سرمو بردم کنار گوشش یه بوس ریز از گردنش کردم و گفتم خودمونم میتونیم، میخوای ارضات کنم؟ دستمو از دور گردنش باز کرد تاپمو کشید روی سینم و بدون هیچ حرف و نگاهی رفت پیش بقیه .
    احساس میکردم آب سرد ریختن رو سرم،پاهام شل شده بود،خیلی ناشیانه رفتار کرده بودم و حالا پس زده شده بودم و همه چی تموم شده بود، انگار مستی یهو از سرم پریده بود حال خیلی بدی داشتم دلم میخواست ازاونجا فرار کنم ، از مستانه خجالت میکشیدم ، به این فکر میکردم چطور امشب رو با اینا سر کنم فردا که همه این دیوونه بازیا تموم شد و مستی از سر همه پرید چطور تو چشم مستانه نگاه کنم، دنبال دلیل و بهانه بودم ، به این فکر میکردم که فردا مستی رو بهانه میکنم و ازش عذرمیخوام و میگم اصلن توحال خودم نبودم نفهمیدم چی گفتم انگار من اصلن اهل این چیزا نبودم و دست خودم نبوده،تو فکرای آشفته بودم که بچه ها بازم صدام کردن و مجبور شدم برم پیششون نمیخواستم شب کسی رو خراب کنم ولی شب خودم حسابی خراب شده بود ، نشستم پیششون و دوباره شروع کردم به مشروب خوردن میخواستم نفهمم امشب چطوری میگذره میخواستم روم دوباره باز شه و خجالت نکشم از پیشنهادم میخواستم خود واقعیم باشم بدون ترس و خجالت و نگرانی از قضاوت.
    سالومه یه صندلی گذاشته بود وسط و با موزیک میرقصید و ادای استریپ تیز درمیاورد تاپ و شلوارکش رو درآورده بود ولی راضی نمیشد شورت و سوتینشو دربیاره اداهای سکسی درمیاورد کونشو میگرفت سمت ما و تکون میداد بچه ها با جیغ و داد میگفتن باید کامل لخت شی این قبول نیست اما با عشوه و ناز میگفت نه، مدام ادا درمیاورد که میخواد دربیاره اما دستشو پس میکشید و همه داد میزدن ، دو سه نفر از دخترا حمله کردن سمتش به زور لختش کنن سوتینشو به زور باز کردن اما مچاله شده بود تو خودشو نمیزاشت شرتشو دربیارن ، آیدا و ندا دستاشو گرفتن و روشنکم نشست رو پاهاش و محکم سینه هاشو گرفت تو دستاش و نوکشو با انگشتاش میکشید سالومه از درد داد میکشید و بچه ها هم روشنکو تشویق میکردن تا محکم تر بکشه که ادب شه و دیگه اذیتشون نکنه سالومه بیچاره هم هی جیغ میکشید و میگفت غلط کردم ، ندا از بالاسر سالومه میگفت روشنک گاز بگیر جاش بمونه که دیگه یادش نره روشنکم منتظر فرصت سینه سالومه رو گرفت تو دهنش و جای گاز شروع کرد خوردن و لیس زدن وسطاشم نوکشو لای دندون یه فشار کوچیک میداد جیغای سالومه تبدیل به نفسای نالان شده بود و دستاش تو دستای آیدا و ندا شل شده بود و هیچ خبری از مقاومت چند لحظه پیشش نبود.
    ....
    پیک سوم رو آروم مزه مزه میکردم و با دیدن این صحنه خیس تر میشدم .


    ادامه...


    نوشته: َُSaharLi

  • 30

  • 8




  • نظرات:
    •   Adtenos35
    • 3 هفته،4 روز
      • 1

    • این همه پسر که خدا بهشون امکانات داده ،چرا از خودتون دریغ میکنید آخه ؟؟


    •   saeid-bahal
    • 3 هفته،4 روز
      • 2

    • اول شدم
      تا اینجاش که قشنگ بود ، امیدوارم بقیشو ضد حالدنزنی بهمون


    •   khosrosangcholi@gmail.com
    • 3 هفته،4 روز
      • 1

    • اینکه همش تفکراتِ ذهنِ بیمار خودت بود. روانی
      پس لز کجا رفت طرفم که قشنگ ریده روت داستانت اصلا نوشتن نداشت اگه از انگشت کردن خودت همین الآن توسط خودت مینوشتی بنظرم جذاب تر بود داستانت از این کس شعری که تلاوت کردی


    •   no-roots
    • 3 هفته،4 روز
      • 0

    • :/


      دیس سه


    •   sepideh58
    • 3 هفته،4 روز
      • 3

    • با اینکه لز نیستم اما قلمت مجابم کرد !دوسش داشتم !لایک سوم


    •   VIDCO
    • 3 هفته،4 روز
      • 1

    • بخاطر افتاب شمال رفتی شمال ؟


      خدا وکیلی خودت بودب باور میکردی ؟


      مارو چی فرض کردی ، اب موز !


      پیک رو هم مزه مزه نمیکنن اسکل ، یکله میرن ...خخخ


    •   شاه_ايگرگ
    • 3 هفته،4 روز
      • 1

    • اون قهوه ايه شكلات نيس عنههههه عنننننن


    •   Littlelucifer
    • 3 هفته،4 روز
      • 0

    • دیس 6 رو بهت دادم نه بخاطر نوشته بدت بخاطر اینکه نتونسته بودی طرفی که اینهمه وقت باهم بودید رو بشناسی که بی تفکر همچین پیشنهادی بهش دادی . در آخر هم خیلی شل شدی و بد داستان رو تموم کردی میتونست ادامه دار بشه و از تخیلت کمک بگیری که داستان به یک لز گروهی ختم بشه و تو هم تو تصورت با مستانه لز کنی .


    •   پرسفون
    • 3 هفته،4 روز
      • 1

    • لعنتی عالی بودددد


    •   amiiir_h
    • 3 هفته،4 روز
      • 0

    • بدک نبود هی بگی نگی میشد ی چیزایی ازش فهمید فقط اینو نفهمیدم ک گفتی بخاطز افتاب شمال رفتین شمال؟؟؟؟الان من شمالم افتابش تا درز کون ادمو میسوزونه اینو کسشرگفتی


    •   Mino-west
    • 3 هفته،4 روز
      • 2

    • خیلی خوب بود لطفا ادامشم بنویس باز دلم خواست


    •   ARYA52
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • منتظرم در ادامه ببینم شکلات چه نقشی تو این داستان داره و اصولا چه نوع شکلاتی هست؟
      شکلات تلخ
      شکلات سفید
      شکلات شیری
      شکلات مغزدار؟


    •   قمبل
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • خوب بود.دمت گرم


    •   DAmirksdk
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • عالی نوشتی اگه بازم داستان داری بنویس


    •   مسیحی۰
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • شکلات دوس دارم.
      ببینیم تا بعد چه گلی به سرت میزنی.


    •   saharli
    • 3 هفته،3 روز
      • 4

    • ممنون از نظرات مثبت و منفیتون،
      فقط چندتا نکته:بعضیا اگر دقت میکردن متوجه میشدن که داستان ادامه داره و بد تموم نشده_آفتاب شمال به خاطر هوای تمیز خیلی بهتر برنز میکنه پس اون آفتابی که تا درز کون شما رو میسوزونه واسه ما که میخوایم برنز شیم نعمتیه_ لزوما همه مشروبو یه کله نمیرن بالا بعضی ها هم مزه مزه میکنن ;)


    •   پروفسور بالتازار
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • وقتی دو زن با هم ور میرن نمی‌دونم چرا اینقدر تحریک کننده میشه و خیلی بد بنظر نمیاد ولی اینکه دوتا کیرخر به هم فرو میکنن حال آدم حتی از تصورش بهم میخوره، به هر حال از این گی بازیها خیلی بهتر بود


    •   امیرخان۱۳۴۱
    • 3 هفته،3 روز
      • 0

    • هرچی خسرو گفت نظرم همونه
      تفکرات ذهن ی بیمار روانی عقب افتاده


    •   Blackhorse
    • 3 هفته،3 روز
      • 0

    • خدا رو شکر، خدا بهتون کیر نداد....


    •   marjan_aydin
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • عالی بود عزیزم
      امیدوارم داستانت ادامه داشته باشه ?


    •   Niusha_sh
    • 3 هفته
      • 2

    • این داستان واسه منی که لزبین هستم خیلی جذاب نبود چون حس کردم واقعی نیست ولی در کل بعد مدتها یه داستان درباره لز اومد رو سایت و این خوشحالم میکنه. لایک...


    •   amirghorbani430
    • 2 هفته،5 روز
      • 0

    • این داستان عالی بود و پوزیشنهاشم عالیتر. بازم اگر تونستید؛ برامون بنویسید.


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو