لز و مالش در محرم

    سلام این داستان نیست یه خاطرس که میخوام باهاتون به اشتراک بذارم .
    من مهرسام 19 سالمه اندامم به گفته بقیه خیلی خوبه کون رو فرمی دارم سینه هام 75 فیسمم خوشگله ،
    من یه دوستی دارم به اسم نازی که اکثر اوقات تنها باشیم و حشری حتما یکم همو میمالیم یا لب میگیریم از نازی بگم براتون اونم 19 سالشه و اون برعکس من خیلی لاغره ولییی خیلییی حشریه خلاصه سرتونو بدرد نیارم میرم سر اصل مطلب
    امسال محرم رفته بودیم یکم خیابون که قدم بزنیم بعد یکی دوساعت خسته شدیم نازی گفت بریم خونه ی ما منم قبول کردم زنگ زد ب باباشو داداشش ک خونه بودن برن بیرون وقتی رسیدیم خونه گفتم وای واقعا هیچ جا مثله خونه نمیشه خسته شدم اونم گفت اره واقعا نشستیم کنار هم مشغول حرف زدن شدیم بعد ی ربع خودشو انداخت رو شونم دستشو گذاشت روی رونم گفت بیرون اصلا حال نمیده گفتم بله میبینم اینجا خیلی حال میکنی که خندش گرفت گفت خب مگه چیه ؟ گفتم هیچی راحت باش یه نگاهای مرموزانه ای بهم کرد منم گفتم گمشو اونور روانی که یهو سینه هامو از روی سوتین گرفت و لباشو گذاشت رو لبام منم مخالفت
    نکردم دستمو انداختم روی رونشو ازش لب گرفتم با اشاره بهم گفت بخواب روی زمین و منم خوابیم تاپ و سوتینمو در اورد و مثله وحشیا سینه هامو میک میزد منم هی میگفتم نکنننن نازی یجوری میشم گفت جون میخوام یجوری بشی دیگه وسط ممه خوری میومد ازم یه لب میگرفتمو سینه هامو میمالید روی ابرا بودم کسم خیسه خیس شده بود همونجوری ک روم بود و داشت ازم لب میگرفت دستامو بردم سمت سینه هاشو از روی لباس مالوندمشون برعکس خودش ک خیلی لاغره سینه های بزرگی داره اونو خوابوندم رو زمینو رفتم روش،رونمو گذاشتم لاپاش و میمالیدم به کسش از روی شلوار لباس و سوتینشو دادم بالا و سینشو براش میمالیدمو میخوردم که داشت از شدت حشر غش میکرد بهم گفت میخوام کستوووو بمالم براات بسه شلوارتو در بیار گفتم خخخخ روانی بسه دیگ گفتم بمالیم همو ازین اوضاع در بیای که گوشش بدهکار نبود همونجوری ک اون دراز کشیده بود و منم بغلش چهار زانو نشسته بودم دستشو ب کسم رسوند و دستشو کرد تو شلوار و شورتم گفت جووون چه خیس کردی گفتم میمالی همین میشه دیگه اونم چوچول پف کردمو واسم میمالید و میزد رو کسم گفت بخواب شلوارتو در بیارم دیگه طاقت ندارم منم دراز کشیدم شلوار و شورتمو تا نصفه کشید پایین گفت اومممم اینو بخورم یا بمالم اخه گفتم بمالللللل فقط چوچولمو میمالید دوتا انگشتاشو تو کسم جلو عقب میکرد که بعد ده دیقه ارضا شدم و بهش گفتم حالا نوبت کسه توعه که اونم از خدا خواسته شلوار و شورتشو در اورد و گفت کاش کیر داشتی میکردی توش گفتم نگو به اون دوس پسرت نمیدی دیوس ک خندید و گفت بمالللل دیگه منم تف ریختم روی کسشو حسابی براش مالیدم تا ارضا شد این اخرین لزمون با نازی بود اگه خوشتون بیاد لزای قبلیمونم براتون مینویسم
    پایان .
    نوشته: مهرسا19

  • 10

  • 17




  • نظرات:
    •   rastin2769
    • 5 ماه،3 هفته
      • 0

    • چقد خنک بود..


    •   kingdool
    • 5 ماه،3 هفته
      • 1

    • دوس دارم تو این حالت بشینم و فقط نگاه کنم
      انقزه خووووووبه


    •   کیر.کلفت.کرمان
    • 5 ماه،3 هفته
      • 0

    • ن کسخل اصلا خوشمپن نمیومد بی کیری زده به مغزت کس میخ


    •   Nevermindd
    • 5 ماه،3 هفته
      • 4

    • یه خلبان زن ۱۹ ساله میشناختم با نمره کامل از دانشکده افسری قبول شد
      البته اون ۴۵ سال قبل بود تو راحت باش کصتو بمال


    •   babak13610
    • 5 ماه،3 هفته
      • 0

    • عالی بود جیگر . همش هم چاخان نبود ولی خوب نوشتی . خاطرات قبلیت رو هم بذار فدای سینه های بزرگت


    •   milad432178
    • 5 ماه،3 هفته
      • 1

    • خوشمان آمد تو اولین نفری بودی ک داستان اخر رو گفتی منتظر نظر شدی ک بقیه بظر بدن داستان اول رو بگی????


    •   مسیحی۰
    • 5 ماه،3 هفته
      • 4

    • به بابا وبرادرش گفت برید بیرون خلوت کنید....
      پینوشت:
      این عبارت (مثل وحشیها افتاد به جونم)تو شهوانی دیگه مد شده.


    •   amir_kordish_6885
    • 5 ماه،3 هفته
      • 0

    • خب چ ربطی ب محرم داشت!


    •   arshiya_mobin
    • 5 ماه،3 هفته
      • 0

    • ننویس


    •   Rezamnbvcxzlkjh
    • 5 ماه،3 هفته
      • 0

    • میشه یه لحظه بیای دایرکتم ممنون


    •   بچه-ای-خوب
    • 5 ماه،3 هفته
      • 1

    • تراوشات یک ذهن جلقی و پلشت که خودشو به جای یک دختر جا زده تا کمی جلب توجه کنه!


    •   Skysea
    • 5 ماه،3 هفته
      • 0

    • نکنیمون آبجی...


    •   milfff1363
    • 5 ماه،3 هفته
      • 0


      • چرا ادمینای شهوانی چنین داستانایی رو تایید میکنن؟

      • فقط برای اینکه ما کامنتارو بخونیم و بخندیم


    •   iman.shahvanii
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • درد بي كيري زده به مغزت،،،چندباري بدي واب كير بخوري از اينحالت درمياي


    •   iman.shahvanii
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • درد بي كيري زده به مغزت،،،چندباري بدي واب كير بخوري از اينحالت درمياي


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو