لعنت به من

    سلام من... واسه ی سری مسائل امنیتی اسم شهر و آدمارو الکی میگم خوب من علی هستم الان 25 سالمه 7 ساله که ازدواج کردم و یک دخترم دارم به اسم نرگس که اونم 7 سالشه خیلی دوسش دارم خیلی نازه ولی به چه قیمتی مامان دخترم اسمش هستیه خانوم واقعا خوشکلیه جوری که هر کسی دوست داره اونو واسه خودش داشته باشه چشماش وای چشماش خیلی جذابو قشنگه رنگشون آبیه ی چیز عجیب و کمیاب بین دخترا موهاش خرمایی تا باسنش میرسه پوستشم که از برف سفیدتره اینقدر که رگای زیر پوستش پیدان ما تو شهر شیراز زندگی می‌کنیم واقعا شهر فوق العاده ایه من عاشق شیرازم من الان سر کار میرم خودم خونه دارم درآمدم عالیه و هیچ مشکل مالی ندارم شاید واستون عجیب باشه و بگین تو این سن تو ایران با این وضع اقتصادی و بیکاری حتما داره کص میگه ولی خوب متاسفانه همش راسته ولی ای کاش نبود هستی الان 22 سالشه ی دختر مهربون و دوست داشتنی که تا 15 سالگیش واقعا منو دوست داشت ولی به عنوان برادر نه عشقش(😔) اون پسر همسایشونو دوست داشت که درست مثل من از بچگی با اون بزرگ شده بود پسره اسمش احمدرضا بود ی پسر خوشتیپ و خوشقیافه که واقعا هر دختری حق داشت عاشقش بشه خیلی با مرام بود با معرفت اینو چند بار تو عمل به من ثابت کرد ولی خوب من ازش بدم میومد چون اونم عاشق هستی بود و اونا میخواستن وقتی بزرگ شدن با هم ازدواج کنن و فقط من اینو میدونستم


    راستش از بچگی یادمه خیلی همو یواشکی میدیدن با اینکه عمم مخالف ارتباط بین هستی و احمد رضا لااقل قبل از ازدواج بود (هستی دختر عمم بود) خیلی تو رابطشون به من اعتماد داشتن (ولی ای کاش نداشتن) خیلی از قراراشونو من جور میکردم تا همو تا خونه ما یا پارک رستوران گاهی هم کافی شاپ همه هم مهمون من چون به لطف بابام همیشه پول زیاد داشتم ولی از ته دل از احمدرضا بدم میومد چون داشت دستی دستی عشقمو ازم می‌گرفت احمد یک سال از من کوچکتر بود و 2سال از هستی بزرگتر روزها گذشت و هستی 15 سالش بود و احمد 17 و من 18 و 3تایی خیلی باهم صمیمی بودیم من رشته تجربی میخونم و هستی علوم انسانی همیشه دلش می‌خواست بشه یک اقتصاد دان بزرگ و ایرانو از این فلاکت اقتصادی نجات بده ولی من همه آرزوهاشو به باد دادم رشته احمد هم تجربی بود اون درسش واقعا عالی بود عجیب درس میخوندا الانم که دارم اینو مینویسم احمد با دختر خالش ازدواج کرده و آلمان زندگی میکنه و دکتر نمیدونم چی‌چی شده و زندگی خوبی داره ولی هیچ وقت هستی و من و کاری که باشون کردمو فراموش نخواهد کرد اینو مطمعنم خلاصه با خودم کلنجار رفتم اگه هستی مال من نشه نباید مال هیچکس دیگه هم بشه پس چند روز بعد به هستی زنگ زدم گفتم بیا خونمون احمد اینجاست میخواد تو رو ببینه اونم کلی خوشحال شد و قبول کرد گفت فردا صبح میام فردا بابام با مامانم قرار بود صبح برن خونه نمیدونم کی ولی خونمون خالی بود دادشم مهران که زن و بچه و خونه داشت برای خودت و داداش دیگمم که ی خونه مجردی داشت کلا خونه ما نبود سرتونو درد نیارم میخواستم تو سن 18 سالگی به دختر عمم تجاوز کنم تا مجبور شه با من ازدواج کنه و احمد دورش نیاد واقعا نمیدونم چطور تونستم اونروز همیچین کاری کنم و همچین فکری تو ذهنم بود و خیلیم در صدد بودم که عملیش کنم و یجورایی به خودم بابت این فکر بکرم افتخار میکردم اصن ی آدمه دیگه شده بودم انگار شده بودم خوده شیطان واقعا لعنت به من


    خلاصه شب رفتم حموم و خودمو مرتب کردم و دقیق یادمه صبح ساعت 11 زنگ در زده شد گفتم ایول اومد دیگه کارش تمومه بدون اینکه بپرسم درو باز کردم با چهره خوشحال و مهصومش و زیباش اومد تو و سریع منو بغل کرد و لپمو بوسید و گفت داداش عاشقتم که اینقدر فکر منو احمدی بیچاره نمی‌دونست اونروز بدترین روز عمرشه و بعد اون روز دیگه قرار نیست اون آدم سابق باشه گفت احمد کو گفتم بشین الان میاد با خوشحالی رفت نشست رفتم براش شیرموز آوردم خورد و شروع کرد به صحبت کردن ولی با ذوق و شوق زیاد از همچی گفت تا ساعت شد 12 نگران شد گفت چرا احمد نیومد میشه ی زنگیش بزنی نگرانشم اون هیچ وقت واسه دیدن من ی لحظه هم دیر نمی‌کرد رفتم کنارش نشستم و گفتم هستی امروز احمد نمیاد گفت یعنی چی گفتم من بت دروغ گفتم تا تو بیای اینجا یکم نگرانیرو تو چشماش دیدم گفت چرا اینکارو کردی گفتم میخوام بات حرف بزنم گفت بگو می‌شنوم دستشو گرفتم گفتم هستی من تو رو خیلی دوست دارم اونم گفت خوب منم خیلی دوست دارم داداش (همیشه به من می‌گفت داداش) گفتم نه این دوست داشتن یعنی عاشقتم همش به تو فکر میکنم و تو رو قلبی دوست دارم خیلی تعجب کرد و با ناراحتی گفت علی چی داری میگی دیوونه شدی این حرفا چیه تو پسر دایی منی زشته من مثل خواهرم و تو مثل داداشمی و در ثانی من عشق بهترین رفیقتم من عصبانی شدم و بلند گفتم بهترین دوستم همین الان اگه اینجا بود خونشو می‌ریختم از ته دل ازش متنفرم اون تو رو از من دزدید خیلی ازش بدم میاد اون ی عوضیه بلند شد و داد زد بسه بهت حق نمیدم راجب اون اینطوری حرف بزنی واقعا برات متاسفم رفت سمت در که بره دویدم بازوشو گرفتم کشیدم عقب گفت ولم کن درو قفل کردم کلیدشو گذاشتم تو جیب شلوارم که زیپی بود و زیپشو کشیدم گفتم کجا من حالا حالاها با تو کار دارم من امروز تو رو واسه خودم میکنم گفت علی دیوونه شدی این کارا و حرفا چیه چرا درو قفل کردی بزار برم آروم آروم رفتم سمتش و اون هی میرفت عقب میگفت جلو نیا التماست میکنم بام کاری نداشته باش من یهو به سمتش حمله ور شدم و گرفتمش تو بغلم و لبمو گذاشتم رو لباش اون به شدت مقاومت می‌کرد و بلند جیغ میزد و تقلا می‌کرد که در بره یهو با ناخنش که بلند بودن کشید تو صورت من و زخمیم کرد کلی از صورتم خون اومد وخیلی دردم اومد به شدت عصبانی شدم و رفتم جلو و یکی خوابوندم تو گوشش یهو افتاد زمین و شروع کرد زار زار گریه کردن نمیدونم چرا ولی از این کارم خوشم اومد پس روشو برگردوندم و 3 یا 4تا دیگه هم زدم تو گوشش ولی بدم میزدما یک شرقه میداد که نگو داشتم احساس پیروزی و قدرت میکردم موهاشو کشیدم و رو زمین کشان کشان بردمش تو اتاقم و انداختمش روی تخت چقدر گریه میکرد داشت از لبو دماق زیباش خون میومد صورتش پر اشک بود و بخاطر سیلی های من قرمز شده بود رفتم جلو و شروع کردم به در آوردن لباس هاش دیدم داره بازم ممانعت و خواهش و التماس و مقاومت میکنه که نکن تو رو خدا کلی قسمم داد ولی من با این حرفاش بیشتر تحریک میشدم و کارمو بیشتر ادامه دادم یه یهو باز عصبانی شدم و با مشت زدم تو صورت و کلش و بازو و سینش الهی دستم بشکنه خیلی بد میزدم داشت درد می‌کشید و گریه میکرد دلش غش رفت از درد و من هی ازین کارام بیشتر لذت می‌بردم واقعا بد زده بودمش اون زورش به من نمی‌رسید بیچاره 😭😭😭 دیگه بی‌حال عشقم افتاد رو تخت و منم تمام لباساش و شلوار و شرت و همچیو در آوردم وقتی اون بدنو دیدم مغزم از حشریت سوت کشید😤😤🤯🤯 حمله کردم و شروع کردم به خوردن حدود ی نیم ساعت میخوردم و بین این خوردنا کنجیرشم میگرفتم و مشتم میزدم خوشم میومد اون بیهوش هیچی نمی‌گفت واقعا داشتم ازین کارام لذت می‌بردم الان که از کارم بسیار بسیار پشیمونم ولی اینو جدی میگم ولی اون حس واقعا لذت بخش بود شهوت و همراه اون قدرت بر یک دختر زیبای بی پناه کیرمو در آوردم و خوابیدم روش و کیرمو گذاشتم جلوی کصش اون تا این کار منو دید دوباره جون گرفت و شروع کرد به خواهش و تمنا کردم و می‌گفت با گریه نکن خواهش میکنم التماست میکنم من میمیرم ولی من مغزم بده کار نبود دستاشو محکم گرفتم بالای سرش و پاهامو گذاشتم رو پاهاش و خیلی سریع کیرمو تا ته کردم تو کسش خیلی تنگ بود اون جیغی کشید که هنوز بعد 7 سال صداش تو گوشمه و یهو بی‌حال شد و دیگه تکون نخورد و منم شروع کردم به تلمبه زدن بین این کار تو هوا بودم خیلی داشت بهم حال میداد واقعا لذتش وصف نشدنی بود هی تف میکردم تو صورتش محکم میزدم رو کونش مشت میزدم تو صورتش که بیچاره شده بود پر خون ولی من حیوون عین خیالمم نبود موهاشو محکم میکشیدم و کاری میکردم که درد بکشه آخه ازین کار لذت می‌بردم و اونم هر از چند گاهی یه جیغ و آه که معلوم بود از روی درده نه لذت می‌کشید و منو خوشحال می‌کرد وقتی دیگه داشت آبم میومد ی دستمو گذاشتم رو گلوش و ی دستمم موهاش کشیدم و با ی نعره خیلی بلند و لذتی باور نکردنی و وصف ناپذیر موهاشو کشیدم گلوشو فشار دادم و داد زدم همه این کارارو با تمام توانم انجام دادم و آبمو تو کصش ریختم که خیلی حال داد بعد بی‌حال افتادم روش ی نیم ساعت بعدش پاشدم دیدم با صورت خونی خوابیده زیرم دوباره با دیدن کیرم و ملافه زیر پام که خونی خونی شده بود حشرم زد بالا و دوباره کردم تو کصش و همه اون کارارو تکرار کردم و دوباره آبمو ریختم تو کصش و دیگه خودمم بیهوش شدم و ی یک ساعتی همونجا روش خوابیدم و وقتی بیدار شدم و انگار که قبلا مست بوده باشم و حالا بهوش اومده باشم وقتی اونجور هستی رو زیرم دیدم ی لحظه ماتم برد پا شدم با 2 دست محکما میزدم تو سرم و داد میزدم وای وای وای من چکار کردم داشتم دیوونه میشدم من چطور تونستم همچین کاری کنم نمیدونستم چکار کنم از خودم واقعا بدم اومده بود زنگ زدم بابام و یجورایی خلاصه براش تعریف کردم و بعد نیم ساعت اون با مامانم اومدن و یکی محکم خوابوند تو گوشم بابام و هستی رو بغل کرد و برد بیمارستان با مامانم من تو شوک بودم حتی بیشتر از هستی واقعا ی آدم دیگه شده بودم انگار اون لحظه یکی دیگه منو کنترل می‌کرد واقعا ناراحت بودم و تو گلوم بغضی جمع شده بود که نگو رفتم حموم دوشو باز کردم و داغون از اتفاقی که افتاده بود رگ دست چپمو زدم بعد آروم آروم خوابم برد و تو بیمارستان بهوش اومدم در حالی که دستمو بستیده بودن و بهم سرم وصل بود بعد چند روز اومدم خونه نه بابام حرفی میزد نه مامان نه من رغبتی برای ادامه زندگی داشتم مهران داداشمم بود و اونم واقعا ناراحت بود و بد نگام می‌کرد بعد یک ماه بابام اومد تو اتاقم گفت بلند شو جلوش واستادم و 10 تا 12تا مشت و تو گوشی زد تو صورتم و تف کرد تو صورتم داشت از دهنم خون میومد بم گفت خیلی پستی چطور تونستی همچین کاری کنی چطور تونستی به دختر عمت تجاوز کنی بی نوا اون لحظه دلم میخواست بمیرم واقعا از خودم بدم میومد و شروع کردم به گریه کردم تقریبا 2 ماه گذشته بود و من تو این 2ماه نه از اتاقم بیرون رفتم و نه حرفی زدم و زورکی ی آب و غذایی واسه نمردن میخوردم ولی داغون بودم چیزی از هستی کم نداشتم زندگی برام بی معنی شده بود دلم میخواست شکم خودمو سفره کنم من ی حیوونم لعنت به من خدا چرا منو نمیکشی ببری قعر جهنم من میخوام نابود بشم چند روز بعد که یکم فقط ی ذره حالم بهتر شده بود بابام اومد تو اتاق و گفت علی بعد از 3ماه و نیم حرف زدم و گفتم بله گفت خیلی پستی اینو فراموش نکن و اینکه تو دیگه پسرم نیستی و به من و مامانت نگو پدر و مادر چون بچه ما همچین کاری نمیکنه سرمو انداخته بودم پایین و شرمسار و پشیمان هیچی نمیگفتم گفت اون روز که هستی رو بردن بیمارستان کمی دیرتر برده بودیمش مرده بود استخوان ترقوش شکسته بود و همینطور دماقش و لبش پاره شده و صورتش زخمی شده و قسمتی از سینش و از همه مهمتر پرده بکارتش چطور تونستی این کارارو باش بکنی تو که خیلی اونو دوست داشتی اون مثل خواهر تو بود چکارت کرده بود چه هیزم تری به تو فروخته بود آدم با دشمن قسم خوردشم اینچنین نمیکنه بعد بهم گفت وقتی عمت اینا اومدن و فهمیدن که بهش تجاوز شده خیلی ناراحت و شوکه شدن ولی من بخاطر آبروی خانوادگیمون نزاشتم کسی به غیر عمت و بابای هستی بفهمه براشون توضیح دادم که تو چه کار کثیفی رو انجام دادی میخواستن بیان جرت بدن ولی من مانع شدم و نزاشتم بیشتر از این کش پیدا کنه گفتم خودم ی تنبیع سخت بدنی روش انجام دادم و سپردم چند نفر تو رو تا میخوری بزننت(الکی گفته بود بابام) گرچه باید میزاشتم بیان و حقتو بزارن کف دستت دیروز پیش عمت بودم تقریبا 3ماه گذشته تو این مدت هستی از لحاظ جسمی کمی بهتر شده ولی از لحاظ روانی و روحی داغونه میشه گفت دیوونه شده همش یهو یاده این حادثه میفته و گریه میکنه جیغ میکشه حرف نمیزنه غذا نمیخوره اصلا دیگه اون دختر پر شور و شاد گذشته نیست کاری باش کردی که شده عین ی مرده متحرک منم هرچی این حرفارو میزد بیشتر ناراحت میشدم و از خودم بیشتر بدم میومد و ی حال بدی داشتم خیلی اون لحظه تصمیم گرفتم خودمو دار بزنم شاید اینجوری هستی کمی دردش التیام پیدا کنه آخر صحبتاش بابام گفت تو این چند روز هستی زیاد میره دشویی و غذا که میخوره بعدش میاره بالا دیروز بردنش دکتر دکتر گفته هستی حاملن.... 😑😑😑😑🤐🤐🤐🤐 ی لحظه قفل کردم هنگ کردم نفسم بالا نمییومد گفت آره هستی از تو پست فطرت حاملن گفت نمیدونم چرا قبل این مدت نفهمیدیم و چرا اصلا به ذهن خودم نرسید که ممکنه این اتفاق بیفته ولی به هر حال بچرو نمیندازن چون از 3ماه بیشتر گذشته و دیگه اگه صقد بشه جرمه باید زیر 3ماه بچه بیفته چون هنوز روح درش دمیده نشده ولی برای اینکه آبرومون بیشتر از نره ی راه حل هست گفتم چیه گفت با عمتم صحبت کردم و هرجور بود راضیش کردم که تو با هستی ازدواج کنی البته گفت که حتی منو و بابای هستی هم اجازه بدیم هستی راضی نمیشه که کنار اون که زندگیشو نابود کرده زندگی کنه و هروز اونو ببینه و اون خاطراتش (منظور تجاوز) براش زنده بشه حتما خودشو میکشه ولی من گفتم خواهر تو نگران نباش تو باش صحبت کن و بگو داعیت و زن داعیت مثل کوه پشتتن و فقط عقد میکنه میاد پیش ما برای حفظ آبرو وگرنه نمیزارم اون پسر بیشرفم حتی نگاش کنه و بهش دست بزنه تا بچش بچش به دنیا بیاد بعد یکاری میکنیم واقعا داشتم شاخ در می‌آوردم تو دلم گفتم علی راستی راستی داری به هستی میرسی ی لحظه البته درون خودم خوشحال شدم گفتم هستی حاظره با من ازدواج کنه گفت دست خودش نیست مجبوره من بخوام نمیتونه رو حرفه داعی بزرگش حرف بزنه چون الان نوه من تو شکمشه خلاصه نمیدونم چطور چجوری حالا یا با زور یا منطق یا رشوه و هرچی هستی راضی شده بود که من عقدش کنم بابام نزاشته بود این ماجرای تجاوزو کسی به غیر از ما و عمم اینا بفهمن آخه حرف بابام خریدار داشت و تو کل خانواده کسی جرعت نداشت رو حرفش حرف بزنه چون از همه بزرگترو پولدارتر بود روز موعود رسید و ما رفتیم محضر و عاقد اومد و هستی ی بله زورکی از روی ناامیدی ترس نگرانی بدبختی که همه اینا ازش می‌بارید گفت و منم گفتم بله امضا کردیم شاهدا هم امضا کردن و ما رسما زن و شوهر شدیم تو اون مراسم فقط همین چن تا خانواده نزدیک خودمون یعنی عمو و عمه و مامان‌بزرگم بودن کسه دیگه ای نبود بابام اینطور صلاح دونسته بود اونروز هستی نگامم نکرد نگفت تو سگ کی هستی راستش منم خجالت میکشیدم نگاش کنم دوباره از خودم متنفر شدم و به خودم لعنت فرستادم بعد که اومدیم بیرون یهو احمد سر و کلش جلوی در محضر پیداش شد و به سوی ما حمله ور شد و با چاقو حمله کرد به من و 3تا ضربه فرو کرد تو شکمم من که یهو همه وایسادن جیغ زدن و منم افتادم رو زمین و به صورت هستی نگاه کردم انگار که خوشحال بود کم‌کم بیهوش شدم احمدو گرفتن کردن بازداشتگاه منو سریع رسوندن بیمارستان من از شانسم چند تا نقطه معدم و جای دیگه قسمت گوارشم آسیب دیده بود که هر طور بود زنده موندم و خون بهم دادن و بعد 2 هفته تو بیمارستان بستری بودم رفتم خونه داداشم و قشنگ ی 5 ماه اونجا بودم بابام گفت تا خوب نشدی خونه نیا برو اونجا برام پرستار شخصی هم گرفته بود و حسابی مراقبم بودن تقریبا دیگه خوب شده بودم ولی هنوز جای بخیه ها درد میکرد و شبا موقع خواب و موقع دشویی درد داشتم اینم بگم بابام میخواست خار و مادر احمدو با هم پیوند بده ولی من نزاشتم و با کلی خواهش و التماس من بیخیالش شد و آزادش کردیم بعد این ماجرا خونشونو از تو کوچه هستی اینا فروختن و رفتن بعد ها فهمیدم با دختر خالش ازدواج کرده رشته پزشکی قبول شده و با زنش رفته تو دانشگاهای آلمان درسشو تموم کنه و بعدم همونجا کار کنه این از احمد که براش بهترینارو آرزو میکنم


    خلاصه یروز بابام اومد خونه داداشم من تو اتاق رو تخت دراز کشیده بودم که بابام اومد تو اتاق خواستم بلند شم و سلام کنم گفت نمیخواد بلند شی بخواب راحت باش گفت یچیزی میخوام بت بگم گفتم چیه گفت هستی زایمان کرد ی لحظه دوباره شوکه شدم و دهنم وا موند کلا یادم رفته بود که هستی حاملن گفت بچت دختره خوشحال شدم خیلی ولی به روی خودم نیاوردم گفت آماده شو دیگه باید برگردی خونه کافیه هر چی اینجا موندی (معذرت میخوام کلا یادم رفت از خودم بگم من پسری هستم خوش قیاف خوش هیکل میرم باشگاه خیلی مهربون منهای کاری که کردم خیرخواه هم هستم به فقیر و فقرا خیلی کمک میکنم کاری به چیزیم ندارم اینو وظیفه خودم میدونم که به جای فخر فروشی باید به همنوع خودم کمک کنم از بچگی اینجوری بودم چون بابام اینجوری بارم آورده بابام واقعا مرده خوبیه خیلی قبولش دارم و دارن مکه رفته کربلا رفته مشهد و قم خلاصه همجا با مامانم رفته همیشه سفرش جلوی همه پهنه سالی چند بارم نزری میدیم که علاوه بر مهمونای خودی کلیم غذا میریزیم پشت 2تا وانت و می‌بریم تو محله های فقیر نشین بین خونه ها پخش میکنیم مسجد ساخته و جدیدا هم داره ی مدرسه برای متوسطه دوم می‌سازه که خیلی بزرگه و نمیخواد از کسی برای اون پول بگیره و مامانمم دقیقا همینطوره خیلی خیر خواه و مهربونن تا حالا نشده نمازشون غذا بشه یا روزشون کم و زیاد بشه خلاصه همه قبولشون دارن ولی خوب بابام خودش گفت بهم من چه کار بدی کردم که پسرم اینطوری شده من به خدا جز اون تجاوز تو زندگیم هیچ کاره بدی نکردم و همیشه همرو خوشحال کردم و خندوندم من پسری هستم که همه منو دوست دارن و همه دخترای فامیل دوست داشتن که من شوهر اونا باشم ولی خوب من فقط هستی رو دوست داشتم الان قدم 186 و وزنم 85 کیلو اگه اشتباه نکنم خوب بریم ادامه داستان) آماده شدم و سوار ماشین داداشم که اون موقع یک بنز E250 داشت سوار شدم و زن داداشم با بچه بغلش جلو نشست رفتیم خونه و وارد که شدم دیدم از تو یکی از اتاقا صدای بچه کوچیک میاد با صدای مامانم و عمم و خواهر هستی بابام نزاشت وارد اتاق بشم تا پذیرایی نشستم و زن داداشم و داداشم و بابام با یک بچه تو بغلش اومدن سمتم من بلند شدم و بچه رو دادن بغل من خیلی خوشکل بود باورم نمیشد این بچه منه چقد این دختر شبیه بچگیای هستی بود احساساتی شدم و شروع کردم به گریه کردم بعد یاسی زن داداشم بچه رو ازم گرفت و برد پیش مادرش تا شیر بخوره دلم میخواست هستی رو هم ببینم ولی خوب فعلا اجازه نداشتم بابام اسم دخترم رو گذاشت نرگس که بهشم میومد بعد اون من با هستی تو اون خونه زندگی کردیم و من الان تو شرکت‌های بابام کار میکنم و درآمد خوبی دارم و تو این هفت سال هستی نگاهمم نکرده فقط یبار گفت فقط بخاطر دخترم بات زندگی میکنم و تو رو تحمل میکنم مامانمم اصن تو این هفت سال بام حرف نزده و خیلی ازم هنوزم عصبیه و قبل اون ماجرا مامانم 3تا پسر داشت بعد اون ماجرا 2تا پسر و ی دختر خیلی حواسش به هستی و دخترم هست و واقعا براش مادری کرده و نزاشته احساس تنهایی تو خونمون کنه هستی و نرگسو خیلی دوست داره بابامم همینطور خداروشکر تا الان چیزی براش کم نزاشته من الان 7 ساله که سکس نداشتم و ارضا نشدم جرعتم ندارم دوره این جنده ها برم خیلی تحت فشارم خیلی دوست دارم با هستی دوباره سکس کنم نه تجاوزا سکس که خودش بخواد اون الان 22 سالشه و خیلی از قبل خوشکل تر شده ماه شده ماه انگار خدا قسمتی از زیبایی هاشو درون این دختر شخصا دمیده دارم سعی میکنم که دلشو به دست بیارم تا الان موفق نشدم ولی مطمعنم موفق میشم چون تا حالا چن بار چراغ سبز نشون داده ببخشید که قسمت سکسیش زیاد نبود ولی برای اینکه آروم بشم اینارو نوشتم فقط خواهش میکنم به دختری که نمیخواد تجاوز نکنید گناه داره خیلی گناه داره به عاقبتش فکر کنید کار خیلی کثیفیه من پشیمونم ولی فایده نداره دیگه چون مطمعنم تا آخر عمرش خاطرات اون روز تو ذهنش میمونه و از عشقشم که هنوزم میدونم دوسش داره جدا شده به هر حال خوب باشین به هم خوبی کنین دنیا ارزش این خوشیارو نداره خوب اینم داستان من امیدوارم خوشتون بیاد خداحافظ


    نوشته: علی

  • 2

  • 38




  • نظرات:
    •   Irish..GuNNer
    • 1 ماه
      • 9

    • همش نگران بودم الان تگ گیی رو ببینم بالا ولی ایکاش میدیدم...
      داستانت به شدت رو اعصابم بود و اگه نگارشت درست حسابی بود، لایکو دو دستی تقدیم میکردم به خاطر متن به شدت جذب کردنیت ولی حیف. داستان به این خلاقی رو بد در آوردی. در هر صورت نه لایک نه دیس (عذابم دادی عوضی) (cry) (cry)


    •   Irish..GuNNer
    • 1 ماه
      • 8

    • اگه از تخیلت بهره گرفتی ، ذهن و اگه واقعی بود ، خودت به شدت ... نمیدونم چی بگم . کثیف ، آشغال ، زیر شکمی، یا لاشی . ولی ...
      دوست دارم ایده هاتو بازم تو سایت به اشتراک بذاری.


    •   Xeus
    • 1 ماه
      • 6

    • داداچ هفت ساله زن گرفتی ، اونوقت یه دختر هفت ساله هم داری ؟


      میزاشتی یکی دو روز بگذره بعد !


    •   Mah_mb7
    • 1 ماه
      • 10

    • صقد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ صقدددددد؟؟؟؟؟؟؟


    •   Soroush_Khi
    • 1 ماه
      • 3

    • کیرم دهنت الکی آبرو شیرازیا رو نبر تو مغزت مریضه متجاوز کثیف اگه پیشم بودی خو بهت نشون میدادم تجاوز یعنی چی اینقد کیر میکردم تو کونت که از خونریزی بمیری


    •   amirkhan6262
    • 1 ماه
      • 6

    • تا اونجا خوندم که گفتی زنگ زدی گفتی احمد اینجاست بیا
      بعدا تو امروز زنگ زدی گفتی احمد خونه ماست هستی خوشحال شد گفت فردا میام
      بعدا این احمد خان به گفته خودت الان ۲۴ سالشه چطوری با این سن یه دکتر خوب تو آلمان شده؟
      و در ضمن بچه ات تو زود پز به دنیا اومد
      اگه ۷ سال پیش تجاوز کرده باشی معمولا ۹ ماه بعدش بچه بدنیا میاد یعنی ۶ سال پیش
      بقیه اش رو نخوندم که چاخان های دیگه ات رو در بیارم


    •   m_mashhad
    • 1 ماه
      • 4

    • ببین اینکه اصلا نخوندم و طولانی بود به کنار، 7ساله ازدواج کردی و دختر 7 ساله داری؟ داداش مارک ماکروفرتون چیه؟؟ یا متاعی که میزنی رو عوض کن!!! یا شایدم اشتباه تایپی بوده!


    •   Majid966
    • 1 ماه
      • 3

    • داداش این همه فشار رو تو خودت نریز. حالا بیا یه جق بزن ??? (wanking)


    •   عشقبازمست...
    • 1 ماه
      • 2

    • من تا حالا شیراز نرفتم
      میگن شیراز بهار نارنج داره
      یعنی کوچه هاش مثل کوچه های شمال بوی بهارنارنج میاد
      کجایی ای عشق


    •   Lucky.man
    • 1 ماه
      • 6

    • 18 سالگی بهش تجاوز کردی و حامله شد. الان یه دختر 7 ساله داری و هستی هم 22 سال داره. مطلوب است حل معادله بسل درجه 3 .
      خیلی چرت بود. حیف وقت


    •   Mustang.gt
    • 1 ماه
      • 2

    • داداش سیشدون .. ریدی با این کستانت.


    •   Irish..GuNNer
    • 1 ماه
      • 6

    • نمیدونم چرا ! با وجود اینکه تجاوز رو اصلا تایید نمیکنم و به شدت بد میدونم ولی با داستان های تجاوز و آزار دیدن دختر و پسر، یه جورایی به وجد میام :( (sick) شرمنده شدم و به شدت از خودم بدم اومد ...


    •   Saeedlovsex
    • 1 ماه
      • 1

    • کون گلابیه کص مشنگ.اگه اسم شهر رو به قول خودت الکی میگی پس دیگه چرا از شهر تعریف میکنی.واااای که بعضیا چقد کص مشنگن.بعد میگه وضع مالیم متاسفانه خوبه.خخخخخخخ خره خیلی گاوی???


    •   Avvaaa
    • 1 ماه
      • 6

    • این داستان بحث برانگیز شد.... (biggrin)

      خوب چرب کن تا فردا،اساتید به روش های مرسوم و بومی و بکر ،خواهند گایید ناموست را پلشت....
      دلم می خواد لایک بدم،چرا؟چون به جای شربت،شیر موز آوردی و به جای این که رو ابر ها باشی،آسمان بودی....ولی حق تو ده تا دیس هس کونی...واقعا لعنت به تو....


    •   عشقبازمست...
    • 1 ماه
      • 1

    • I go back to black
      You go back to her
      I go back to black
      تو بر میگردی به سوی عشقت
      و
      من بر میگردم به سیاهی ها


    •   mariii_a
    • 1 ماه
      • 7

    • اخه مردك كثيف لياقت اسم حيوونم نداري
      خوبه دوسشم داشتي و اينجوري پست و حقير رفتار كرده
      من هيچوقت فحش ندادم ولي ريدن تو اون مغز كثيفت
      داستان واقعيم كه نباشه همين كه به ذهنت چنين چيزي خطور كرده باشه ! لايق فحشي بايد خشك خشك تورو بكنن كه ديگع جرات نكني بهش فكر كني
      كاش بابات تورو ميفرستاد دوكلوم سواد ياد بگيري از سرتاپاي داستانت عقده ميريزه
      تو كدوم خراب شده اي داعي و صقد و ياد گرفتي
      گند زدي تو اعصابم


    •   saeedno15
    • 1 ماه
      • 3

    • این که آخرش اومدی داری مارو نصیحت میکنی هیچ جوره توی کتم نمیره (dash)
      با این وضعی که تو تجاوز کردی باباش اگه غیرت داشت سرتو میبرید بی ناموس, چجوری زدی که استخوان ترقوه شکسته آخه؟؟


    •   off_boy
    • 1 ماه
      • 5

    • واقعا چرا اينقدر از كير بابات بالا ميري؟
      متاسفي كه بابات پولداره!خودت كه عني نيستي و مطمئنم باباتم هيچ گوهي نيست،الان براي چي مناسفي دقيقا!
      داستانت پر از عقده ي پولداري بود.به فقيرا غذا ميديم و داداشم بنز داره و ....
      تهش يه باباي بنگي داري خودتم كه مشخصه شيشه ميزني
      اين وسطا يه جق هم بزن عقده هات از كمرت خالي شه....


    •   bokonesh
    • 1 ماه
      • 0

    • نمیدونم من سنم رفته بالاونمیتونم ارتباط برقرار کنم یا یه سری ازاین داستانهاواقعافوق کسشعروبچگونس ،


    •   Man.to.ok
    • 1 ماه
      • 0

    • اخه مشنگ گفتی علی هست گفت فردا میام تازه علی با دختره تو یه کوچه بودن .
      ۷ساله ازدوام کردی بعدش گفتی۳تا۴ماه بعد فهمیدی حامله شدن میشه گفت ۷با۷میشه..این وکمکت کردم
      کونی آدمی که باباومادرش درست باشن خانواده دار باشه اینجوری تجاوز نمیکنه کونی لاشی ولی کلا خوب بود بجز اونجا که از پول داریتون تعریف کردی راستی ولش کن دیسلاک


    •   amindada78
    • 1 ماه
      • 1

    • مطمئنی هفت ساله ازدواج کردی و دخترتم هفت سالشه؟؟؟یه تست دی ان ای از دخترت بگیر و از خانمتم بپرس بابای دختر خونده ت کیه؟بیست و پنج سالته و دخترت هفت سالشه؟اگه دختر کس دیگه ای هم باشه یعنی هیجده سالگی ازدواج کردی؟به خودتم شک داداش،به جان خودم من که به خودت و دخترت و بیشتر از همه به خانمت شک کردم (dash)


    •   سدمرتضی
    • 1 ماه
      • 0

    • کس گفتی


    •   Zojim27.23
    • 1 ماه
      • 0

    • کیر بچم تو جایی ک ازش اومدی بیرون،بابا این کس شعرا چیه خدایی میذارید؟؟؟ از کستان هم فرا تره....


    •   amindada78
    • 1 ماه
      • 0

    • خانمت الان بیست و دو ساله س دخترت هفت سالشه یعنی پونزده سالگی زاییده یعنی حداقل چهارده سالگی حامله شده؟خداجونم مغزم رگ به رگ شد خودمم گوز پیچ شدم یکی منو بکنه!!!البته توجیح!!!!


    •   nasrin1980nn
    • 1 ماه
      • 2

    • به خاطر مسائل امنیتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ (sick)


    •   ایکاروس
    • 1 ماه
      • 4

    • شگفتا !!!
      بالاخره سوژه ی امنیتی مورد نظر خودش رو لو داد !!!!
      یه نامه به شورای عالی امنیت ملی می نویسم الان ...


    •   Shahab__sang
    • 1 ماه
      • 1

    • آخه جاکش این سناریومال یه فیلم بوده نوشتی


    •   saeed7989
    • 1 ماه
      • 2

    • گاف زیاد دادی که دوستان همرو گرفتن ولی اخرش خوب گفتی ،بچها تجاوزو بیخیال بشین چه دختر چه مطلقه چه جنده تا خودش نخاس نکنین.
      تهش یه جق بزنین عقلتون سر جاش بیاد میفهمین که چی از سر گذروندین


    •   zanbory
    • 1 ماه
      • 5

    • عزیزدل تو هنوز فرق سقط جنین رو با صقد نمیدونی چیه
      رفتی یجایی یداستانی خوندی و بعد با پس و پیش کردن جملات فرستادی اینجا ..کاملا مشخصه کپی کردی..
      بیا دوتایی بشینیم تحلیل کنیم بعضی قسمتهای داستانت را.
      تو دختر عمتو واقعا دوسش داشتی..خب مغز خر خورده بودی که روز بروز باعث میشدی عشق اون دونفر بیشتر بشه..
      وقتی من ینفرو دوستش دارم و یه رقیبی سرراهم قرار میگیره سعی میکنم بارفتارم طرف و جذب خودم کنم نه اینکه برم ببخشید اینو میگم .کسکشی طرف و بکنم و اون دوتا رو هی بهم برسونم .این کار تو اسمش دوست داشتن نیست .تو برفرض مثال هم بگیم داستانت واقعی بوده .عاشق نبودی .یه آدم عقده ای و بدبختی بودی که کسی آدم حساب نمیکرده تورو و سعی میکردی با دارایی خودت ،یه خودی نشون بدی که متاسفانه ریدی.
      خب قسمت بعدی ...شما گفتی فردا فلانی میاد اینجا و توهم بیا ببینش..خب اسگول طرف بخاد ببینتش بخودش زنگ میزنه چکاریه بتو بگه و توام باون بگی یه اس ام اس هزینشه..بلند شو عزیزم اون تریپ جیمز باندیتم بذار کنار مثل بچه آدم کتاباتو بردار برو سرکلاست درس و مشقتو بنویس شاید بزرگ شدی آدم بشی.
      کسخولی بیش نیستی ....دیس فراوان نثارت


    •   zanbory
    • 1 ماه
      • 4

    • به خاتر مصاعل عمنیطی یه دیس دیگر تقدیمت باد


      گوزووووووووووووووووووووووووووووو.


    •   zanbory
    • 1 ماه
      • 2

    • یجیزی یادم اومد خوب شد نرفتم و بهت میگم.


      بیا پایین کسی نبینه.


      ای بابا اینجایی که بیا پایین گفتم.


      علییییییییییییییی پووووووووف بیا پایین دیگه.اه


      علی کجایی جا نمونی.


      خب گوشتو بیار جلو بگمت..


      دوستان اشاره میکنن بخاطر مسائل امنیتی چیزی بهش نگی.‌


      برگرد برو بالا ...


    •   ARAD_SM
    • 1 ماه
      • 0

    • بیشتردرددل بودتاداستان امیدوارم رابطت باهستی خوب شه نه لایک میکنم نه دیسلایک


    •   TheBitchKing
    • 1 ماه
      • 6

    • ای بابا. ما دیدیم چند وقتیه ملت آدم شدن نقطه میذارن، گفتم حتما رسالت ما موفقیت آمیز بوده و تصمیم گرفتم با عرصه ملا نقطه ای گری خداحافظی کنم.
      نگو که نسل این کسکشا قرار نیست وربیفته ...


    •   saeed1hamraz
    • 1 ماه
      • 0

    • هیچی ندارم بگم . همینطور چهار دست و پا اومدی و گفتیو اخرش هم نفهمیدم چی کجا بود و کی کجا نبود . فکر کنم بهتره بجای نوشتن دیگه فقط نگاه کن . من قول میدم همه ما از راه دور بخاطر همین نگاهی که میکنی و ما رو از عذابی اینچنین دهشتناک نجات میدی سپاسگذاری میکنیم .
      اما باور کن اگه باز بنویسی یا بفهمیم فکر نوشتن به سرت زده با ناخونهام دو تا چشمت و درمیارم میدم سگ وحشی آفریقایی که هنوز آفریده نشده بخوره . نبینمت دیگه اینجا .چخه چخه برو . دیوانه کرد منو این یکی بخدا


    •   Aminkoon68
    • 1 ماه
      • 1

    • داستان فاتماگول بود


    •   arsh2452
    • 1 ماه
      • 1

    • غلط املایی و دستورت تو حلقت . دیس میدم به تجاوز و کتک زدن . این دلرحمی و کمک کردنت به درد عمت میخوره ! اون نذریها رو هم بکن تو کونت! دیگه نبینمت !


    •   esf20
    • 1 ماه
      • 0

    • حیف وقت .چی بود این؟ حداقل یه جمع و تفریق میزدی !


    •   alireza00011699
    • 1 ماه
      • 0

    • لعنت بهت به این کستانی که نوشتی


    •   Scott12
    • 1 ماه
      • 0

    • خب همین که عبرت گرفتی خوبه.
      اصلا پسری که غلط املایی نداشته باشه پسر نیس.دختر خانوم نازه


    •   3pa
    • 1 ماه
      • 0

    • برو یکبار یکی را پیدا کن کونت بذاره البته جلوی زنت تا خوشحال بشود باهات آشتی کنه????


    •   misMehrdad
    • 1 ماه
      • 0

    • کاری به هیچی ندارم، دختر جوون و خوشگل چطور هفت سال بدون سکس تحمل میکنه؟امصب منار می دزدی ،اول فکر چاه ش باش که قایمش کنی .هف سال اومده بخاطر دخترش پیشت ، بعد کصشو به کی میده؟


    •   محمدیاسی
    • 1 ماه
      • 0

    • کاری به داستانت ندارم که راسته یا دروغ.
      ولی املات خیلی بد بود .شمردم بیشتر از دویست تا غلط داشتی .خدا مرگتو بده با این سواد مزخرفت.دیس لاکم تقدیمت کردم بزمجه.


    •   arasharef15
    • 1 ماه
      • 0

    • خار مادر اون بابای پولدار کس کشتو گاییدم که جای اینکه وقت بذاره توی بیناموس رو تربیت کنه رفته مکه و کربلا و قم ، کس کش بیناموس آدم زن داعشی رو اینجوری نمیکنه چه برسه به دختر عمشو بعد میخوای هفت سال جق نزنی ؟؟؟؟
      حالا حالاها باید با این داستان کیری خودت جق بزنی


    •   Yavarfaaqer
    • 1 ماه
      • 0

    • یک دانش آموز ۱۵ سال داشته باشه اول دبیرستانه.کیرم تو اون درس وحساب .یعنی رشته انتخاب نکرده.نمیدونی اینجا همه سوتی میگیرن.ب فرض دوم دبیرستان باشه.تو دیگه درست تموم شده.کس میخ


    •   Mr.Holmes
    • 1 ماه
      • 1

    • جناب آقای گوساله پولدار اگر غلط املایی هات رو میگرفتیم از بیست منفی میشد نمره ات!


      جرعت
      نزری
      صقد
      داعی


      میگی تجربی هم خوندی! خاک بر سرت دایی رو هم نمیتونی بنویسی!؟ اون هستی بیچاره حق داره با منگلی مثل تو نخوابه....


    •   ehsan9705
    • 1 ماه
      • 0

    • اصلا جالب نبود.


    •   FuCkinGLaugh
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • اولش خو گفتی اسم و مشخصات و اسم هشر نمیگم ولی گفتی بعدشم گفتی احمد اینجاس گفت باشه فردا میام ؟:|
      ننه بابات نمازشو غذا نمیشه و خیلی خوبن بعد توی کصکشو پس انداختنو بعد اژ تجاوز ازت دفاع کردن؟فیلم مافیایی دیدی یا فک کردی بابای کص کشت پدر خوانده س؟


    •   omidario
    • 4 هفته
      • 0

    • بچه ها بسه بهش فحش ندین دیگه، درسته تجاوز کثیف ترین کار دنیاست، اما خب اینم فقط برای شهوت که تجاوز نکرده دوسش داشته اگرچه غلط کرده برای دوس داشتن تجاوز می کنه باس دلش رو بدست می آوردی.
      حالا به هرحال گذشته و این داداچ هم پشیمونه کمکش کنید زنش ببخشتش


      ببین داداش تو هم اولاّ که نباید اون غلط رو می کردی خب دختر عمه ت رو دوس داشتی باید برای عشقت تلاش می کردی و بدستش می آوردی نه اینکه اون رفتار غیرانسانی رو بکنی. حالا هم که به هرحال این گوه رو خوردی، باید مثل سک پشیمون باشی که به نظرم هستی، اما بازم پشیمونی تو عملی نشونش بده از دلش دربیار بگو تو رو بکشه اما مجازاتت دیگه بشه، از پدرت کمک بگیر، دستش رو ببوس پای مامانتم و بگو تو رو برگردوننت به زندگی ت. از بزرگای فامیل از کسانی که هستی قبولشون داره کمک بگیر، به دست و پای هستی بیفت، روزها و شب ها براش گریه کن و ازش خواهش کن مجازاتت رو تموم کنه، دمت گرم که 7 سال صبر کردی اما نکنه یه وقت اشتباهی کنی، یه کم دیگه تحمل کن یا اینکه خاضعانه و پشیمان در مقابلش تعظیم کن و بگو اگر واقعاّ نمی تونی منو ببخشی و از ادامه این زندگی اذینپت می شی خب از دستم خلاص شو و دیگه راضی به عذاب بیشترت نیستم و از هستی جدا شو که البته امیدوارم هستی این راه رو انتخاب نکنه و تو رو ببخشه و لی لازمه اش تلاش زیاد و هر روز غلط کردنه و از کونش خوردن، مثل یک مرد مسئولیت اشتباهتو بپذیر و 24 ساعته ازش عذرخواهی کن شاید تورو ببخشه آخه اینجوری همه که نمیشه ادامه داد خیلی سخته برای هردوتون


    •   Alouche
    • 4 هفته
      • 0

    • این دیگ چه حیوونی بود!!!به این میگی تجاوز؟فقط نکشتیش گاااو بمیری ایشالا


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو