داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

لو رفتن سکسهای مامانم

1399/03/18

من کیان ۲۴ ساله میخام داستان لو رفتن سکسهای مامانمو بنویسم مامانم نازنین ۴۴ سالشه قد متوسط سفید خوشگل و اندام معمولی البته الان که سنی ازش گذشته، چهرش تقریبا شبیه فریبا کوثری بازیگر هست بسیار معصومانه به نظر میرسه اما بهم ثابت شد که پشت این چهره معصوم و مهربون یک زن هات و لوند وجود داره که عاشقِ دلبری کردن و دیده شدن توسط مردهاست و البته در عاشق کردن و دست به سر کردن مردها بسیار مهارت داره خب بریم از ابتدا شروع کنیم
وقتی شونزده سالش بوده با یه مردی ازدواج میکنه که کارمند تقریبا رده بالای دولتی بوده توو تهران و از خودش چهارده سال بزرگتر بوده ،نازنین شونزده ساله از یه شهر کوچیک وقتی پاش به تهران میرسه متوجه تفاوت فرهنگی خودش و خانم های تهرانی میشه بعد از کمی انزوا با شروع رفت و امد با همکارهای شوهرش رفته رفته دچار یک کمبود اعتماد به نفس میشه و تصمیم میگیره که هر طور شده خودشو شبیه اونا کنه از برداشتن چادر شروع میکنه و بعد از مدتی به یک خانم با کلاس مانتویی و ارایش کرده تهرانی تبدیل میشه شوهرش اقا رضا دوستی داشته به نام فردوس که باهم خیلی عیاق بودن همسر اقا فردوس ندا بوده که در تبدیل شدن مامانم به یک زن امروزی خیلی تاثیرگذار بوده این ندا خانم زن بسیار شیطونی بوده و کم کم مامانه منو هم شبیه خودش تربیت میکنه اوایلش هر روز غروب وقتی رضا و فردوس میرفتن باشگاه ،ندا و نازنین هم میرفتن بازار گردی و توو خیابون با عشوه لوندی مردهارو به دنبال خودشون میکشوندن و از اینکارشون لذت میبردن و شب پای تلفن باهم دیگه در موردش صحبت میکردن و میخندیدن و احساس میکردن که این یک تفریح سادس اما رفته رفته وقتی میبینن مردها چطور به دست و پاشون میوفتن و التماس میکنن خوششون میاد و پاشون رو فراتر میزارن و شخصی رو که هر روز از جلوی مغازش رد میشدن و میدیدن که با چه حسرتی به این دوتا نگاه میکنه رو طعمه قرار میدن و برای لذت و سرگرمی شماره تلفنش رو از شیشه مغازش برمیدارن و زنگ میزنن و طرف رو سرکار میزارن دیگه کار ندا و نازنین زنگ زدن و مسخره بازی کردن میشه بعد از مدتی تلفن بازی مامانم و ندا خانم با دو نفر دوست میشن میرن بیرون، حالا دیگه از خجالت و شرم خبری نیست بعد از کلی پسر بازی نازنین و ندا ترسشون ریخته بود و قرار بیرون رفتن گذاشته بودن خلاصه بعد از چندتا دوس پسر عوض کردن یه روز که چهارتایی داشتن میرفتن درکه رضا و فردوس سر میرسن بعد از دعوا و کتک کاری رضا مامانمو طلاق میده ودوران بیوه شدن مامان خیلی زود در سن هجده سالگی فرا میرسه اونم کجا توو خونه پدر بزرگم و در یک شهر کوچیک که برای نازنینی که بهترین روزای خودش رو در تهران سپری کرده بود حکم زندان رو داشت دیگه اجازه بیرون رفتن نداشت و از نگاه سنگین فامیل و همسایه فهمیده بود که همه میدونن چرا رضا طلاقش داده
روزهای تلخ نازنین با ازدواج با فرهادِ زن مرده به اتمام میرسه و بعد از یک سال خونه نشینی پا به خونه فرهاد میزاره
فرهاد یه مرد سی ساله که با یه پیکان توو اژانس کار میکرده و تقریبا زندگی معمولی داشتن
روز تولد بیست سالگی مامانم من بدنیا اومدم اسممو گذاشتن کیان
شاید براتون عجیب باشه که من چطور از زندگی قبلیه مامانم انقدر اطلاعات دارم ،من بعد از اتفاقاتی که از هشت سالگی تا چهارده سالگی برام افتاد دیگه رابطه مادر فرزندی نداشتم با نازنین و خودش برام سرگذشتش رو تعریف کرد
کلاس دوم ابتدایی بودم پدرم یه مغازه سوپری زده بود و بیشتر اوقات مغازه بود بعضی از روزها برای ناهار که میومد وقتی میخاست برگرده مغازه منو هم با خودش میبرد و ساعت ۹ شب هم مغازه رو میبستیم میرفتیم خونه اون سالها مثلِ الان نبود که سوپری ها تا دیر وقت باز باشن.رابطه مامانم و بابام خوب بود و بابام همیشه قربون صدقه مامانم میرفت و همیشه حواسش به مامان بود اخه بابام خیلی قیافه و تیپ خوبی نداشت ولی در عوض مامانم خیلی خوشگل و جذاب بود و همین مسئله کار رو برای بابام سخت کرده بود
یه روز که ساعت اخر ورزش داشتیم بارون تندی گرفت مارو فرستادن خونه خیس خیس شدم اومدم خونه در زدم بعد از یه دقیقه مامانم از پشت در پرسید کیه گفتم منم، مامان درو واکرد گفت چرا انقدر زود اومدی گفتم بخاطر بارون زنگ ورزشمون کنسل شد گفتن برید خونه ،همون طوری که با چادر رنگی توو درگاه در وایساده بود گفت خب باشه بدو دوتا نون بگیر واسه ناهار گفتم اه مامان من نمیرم خیس شدم گفت تنبل نشو ناهار چی میخای بخوری گفتم حالا بزار خودمو خشک کنم میرم از زیر دستش که تکیه داده بود به در رفتم داخل لباسامو در اوردم لباس برام اورد پوشیدم مامانم داشت میرفت به سمت حیاط،خونه ما جنوبی بود یعنی حیاط پشت ساختمون قرار داره، توو هال که داشت میرفت از پشت بخاطر نوری که از سمت حیاط میومد معلوم بود زیر چادرش هیچ لباسی تنش نیست ،یه سرو گوشی توو حیاط اب داد بعد برگشت گفت توو حیاط نیایی ها خیس میشی سرت رو هم خشک کردی پول وردار برو نون بگیر گفتم باشه دوباره رفت توو حیاط نمیدونم چرا ولی بعد از چن دقیقه رفتم توو حیاط از سمت انباری صدا شنیدم رفتم سمت انباری دیدم مامانم لخت خوابیده و پسر همسایه کناریمو داره ممه های مامانمو میخوره با دیدن اون صحنه زدم زیر گریه دوتایی به من نگاه کردن و من رفتم داخل خونه و مامانم اومد بغلم کرد منو دلداری داد گفت عزیزم گریه نکن اتفاقی نیوفتاده که من با گریه گفتم اخه وحید خوابیده بود روو شما من ترسیدم گفت نه نترس اون که روو من نخوابیده بود اینو به کسی نگی ها اومده بود کار داشت بعدشم رفت به بابات نگی ها باشه پسر گلم گفتم باشه
یادم نیست چرا به کسی نگفتم اما انگار فراموش کردم
ده سالم بود تابستون هر روز بابام منو میبرد سوپری کمکش میکردم یه شب که برگشتیم دیدم پسر عمم خونمون خوابیده بابام پرسید علی اینجا چکار میکنه مامانم گفت ابجیت دردش گرفته بردنش بیمارستان اکبر اقا علی رو اورد گذاشت اینجا ،منم که همبازیمو یافته بودم سریع بیدارش کردم و با هم بازی کردیم از فرداش بابام منو نبرد سوپری منو علی موندیم خونه از خواب که بیدار شدیم زدیم بیرون داشتیم فوتبال بازی میکردیم که خوردم زمین زانوم زخم شد برگشتم که برم خونه رفتم توو گفتم مامان پام داغون شده شروع کرد به غرغر کردن همزمان رفت برام شلوار بیاره دوباره متوجه شدم که لختِ و زیر چادر رنگیش هیچی نپوشیده یاد اون روز افتادم وقتی برگشت پرسیدم مامان گفت چیه گفتم دوباره وحید اومده کارت داره ؟با تعجب پرسید چطو مگه گفتم اخه دوباره لباس تنت نیست گفت ها نه گرمم بود لباسامو دراوردم ،گفتم چرا چادر سرت کردی گفت خب زشته ادم نباید جلوی پسرش لخت باشه گفتم چرا پس جلوی وحید لخت بودی اون زشت نبود ،کمی دست پاچه شد اخه از اون سال تا حالا به روش نیوورده بودم با خنده گفت تو هنوز یادته گفتم اره شما لخت خوابیده بودی وحید هم داشت ممه هاتو میخورد لبشو گاز گرفت گفت اینو جلوی کسی نگی ها اگه بابات بفهمه سرمو میبره گفتم چرا گفت خب دیگه بابات خیلی ناراحت میشه گفتم خب چرا این کارو کردی توکه میدونستی ناراحت میشه کمی فکر کرد منو بغل کرد و توو گوشم گفت اشتباه کردم پسرم حالا برو بازی کن ظهر هم زود بیایید غذاتونو بخورید،شک کرده بودم احتمال میدادم دوباره وحید اومده باشه توو انباری به همین خاطر وقتی مامانم رفت توو حیاط با صدای بلند خداحافطی کردم و رفتم سمت اتاقم از پشت پنجره مامانمو دیدم که اومد توو خونه و از دید من خارج شد اما دوباره برگشت توو حیاط و صاف رفت توو انباری جرات نکردم برم ببینم همونجا وایسادم بیست دقیقه بعد مامانم اومد بیرون بعد وحید از انباری زد بیرون یه بشکه نفت خالی کنار حیاطمون بود رفت روی اون و رفت روو دیوار بعد پرید توو حیاط خونشون،قبل از اینکه مامانم بیاد توو زدم بیرون درست یادم نیست حالم چطوری بود اما سرم پر شده بود از علامت سوال یکی دوسالی گذشت توو اون مدت دیگه برام عادی شده بود گاهی وحید میومد خونمون گاهی مامانم تیپ میزد میرفت بیرون یا توو خونه با تلفن با مردا لاس میزد توو چهارده سالگی برام مسجل شده بود که مامانم جندس ولی دلیلشو نمیدونستم که چرا این کارو میکنه کسی که شوهر داره دیگه چرا مگه چی کم داره ،یواش یواش با داستان های سکسی اشنا شدم و فقط داستان سکس مامان میخوندم و اما هیچوقت دوس نداشتم با مامانم سکس کنم بیشتر دلم میخاست سکساشو با دیگران ببینم حتی بعضی از شبا که با بابام سکس میکردن من صداشونو میشنیدم اما بدم میومد دوس نداشتم بابام بکنتش چون میدونستم بابامو دوس نداره خیلی دلم میخاست سکسش با وحیدو ببینم به همین خاطر یه بار که میدونستم قرار سکس دارن موندم توو خونه و وقتی که مامانم و وحید رفتن توو انباری رفتم یواشکی نگاه کردم به به یه بدن سفید و یه دست سینه های ۷۵ سرحال باسن درشت کمر باریک پاهای کشیده موهای بلند دستهای ظریف و چهره اغوا کننده وقتی وحید مامانمو بغل کرده بود و داشت سینه هاشو میخورد یاد بچگیم افتادم و پیش خودم گفتم اه پسر شیش سال گذشته و توو این شیش سال وحید چقدر با مامانم سکس کرده کثافت توو دلم بهش احسنت گفتم و ازش راضی بودم که چطور مخ مامانمو زده ،بعد نشست روو زمین کس مامانمو خورد صدای مامانم بلند شد من اینارو داشتم از پشت پنجره کثیف و غبار گرفته انباری میدیدم و دلم میخاست برم توو و بدون هیچ حرفی زل بزنم بهشون و جلوشون جق بزنم اما میدونستم که اگه اینکارو کنم اونا دست از سکس میکشن ،وحید مامانمو خوابوند روی زیر اندازی که پهن کرده بودن و کیرشو گذاشت دمه کس مامانم و اروم شروع کرد تلمبه زدن صدای مامانم میومد که میگفت وحید جون قربونت برم عشقم بکن با این حرفا حشرم بیشتر زد بالا و کیرمو از روی شلوار میمالیدم چندتا پوزیشن عوض کردن و در اخر وقتی مامانمو ایستاده به شکلی که قمبل کرده بود داشت از کس میکرد احساس کردم کیرم داره فوران میکنه همینطور که از روی شلوار میمالیدمش یه لذت عجیبی داشت که صدای اه و نالم در اومد و بعد به اوج رسیدم همون لحظه وحید کیرشو دراورد مامانمو برگردوند و ابشو ریخت روو سینه های مامانم اتیشِ منم خوابیدو محل رو ترک کردم احساس خیسی کردم توو شرتم دست زدم دیدم ابم اومده اولین بار بود و در مورد اب منی از بچه ها شنیده بودم روو تختم دراز کشیدم و خوابم برد وقتی بیدار شدم تصمیم گرفتم که هرطور شده با وحید صحبت کنم.

نوشته: کیان


👍 28
👎 46
167458 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

886936
2020-06-07 20:20:30 +0430 +0430

کسشعر بود

0 ❤️

886937
2020-06-07 20:21:11 +0430 +0430

مادر احترام دارد.بفهم. نفهم.اره.


886940
2020-06-07 20:22:31 +0430 +0430

تازه بعد از همه اینا میخواستی باهاش صحبت کنی!! منو بگو فکر میکردم بروسلی مرده!!!


886951
2020-06-07 20:44:43 +0430 +0430

دروغ داستانت معلوم بود
28سال پیش فک کنم چیزی به نام تلفن
همراه وجود نداشته.

5 ❤️

886953
2020-06-07 20:45:02 +0430 +0430

کونی جقی الان خوشحالی مامامانت جنده هست؟؟

تاپیکشو بزن شمارشو بده بچه ها اینجا همه آتش به اختیار هستن…

3 ❤️

886955
2020-06-07 20:45:34 +0430 +0430

چی بگم به تو اخه ؛از مادر بکشید بیرون بخدا کلمه مادر حرمت داره ارزش فحش خوردن نداری

5 ❤️

886956
2020-06-07 20:47:35 +0430 +0430

ادامشو باز بنویس

2 ❤️

886957
2020-06-07 20:51:48 +0430 +0430

اره باهاش صحبت کن ببین مشکلش چیه⁦:-D⁩

1 ❤️

886965
2020-06-07 21:10:43 +0430 +0430

بیناموس حتی اگه یکی به مادر رفیقمم چپ چپ نگا کنه شر به پا میکنم وحید شیش ساله داره مادرتو میگاد توام کیف میکنی؟؟؟؟
این بود آرمان های امام •_•

5 ❤️

886968
2020-06-07 21:32:20 +0430 +0430

واسه اینکه مادر حرمت داره بت فوش نمیدم ولی دیگه کصتان ننویس اوبی!

2 ❤️

886971
2020-06-07 21:51:46 +0430 +0430

خوب نوشتی،

چه باور کنیم چه نکنیم، اینا واقعیتهای زندگیه

1 ❤️

886973
2020-06-07 22:00:57 +0430 +0430

دوستان همه گفتن مادر محترمه لطفا دیگه اینجور ننویس

4 ❤️

886976
2020-06-07 22:07:59 +0430 +0430

کس لیسم سکس چت پی وی

0 ❤️

886978
2020-06-07 22:24:10 +0430 +0430
NA

مادر اسمش حرمت داره .تو هم برو برطبل شادانه بکوب که ننت هرزست .دیگه هم ننویس جون ننت

2 ❤️

886994
2020-06-07 23:37:33 +0430 +0430

یک عدد بیغیرت کونی
پ.ن:مایم نفهمیدیم ک بابای وحیدم ب کون تو میزاش ایشالا بقیم نفهمن

1 ❤️

887000
2020-06-08 00:04:45 +0430 +0430

تازه مامانت جنده باشه تو رو بیشتر تحویل میگیرن تا مامانتو بکنن راستی چطوری عزیزم ✋

0 ❤️

887011
2020-06-08 01:16:55 +0430 +0430

دیگه حالم از شهوانی بهم میخوره. از اون تابو ها بی غیرتی ها متنفرم.من شهوانی سالهای قبل رو دوست دارم وقتی کیربن آدم میومد زیر یه داستان کامنت میزاشت یا مثلا خیلیای دیگه که از سایت رفتن و فعالیتی ندارن کنار هم بودیم. احساس میکنم شهوانی اون روزای خوبش رو نداره دیگه.دیس 13 رو بکن تو کیونت

6 ❤️

887032
2020-06-08 03:55:16 +0430 +0430

داستان سکس مامان میخوندی بعد نمیدونستی اب منی چیه ؟

2 ❤️

887041
2020-06-08 04:24:30 +0430 +0430

واقعیت تلخ جامعه ماست،مادر تا جایی مقدسه که حد خودشو بدونه وقتی داره جنده بازی میکنه دیگه قداستی نداره.تا یه جایی داستانت خوب بود ولی نشستی سکشونو دیدی و حال کردی داستانت خراب شد.ولی لایکت کردم

1 ❤️

887048
2020-06-08 05:39:13 +0430 +0430

کاش می پرسیدی از مامانت، تا یکسالگی چنبار تب کردی، و مامانت چنبار تا صبح بیدار کنارت نشسته؟ اونوقت فانتزیاتو فراموش میکردی

3 ❤️

887052
2020-06-08 05:52:43 +0430 +0430

به نظرم حرمت مادر باید در همه حال حفظ بشه
حتی اگه جنده باشه
والسلام

2 ❤️

887062
2020-06-08 06:46:44 +0430 +0430
NA

انگار تو این سایت بین نویسنده ها مسابقست هرکی ننش جنده تر بود برندست
میگن از هر انگشتش هنر میباره ،تو رو هر انگشتت یه سوراخ داری ازش گوه میباره

1 ❤️

887064
2020-06-08 07:08:01 +0430 +0430
NA

میدونم باورش سخته

ولی وحید باباته (dash)

2 ❤️

887066
2020-06-08 07:26:28 +0430 +0430

همیشه قبل از نوشتن داستان اول یه جق بزنید تا اوضاع روحی روانیتون درست بشه بعد دست به کیبورد بشید ، ممنون

1 ❤️

887086
2020-06-08 08:50:44 +0430 +0430

ادامه فراموش نشه

0 ❤️

887087
2020-06-08 08:51:17 +0430 +0430

دهنتو گاییدم تو که میخوای ترشحاته مغز کثیفتو بنویسی خوب به جای کلمه مادر ی چیز دیگه استفاده کن

2 ❤️

887088
2020-06-08 08:53:06 +0430 +0430
NA

کسگش چهره فریبا کوثری رو چرا خراب کردی

0 ❤️

887098
2020-06-08 09:28:41 +0430 +0430

دروغ مثل تمام داستانهای دیگه

0 ❤️

887119
2020-06-08 10:52:30 +0430 +0430

خدایا… نسل اینارو بردار از رو زمین خودت…

0 ❤️

887124
2020-06-08 11:08:47 +0430 +0430

گوز بچه در سن 14 سالگی چقد فیلسوفانه سوال میکردی از مادرت

0 ❤️

887125
2020-06-08 11:19:08 +0430 +0430

اون ۱۱ نفر که لایک کردن از تو هم بی مقدارتر هستن…

0 ❤️

887128
2020-06-08 11:31:55 +0430 +0430

ناموسا دیگه ننویس هر چی خورده بودم پرید.

0 ❤️

887141
2020-06-08 13:30:53 +0430 +0430

به خدا مادر حرمت داره. حرمت مادرو نشکنین. آدم فکر می کنه فیکین و اینکارا عمدیه

0 ❤️

887163
2020-06-08 16:10:11 +0430 +0430

پدرت کارمند رده بالا بود و سوپر مارکت باز کرد…کسشعر به تمام معنا…صابون ارزون قیمت خریدی…عزیزم…همون گلنارو استفاده کن.

0 ❤️

887164
2020-06-08 16:16:06 +0430 +0430

خب آخر داستان به بعد اینجوریه:رفتم با وحید صحبت کردم و از اون روز به بعد هم منو میکنه هم مامانمو
خاک تو سر کونیت کنن مادرجندع البته من میدونم که کصکشی بیش نیستی جغی خان

1 ❤️

887173
2020-06-08 17:02:50 +0430 +0430

متاسفم که مادرت ج نده س و خودت هم احم ق و بی غیرت.و البته خاک عالم تو سر بابای کس مغزت که با یه ج نده ازدواج کرده…اینطوری مادرتو زیر نظر داشت و کنترلش میکرد؟

1 ❤️

887182
2020-06-08 17:59:59 +0430 +0430

ببخشید مادر جن… که میگن شمایید؟

1 ❤️

887190
2020-06-08 18:49:14 +0430 +0430

نخونده دیس تو کونت بی همه چیز بی ناموس پلشت

0 ❤️

887247
2020-06-08 19:54:24 +0430 +0430
NA

دوست عزیز تبریک میگم شما مادر به خطا هستین

1 ❤️

887424
2020-06-09 05:52:16 +0430 +0430

چشا پدرت روشن

0 ❤️

887487
2020-06-09 10:47:11 +0430 +0430
NA

قربون مامانت عاشق اینم که ننتو تو یه زاویه ای که بتونی یواشکی ببینی باکمیر ۱۷سانتیم بکنم

0 ❤️

887496
2020-06-09 11:49:47 +0430 +0430

ﺗﻮﻭ ﺩﻟﻢ ﺑﻬﺶ ﺍﺣﺴﻨﺖ ﮔﻔﺘﻢ ﻭ ﺍﺯﺵ ﺭﺍﺿﯽ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﭼﻄﻮﺭ ﻣﺦ ﻣﺎﻣﺎﻧﻤﻮ ﺯﺩﻩ
آخه شاسکول میرزا دیگه جنده لاشی که نیاز به مخ زدن نداره که شپول شوشولی . . .

1 ❤️

890979
2020-06-19 14:52:08 +0430 +0430

اسمتو به عنوان بزرگ مرد تاریخ ثبت میکنیم حتما بگو با وحید صحبت کردی چی شد

0 ❤️

921837
2020-10-04 22:27:32 +0330 +0330

به نظر بدجور واقعی میاد. حضار محترم بعضی چیزا رو چرا قاطی میکنید؟ اینکه مادر حرمت داره ربطی به واقعیت نداره…
این داستان تا اینجا بیشتر از 163000 بازدید داشته. اونایی که با استفاده از کلمه مادر مشکل دارند چرا اینو خوندند؟
یه سوال از همه اونایی که این داستان رو خوندند دارم:
چطور جنایاتی رو که عربها از اول تاریخ تا الآن انجام دادند و هنوز ادامه داره به اسلام ربط میدید ولی این احساس کثیف رو که کسی به مادرش داره به اسلام ربط نمیدید؟

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها






Top Bottom