داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

لیلای من...(۳ و پایانی)

1399/07/24

...قسمت قبل

قسمت سوم و پایانی:
احسان درست میگفت؛هرطوری که به قضیه نگاه میکردم راه حله این مشکل از نظر عقلو منطق فقط و فقط دوری و جدایی از لیلا بود ولی قدرت تصمیم گیری نداشتم.این وسط کم محلی های لیلا بیشتر از هرچیزی آزارم میداد.روزها به سختی و کندی میگذشت و من هر روز ناامیدتر از قبل…تا اونروز بعدازظهر که از اداره برگشتم خونه… درب خونه رو با کلید باز کردم، همسرم اومد جلوی درو گفت:سلام نیماجان خوبی عزیزم؟خسته نباشی.جوابشو که دادم بلافاصله گفت:لیلا اومده.ضربان قلبم شدت گرفت،نفسم به شماره افتاد،ناخودآگاه پرسیدم:لیلا؟لیلا کیه؟همسرم
خندیدو گفت:دیوونه!!!لیلا خواهرمو میگم.خودمو جمعو جور کردمو گفتم:آها…بسلامتی،چه بیخبر؟به اتفاق همسرم وارد پذیرایی که شدیم لیلا چادر گل گلی همسرمو سرکرده جلوم ایستاده بود.نگاهم که کرد صدای لرزیدن قلبمو شنیدم.
لیلا با صدای خوش آهنگش گفت:سلام آقا نیما خوبی؟خسته نباشی؟دلم میخواست به طرفش خیزبردارمو به آغوش بکشمش.صورت به صورتش بزارم و ریه هامو پر کنم از عطر تنش…اما انگار زبونم بند اومده بود.نمیتونستم درست باهاش احوالپرسی کنم.به هرجون کندنی بود چاق سلامتی کردیمو ازش خواستم روی مبل بشینه.به اتاق رفتم تا لباس عوض کنم.دل تو دلم نبود.آهنگ صداش روحمو جلا میداد.نگاه محجوب و مهربونش هرغمیو از دلم
دور میکرد.لبخندش سرخ شدنش از شرم،اصلا این دختر هرکاری میکرد به دله من خوش میامد.لیلا و همسرم مشغول صحبت بودن. علت اومدن بیخبر لیلا شدت گرفتن بیماری قلبی پدرزنم بود.لیلا گفت:بابا باید بستری بشه…لباسمو عوض کردمو بهشون ملحق شدم.لیلا ادامه داد:اولش میخواستم تو بیمارستان محل کار خودم بستریش کنم تا تحت مراقبت خودم باشه.اگر میشد دیگه احتیاج به همراه هم نداشت. ولی دکترش گفت بهتره ببریمش تو یه بیمارستان تخصصی.دکترش گفت احتمال داره نیاز به عمل قلب باز پیدا کنه.اگر بابا بستری بشه حتما به همراه نیاز داره…
روبه لیلا شوخیو جدی گفتم:پس اومدی خواهرتم ببری که من تنهاتر بشم؟
لیلا گفت:اومدم هردوتونو ببرم…خلاصه ی
صحبتهای لیلا به این موضوع ختم شد که پدر همسرم نیاز به مراقب مرد داشت.حداقل برای شبها،و از اونجا که پسری نداشت منو باجناقم باید این مسئولیتو بعهده میگرفتیم.لیلا گفت:روزها منو خواهرمو مامان میتونیم به نوبت به بابا برسیم ولی چندشبی که تو بخش هست ، چه قبل از عمل و چه بعد از عمل احتمالا مزاحم شما هم بشیم.
باوجود اینکه خیلی از پدرزنم خوشم نمیومد ولی چون نزدیک لیلا میشدم خیلی سریع پذیرفتمو گفتم:حتما و با کمال میل در خدمتم.
لیلا گفت:پس اگر اجازه بدین پسفردا من خواهرمو میبرم و شما منتظر باش تا خبرتون کنیم.تو دلم قند آب شد چون فهمیدم لیلا تا پسفردا پیشمونه…
اما لیلا لیلای همیشه نبود.اشاره هامو جواب
نمیدادو فقط با چشم غره و اخم پاسخ ابراز محبتهای یواشکیمو میداد…با اینحال خوشحال بودم چون لیلا کنارم بود. اونشب قبل از شام ظاهرا مشغول تماشای تلوزیون بودم ولی همه ی حواسم پیش لیلا بود. صدای همسرمو از آشپزخونه شنیدم که به لیلا خیلی آروم داشت میگفت:چه خوب شد اومدی.دلمون پوسید از تنهایی،نیما هم خیلی خوشحال شد که اومدی مدتهابود انقدر خوشحال ندیده بودمش…صبح روز بعد وقتی میخواستم برم سرکار لیلا هنوز خواب بود…ساعت حدودا ده صبح بود که تلفنم زنگ خورد،لیلا بود،سلام که کردم بلافاصله گفت:نیما میتونی بیای خونه بابام اینا؟مکث کوتاهی کردمو گفتم:تا نیمساعت دیگه اونجام…خیلی سریع مرخصی ساعتی گرفتمو با قلبی پرتپش رفتم به سمت خونه ی
پدرزنم…فاصله ی خونه ی ما با خونه ی پدر زنم فقط چندتا کوچه بود.اگر همسرم پیاده هم میخواست این مسیرو بیاد بیشتر از ده دقیقه تو راه نبود.قاعدتا باید نگران اومدن ناگهانیش به اونجا میشدم اما تو اون لحظه فقط به لیلا و آغوش گرمش فکر میکردم.تو راه داشتم لحظه به لحظه ی با لیلا بودنو تصور میکردم.لبهاش ، خرمن موهای سیاه پرکلاغیش،گونه ای سرخ شدش،قدوقامت رعناش،اندام موزونش،سینه های شقش و…زنگ موبایلم منو از فکرهای شیرینم بیرون آورد.لیلا بود:کجایی نیما؟جواب دادم:نزدیکم عشقه من.لیلا گفت:بیا سرکوچه من اونجام.وقتی لیلا این حرفو زد من تقریبا سر کوچه بودم.چادر مشکیشو تشخیص دادمو تک بوقی براش زدم.سوار که شد بلافاصله گفت:دیوونه بوق زدنت چیه دیگه؟میخای همه
بفهمن؟گفتم:خب میموندی خونه بابات!چرا اومدی اینجا؟لیلا چادرشو بیشتر روی صورتش کشیدو گفت:آره لابد باید میموندم اونجا تا زنتم بیاد ببینه…و از گوشه چشم با غضب نگاهم کردو ادامه داد:برو بیرون از شهر نیما،فقط سریع،اینجا محیط کوچیکه و هر آن ممکنه یه آشنا مارو ببینه. گفتم:کجا برم ؟گفت:هرجا که خلوت تره…یکم فکر کردو با هیجان گفت:آهااا فهمیدم کجا بریم،بریم سمت گلچشمه…
گلچشمه جایی بود تقریبا در ده کیلومتری شهر ما.بخاطر مسیر خاکی و صعب العبورش هرکسی نمیرفت اونجا.با اینحال بخاطر طبیعت بکر و زیباش بهار و تابستون نسبتا شلوغ میشد.بعداز ده کیلومتر بایستی ماشینو یه گوشه پارک میکردیو حدود یک کیلومتر از بین درختان و تپه های سرسبزپیاده روی میکردی
تا به گلچشمه برسی.تو اون موقع از سال که اواخر پاییز بود اونم وسط هفته کمتر کسی به اون مکان میرفت.تو راه هردوساکت بودیم.وقتی ماشینو پارک کردم لیلا سریع پیاده شدو گفت:واااای نیما میدونی چه مدته دیگه اینجا نیومدم؟چنان ذوقی تو صداش بود که منم هیجان زده شدم.دوید بسمت یه تپه که پراز چمنهای خودرو بودو چادرشو به دست باد سپرد.مثل دختر بچه ها شادی میکرد روی چمنهایی که رفته رفته درحال زرد شدن بودن بالا و پایین میپرید.باد پاییزی تن درختان را لخت و عریان کرده بود و شکاف بین تپه ها را انبوهی از برگهای رنگارنگ روی هم تلنبار شده تشکیل داده بود.صحنه ی زیبایی بود و وقتی لیلا…لیلای من ، چادرش را روی دستانش گرفته بودو بین تپه ها جست و خیز
میکرد این صحنه به حد اعلای زیبایی میرسید.غرق در تماشای این تابلوی نفیس بودم که لیلا صدا زد:چرا وایسادی؟بیا دیگه…کمی عقبتر از لیلا به سمت چشمه حرکت کردم.لیلا با دیدن هر قسمت از این طبیعت یاد یکی از خاطراتش میفتادو برام تعریف میکرد و من گرچه بیشتر حواسم نه به حرفهای لیلا که به خود لیلا بود و به زیبایی هاش همراهیش میکردم.کمی بعد به چشمه رسیدیم.لیلا دوان دوان جیغو هورا کشان به سمت چشمه دویدو بی معطلی از آب چشمه به سروصورتش زد.نزدیکش که شدم یکدفعه شروع کرد به آب پاشیدن بسمت من.اولش اعتراض کردم ولی وقتی دیدم کارشو تکرار کرد منم دست به کار شدمو حسابی خیسش کردم.صدای خنده هامون بلندو بلندتر میشد.تو یه فرصتی که لیلا حواسش
نبود از پشت بهش نزدیک شدمو محکم تو بغلم گرفتمش.لیلا تقلا میکرد برای رهایی ولی من حلقه ی دستهامو محکمتر کردم.به یکباره تعادلمو از دست دادمو هردو با هم افتادیم توی آب.خنده هامون بیشتر و بیشتر شد.چه حال خوبی داشتیم…کمکش کردم بلند شدو روبروم ایستاد.نگاهی به چادرو مقنعه ش کردمو گفتم:حسابی خیس شدی،بهش نزدیکتر شدم طوری که گرمای نفسشو حس کردم.نگاهم گاهی به چشمان زیبا و گاهی به لبهای لیلا بود.سرشو پایین انداختو سرخ شد.دستمو زیر چونه ی لیلا بردمو سرشو بالا آوردمو لبهامو به لبهاش رسوندم.چنان با ولع لبهاشو میخوردم که گاهی سرشو به یکطرف میچرخوند تا بتونه نفس بکشه.بوسه هامو روی صورتش پخش کردم. دستامو تو گودی کمرش قلاب
کردموبخودم فشارش دادم.نفسهاش داغتر شده بود.سفیدیه چشمهاش به سرخی میزد.در گوشم با نفس گفت:نه نیما…نه، بی توجه به حرفش چادرشو از سرش جدا کردمو روی شنهای کنار چشمه رهاش کردم.سعی کردم مقنعشو از سرش بکشم اما کشه مقنعه ش به گله سرش گیر کرد.مقداری ازموهای سیاهش آشفته روی گوشو گردنش ریخته بود و باعث زیباترشدنش شده بود.مقنعه و گله سرشو از سرش جدا کردم.سرشو به چپو راست تکون داد.خرمن موهای پرپشت سیاهش روی شونه هاش ریخت.سرمو عقبتر بردم تا این صحنه ی زیبارو با دقت بیشتری ببینم.وقتی دید انقدر محو تماشاش شدم کمی خودشو لوس کردو تند تند شروع کرد به پلک زدن و از گوشه چشم نگاهم کردو لبخندی زیبا زدوباز سرخ
شد…دیوونه ی این لبخند و این سرخ شدنش بودم.خواستم به سمت لبهاش حمله کنم که گفت:آآ…آقا نیما پسر خوبی باشو شیطونی نکن.گفتم:من پسر بدی هستم،شیطونی هم میکنم.دستشو گرفت جلوی صورتش که نتونم به لبهاش برسمو گفت:نیما جان عزیزم حرف دارم باهات.دستشو بوسیدمو گفتم:برای حرف زدن همیشه وقت داریم.من الان خودتو میخام.انگشتهاشو روی لبهام گذاشتو گفت:فداتشم بهت گفتم بیای دیدنم که حرف بزنیم.انگشتهاشو که روی لبم بود بوسیدموگفتم:لیلا اذیتم نکن،هیچ میدونی چقدر منتظر این لحظه بودم؟خبرداری چقدر بی تابت بودم؟اصلا میدونی چی بمن و این دله واموندم گذشته تو این مدت؟حالا بمن میگی صبرکنم؟حرف بزنیم؟حرفو که تلفنی هم میتونیم
بزنیم.دوباره دستهامو رو گودی کمرش گذاشتمو به سمت خودم کشیدمش.مقاومت کردو گفت:نیما جان عزیزم عشقه من فقط تو نبودی که این سختیهارو کشیدی.منم سختی کشیدم.منم زجر کشیدم از دوریت.ولی نیما…تو اون لحظه دلم نمیخواست هیچ حرفی بشنوم بخاطر همین امونش ندادمو گفتم:ولی نداره لیلاجان…و لبهاشو به بازی گرفتم.همراهیم نمیکرد اما من ادامه دادم.سرمو تو موهاش فرو کردمو لبهامو به گردن بلوریش رسوندم.به محض تماس لبهام با گردنش نفسهاش شدت گرفت.وقتی لاله ی گوششو با دندون گرفتمو میک زدم با صدای آمیخته به شهوت گفت:منو اینجوری نخور لعنتی…همین حرفش کافی بود تا با شدت بیشتری گردنشو بخورم.تو همون وضعیت یه دستمو بردم سمت دگمه های مانتوش و چندتاشو
باز کردمو دستمو بردم داخل.سرپنجه هام که به برجستگی بالای سینه های شقش رسید دیگه حال خودمو نمیفهمیدم.سعی کردم انگشتهامو از سوتین تنگش رد کنمو به نوکه سینه هاش برسونم ولی نشد.دستمو بسمت بقیه دگمه های مانتوش که بردم لیلا گفت:نه نیما نه…خواهش میکنم دست نگهدار.توجهی نکردمو خواستم مانتوشو دربیارم که تکون محکمی بخودش دادوبا صدای بلندتری گفت:بهت گفتم بسه دیگه نیما…چند قدمی ازم فاصله گرفت.فاصله بینمونو کم کردمو خواستم بغلش کنم ولی باز ازم دور شد.گفتم:لیلا دیگه معلوم نیست چه زمانی بتونیم همدیگه رو ببینمو…لیلا صداشو بالاتر بردو گفت:نیما نه…دیگه نمیتونم …تحملشو ندارم نیما…صداش آمیخته به بغضی سنگین شده بود.احساس میکردم خیلی ضایع
شدم.بیکباره انگار همه ی دنیا آوار شده بود روی سرم.لیلا انگار منتظر عکس العمل من مونده بود.اخمی کردمو خودمو جمعو جور کردموبا صدایی که از ته چاه بیرون میومد گفتم:باشه…انگار دیگه برات جذابیتی ندارم؟باشه لیلا خانوم…بریم و براه افتادم.لیلا به طرفم دویدو دستمو گرفتو گفت:اینجوری نگو نیما…بخدا عاشقتم…بخدا تو تنها مردی هستی که از ته قلبم دوستش دارم ولی نیما…دستشو بشدت پس زدمو گفتم:بسه لیلا…نمیخام چیزی بشنوم…و باز براهم ادامه دادم.صدای جیغ مانندش منوسرجام میخکوب کرد:نیمااااااا…برگشتم نگاهش کردم.صورتش کاملا سرخ شده بود.یدفه نشست روی زمین و با صدای بلند گریه کرد:ای خداااااا…چنان با سوز گریه کرد که ناخودآگاه تمام چشمام شد
اشک.فاصله ی چند متریمونو بسرعت طی کردمو کنارش نشستم.نمیدونستم چیکار باید بکنم.دستمو به دوطرف پهلوهاش که گرفتم شدت گریه هاش بیشتر شد.با کفه دستش چندین بار محکم روی پاهاش کوبیدو جیغ زدو گریه کرد.فقط میگفت خدا خدا…و باز شدت گریه هاش بیشتر میشد.چنان شونه هاش تکون میخورد که انگار تو همه ی تنش زلزله شده.همونطور که روی زمین نشسته بود از پشت بغلش کردم.طوری که دیگه نتونه خودشو بزنه و اشکهای منم جاری شد.منم به هق هق افتاده بودم.سرشو به شونم تکیه دادو دوباره گریه کرد…انگار چشمه اشکهامون فوران کرده بود…هردو بدونه هیچ حرفی اشک ریختیمو با صدای بلند گریه کردیم.موهاشو نوازش کردم.کمی بعد سکوت بینمون حکمفرما شد.فقط
گاهی صدای بالا کشیدن آب بینیشو میشنیدم.دلم نمیخواست از تو بغلم تکون بخوره.با صدایی گرفته و آروم گفت:باید تمومش کنیم نیما…خودمو جابجا کردمو گفتم:لیلا جان عزیزدلم.بخدا منم داغونم…منم زندگی برام نمونده،کاملا میدونم چی داری میکشی…لیلا بلند شدو روبروم ایستاد.چشمهای خیس از اشکشو بمن دوخت.نگاهم کرد.سرتاپامو ورانداز کرد.اما اینبار نگاهش معنایی دیگه میداد.معنای نگاهش جدایی بود…آروم زمزمه کرد:منو تو بغل بگیر نیما.بغلش کردم.نگاهشو به آسمون دوختو گفت:فقط یه چیزیو هیچوقت فراموش نکن نیما…لیلا همیشه لیلای تو باقی میمونه…تا لحظه ی مرگم هیچ مردی بجز تو صاحب قلبم نمیشه.ولی ما محکوم به جدایی هستیم.کاش از اول این عشقو تو دلم نگهداشته
بودم تا ابد…سرشو که روی شونم گذاشت اشکهاش دوباره فوران کرد…و ادامه داد:منو ببخش نیما…لیلاتو ببخش…
نگاهش کردم،مستقیم تو چشمهاش خیره شدم،حقه این چشمها اینچنین به اشک نشستن نبود.حقه لیلای من این ضجه ها نبود.لیلا داشت عذاب میکشید و باعث ادامه ی این عذاب فقط خودخواهی های من بود.تصمیممو گرفتمواشکهاشو از روی صورتش پاک کردمو گفتم:لیلا جان،لیلای مهربونه من،تمومش میکنیم.بهت قول میدم.اگر من مدعیه عشقه تو هستم.اگر دوستت داشته باشم نباید بزارم عذاب بکشی،نباید باعث بشم چشمهای زیبات بارونی بشه…ولی اجازه بده از دور عاشقت باشم.از دور لیلا…چون به حرمت این عشق دیگه نمیخام نزدیکت بشم.باشه عزیز دلم باشه عشقه
من فقط تو دیگه گریه نکن…نیما داره بهت قول میده نیمایه تو لیلا…لبخند زیبای همیشگیش روی لبهاش اومد.چشمهاش آروم گرفت.جلو اومدو گفت:عزیزدلم،عشقه بی تکرارم،نیمایه من،این عشقو محبتتو تقدیم کن به خواهرم تا من کمتر عذاب بکشم.چون هربار میبینمش از شرم صدبار میمیرمو زنده میشم.پس اینکارو بخاطر من بکن و فراموش نکن که لیلا همیشه لیلای تو باقی میمونه…
دستهاشو گرفتمو باهم بسمت ماشین حرکت کردیم.کنار ماشین وایسادیمو نگاهش کردم.دلم میخواست برای آخرین بار ببوسمش،گفتم:بوسه ی آخر؟نگاهم کردو لبخند زد.سرخ شدو سرشو پایین آورد.درست مثله اولین باری که بوسیدمش.به سمتش رفتمو سرمو کج کردم روی صورتش و لبهامو به لبهاش نزدیک
کردم.خودمم نمیدونم چرا ولی سرمو بعقب برگردوندمشو نبوسیدمش.انگار عقلم داشت احساسمو آزمایش میکرد ببینه طاقت مقاومت دارم یا نه…
لیلا نگاهم کردو گفت:ممنونم که درک کردی منو نیمای من…
صبح روز همزمان با روشن شدن هوا لیلا و همسرم آماده ی حرکت بودن.وسایل همسرمو تو ماشین لیلا جا دادم.به ظاهر یه خداحافظی معمولی بود اما درونم آشوب بود.احساس کردم دارم لیلارو از دست میدم.ولی این قراری بودکه دوتامون گذاشته بودیم و باید به قولم عمل میکردم. لیلا و همسرم به سمت تهران حرکت کردندو من موندم با دنیایی از غم…تو محل کارم نشسته بودمو به آخرین جمله های لیلا فکر میکردم.تلفنم زنگ خورد:
-الو،آقای نیما…؟
-بله بفرمایید؟!
-از پلیس بزرگراه اتوبان … تهران تماس میگیرم…
متاسفانه خودرویی با مشخصات…تصادف کرده…
دوتا خانوم سرنشینان این خودرو بودن که متاسفانه یکیشون فوت شدن و اون یکی هم وضعیت خوبی نداره…

پایان

تشکر از ادمین برای به اشتراک گذاری داستانم
تشکر از شما خوانندگان عزیز
و تشکر ویژه از کسانی که با کامنتهاشون بنده رو یاری کردن
خوانندگان محترم سایت شهوانی در صورتی که نوع نگارش و داستان نویسی بنده رو میپسندید با لایکهاتون من حقیر را برای ارسال داستانهای بعدی تشویق و ترغیب کنید.
با تشکر:نیما.الف.ز

نوشته: نیما.الف.ز


👍 7
👎 3
10200 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

924219
2020-10-15 01:14:43 +0330 +0330

کصشعر و مزخرف!:)
دیس

0 ❤️

924250
2020-10-15 01:52:47 +0330 +0330

حداقل درست تمومش می‌کردی:/

0 ❤️

924311
2020-10-15 04:12:21 +0330 +0330

خوب بود

0 ❤️

924324
2020-10-15 05:41:24 +0330 +0330

و تشکر از راهنمایی و رااندگی محترم

0 ❤️

924328
2020-10-15 06:33:31 +0330 +0330

تازه داشت شروع میشد
زدی خرابش کردی

0 ❤️

924333
2020-10-15 07:13:40 +0330 +0330

ادمک مسخره و بی هویت و بی شخصیت و بی چیزی که به زنش و زندگیش و خیانت می کنه چرا باید انتظار تشکر و سپاس رو داشته باشه تو حتی مرد زندگی خودت هم نتونستی بشی حالا میخای بازم داستان کثافت کارای خودتو بنویسی …تازه داستانت نویسیت هم خسته کننده س و به درد اشغال دونی میخوره بیخودی خوندمش و فقط حالمو بهم زد …

0 ❤️

924366
2020-10-15 13:04:08 +0330 +0330

داستان نویسیست خوب اما قسمت دو و سه به هم رب نداشت انگار

0 ❤️

924368
2020-10-15 13:06:55 +0330 +0330

اگه واقعیه کیرم توش اما اگه تخیلیه که هیچ . بهتره عاشقانه بنویسی نه خیانت

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها






Top Bottom