لیلی و دیوانه (١)

    هِلو 😍این اولین داستانم هست اگه ایرادی

    در قلم و.... دیدین لطفا بگین،داستان ادامه داره و در تایپیک های بعد از نظراتتون استفاده میکنم💋


    کوله مارک دار ولی کهنم رو انداختم رو تخت مقنعه و مانتوم رو در آوردم و با شلوار مدرسه خودمو پرت کردم رو تخت
    چشمام بسته شد خسته بودم خیلی خسته بودم مگه چند سالم بود؟ همش ١۵ تا همین چند ماه پیش عزیز دردونه بودم لوسو ناز پروده بودم
    بابا خوب بود مامانم زنده بود بعد از مرگ مامان بابا خودشو تو الکل غرق کرد و الان شده یه الکلی همه چیزمونو پای قمار باخت حتی سهمش از شرکت رو هم از عمو گرفت
    عمو سهمشو نمیداد میگفت اونم قمار میکنه ولی بابا شکایت کرد عمو هم گفت دیگه برادری به اسم سعید نداره
    بابام عاشق مامانم بود حتی از لیلا گفتناش میشد فهمید برای همینم اسم من لیلی شد من خیلی شبیه مامان بودم چشای سبز تیره با مژه های بلند و فر مشکی، پوست سفید و براق بابا بهم میگفت سفید برفی...
    بینی کوچیک و لبای قرمز قلوه ایم شبیه مامان بود، فقط موهام به بابا رفته بود قهوه ای روشن لخت.
    هرچی پول گیر میاوردیم بابا خرج الکل میکرد
    چند روزیه که هیچ پولی نداریم بابا انگار زده به سرش چند بار میخواست الکل صنعتی سر بکشه نزاشتم،
    یکی از طلب کارای بابا چند روز پیش سکته کرد ولی پسرش میخواد امول پدرشو جمع کنه و بره آلمان و بابا خیلی عصبی شده
    همه چی به هم ریخته....
    چشمامو بستمو نفهمیدم کی به خواب رفتم
    با صدای بلند و مضطرب بابا چشمام باز شد سریع بلند شدم و رو تخت نشستم چند ثانیه طول کشید تا موقعیتو درک کنم سریع از رو تخت بلند شدمو از اتاق رفتم بیرون صدای بابا میومد که با حالت التماس میگفت : آقای راد به خدا الان دستم بستس جورش میکنم یکم فرصت بده اصلا قمار میکنم پولتونو میدم تند تند از پله ها اومدم پایین بابا وسط پزیرایی ایستاده بود با استرس گفتم: چیشده؟
    بابا عصبی گفت: برو تو اتاقت
    برگشتم و خواستم برگردم
    صبر کن
    نگام رفت سمت مردی که رو تنها مبل باقی مونده از وسایل خونه نشسته بود، کت و شلوار تنگ و شیک طوسی با پیرهن کاربنی که از بس تنگ بود تمام عزلاش زده بود بیرون پاشو انداخته بود رو اون یکی پاشو خیره نگام میکرد یعنی کسی که از بابا طلب کاره پدر اینه؟
    با دیدن نگاه خیرش به خودم اومدم و سریع سلام کردم
    _دخترته؟
    دختر بی زبون و خجالتی بودم و تیشرتی که تنم بود تنگ بود و تمام اندام ظریف و دخترونم مشخص بود، هنوز نگاه خیرش روم بود و عصبیم میکرد
    _بیا سکه بندازیم اگه تو بردی بدهیتو میبخشم و ۵٠٠ هزارتومنم پول میدم اگه من بردم
    مکث کردو دوباره به من نگاه کرد
    بابا که امید وار شده بود گفت: چی؟
    _دخترتو بهم میدی و بدهیتم تسویه میشه
    با شنیدن این حرف با ترس و بهت نگاش کردم بابا شکه و متعجب نگاه میکرد
    _به نظر من که عادلانس هوم؟
    بابا نگام کردو گفت: اگه بردم بدهیمو میبخشیو ۵٠٠ هزارتومن پول میدی؟
    با ناباوری به بابا نگاه کردم باورم نمیشد میخواست سر من معامله کنه؟
    زبونم بند اومده بود از شوک حرف اون مرد و تردید بابا
    نگاه مرد هنوز روم بود
    _قول میدم، با این کار هم سفته هات هم پول گیرت میاد من اگه جای تو بودم قبول میکردم.
    بابا بهم نگاه کرد ٢ روز الکل نخورده بود و حال بدش مشخص بود
    _باشه قبول میکنم
    من مثل آدمای گیج وایساده بودم و نگام روی بابا بود که قبول کرد یعنی به همیین راحتی؟ یعنی این همون باباس که برای راحتی من از خودشم میگذشت همون که هرشب قبل خواب موهامو شونه میزد؟ برام شعر میخوند؟
    باورم نمیشد
    نگاهم به صورت بابا بود و نفهمیدم کی سکه انداخته شد نفهمیدم شیر بود یا خط فقط متوجه شدم بابا با سر خم شده نگام میکنه و مرد با خوشحالی چشمام داشت سیاهی میرفت
    لبخند زدم الان خوابم میبره و وقتی بیدار شدم مامان هنوز زندست بابا حالش خوبه ما خوشحالیم، چشام بسته شد و آخرین تصویر مال مرد بود که اومد سمتم و به بابا چیزی گفت....
    چشمامو باز کردم چند بار پلکامو بازو بسته کردم همیشه وقتی از خواب بیدار میشدم تا یک دقیقه اصلا نمیدونستم کیم و کجام تا یک ساعتم گیج میزدم
    بعد از دودیقیقه تازه متوجه موقعیتم شدم از جا بلند شدم و نشستم تو تخت. پس اون مردو تو خواب دیدم
    لبخندی از خوشحالی رو لبم نشست از اتاق اومدم بیرون تا چیزی برای خوردن پیدا کنم امروزو فردا بانک خونه رو میگرفتُ نمیدونستم قراره کجا بریم. از پله ها اومدم پایین که بابامو دیدم که رو موکتی که بعد از فروختن فرشا انداخته بود وسط پزیرایی دراز کشیده بود و چند تا بطری الکل جلوش بود
    یه لحظه مغذم کار نکرد با دو رفتم سمتش و برای اولین بار صدامو بلند کردم
    _اینا چیه؟ پولشونو از کجا آوردی ها؟ بابا با توام؟ منو فروختی آره؟ منو؟ لیلیُ؟ به خاطر اینا؟
    شکه بودم و حتی نمیتونستم گریه کنم بابا ما نگاه خمار و مستش بهم نگاه کرد چشماش قرمز بود
    _لیلیِ بابا، منو ببخش فک کردم درست هدس میزنم
    من....
    و با صدای بلند گریه کرد
    سر خوردم و رو زانوهام نشستم رو زمین و زل زدم به مرد الکلی رو بروم که رو دخترش شرط بست
    باید میرفتم ولی کجا؟
    هیچ جایی رو نداشتم که برم هیچ کسو نداشتم
    با صدای بسته شدن در حیاط خشک شدم با التماس به بابا نگاه کردم مردی که بطری به دست گریه میکردو زیر اسم لیلا رو صدا میکرد، چرا از فکر مامان نمیومد بیرون؟ چرا منو نمیدید که داره نابودم میکنه؟
    با ترس به مردی نگاه کردم که اومده بود تو خونه جلو اومد و یه چیز مثل سند انداخت جلوی بابا
    _امضا کن انگشت بزن
    بعد اومد طرف منو بازو گرفت از رو زمین بلند کرد
    _خانوم کوچولو بیدار شدن؟
    با وحشت ومات به چشمای مشکیش نگاه میکردم دستمو گرفت و برد طرف پله ها مثل یه عروسک کوکی دنبالش میرفتم
    رفت سمت اتاقمو گفت زود یه چیزی بپوش باید بریم
    مثل گیجا نگاه کردمو یه صدا مثل هان از دهنم بیرون اومد
    خودش رفت سمت کمد دیواریم و از توش یه شال و یه پانچو آور بیرون انداخت سمتمو با اخم گفت بپوش
    قیافش خیلی خشن بود
    یه نگاه به اون کردم و یه نگاه به لباس تو دستم هنوز مات بودم یکی از بدبختیامم همین بود وقتی میترسیدم خشکم میزد
    خودش اومد سمتمو با خوشنت شالو انداخت رو موهام و بعد مانتورو تنم کرد
    دستمو گرفت و دوباره کشید
    وقتی اون کاغذو از بابا گرفت تازه مغزم به کار افتاد
    سعی کردم دستمو از دستش بیارم بیرون ولی خیلی زور داشت

    با یکی از دستاش هردوتا دستمو از پشت گرفت و دم گوشم گفت: آفرین کوچولو ادامه بده تقلا میکنی حریص تر میشم
    یه لرز خفیف رو تو بدنم حس کردم با التماس برگشتم سمت بابا

    _بابا بابا ترو خدا، ترو خدا نزار ببرتم بابا منم لیلی با جیغ گفتم منم لیلی بابا
    تکون میخوردمو اون مرد منو میکشید سرش پایین بود و نگام نمیکرد تو کوچه خواستم جیغ بزنم که با سیلی مرد خشک شدم
    دیگه جرت نداشتم تکون بخورم آروم اشک میریختم و سکسکه گرفته بودم در ماشینشو باز کردو پرتم کرد رو صندلی
    سوار شدو قفل کودکو فعال کرد مثل جوجه میلرزیدم و اشک میریختم با ترس نگاهش میکردم که دسشو گذاشت رو رونم و مکم فشار داد تنها واکنشم سکسکه و بیشتر شدن اشکام بود برگشت سمتمو گفت :آخی اشکاشو میترسی؟
    و یه فشار دیگه به رونم دستشو برد جلو تر پاهامو به هم فشار دادم که یه سیلی محکم زد رو رونم دردم اومد و یه هق با صدا زدم
    _باز کن (با داد) باز کن بهت میگم
    هق هق کردمو پاهامو از هم فاصله دادم دستشو گذاشت رو قسمت حساس و یه فشار داد
    _جوون خانم کوچولو چه گوشیم داره
    دستامو مشت کرده بودم و خشک نشسته بودم
    مال منی از الان تا هر وقت که من بخوام، حالیته؟ هروقت که من بخوام صیغه ی منی در اختیار منی...
    بقیه ی حرفاشو نمیشنیدم، من یه دختر ١۵ ساله برده ی جنسی مردی شده بودم که دستش رو ممنوعه ترین قسمت بدنم بود
    و حداقل ١۵ سال ازم بزرگتر بود
    ..................................................................................
    در و باز کرد و با سرعت انداختم تو خونه وسط آپارتمانش ایستادم و اشک میریختم

    _در بیار
    هق زدمو نگاش کردم
    یه قدم اومد سمتم
    _ببین من مرد آرومیم تا وقتی به حرفم گوش کنی، ولی اگه بخوای سرتق بازی در بیاری وحشی میشم، وحشی بشم بد وحشی میشم.
    با داد گفت :در بیار، همشو
    دستام میلرزید شالو پانچو رو در آوردم تیشرتمو گرفتمو با هق هق در آوردم
    حالا بالا تنه سفید و خوش فرمم جلوش بود
    با دیدن نگاه خمار و پر شهوتش شونه هام جمع شد اشاره کرد ادامه بدم
    دستمو بردم و دکمه ی شلوار مدرسمو باز کردم کشیدمش پایین
    زانو هام از ترس میلرزید دختر چشمو گوش بسته ای نبودم یعنی اصلا نبودم به خاطر کنجکاوی که داشتم خیلی زود مساعل جنسی برام روشن شد و حالا از ترس اتفاق پیش رو سکسکم بیشتر شده بود
    شلوارم که در اومد نگاهش بین پاهای پر خوش حالتم و کمر باریک قوس دارم و سینه های دخترونه در رفت و آمد بود
    با شتاب کمی اومد سمتمو کمر سردمو بین دستاش گرفت
    با این کارش هین خفه ای از ترس کشیدم قدش بلند بود و برای نگاه کردن بهش باید سرمو کاملا بالا میگرفتم
    با چشمای خمارش همه جامو نگاه میکرد تو بغلش میلرزیدم
    خم شدو سرشو برد تو گردنم
    با دمای عمیق گردنمو بو کردو دستشو برد سمت موهام و کشو از سرم در آورد موهام که دورم ریختن با دستش از پشت گرفت و محکم کشید عقب جوری که سرم کاملا بالا اومد
    _آییی
    _جووون
    سرشو کرد توگردنمو شروع کرد بوسای ریز زدن نفساش سنگین شده بود و شقیقه هاش قرمز دستام رو سینه ی پهنش قفل شده بود و داشت با فشارش میشکست دستمو با زحمت در آوردم و گذاشتم رو شونش،
    صدای ملچ مولچش تو گردنم اذیتم میکرد چون هم ازش متنفر بودم هم لذت می بردم
    _اوووم خوشمزه ای خیلی خوشمزه ای
    سرشو بلند کردو چشمامو که از گریه خمار شده بود دید
    _خیلی خوشگلی، خیلی
    سرشو خم کرد و لبای داغشو گذاشت رو لبام چند بار لب پایینمو گرفت بین دندونشو کشید و بوسید بعد شروع کرد به بوسیدن لبم خشن و خیلی گرم میبوسید
    صدای ملچ و مولوچ و اوم و آه های که میکشید و گاهی آی و آخ گفتن من تنها صدای تو خونه بودن
    یکی از دستاش رو باسن گوشتیم بود و از باسن تا گودی کمر
    لمس میکرد و یکی دیگه موهامو گرفته بودو آروم اما خشن میکشید
    لبم سر شده بود، گاز میگرفت و میخورد
    دوباره لبمو با دندوناش کشید که آخی از درد گفتم
    _جوونم جوونم، بقیشو خودم در میارم
    دستو برد و سوتینمو با عجله در آورد و انداخت رو زمین
    سینه های سفیدو تپلمو گرفت تو دستش
    _چقدر نرمی تو
    سینه راستمو گذاشت تو دهنش و محکم میک زد از بالا تا پایین لیس میزد و زبونشو رو نوک سینم میچرخوند جوری میکشون میزد که تا فردا کاملا کبود میشدن بود با هر میک و گازش آخ میگفتم که وحشی تر میشد
    بعد از چند دقیه سینه هامو ول کرد و سرشو کرد تو گردنم
    دوباره موهامو کشید و گردنم بیشتر در اختیارش قرار گرفت
    لیس میزد و گاز میگرفت طوری میک میزد که حس کردم الان از جای لباش خون میزنه بیرون، حتی اشکامم خشک شده بودن
    و گاهی هق های خفه ای از گلوم بیرون میومد
    یکی از دستاشو برد زیر لباس زیرم روی واژنم آروم حرکت داد
    تمام بدنم لرزید نمیدونم از ترس یا لذت
    از گردنم فاصله گرفت و دستشو گذاشت رو صورتمو به چشام نگاه میکرد و اون یکی دستش هنوز اون پایین حرکت میکرد
    یه دفعه سرعت حرکت دستش بیشتر شد و تقریبا خشن
    لباشو آورد جلو و لب پاینمو بوسید و فاصله گرفت دوباره و دوباره این کارو تکرار کرد
    دستشو کشید بیرونو هر دو دستشو گذاشت رو کمرم لبشو گذاشت رو لبم در همون حال هلم داد عقب عقب میرفتم
    نمیتونستم ببینم کجا میبرتم
    ایستاد یه دفعه لباشو برداشت و خم شد و لباس زیرمو کشید پایین ترس و خجالت تمام وجودمو گرفت
    نگاهش میخ شده بود همون دستاشو گذاشت رو پهلومو برم گردوند، می لرزیدم صداشو با ولوم پایین تر و خش شنیدم
    _خم شو رو تخت دستات رو تخت باشه
    حرکتی نکردم که سیلی محکمش اومد رو باسنم
    از درد و ترس جیغ کشیدم
    خم شدم رو تخت و دستامو گذاشتم رو تخت دستاشو گذاشت بین پاهامو از هم بازشون کرد حالا همه جامو میدید
    از خجالت میمردم حتی مادرمم تا حالا منو لخت کامل تو این وضع ندیده بود
    کف دست داغشو از قسمت شکم تا باسن میکشید و من با تعجب حس کردم لایه پاهام خیسه
    صداهای خفه ای از گلوش بیرون میومد، رونامو گرفت و نفسای داغش رو روی واژنم حس کردم و بعد خیسی زبون داغش
    لرزیدم، با دستام ملافه رو تختو چنگ زدم لباش حرکت میکرد و من بی اراده میلرزیدم
    بعد از چند دقیقه دست کشید و محکم پرتم کرد رو تخت به پشت برم گردوند لباساشو در آورده بود بی اراده نگام به پایین تنه اش کشیده شد چند بار تو گوشی دوستام دیده بودم و میدونستم ای حالت یعنی نهایت تحریک و نیاز یه مرد
    با دیدن حجمش بیشتر ترسیدم
    اومد و روم خم شد اشکام دوباره راه افتاده بود
    نوک سینمو با دندونش گرفت و کشید پاهامو گرفت و آورد بالا
    کمرم درد گرفته بود دوتا سیلی زد رو رونم
    _باز کن... آه... آره دختر خوب... اوه
    آلتش رو روی واژنم حس میکردم چند بار روش بالا پایین حرکت داد بعد آروم فشار داد تو سوراخ درد و سوزش عجیبی حس کردم که باعث شد بین گریه هام یه جیغ آروم بکشم
    قطر آلتش زیاد بود و تا کامل داخل شه جیغ میزدم و خواهش میکردم ولم کنه
    تا نصفه آروم حرکت میکرد یه دفعه یه فشار داد و کامل رفت داخل درد و سوزش زیر شکمم پیچید جیغ زدم با ناخونام بازو هاشو چنگ زدم
    _آیییی، مامانی... آخ
    _جوونم عزیزم دردت اومد؟
    بعد از چند ثانیه درش آورد، خون باکرگیم رو آلتش بود
    _کوچولو ی بکر
    آلتشو پاک کرد و دوباره پاهامو گرفت....
    آروم حرکت کرد و جلو عقب میکرد
    _به من نگاه کن
    _نگاهش به چشای اشکیم بود و سرعتش رو بیشتر کرد
    درد و لذت غیر ارادی وجودم رو گرفته بود
    _آیییی خدا واای
    _جووون جووونم... آه
    صدای گریه وآه ناله م با صداهای خفه و آه های اون
    مخلوط شده بود
    بیشتر از ده دقیقه تو همون پوزیشن بودم که فاصله گرفت
    _سگی شو
    میدونستم منظورش چیه، جون نداشتم دیگه فقط میخواستم تموم شه کاری که گفتو کردم گودی کمردم زیاد بود و باعث شد باسنم بیاد بالا
    دستاشو گذاشت دو طرف باسنمو چنگ زد
    دوباره حرکتاش رو از سر گرفت و سرعتش رفته رفته بیشتر میشد با سیلی میزد رو باسنم و با سرعت عقب جلو میکرد
    بعد چند دقیقه کامل خم شد رومو از پشت بغلم کرد و سینه هامو گرفت و
    گردنمو از پشت بین دندوناش گرفت حرکتش ادامه داشت تا یه دفعه ایستاد و دندونش رو گردم فشار بیشتری آورد و نعره کشید هجوم مایع داغی رو داخل واژنم حس میکردم و آلتش دل میزد، بعد از دو دقیقه فشار دندوناش کم شد و همون جا رو میک زد
    آروم آلتشو کشید بیرونو به پشت دراز کشید هنوز نفس نفس میزد
    رو شکم افتادم رو تخت و آروم گریه میکردم
    زیر دلم درد میکرد و ضعف کرده بودم برگشت سمتمو برم گردوند که یه جیغ از درد زدم و هق هق کردم یه بوسه رو لبام زد
    _شششش خوب میشه
    بلند شد و از اتاق رفت بیرون بعد چند دقیه با یه لیوان تو دستش اومد
    دستشو گذاشت پشتمو نیم خیز شدم بوی شیر پیچید زیر بینیم، لیوانو گرفت جلومو همه ی شیر عسل گرمو خوردم
    کمی حالم بهتر بود ، دلم میخواست برم حموم ولی جون نداشتم
    لیوانو گذاشت رو میز کنار تخت و یه شلوارک پوشید و کنارم رو تخت خوابید یه دستشو گذاش زیر سرمو با دست دیگش بغلم کرد درد داشتمو خسته بودم چشام داشت بسته میشد و بوسه هاشو رو گردنم حس میکردم...


    ادامه دارد....


    نوشته: willy

  • 16

  • 5




  • نظرات:
    •   shahx-1
    • 5 روز،13 ساعت
      • 6

    • بابای منم بدهی زیاد داشت خدا رو شکر که نفروختم البته شایدم سعیشو کرده منو ور نداشتن!!! (biggrin)


    •   saeid4321
    • 5 روز،13 ساعت
      • 3

    • سوژه تکراری ولی سلیس و روون بیان شده بود آفرین منتظر ادامه اش هستیم !


    •   NecroNomicon
    • 5 روز،12 ساعت
      • 4

    • داستانت خیلی قشنگ بود نگارشتم خوب بود منتظرم ادامشو بنویسم
      متاسفم برای جامعه ای که پدر برا پول دخترشو بفروشه...


    •   saeed-mrz
    • 5 روز،9 ساعت
      • 1

    • خوب بود ولی تکراری تا ببینیم چیکار میکنی


    •   Artemisi
    • 5 روز،7 ساعت
      • 2

    • شبیه رمان های سایت 98ia


    •   mamadkaraji
    • 5 روز،6 ساعت
      • 2

    • از اونجایی که اینجور‌ داستان ها روی روحیم تاثیر منفی میذاره ، دیسلاک رو تقدیمت میکنم
      از اینجور داستان ها توی جامعه مون زیاده ، من یکی برای فرار از اون دنیاست که اینجام
      اگر قرار باشه اینجا هم مثل اونجا باشه که اصلا چه دلیلی داره بیام اینجا؟


    •   sepideh58
    • 5 روز،5 ساعت
      • 3

    • از غلط های املایی ریز و درشت و اشکالات نگارشی که بگذریم .داستان زیادی کلیشه ای بود ...به شکل های مختلف این مدل داستان رو هممون خوندیم!
      خلاقیت در انتخاب سوژه داستان نویسی؛ بهترین وسیله برای جلب مخاطبه
      ایشالا کارهای بهتری ازت ببینم (rose)


    •   YBYB
    • 5 روز،2 ساعت
      • 1

    • به عنوان کار اول بد نبود ولی موضوعش خیلی حوصله سر بره به نظرم.غلط های املایی واضحی هم داشتی که مطمئنا به خاطر ویرایش نکردنه. دفعه ی بعد چند بار خودت داستانتو بخون بعد بفرست.
      لایک 5 :)


    •   DR.KIRKOLOFT
    • 5 روز
      • 3

    • خداروشکر بابام منو نزاشت تو دیوار بفروشه
      اگه دید باباتون داره از زاویه های مختلف ازتون عکس میگیره فقط فرار کنید.


    •   وب.گرد
    • 5 روز
      • 4

    • اره سوژه تکراری بود مطمعنم یه داستان قدیمی تو همین مایه ها که طرف سر کل زندگیش که باخته بود و زنش قمار میکنه و زنشو میبازه خوندم.
      ولی از سوژه که بگذریم قشنگ نوشته بودی. غلط املایی زیاد داشت.


    •   Sh82
    • 4 روز،23 ساعت
      • 0

    • منتظر ادامه شم لایک


    •   girl+angel
    • 4 روز،17 ساعت
      • 1

    • ببین این نوع نوشتنت بنابه سن کمت طبیعیه.چهارتا رمان تو انجمن نود وهشتیا خوندی اومدی همونارو با یکوچولو تغییر،تاکید میکنم یکوچولو تغییر،مینویسی
      دیس۴


    •   royaei
    • 4 روز،3 ساعت
      • 0

    • سبک نوشتن و نوع نگارشت تقریبا خوب بود ؛
      داستان رو ویرایش نکردی ؛
      سوژه داستان تکراری و شاید برای چندمین بار میشد که با این موضوع و سوژه داستانهایی خونده بودم ؛
      اما شاید تو ادامه با قبلی ها فرق کنه ؛
      موفق باشی


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو