مأمن همیشگی

    روی سرامیک های سرد کف حموم نشسته بودم و زانوهامو بغل کرده بودم و خیره بودم ب قطرات آب لغزنده‌ روی دیوار سفید
    صدای شرشر آب بهم آرامش میداد و برخورد آب با شونه‌ی سمت راست بدنم که زیر دوش قرار گرفته بود حس جالبی بود
    کسی خونه نبود که بگه آب رو ببند و آرامش فضای دلچسب این پناهگاه دخترکولویی که حالا دیگه بزرگ شده رو بهم بزنه
    همون دختر کوچولویی که فکر میکردن نمیفهمه و از هرکاری و هر حرفی پیش روش ابایی نداشتن


    نگاه به قطرات روی دیوار برام تداعی کننده‌ی خاطرات اون دختر کوچولوی نهفته در بطن ذهنم بود...همون مأمن دوران کودکی


    با صدایی ناله وار از خواب بیدار شدم
    ترسیدم
    مامان مریض شده بود؟‌ بابا هم که رفته بود سفر کاری...حالا چیکار کنم؟‌
    هنوز چشمام کامل باز نمیشد،‌چتری بلند و طلاییمو از جلوی چشمام پس زدم و از اتاق رفتم بیرون
    مامان تو اتاق خودشون بود و در بسته بود
    بهم یاد داده بودن که قبل از ورود به اتاق دربزنم
    مامان ناله میکرد ...صدای پچ پچ میومد
    یعنی بابایی برگشته؟‌


    از شدت خوشحالی در زدن رو فراموش کردم و بی محابا در رو باز کردم


    خدای من اینجا چه خبره؟‌
    مامان چرا لباس تنش نیست؟‌
    اون آقا که مثل مامان لخته کیه دیگه؟‌
    مگه مامان نمیگفت نباید بدن لختتو کسی ببینه؟‌پس چرا خودش لخته؟‌


    گیج و منگ بودم
    هردو به من خیره بودن که مرده با اخم وحشتناکی اومد طرفم
    یقه‌ی لباسمو گرفت و منو کشید بالا تا جلوی صورتش و غرید جرأت داری به کسی بگو تا هم خودت هم مامانتو با هم بکشم،‌ گمشو برو بیرون...


    اول وحشت کردم بعد بغض کردم...مگه مامان نمیگفت نمیذارم کسی اذیتت کنه؟‌چرا هیچی نمیگه؟‌
    شاید چون مریضه نمیتونه!!ولی اگه مریضه چرا لخته؟‌
    مگه من وقتی مریض میشم کلی لباس تنم نمیکنه،‌پس خودش چرا.....


    یهو اون آقا منو هل داد بیرون و درو محکم کوبید بهم
    از ترسم رفتم تو اتاقم و درو قفل کردم


    پشت در نشستم و کلی گریه کردم
    میدونستم مامان داره کار بدی انجام میده.آخه لخت بودن و...


    یاد حرف بابا افتادم


    مانا بابایی اگه یه روزی دیدی مامانت کار اشتباهی کرد زودی بهم خبر بدیااااا


    اگه به بابایی نگم ناراحت میشه
    اروم قفل در رو باز کردم و رفتم بیرون
    انگار دیگه مامان درد نداشت چون داشتن جر و بحث میکردن


    گوشی تلفن رو برداشتم و بردمش توی اتاقم


    شماره‌ی بابا توی حافظش سیو بود
    دکمه اولی رو زدم و منتظر صدای مهربون بابایی بودم


    -‌الووووو


    این که یه خانومه!!!!‌


    +‌الو بابایی من کجاس؟‌


    بابام جواب داد
    -‌سلام بابایی خوبی؟‌


    +‌بابایی چرا نفس نفس میزنی؟‌اون خانومه کی بود؟‌


    -‌هیچی بابایی داشتیم ورزش میکردیم نفسم گرفته...
    -‌هههههههههه


    +‌بابایی اون خانومه کیه که داره بهت میخنده؟‌


    -‌هیچی بابا کاری داشتی؟‌


    +‌نه نه خدافظ


    گوشیو قطع کردم...
    یه چیزایی میفهمیدم...
    درک کردم که شرایط هر دوشون مثل همه...
    میتونستم حدس بزنم چه خبره...


    بعد از مدتی مامان خواست بیاد تو اتاق که دید در قفله


    -‌مانا دخترم درو باز کن..


    مامان چقد مهربونه،‌حتما اومده بگه اون آقاهه رو دعوا کرده


    درو باز کردم
    همون لباسای دیشبی تنش بود
    منو توی بغلش گرفت و گفت
    -‌ببخشید مامانی این آقا داداشمه ولی بابات نمیدونه
    بهش نگیاااا عصبانی میشه مامانیو میزنه هاااا


    داییم بود؟‌چرا ندیدمش تا حالا؟‌
    چیزی نگفتم و فقط سرم رو تکون دادم


    اگه داییمه چرا لخت بودن؟
    ‌چرا...؟؟؟‌
    چرا...؟؟؟
    ‌چرا...؟؟؟


    فرداش بابام اومد خونه.برام یه عروسک خیلی خوشگل خریده بود...منو بغل کرد و آروم تو گوشم گفت
    - به مامانت نگی با یه خانوم ورزش میکردماااا


    ‌+‌بابایی اون خانومه عمه‌ی منه؟


    -‌اومممم آره دخترم آره


    روزها و هفته ها و ماه ها پشت هم رد میشدن و من بزرگ میشدم و واقف بر اعمال پدر و مادر خائنم
    ازشون متنفر بودم


    دیگه داشتم دبستان رو به اتمام میرسوندم و خیلی از مسائل جنسی رو میدونستم ولی نه کامل...


    یروز که باز هم مادر با یه آقای جدید توی اتاق بودن از سوراخ قفل اتاق نگاه کردم


    لبای هم رو میبوسیدن و دست میکشیدن روی بدن هم دیگه
    مرده دستشو برد زیر تاپ مامان و آروم از تنش درش آورد
    من چرا تاحالا این سوتین قرمزه رو تن مامان ندیده بودم؟
    چقد خوشگله....
    گردن مامان رو میبوسید و لیس میزد
    مامان ناله میکرد
    روی سینه هاشو میک میزد و مامان چنگ میزد به موهای فرفری و بلند مرده
    پیرهن شکلاتی خودشو هم دراورد و بعد مامان رو انداخت روی تخت و شلوارکشو دراورد


    وای شورتشم همون جوری قرمزه


    مامان بلند شد و شلوار مرده رو درآورد


    شورتش مث شورتای بابا از این آبی بلندا نبود
    مث شورت زنونه بود و کیرش توش معلوم بود
    مرده چقد خوش هیکل بود


    تنم داغ شده بود و حس عجیبی داشتم
    مرده شورت و سوتین مامانو دراورد و مامان هم شورت اونو
    مامان چهار دستو پا وایساد


    اون خالکوبی روی کمرشو چرا ندیده بودم؟‌
    مرده کیرشو کرد تو ‌بدن مامان
    مامان مدام ناله های آشنا میکرد


    پس سکس اینجوریه...
    مرده خیلی تند داشت خودشو میکوبید به مامان
    مامان داشت جیغ میزد و رو تختی و با اون ناخونای قرمزش چنگ میزد
    که سایه ای رو روی در حس کردم
    بابام بود...


    منو زد کنار و رفت تو اتاق
    ترسیده بودم
    فرار کردم رفتم تو اتاقم و درو قفل کردم


    صدای جیغ و داد میومد و بعدش سکوت...


    یک ساعتی گذشت که جرأت کردم برم بیرون
    آهسته قدم برمیداشتم به سمت اتاق
    همه جا خون بود
    مامان...
    اون آقا...
    خون....
    بابا اما نبود


    ترسیدم و جیغ کشیدم
    فرار کردم و رسیدم به خونه همسایمون
    براش گفتم مامانم مرده
    اومدن و دیدن آبروی ریخته شده رو
    زنگ زدن به پلیس و آمبولانس
    بابام دستگیر شد
    حکمش اعدام بود
    خونواده‌ی مادرم رضایت دادن بخاطر ننگ دخترشون
    بابا زندان بود و من حالا بزرگ شده بودم و مونده بود که رضایت بدم
    من اما رضایت ندادم
    پای چوبه‌ی دار بهش گفتم
    +‌تو هم مثل مامان بودی...مانا کوچولوی قصه الان دیگه بزرگ شده بابا
    تو هم خائنی
    پس جزای هر دوتون مرگه.....


    نمیدونم به کدوم نقطه از دیوار خیره مونده بودم ولی با برخورد قطرات سرد آب به سرشونه ام به خودم اومدم...


    حقشون بود مگه نه؟


    نوشته: نیلا

  • 54

  • 11




  • نظرات:
    •   Sasy78
    • 4 روز،21 ساعت
      • 6

    • خدا ازت نگذره نیلا
      مور مور شدم
      کی وقت کردی اینقدر سیاه بنویسی؟
      کی وقت کردی اینقدر سیاه فکر کنی؟
      تصویر پردازیت عالی بود قشنگ حسش کردم
      و موضوع تلخ
      حقیقتی تلخ


      لایک به نوشته ی قشنگت


    •   dark empire
    • 4 روز،21 ساعت
      • 1

    • عالی


    •   کیر ابن آدم
    • 4 روز،21 ساعت
      • 2

    • با اینکه داستان خوبی بود از نظر من یه نقطه ضعف داشت...
      سیاهی افکار راوی به سادگیش نمیخورد


    •   ایلونا
    • 4 روز،21 ساعت
      • 4

    • داری پیشرفت می کنی نیلا...


      7


    •   .ps.
    • 4 روز،21 ساعت
      • 1

    • قبول میشی


    •   nilajooni
    • 4 روز،20 ساعت
      • 2

    • پسرشیطون ممنون


      ساسی عزیزم چرا نفرین میکنی دلبندم؟‌
      من همیشه هم سیاه فکر میکنم هم سفید هم رنگی
      اما همیشه به قلم نمیسپارمش
      خوشحالم که حسش کردی


      دارک امپایر لطف داری


      حسین جانم از زبان کودک بود و خب سادگیش کودکانه بود
      ولی اول داستان خیلی هم ساده نبود.ممنون ک توجه کردی


      شیوای عزیزم ممنونم.امیدوارم همینطور باشه


      پی اس عزیز فک کنم امتحانامو پاس کردم...مرسی


    •   کیر ابن آدم
    • 4 روز،20 ساعت
      • 8

    • همینو من مینوشتم میگفت فاقد تم سکسی یا چه میدونم خشخونت باره یا اینکه سایز دول پدر کمتر از حداقل ذکر شده در.مرامنامه شهواننی (18 سانت) است


    •   nilajooni
    • 4 روز،20 ساعت
      • 2

    • حسین چرا تو پستا حسود میشی؟
      ای بخبختی


    •   Master.Kink
    • 4 روز،20 ساعت
      • 4

    • لایک کردم ولی خیلی ساده و خام بود. این که نوشتید پیرنگ یه داستان قوی میتونه باشه
      به امید خوانش نوشته‌های قویتری که از قلم شما برمیاد


    •   کیر ابن آدم
    • 4 روز،20 ساعت
      • 2

    • آره تو با ادمین "عزیزت" خوش باش... من خایه هاش... میمالم براش


    •   Makan55
    • 4 روز،20 ساعت
      • 1

    • ذهن باز و خلاقى داريد
      حدس زدن در مورد جمله بعدى سخت بود
      حس رو قشنگ انتقال دادى
      شور قلمت جاودان


    •   nilajooni
    • 4 روز،20 ساعت
      • 2

    • مستر کینک عزیز ممنون از نظرت


      حسین بیخیال دیگه اع
      ببین از وی آی پی برم نمیداره حالا..(‌خنده)


      ‌ماکان جان لطف داری خوشحالم ک دوس داشتین


    •   miss_smile
    • 4 روز،19 ساعت
      • 3

    • خیلی خوب بود خانوم گل ،لایک 12 تقدیمت (rose)


    •   Arashdarbdar
    • 4 روز،19 ساعت
      • 1

    • عالی بود نیلی عزیز موفق باشی مانا


    •   Takmard
    • 4 روز،19 ساعت
      • 6

    • لایک نیلا ؛
      چند تا کار خوب توی داستانت بود که میگم ،،اولا سوژه داستان نسبتا تازه بود یا لااقل از این زاویه واکاوی نشده بود دوما نگاه برابری به زن و مرد داشتی چیزی که کمتر خانما انجام میدن سوما تریلر نسبی قصه بود جایی که بلافاصله رفتار مادر با کار مشابه پدر همسنگ میشه و چهارم که مهمتره اینه که تو داری بهتر مینویسی و این عالیه
      با بخش خشونت و آدمکشی داستان خیلی کنار نیومدم و میشد خلاقانه تر باشه ...طنز تبخ دایی و عمه خوب و تکان دهنده بود .... و پایانی که بهتر بود بهتر نوشته میشد ... دست مریزاد


    •   happysex
    • 4 روز،18 ساعت
      • 4

    • چه خوب هر شب با بهترینها بودن
      و خستگی از تن بدر مردن


      نیلای عزیز داستانت ناخواسته منقلبم کرد
      به جرات میگم یک لحظه ذهنم تاریک شد و جا خوردم
      کمی بیش از اندازه تاریک شد


      مهم البته حضور نازنین خودت هست
      و زحمت دستانت همراه با رقص قلمت
      سپاس از شما
      لایک بانو


    •   Azizi1365
    • 4 روز،15 ساعت
      • 1

    • خیلی قشنگ بود


    •   shadow69
    • 4 روز،15 ساعت
      • 1

    • خوب بود نیلای عزیز یکم البته به شخصیت معصومانه داستان نمی‌خورد یهو جوکر بشه:/ ولی خوب بود من حیث اللمجموع


    •   xxx_026
    • 4 روز،14 ساعت
      • 1

    • وری نایس


    •   Siavvashhhhhhh
    • 4 روز،14 ساعت
      • 2

    • اگر جزای خیانت مرگه
      خیانت فقط دخول نیست ، عشق بازی ، یک لب گرفتن ساده ، یک چت سکسی ، یک رابطه احساسی ، یک چت احساسی و ... ، همشون خیانته
      اکثر آدمها محکوم به مرگ هستند


    •   Siavvashhhhhhh
    • 4 روز،14 ساعت
      • 2

    • چون مثل خودم خواب نداری و سحرخیزی و داستانت به جز آخرش خوب بود ، لایک ۱۷


    •   nilajooni
    • 4 روز،13 ساعت
      • 0

    • میس اسمایل عزیزم ممنونم


      آقا آرش نیلا هستم...لطف داری


      تکمرد عزیزم همیشه لطفت شامل حال من و قلمم بوده.ممنون که انقدر دقیق واکاوی میکنی


      هپی سکس عزیز این لطف شماس..خوشحالم که منو از بهترینها میدونی
      شاید باورتون نشه ولی دوستان میدونن خودم هم موقع نوشتنش و بعدش تا مدتی روحیم خراب بود و واجب دونستم که بنویسم...


      عزیزی مرسی


      محمدجان اینم خودش یه نکته بود
      آدما تو بچگی چه دید شفافی دارن و دیگران چطور باعث نگون شدن اون معصومیت میشن...
      ممنونم


      Xxx-026 ممنونم


      سیاوش جان این دیدگاه خیلی آشناست برام
      دیشب کلی دربارش حرف زدیم با یه عزیزی
      ممنون


    •   eyval123412341234
    • 4 روز،11 ساعت
      • 2

    • نیلا ی گلم با حرکت آخر داستان کاملا موافقم یه آدم خائن که دست به قتل بزنه حکمش بی چون و چرا مرگه فرقی نمیکنه کی :-)


    •   SSAa699
    • 4 روز،11 ساعت
      • 1

    • جزای هر ادم خائنی مرگه..
      افرین نیلا جون خیلی قشنگ نوشتی .


      لایک گلم (rose) .


    •   nilajooni
    • 4 روز،10 ساعت
      • 0

    • ایول جان ممنونم
      بله خیانت خیلی بده نهایت فرومایگی یه فرد انسان نماست


      سسا جون فدا مدا
      چ جالب همه موافقن باهام


    •   Siavvashhhhhhh
    • 4 روز،10 ساعت
      • 3

    • من به هیچ وجه با نظرتان در مورد مرگ به حکم خیانت موافق نیستم


      درمورد داستان شما تعداد کمی زوج هستن که هر دو بدون اطلاع دیگری خیانت می‌کنند ، شاید از سر لجبازی ، اکثرا به خاطر سردی یکی از طرفین ، طرف دیگه خیانت میکنه ، تو ایران ما طلاق برای زن خیلی سخته و برای خیلی از زنها آخر خطه ، اون دسته از دوستانی که راحت میگن طلاق بگیرند و برن هر غلطی میخوان بکنن ، به خدا انقدر راحت نیست که شما حرفش رو میزنید


      من خیانت زیاد دیدم ، اکثرش از سر نیازه ، نیاز به یک سکس واقعی ، نیاز به یک نوازش ، نیاز به یک نگاه محبت آمیز


      شرایط برای همه آدمها فراهم نیست که راحت طلاق بگیرن
      قبل از ازدواج هم که رابطه جنسی ممنوعه و درک درستی زوجین از رابطه جنسیشون ندارند


    •   cinnamon girl
    • 4 روز،10 ساعت
      • 7

    • ضعيف بود!
      كدوم آدم عاقلى وقتى از خونش زنگ ميزنن بهش، ميذاره معشوقش تلفنو جواب بده؟! سر اين نكته كلى خنديدم!
      من كسيم كه سال ها خيانت بابامو ميدونستم و بعد ها فهميدم مامانمم دست كمى ازش نداره! اما اين كه تو يه روز و همزمان هر دو در حال خيانت باشن و من هر دو رو همزمان بفهمم خيلى دور از ذهنه!
      اميدوارم بهتر و منطقى تر بنويسى نيلا جان


    •   Shanen
    • 4 روز،10 ساعت
      • 1

    • لایک 23 (rose)


    •   صدف هستم
    • 4 روز،9 ساعت
      • 1

    • اوه چه سنگ دل ولی حقشون بود


    •   eyval123412341234
    • 4 روز،9 ساعت
      • 3

    • نیلا جان من منظورم قسمت خیانتش نبود اتفاقا! برای من قضیه ی خیانت فقط به روابط زناشویی مختص نمیشه. خیلی از مردها شاید به زنشون خیانت با یه زن دیگه نکنن اما همینکه اجازه ی درس خوندن یا خیلی چیزهای دیگه رو که قبل از ازدواج داده بودن، به زنشون نمیدن هم خیانته... یا زن‌ها هم به همچنین. خیانت فقط یک بعد نداره از نظر من...
      اما! کشتن یه آدم به هر دلیلی! مگر اینکه قاتل و خطرناک باشه، از نظر من گناهیه نابخشودنی! حالا دلیلش هر چی می‌خواد باشه :-(
      موضوع اینه که اگه یه زن خیانت میکنه، راحت میتونی طلاقش بدی. یا مرد به همچنین. فقط حیوون‌ها هستن که با افتخار آدم میکشن... والسلام!!!!! وقتی جون یه آدم دیگه برات بی ارزشه اونقدر که بکشیش سزای خودت هم مرگه!!!!


    •   nilajooni
    • 4 روز،9 ساعت
      • 4

    • دوستان لازم دونستم که چیزایی رو توضیح بدم
      مقصد و پیام من از این داستان خیانت نبود
      پیام من روح لطیف و شفاف کودکی بود که بخاطر رفتار والدین و اطرافیان به سیاهی و خشونت و تباهی کشیده شد


      اره احمقانس که توی یک روز هر دو خیانت کنن
      احمقانس که زنی دیگه جواب تلفن رو بده
      اما چرا اینطوری نگاه نمیکنیم که اون مرد دیگه براش مهم نبوده و وابستگی عاطفی نداشته و فقط بخاطر خشم زنشو کشت؟‌
      چرا اینطوری نگاه نمیکنیم که مقصود نویسنده از بیان همزمان خیانت خودش یه حماقت عمدی بوده برای بیشتر جلوه دادن دست روزگار؟‌


      اره هرکسی هرنوعی از خیانت رو میتونه داشته باشه و هر نوع برخوردی
      اما این برای هر دیدگاهی متفاوته
      من خودم باورم با باور ایول یکسانه
      اما این نوشته به اعتقاد من نبود یه مشکل اجتماعی بود و تباهی روزگار کودکی و بزرگی یه بچه...


      فک کنم زیاد حرف زدم ولی لازم بود...


    •   Boycenter
    • 4 روز،9 ساعت
      • 1

    • عالی بود کامل میشد خود رو تو داستان پیدا کرد و جا داد تامل برانگیز جالب


    •   ناصر39
    • 4 روز،9 ساعت
      • 5

    • من نپسیندیدم - معمولا هیچ زنی یک مرد رو به خونه اش راه نمی ده - مخصوصا اگر بچه هم داشته باشه - معمولا مردی هم که خودش خیانت می کنه اینقدر غیرتی برخورد نمی کنه - ضمنا از لحاظ حقوقی رضایت فرزند برای اعدام پدر به تنهایی کافی نیست و امکان انجام نداره - ایده داستان خوب بود اما پایانش غیر قابل تصور - شاید اگر پدر خودکشی می کرد یا به بهانه ای در زندان به قتل می رسید بهتر بود


    •   nilajooni
    • 4 روز،9 ساعت
      • 1

    • سیاوش عزیز باهات موافقم اما مانای داستان یه بچه بوده که اصلا دلیل این خیانت رو درک نکرده و بیانش هم نمیشه کرد
      این بین بیشترین ظلم به دختر کوچولوی داستان شده


      سیننامون گرل عزیزم ممنونم که خوندی
      جوابتو توی پست قبلیم دادم عزیزم


      شانن عزیز مرسی


      صدف جان کجا بودی تو دختر؟؟؟؟‌خوشحالم که بازم نظراتتو پای داستانام دارم
      جدیدا خشن شدم چون به گمون خودم نمیتونم خشمم رو توی دنیایی بجز داستان بروز بدپ و ناگزیر روی قلپم اثر گداشته
      ولی بازم دارم تاپیکهای عاشقانه رو


      ایول جان حرفت کاملا درسته اما آدما توی اون لحظه ممکنه هرکاری بکنن
      هرکاری


    •   ناصر39
    • 4 روز،9 ساعت
      • 1

    • حرفم رو پس می گیرم - ایکاش ابتدا نظرات رو خوانده بودم - نیلا جان
      از سمت شما که به دستان نگاه می کنم - به عمق فاجعه ایی که مد نظرت بود که بیان کنی رسیدم


    •   nilajooni
    • 4 روز،9 ساعت
      • 0

    • بوی سنتر عزیز لطف دارین


      ناصرخان والا خودمم نپسندیدم(‌خند‌ه)‌
      ولی درباره اون موضوع حقوقی من سوال کردم و نوشتمش شاید اون شخص منظور منو درست متوجه نشده
      اما من دیدم زنی رو ک با بچه ی بزرگتر از مانای داستان همـمردی رو ب خونه اورده
      البته اون تا وقتی ک من خبر داشتم شوهرش نفهمید
      ولی شوهرش هم خیلی هیز بود اتفاقا
      و چرا...ادما خیانت ببینن حکم میدن و قصاص میکنن و فارغ از کارهای خودشون میگن من انجام دادم اون چرا تکرار کرد؟‌
      حتی اگه طرف مقابل با اگاهی از خیانت همسرش خیانت کنه هم باز حقی بهش نمیدن
      دیدم که میگم


    •   nilajooni
    • 4 روز،9 ساعت
      • 1

    • ناصر عزیز ممنونم
      اتفاقا نظراتتون همه از زوایای مختلف منطقیه ولی خب دیدگاه نوشته از دید یه بچه بود و نقش اول هم بچه بود


      چه حس خوبیه که قلمت اینقد جای حرف داشته باشه و خودت هم ندونی


    •   ناصر39
    • 4 روز،9 ساعت
      • 2

    • نمی خوام تاپیکت رو شلوغ کنم نیلای عزیز
      چون الان دیگه به درستی به افکارت در مورد نگارش داستان پی بردم - از نظر حقوقی برای قصاص یک فرد رضایت کلیه اولیای دم ضروری هست و در صورتی که افرادی راضی به قصاص نباشند ، میبایست دیه ی شخص متناسب با حقی که دارد بهشون پرداخت بشه - ضمنا دختر قصه ی ما حتما باید به سن قانونی رسیده باشه و پول کافی هم برای پرداخت به سایر اولیای دم داشته باشه - تا اونجایی که سواد و تجربه من یاری می کنه - معمولا هیچ فرزندی قصاص والدین رو تقاضا نمی کنه - چون بالاخره این فرد قصا شونده پدر و مادر و برادر و خواهر داره و به خاطر فشار همین اقوام معمولا قصاص صورت نمی گیره
      ببخش که تاپیک رو شلوغ کردم


    •   reza-17
    • 4 روز،8 ساعت
      • 1

    • افرین


    •   Snowflake
    • 4 روز،7 ساعت
      • 2

    • فکر میکنم نیاز به عینک دارم!برای دیدن کامل داستان ها


      روایت جالبی بود
      متشکرم که نوشتیش نیلای عزیز


    •   nilajooni
    • 4 روز،7 ساعت
      • 2

    • رضای عزیز ممنون


      اسنو جان نظر لطفته خواهش میشه گلم


    •   amir81709792
    • 4 روز،7 ساعت
      • 1

    • باحال نوشته بودی.
      آره سزای خیانت همینه.
      مرد و زن تا وقتی مجرد هستن هرکار بکنن مشکلی نیست.ولی متاهل که شدن باید بچسبن به زندگی.
      هیچکس هیچکس رو مجبور نکرده ب اردواج


    •   cinnamon girl
    • 4 روز،7 ساعت
      • 4

    • نيلا جان من به عنوان يه خواننده نظرمو ميگم و توصيه ميكنم اگه دنبال بهتر شدن و قوى تر هستى، بهتره انتقاد ها رو بيشتر از تعريف و تمجيد ها جدى بگيرى.
      روح اون بچه داغون شد، مثل من و مثل خيلياى ديگه! بله من اين پيامو عميق تر از چيزى كه بتونى تصور كنى درك كردم.
      ممنون بابت توضيحاتت اما همچنان ميگم كه روند داستان منطقى نبود و متن اون پختگى لازم رو نداشت. من نويسنده نيستم و نميتونم بهت بگم اگه اينجورى مينوشتى بهتر ميشد يا... من صرفاً به عنوان يه خواننده ميتونم بگم با وجود اين كه قلم خوبى دارى، به دلايلى كه قبل تر گفتم داستان ضعيف بود. (rose)


    •   Holy_man
    • 4 روز،7 ساعت
      • 2

    • خیانت
      خشونت
      و مرگ.....


      جدا از تموم اهدافت برای نوشتن داستان ،سیاهیش بیشتر از اونی بود که بتونم تحمل کنم. دوسش نداشتم نیلا و کاش دیگه هیچوقت اینجوری ننویسی :(


    •   nilajooni
    • 4 روز،7 ساعت
      • 2

    • امیراقا ممنون درست میگین


      سینامون گرل عزیزم
      اتفاقا دوستان میدونن که همیشه به انتقادها توجه داشتم و چشم بیشتر دقت میکنم
      ممنون


      هولی من...
      ای جونم ببخشید عزیزم
      آقا من گفتم فحش ندین که یعنی فک میکردم خیلی برخوردا بدتر باشه
      میدونم دوس داری سپید باشم
      ولی شاید این ی راه تخلیه‌ی افکار بود
      شایدم یه وظیفه که حسش کردم
      شایدم...
      بازم ببخشید که حالتو خوب که نکردم هیچ بدترم شد


    •   Mrs_Secret
    • 4 روز،7 ساعت
      • 3

    • خیلی خوب از نگاه یه بچه داستانو نوشتی!!
      این که گوشی باباهه رو زنه جواب بده غیرمنطقی بود.اگر جای مانا مامانش زنگ زده بود که به فنا میرفتن خب...خیانت باباشو از یه راه دیگه میفهمید بهتر بود...انگار هدفت فقط نشون دادن خیانتکار بودن باباش بود و به زور تو متن گنجوندیش!!
      اما در کل خیلی خوب بود....یاد ضرب المثل (از هر دست بدی از همون دست پس میگیری) افتادم


    •   Haleh59
    • 4 روز،6 ساعت
      • 10

    • نیلا جان...
      روند داستان خیلی بی وقفه و سریع اتفاق افتاده بود. می شد کمی با طول و تفسیر دادن جمله ها، داستان رو تاثیرگذارتر کرد و از این حالت باری به هرجهت بودن که انگار فقط نویسنده دوست داشته چیزی بنویسه و پایانش برسه، در بیاد. و نکته ی دیگه اینکه فکر نمیکنم بچه ی دبستانی چنین درکی از خیانت و روابط نامشروع پدر و مادر بتونه داشته باشه. (بچه های نسل فعلی بله، اما به دلیل خاطره گونه بودن داستانت، برای بچه های نسل های قبل تر فکر نمیکنم چنین درک واضح و شفافی از خیانت توی بچگی وجود داشته)
      مورد جالب گونه ی بعدی که خیلی توجه منو جلب کرد، موضوع دیدن سکس مادر و آقای غریبه از سوراخ کلید و قفل در بود. اول اینکه فکر نمیکنی اون سوراخ به حد کافی تنگ و کوچیک هست که نشه به وضوحی که تعریف کردی، با استفاده ازش همه چیز رو دید؟ و تو حتی در توضیح جزئیات هم کم نگذاشتی! نمیشه که دختر خوب! از اون سوراخ قفل و کلید رنگ لاک و تتوی روی کمر قطعا مشخص نخواهد بود. بگذریم از اینکه خیلی کلیشه ای طور، مثل همه ی داستان های مشابه، تخت دقیقا روبروی در و سوراخ بوده و با وضوح اچ دی همه چیز دیده شده.
      و مورد آخر
      حکم مرد اعدام بوده اما در قانون مجازات اسلامی، قتل فراش نام این نوع ارتکاب به قتل هست و معنای اون هم این هست که اگر مرد، زن خود و مرد غریبه رو در حین ارتکاب به زنا به قتل برسونه، از حکم قصاص یا اعدام معاف میشه. تنها در صورتی که زن مکره نباشه (با تمایل به خیانت و زنا نپرداخته باشه) و شوهرش او را به قتل برسونه، شوهر قاتل در بند معافیت از قصاص قرار نمیگیره که در داستان تو، زن کاملا با تمایل خودش داشته با مرد غریبه سکس و یا خیانت و زنا میکرده و به هر حال پس از قتل به دست همسر، هیچ مجازاتی شامل حال مرد نبوده. اینم موضوعی بود که بهش دقت نکرده بودی و بدون علم راجع بهش نوشته بودی.
      در هر صورت، وقتی توی همچین فضایی با حجمی از خوانش در بین همه ی اقشار از باسواد تا بی سواد، مینویسی و مسئولیت بزرگی مثل نوشتن و آگاهی دادن رو قبول میکنی، بهتره که اطلاعات درست بدی و تخیل ذهنیت رو از اون حالت کلیشه ای خارج کنی.
      امیدوارم هدفی که از پرداختن به این موضوع داشتی، در ابعاد بزرگتر محقق بشه و هیچ بچه ای هیچ کجا از مسئله ی خیانت پدر و مادر آسیب مستقیم و غیر مستقیم نبینه.
      موفق باشی دخترجان.


    •   nilajooni
    • 4 روز،5 ساعت
      • 1

    • سکرت جونم مرسی گلی
      گفتم که عمدی بود
      مرسی دوست خوبم


      خانوم هاله
      خیلی ممنونم از وقتیکه برای خوندن و نقد دقیق گذاشتی


    •   nadermap
    • 4 روز،5 ساعت
      • 1

    • بازم داستان کلیشه ای بابا خلاقیت بخرج بدین یکم به مغزتون فشار بیارین. ریدم به مغز نداشتت


    •   NILOO565
    • 4 روز،4 ساعت
      • 1

    • براوو...لذت بردم مختصر و کلی نوشته بودی ،طولانی نبود ولی فضای داستان همه چی داشت شاخ و برگ خوبی بهش دادی وپایان خوبی براش در نظر گرفتی :) چقدر خوب بود که دختر این داستان به همینجا تموم نمیشد و خودش ادامه پیدا میکرد اخه شخصیتش برام جالب بود...


    •   آپو
    • 4 روز،4 ساعت
      • 1

    • خوبه


    •   nilajooni
    • 4 روز،4 ساعت
      • 0

    • نادرخان والا من موضوعات متنوع زیاد نوشتم
      اینم شاید موضوع جدید نبود ولی دیدگاه و پایانش جدید بود


      نیلو جان چه جالب شد
      نیلا و نیلو که دیدگاه یکسان دارن(‌لبخند‌)‌
      لطف داری


      آپو عزیز مرسی


    •   سایه+روشن+جنگل
    • 4 روز،4 ساعت
      • 1

    • درود نیلاجان..


      زیبا بود(rose) (rose) (rose)


    •   کیر ابن آدم
    • 4 روز،3 ساعت
      • 1

    • سلام حسین هستم.
      قد 190
      وزن 90
      طول 19
      قطر6
      چشمام آبی
      ورزشکار و سیکس پک
      فوقالعاده هات و حشری
      زوج های محترمی که دنبال یه نفر سوم با شخصیت و مودبن که هم بده هم بکنه، میتونن فی المجلس برن تو کون من.
      زیر داستانا جای تبلیغ کس و کون و کیر نیست.
      ــــــــــــــــــ
      پ.ن: اطلاعات اول کامنت تخیلی بود.


    •   Edsa1352
    • 4 روز،3 ساعت
      • 1

    • سرد سرد سرد تلخ تلخ سیاه سیاه عالی بود قلمت همیشه روان باشه


    •   nilajooni
    • 4 روز،3 ساعت
      • 2

    • سعیدجان خوشحالم ک دوست داشتی


      حسین دیگه تو خیلی مسخره ای
      کیر...رضایی تو سوراخ کلت


      Edsa لطف داری عزیزم


    •   Amir6371
    • 4 روز،2 ساعت
      • 1

    • خوبه...خوب کاری کردی (rose)


    •   Mr.leon
    • 4 روز،2 ساعت
      • 1

    • خوب بود ادامه بده نویسنده ی خوبی هستی


    •   Bahramamm
    • 4 روز،2 ساعت
      • 1

    • نیلا
      عالی نوشتی
      ولی تمام بدنم داره میلرزه
      ?


    •   nilajooni
    • 4 روز،1 ساعت
      • 1

    • آقا امیر ممنونم


      مسترلئون عزیرم لطف دارین
      حتما


      بهرام عزیز از طرفی خوشحالم که انقد اثر داشته قلمم از طرفی ناراحتم که حالتون رو بد کردم مث خودم


    •   sepideh58
    • 3 روز،23 ساعت
      • 5

    • خب با نظر هاله جان بیشتر موافقم تا بقیه دوستان
      گفتنی ها رو هاله گفت
      قبل از نوشتن برای هر موضوعی حتی اینجا تحقیق لازمه چون ایرادهای جزئی تاثیر گذاری قلم رو از بین میبره
      با مستر کینک هم موافقم طرح خامی بود که نیاز به کند و کاو خیلی زیادی داشت تا موثر واقع بشه
      به صرف نشون دادن خیانت و تاثیر روی بچه نمیشه نتیجه اخلاقی از داستان گرفت
      هر داستانی با موضوع کلیشه ای رو میشه به جذاب ترین حالت ممکن نوشت تا اثرش جاودانه باشه
      چندین بار گفتم اینجا برای ما محل تمرینه تا ایرادها رو پیدا کنیم و رفع کنیم شاید هر کدوم از ما با تمرین بتونیم مجموعه داستان چاپ کنیم !
      پس سعی کنیم بهترین استفاده رو از اینجا بکنیم تا یاد بگیریم
      امیدوارم موضوعات بهتر و پخته تری ازت بخونم نیلا جانم


    •   mjf11
    • 3 روز،23 ساعت
      • 1

    • همون‌طور که دوستمون اشاره کرد حکم اعدام طی شرایط خاصی در این مورد اجرا نمیشه ولی در کل قلم خوبی داشتی و اینکه خیلی شاخ و برگ دار نکردی ماجرا رو ولی یکم آدمو فرو میبرد تو نقشه میشد یجورایی حستو از دید خودت درک کرد،موفق باشی


    •   hani.banooo
    • 3 روز،23 ساعت
      • 2

    • عالیییییییییییی


    •   jack.sparr0w
    • 3 روز،21 ساعت
      • 5

    • داستان یا نوشته در هم ریخته و بدون چهار چوبی بود بشدت سردرگم میکرد خواننده رو و کلافه بجای اینکه حس کنم یه متن منسجم رو دارم میخونم مدام ادمو پرت میکرد تو این فضا و اون فضا شاید سوژه خوبی بود اما نویسنده نتونستم بود اونو در بیاره و انگار پیامک های بریده بریده رو قصد داشت بعنوان یه داستان بخورد خواننده بده تنها قسمت مفید داستان نیلا خانم نتیجه گیری داستان بود که از اول سعی داشتی به خواننده منتقل کنی اینقدر درگیر رنگ شورت و موی کاراکتر های قصت بودی که فراموش کردی خود داستان رو پیش ببری امیدوارم بتونی کم بنویسی اما جذاب بنویسی تا مجبور نشی بخاطر نوشتن افت کیفیت به داستانها بدی دیسلایک میکنم و با ارزوی اینکه شاهد داستان بهتری ازت باشم.امیدوارم نقد منو بحساب دیگه نزارید چون دوست دارم شاهد داستان و قلم بهتری از شما باشم (rose)


    •   nilajooni
    • 3 روز،20 ساعت
      • 0

    • سپیده جون ممنون دوست خوبم ک راهنمایی کردی


      mjf11 عزیز ممنونم عزیزم لطف داری


      هانی بانو تشکر


      جک بارو عزیز ممنون ک حس واقعیتو گفتی


    •   Horny..girl
    • 3 روز،10 ساعت
      • 2

    • نيلاا، نميخواي از موضوع خيانت بياي بيرون؟
      من توصيف صحنه هاي اروتيكش رو اصلا دوس نداشتم! مامان شورتش مثل سوتينش قرمزه و نميدونم كير آقاهه رفت تو بدن مامانم و اينا...
      براي من اونجاهاش اصلا و ابدا جالب نبود.
      نوشته هاي قبليت رو بيشتر دوس داشتم دختر زيبا! (rose)


    •   nilajooni
    • 3 روز،9 ساعت
      • 0

    • هورنی گرل عزیزم
      نمیدونم شاید افکارمه که باعثش شده
      اصن شاید دیگه ننوشتم
      متاسفم


    •   nilajooni
    • 3 روز،9 ساعت
      • 0

    • اولش خودمم دوستش نداشتم
      ولی وقتی که دوستان با این حجم از لایک استقبال کردن فهمیدم اونقدرام بد نیست


      ولی وقتی عزیزترینم هم نظر نداد پای داستانم و به لایک اولی بودن اکتفا کرد و شما دوستانی که میدونم برای بهتر بودنم دارین ایرادا رو میگین یعنی خیلی افتضاح بوده


      حالم زیاد خوش نیست فعلا نوشتنو کنار میذارم
      وقت باارزشه خرابش نمیکنم براتون
      ببخشید


    •   ایلونا
    • 3 روز،8 ساعت
      • 5

    • وا دختر این حرفا چیه؟؟؟ نکنه توقع داری نوشته یا داستانت بی نقص و بی ایراد باشه؟؟؟ مگه میشه بدون ایراد؟؟؟!!! مشخصه که هر نوشته ای داخلش حفره وجود داره. حتی گاف وجود داره. اتفاقا کسی نقدت می کنه، یعنی داستانت ارزش خونده شدن و نقد شدن داره. بزرگ ترین کارای ادبی دنیا رو نقد می کنن. برو نقد فیلما رو بخون. که چه بی رحمانه گُه می زنن به فیلم. این نقد کننده ها!!!


      مورد بعدی اینکه همیشه اونی که بیشتر از همه دوستش داری، بیشتر از همه دهنتو سرویس می کنه... :) این قانون هم برا همه هست... فقط یکمی شل کن و باهاش کنار بیا... :)


      مورد بعدی اینکه هر چی دوست داری بنویس. هر چی عشقت می کشه بنویس. تو نه به کسی دِینی داری. نه قرار دادی داری. نه تعهدی داری. که هر چی بقیه خواستن بنویسی. مگه هدفت از نوشتن، برای دل خودت نیست؟؟؟ مهم اینه که تو چی دوست داری بنویسی... کسی خوشش اومد لایک می کنه. کسی خوشش نیومد، دیسلاک رو گذاشتن برا همین. کسی هم نقد کرد، ازش ممنون باش. چون برا پیشرفتت خوبه. شاید یه روز اینجا برات یه تمرینی بود و تو زندگی واقعیت یه نویسنده واقعی شدی...


      هر اثر هنری ای. در هر سطحی. و با هر موضوعی. باید از دل خلق کننده ش بیرون بیاد تا به دل مخاطب بشینه...


      مایوس نشو نیلا. بنویس. هر انگیزه ای برای نوشتن داری رو از دست نده. این روزا که هر روز همه مون تنها تر میشیم، فقط انگیزه هامون تنها یار وفادارمون هستن...


    •   nilajooni
    • 3 روز،8 ساعت
      • 1

    • شیوا جونم اره همه حرفات درسته
      ولی الان حالم خوب نیست واقعا
      روحیم خیلی داغونه و دوستام همه میدونن که تو این یک ماه اخیر چقدر زندگیم روزای بدی رو برام رقم زده
      نمیگم کلا کنار میکشم نه
      چون خیلی وقته که مینویسم و اینجاس که ٤ ماهه شروع کردم
      یکم حالم بهتر بشه بعد
      چون حتی کسایی هم که دوستش داشتن حالشون بد شد
      شاید داستان بعدیم قسمت سوم نیلایار بود
      شایدم یه عاشقانه با مضمون سفید
      نمیدونم کی حالم خوب میشه ولی کنار نمیکشم


    •   Master.Kink
    • 3 روز،8 ساعت
      • 3

    • نیلا
      اگر تو نویسنده این داستانک نبودی من نه نظری میدادم نه لایک میکردم چون از قلمت خوشم میاد دخترجان
      از ضعیف بودنت خوشم نیومد. از تعداد لایکات مشخصه که دوستان تو رو لایک کردن نه نوشته‌اتو خودتم اینو میدونی ولی قرار نیست با یه داستان شتابزده و ضعیف بگی نمینویسم! راهکاری که بهت میدم شفافه بنویس و متنتو بذار کنار بعد مدتی سراغش برو خودت متوجه نقاط ضعف و قوتت میشی باهات شرط میبندم ایده و نوشتن و انتشار این داستانک ۴۸ ساعت کمتر طول کشیده


    •   nilajooni
    • 3 روز،8 ساعت
      • 1

    • مسترکینک جان
      چه ایده خوبی...حتما استفاده میکنم


      اره همش یک ساعت بود
      همه داستانام یک ساعتس
      میاد تو ذهنم
      تایپ میشه
      آپ میشه


    •   alisexy1372
    • 3 روز،5 ساعت
      • 1

    • سزای خیانت مرگه، چه زن چه مرد


    •   Robinhood1000
    • 3 روز،3 ساعت
      • 1

    • درود، بی تعارف و غلو موضوع داستان جدید بود خوشم اومد، اما باتوجه به اینکه نظرات دوستان از بالا تا پایین خوندم با کامنت هاله و ایلونا بیشتر موافق بودم پس علاوه بر امتیاز مثبت 50 ی منفی دیس9 هم میدم، مانا باشی (rose)


    •   nilajooni
    • 3 روز،3 ساعت
      • 0

    • اقا علی ممنونم


      رابینهود عزیزم ممنونم
      ولی نمیشه هم لایک هم دیسلاک باهم بدیااااااا
      مرسی بازم


    •   سانسا
    • 2 روز،20 ساعت
      • 2

    • از سولاخ قفل نمیشه همون جلو رو دید. سه بعدی از همون سولاخ همه چی دیده خخخخ


    •   Hidden.moon
    • 1 روز،15 ساعت
      • 1

    • الان وقت شد ک بخونمش نیلا جان..لایک ۵۴..


      موضوع ممنوعه ای بود ک به خاطر همین منزجر کننده بود، انگار ک قداست مادر لکه دار میشد و همین منزجر کننده بود، اما این روزها کم هم نیست این اتفاقات.. خیانت های متقابل و ...
      نقد بعضی از دوستان رو خوندم و دیدن جزئیاتی مثل رنگ ناخن از کلید در خب سخته، و البته حکم پدر اعدام نخواهد بود.
      امیدوارم بازم ازت بخونم و پیشرفت کنی.


    •   nilajooni
    • 1 روز،2 ساعت
      • 0

    • سانسا جان بله درست میگی


      ماه جونم ممنون از لطفت
      بله ضعفهایی داشت ک امیدوارم بتونم دیگه تکرار نکنم


    •   mhrsl
    • 20 ساعت،42 دقیقه
      • 0

    • عالی بود خوشم اومد
      ادبیاتی قوی هنرمندانه ظریف و پرمایه
      داستان رو گرچه غم انگیز اما شاعرانه بیان کردی لایک


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    اطلاعیه




    جستجو