ماجراهای مجید (۲ و پایانی)

    ...قسمت قبل


    باسلام
    قسمت دوم خاطره منو شیوا به جایی ختم شد که اون روز بعد اینکه یاسمین منو شیوا رو تو اون حالت دید ما رو از خونشون انداخت بیرون و بعد اون قضیه دیگه جواب منو نداد و رابطش رو بخاطر اینکه مثلا بهش خیانت کرده بودم و با بهترین دوستش تو نیم ساعت رابطه اونم سکسی برقرار کرده بودم با من قطع کرده بود . بعد اون منو شیوا باهم حدود یک هفته باهم بودیم و کل قضیه که یاسی در مورد منو رابطش و اون روز که ما رو تو اتاق دیده بود و چند بار هم خواسته بود بیاد تو و اینکه چند بار موقع ای که تنها بودن با یاسمی لز کرده بودن که یه بار هم مادر یاسمین سر این کار خفتشون کرده بود و دیگه رابطه با هم رو قطع کرده بود که اتفاقا علت اینکه اون روز شیوا هم با من به انباری فرستاده بود همین بود صحبت میکردیم و پشت تلفن سکس تل با من میکرد . که وقتی که کلا شمارش رو عوض کرد دیگه من ندیدمش و ازش خبر نداشتم حتی نمیدونستم خونشون کجاست و بچه کیه تا اینکه روز خواستگاریم دیدمش و ماجرا از این قرار بود که حدود 3 سال بعد اون قضیه من با دختری که یه فامیلی دوری هم باهم داشتیم اشنا شدم و بعد خواستگاری غیر علنی و کسب اجازه از خانوادشون قرار شد که ما هم یه روز حرفامون رو باهم بزنیم تا بله برون . روزی که به خونه خانمم رفتم از در که وارد شدم یهو شیوا رو دیدم از تعجب شاخ در آوردم که این اینجا چیکار میکنه که صد در صد شیوا هم همین طور بود از تعجب چشممون شده بود اندازه یه کاسه زود از جلو چشمام دور شد منم سرم رو انداختم پایین بعد اون روز و عقدمون فهمیدم که زن عمو کوچیکه خانومم که هم سن هم بودیم شده و یک سال پیش هم عروسی کردن بعد دوران عقدمون قشنگ معلوم بود که خودشو از قایم میکرد و اتفاقا عموی خانومم با من خیلی عیاق شده بود و بعد عروسیمون رفت و امد زیادی باهم داشتیم شیوا از اینکه خطری تهدیدش نمیکرد و من حرفی در مورد اون روز به کسی نگفتم و نمیگم راحتتر شده بود شیوا نسبت به قبلش خشگل تر شده بود و یکمی تپل تر شده بود هر از گاهی با نگاهم و خنده های شیطنتی که بهش میکردم بهش میفهموندم که همیچی یادمه و ... یه روز شیطنتم گل کرد و بهش اس دادم و یکم سر به سرش گذاشتم که وقتی که فهمید منم گفت خواهش میکنم در مورد اون روز به کسی چیزی نگو فراموشش هم کن چون الان دیگه ما هر دو خانواده داریم و اونم مال بچگی ها و بی عقلی هامون بود اما من هی شیطنت میکردم و هر از چندگاهی بهش اس میدادم و در مورد اون روز میگفتم اول جواب نمیداد و منم بهش هی تک میزدم تا اینکه مجبور میشد جواب بده تا تابلو نشه اولیل قبول نمیکرد و راه نمیومد تا بالاخره راه امد و جوابم رو درست میداد و منم بعد اینکه با من قطع رابطه کرد با چند نفر بود و با پیمان شوهرش چطور اشنا شد و حتی بهش چطور حال میده سوال میپرسیدم و اونم جواب میداد . حتی میتونستم بگم که حشری تر از قبلش شده بود گذشت تا اینکه قرار شد باهم به مسافرت بریم شمال روز مقرر وسایل رو جمع کردیم و با ماشین من رفتیم رشت ویلای یکی از اقوام پیمان که خالی بود رفتیم تو راه کلی عکس دست جمعی و گرفتیم که تو یکی از عکسها که من پشت سر شیوا و خانموم بودم و پیمان هم عکس میگرفت یه انگشتی به شیوا رفتم عکس العملی نشون نداد اما بعدش اس داد این کار بار اخرت باشه و تکرار نشه منم گفتم چرا خلاصه از من اصرار و از اون انکار که باز این کار رو هر وقت فرصت گیرم میومد انجام میدادم و اونم غر غر میکرد تا یه روز که تو ویلا که از دریا فاصله هم نداشت دیدم عایق تفرحیی هست از اون پدالی ها تصمیم گرفتیم بزنیم تو آب منو خانومم جدا و پیمان و شیوا هم جدا سوار شدیم دریا یکم متلاطم بود موجها باعث شد که یکم فشار خانومم بیفته بعد اینکه برگشتیم ویلا خانومم رفت تا استراحت کنه و گفت که فکری واسه شام بکنیم بعد مشورت قرار شد برم وسایل جوجه بگیرم و تا اینکه بر میگردم اونا بساطش رو آماده کنن تصمیم گرفتم پیاده برم و ماشین نبرم تو بازار چه ای که رفتم نه مرغ پیدا کردم که بدم تیکه کنن واسه سیخ نه جوجه آماده تصمیم گرفتم از غذا خوری که نزدیکی بود همون امادش رو بگیرم و ببرم بعد تهیه اون برگشتم ویلا دیدم ماشین نیست رفتم تو دیدم شیوا نشسته گفتم پس پیمان کو گفت حال خانومت خوب نبود بردش بهداری زنگ زدم بهش گفت تازه رسیدم قراره یه سرم وصل کنن فشارش برگرده بیایم یه یه ساعتی طول میکشه خداحافظی کردم و به شیوا گفتم پس بساط جوج کو گفت دیگه پیمان رفت و منم بلد نبودم گفتم عیب نداره منم پیدا نکردم آمادش رو گرفتم شیوا بلند شد بره آشپزخونه تا جوجه ها رو بزاره لای نون سرد نشه یدونه زدم در کونش که برگشت و گفت صدبار گفتم این کار رو نکن که گفتم اخه خیلی باحال تر از قبلش شده گفت خوب شده که شده واسه تو نشده که رفتم پشت سرش آشپزخونه و کونش رو گرفتم و بهش گفتم یکی از عواملی که این طور شده منم خودشو کشید کنار و با عصبانیت گفت اره همون یه بار اونم لاپایی شد این دوباره بغلش کردم و اونم مقاومت کرد بهش گفتم بلاخره منم حق آب گل پیدا کردم هی دستام رو کنار میزد و تقلا میکرد که از دستم در بره و گفت نکن جون مادرت نکن نفهم گذشته ها گذشته و حالا من دیگه شوهر دارم و نمیخوام بهش خیانت کنم من ولش کردم و بهش گفتم تو خیانتت رو قبلا کردی رو دوباره رفتم از پشت بقلش کردم و کیرم رو به کونش چسبوندم یکم ارم تر شده بود و بهش گفتم هنوزم به گوشت حساسی رو سریش رو کنار زدم و لاله گوشش رو گرفتم دهنم معلوم بود دوباره حشری شده و مقاومتی نمیکرد دوباره سینه هاش رو گرفتم و چنگ زدم بهم میگفت مجید نکن زشته بهش گفتم زشت اینه که میخوای گذشته رو فراموش کنی دیگه کامل در اختیارم بود و منم مثل گذشته همون حالت رفتم سراغش کوسش اول از رو شلوار بعد دستم رو کردم تو دیدم خیس کرده دوباره گفت کیرت رو دربیار ببینم به همون بزرگی قبله منم دادم دستش و گفت وای بزرگتر هم شده بهش گفتم هنوز هم بلدی بخوری گفت وای نگو که از اخرین خوردنم خاطره بدی دارم هر چی بود پاشیدی صورتم بعد اون پیمان هر وقت گفت بخور خاطره یادم میاد و تا حالا براش نخوردم بهش گفتم عیب نداره بیا تا خاطرت رو باز سازی کنیم و بعد این مال پیمان هم بخوری گفت همینجا تو آشپزخونه گفتم نه بریم اتاق خواب ویلا به اتاق خواب داشت و یه تخت دو نفره که هرشب خانوما تو اتاق میخوابیدن و ما تو حال . به شیوا گفتم تو برو رو تخت خودت رو آماده آماده کن تا منم بیام . منم که قبلا این پیش بینی رو کرده بودم که شاید تو این سفر شیوا رو بکنم تو یه جایی از ماشین اسپری قایم کرده بودم بعد اینکه استفاده کردم برگشتم اتاق دیدم شیوا تا زیر گلو زیر پتوه منم کلا لباسام رو در آوردم و رفتم زیر پتو دیدم شیوا با یه شورت و سوتین مشکی که به پوست سفیدش میومد خوابیده پتور رو زدم کنار بهش گفتم بذار اون کوس کونت رو ببینم شروع کردم از لاله گوشش شروع کردم مک زدن تا لبش و گردن تا رسیدم به سینه هاش که لان دیگه هشتاد شده بود دست کردم سوتنش رو از پشت باز کردم و سینه ها رو انداختم بیرون نوک قهوی خوش رنگش رو که دیدم کردم تو دهنم و وحشیانه داشتم میخوردم بهم گفت میدی بخورم گفتم بیا تا کرد دهنش فهمید اسپری زدم و نخورد گفت بیا زود بکنم تا نیومدن گفتم چشم و رفتم بین دوتا پاش کیرم رو دادم دستش و گفتم خودت بکن تو گفت باشه ولی قول بده یواش بکنی ها . تا سرش رو گذاشت رو کس خیسش یکم روفت تو منم با فشار اهسته یواش کردم تو شیوا شروع کرد به آخ و وخ کردن یواش یواش که تا ته رفت تو یواش شروع به تلمه زدن کردم اولش خیلی آهسته اما رفته رفته بیشتر تا جا باز کرد شیوا هم داشت همراهیم میکرد و بدن خودش رو زیرم تکون میداد حسابی حال میکرد چند دقیقه ای که تلمه زدم دیدم بیشتر تکون میخوره و ازم میخواست تند تر بکنمش کیرم که تا ته میرفت اخ میگفت تو هی میگفت بیشتر میخوام تا دیدم زیرم سیخ شد و بعد بیحال شد فهمیدم ارضا شد یکم کیرم که تا ته توش بود روش دارز کشیدم و بهش گفتم شروع کنیم تا نیومدن گفت اره باز یکم تکون دادم و گفتم مدل رو عوض بکنیم گفت در خدمتتم گفتم بچرخ سگی بکنمت چرخید و کون درشت و خشگلش رو کرد سمتم کیرم رو کردم توش و دوباره اخ وخ کرد منم شروع به تلمه زدن کردم بعد 3 4 دقیقه گفتم بسه دیگه بیا بشین روش امد پاهاش رو باز کرد و کیرم گرفت و خودش کرد تو کسش و شروع به بالا پایین پردین شد خیلی حرفه ای داشت بهم حال میداد منم که نقطه ضعفم تو ارضا شدن این مدل بود حتی با وجود اسپری داشتم ارضا مشیدم شیوا فهمید و گفت ارضا شدی خیالت راحت بریز تو قرص میخورم خیالم راحت شد و گرفتم از پهلو هاش و خودم بالا پایینش میکردم تا دیگه به اوج رسیدم و هرچی اب داشتم تو کوسش خالی کردم انقد آب امد که با وجود اینکه کیرم تو کسش بود باز از بغل هاش ریخت بیرون تو همون حال شیوا هم که بی حال شده بود روم دراز کشید و در گوشم گفت حال داد گفتم چه جورم گفت کیر کلفت و با حالی داری گفتم قابلت رو نداره بعد سکوت کرد کیر منم داشت یواش یواش کوچیک میشد از کسش می افتاد بیرون دوباره در گوشم گفت مجید گفتم جونم گفت میشه یه خواهشی ازت بکنم گفتم بفرما گفت قول میدی این بار اول آخرمون باشه گفتم اول که نبود گفت باشه آخریش باشه گفتم حیفت نمیاد کیر کلفت کوس بلوری گفت چرا اما هردومون متاهلیم خواهش گفتم حالا پاشو تا نیومدن همین مدلی چالمون کنن پاشد و الباقی اب کیرم رو که بیرون ریخته بود با دستمال کاغذی پاک کرد و لباساش رو پوشید منم با اینکه دیگه جون نداشتم بلند شدم که لباسام رو بپوشم دوباره امد سمتم و یه لب گرفت و گفت قول میدی گفتم خودتم نمیتونی جلوت رو بگیری از من قول میگیری گفت باشه دیگه تکرار نمیشه قول بده گفتم حالا برو جمع و جور کن تا الان میان فرستادمش بره بیرون و خودمم رفتم حموم باز تو راه حموم بهم گفت قول میدی گفتم باشه حالا برو تو حموم که بودم امد در زد که مواظب باش امدن منم در امدم بیرون خیلی عادی شام خوردیم و خانومم که هنوز خوب خوب نشده بود رفت بخوابه شیوا هم بعد جمه و جور کردن بساط شام رفت اتاق و منو پیمان نشستیم تعریف که هی شیوا از اتاق اس میداد قول میدی منم هی سر به سرش میزاشتم و اذتش میکردم تا آخر که منو به هزار چیز قسم داد قول گرفت که کلا انگار نه چیزی بوده نه شده الانم که حدود یکی دو ماه از اون ماجرا گذشته هنوز سر قولم موندم و دیگه در این ماجرا ها حرفی بهش نزدم و اس ها مونم باهم قطع کردیم . نمیدونم تا کی سر قولمون بمونیم شاید شرایطش پیش بیاد باز بکنیم اما فعلا که هر دو عذاب وجدان گرفتیم شایدم تونستیم و جلو خودمون رو بگیریم .
    ممنون که با اینکه طولانی بود تا آخر خوندین منم هدفم این بود با جزییات کامل باشه متشکر .


    نوشته:‌ مجید

  • 4

  • 2




  • نظرات:
    •   shahx-1
    • 1 هفته
      • 1

    • مطمئنی زنتو برده بود درمانگاه؟؟ (biggrin)


    •   daelim
    • 1 هفته
      • 3

    • کسکش تو که گفتی ماشینت رو پیمان برده،
      حالا چطوری رفتی از تو ماشینت اسپری برداشتی و زدی به دودولت؟؟؟


    •   hesammosbat27
    • 1 هفته
      • 0

    • زنتم مریضیش الکی بوده پیمان برده کردتش اخه اونم حق اب و گل داره خخخخ


    •   دکترروزبه
    • 1 هفته
      • 0

    • همزمان که داشتی زنشو میکردی زنتو برده درمانگاه,وختی هم برگشتن زنت از شدت خستگی بعد شام یکراست رفته خوابیده,نتیجه ی درمانش احتمالا نه ماه دیگه مشخص میشه


    •   shahvani_1988
    • 1 هفته
      • 0

    • خوشحالم از شربت به شام رسیدن


    •   Prince_persia
    • 6 روز،1 ساعت
      • 0

    • داداچ این داستانه نوشتی یا طومار خرید خونه
      چن روز تایپ میکردی که این از آب در اومده


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو