ماجرای تکرارنشدنی با تینا

    سلام خدمت همه. حکایت این داستان مثل یک فیلم پورن نیست که از اول تا آخرش جزئیات یه سکس رو توضیح داده باشه، یه درام عاشقانست که توش صحنه­های سکسی هم داره. پس کیر به دست تا تهش نخونید تا آخرش فحش نثار من کنید. اینکه چقدر تونستم واقعیت رو خوب انتقال بدم قضاوتش با شما، و اینکه بدونید این داستان کل زندگی یه آدمه که الان شاید دیگه چیزی برای از دست دادن نداره تجربه­ای کسب کرده که دیگه هیچ وقت به دردش نمی­خوره.


    من آدمی بودم که توی دانشگاه و کلاسمون هیچ حاشیه­ای نداشتم. جقی بودم، برای خودم یه کتگوری چند ده گیگی از فیلم پورن داشتم که همشون رو هم ادیت کرده بودم و قسمتای بدرد نخور، مثل کیر خوری­هارو حذف کرده بودم، همشون هم اچ بودن و واقعاً آرشیو محشری بود. برنامه جق مرتب داشتم و اینقدرم درگیر بودم که اصلاً حوصله و وقت مخ زدن نداشتم تا یکی رو بخوام بکنم. تو کلاس همیشه نفر اول بودم و نماینده و سرگروه تو هرچیزی بی‌برو برگرد من می­شدم. گروه کلاس دست من بود و چون کلاس ما مثل سگ و گربه بودن، من این وسط نقش میانجگر و سلطان قابوس داشتم. چون سینگل هم بودم و سر قضیه دختر گندکاری نداشتم، بین دخترا خیلی تو چش بودم و زیاد میدیدم نخ میدن، و همین قضیه­ ها باعث شده بود که فکر کنم عن خاصی هستم.‌ ای خاک تو سرم. یکی از همین دخترایی که قشنگ دو سال اول یونی به نوعی داشت آمار می­داد بهم، اسمش تینا بود. منم فقط بی­محلی. حتی حرفم پشتم در اومده بود و بعضیا که میخواستن زرنگی کنن میومدن آمارشو از من می­پرسیدن که ببینن واکنش من چیه و آیا ما باهمیم یا نه. من دیدم قضیه داره جدی میشه، همون اوایل دو سه بار تحقیرش کردم و جلو بچه­ها و تو گروه خرابش کردم. اونم زد زیر گریه یه بار و دیگه خیالم راحت شد که تمومه قضیه، می­خواستم از من بدش بیاد و دیگه اصلاً سمت من نیاد. تینا دختر جالبی بود. نقاشی می­کرد. آشپزی بلد بود، عین خودم تو کل دوره دانشگاه حاشیه خاصی نداشت و گندکاری و جنده بازی در نیاورده بود. قدش حدود ۱۶۰ بود، نسبتاً لاغر بود و باسن و سینه استانداردی داشت. صداش خیلی جذاب بود و در کل نمره خوب رو به عالی رو می­گرفت. خیلی ساده می­پوشید و با شخصیت بود. کمر باریکی داشت و از اونا بود که رد می­شد، چش پسرا دنبالش بود. اما من خر چرا هیچ وقت بهش فکر نکردم؟ چون فکر کرده بودم که کی هستم. چارتا جنده دور و برم بودن و اونا رو با این مقایسه می­کردم. سر یکیشون اومدم شیطونی کنم، آبروم رفت. منی که باعث احترام همه بودم، با لو رفتن چند تا چت دیگه تموم شدم. ترم هشت بود و من همه اکانت هامو حذف کرده بودم و دیگه کاری با بکس یونی نداشتم. گور باباتون! اما میدونستم تینا رو ته قلبم همیشه میخواستم. منتظر بودم تا باز اون بیاد جلو! تازه اینم بگم که سال ۹۶ هم بینیشو عمل کرده بود و حسابی سکسی شده بود. به خوندن ادامه بدید تا به قسمتای جالب برسیم. تینا خوابگاهی بود اوایل، اما با دو تا از دوستاش خونه داشتن. چون کار می­کرد و دوره می­دید، مقررات مسخره خوابگاه محدودش می­کرد. من کارشناسیم رو توی ده ترم تموم کردم، انتظار داشتم اونم نه ترمه باشه، اما یه روز، آخرای ترم هشت که تو اتاق استادم بودم، دیدم اومد و برگه معرفی به استادش رو داد تا امضا کنه. فهمیدم درسش تمومه و حتماً تا یک ماه دیگه میره. از فکرش سعی کردم بیام بیرون ولی تازه اول بدبختی بود. با خودم گفتم حداقل کارم معذرت خواهیه، اون روز بهش زنگ زدم و گفتم وقت داری بریم فلان کافه؟ باید حرف بزنم باهات. اولش گفت آره ولی دو ساعت بعدش اس داد ببخشید کار دارم و نمی­تونم. مغرور شدم و گفتم به درک! چی فکر کرده. کلاً ریدم به غرور و تکبری که تر زد توی زندگیم در همه موارد. هیچی. تموم شد. امتحانا گذشت و تابستونم رفت و منم با جق زدن و چند تا کیس نا موفق از اول رفتم یونی. دیگه سنی سالی گذشته بود ازم و به عنوان یه ترم نهی که ویرجین بود از خودم خجالت می­کشیدم. زدم تو کار چس ترما ولی هیچ کدوم به دلم نشستن. تا اینکه یه روز با رفیقم ک اسمش امیرحسین بود و تازه از خدمت برگشته بود قرار بیرون گذاشتم. امیرحسین یک آدم حشر الشتری بودی که دومی نداشت. با هم داشتیم می­رفتیم که یهو از دور تینا رو دیدم. امکان نداشت! اینجا چیکار می­کنه؟ یکم نزدیک شد و سلام داد. قلبم شروع کرد تپیدن. رفیقم که پشماش ریخته بود و رید با اون سلام احوال کردنش، منم که عین کسخلا فقط شرو ور گفتم. بی‌مقدمه پرسیدم اینجا ارشد میخونی؟ تو مگه تموم نشدی. برخلاف اینکه چس کنه و برینه بهم، خندید و گفت نه برای کارم موندم. پرسیدم فاطمه و غزل چی؟ گفت اونا درسشون تموم شده و رفتن شهراشون (فاطمه و غزل هم خونه­ای هاش بودن). من از این فرصت دوباره برای جبران همه چیز داشتم رو ابرا راه می­رفتم، پرسیدم زندگی تنهایی خیلی باید مشکل باشه، نه؟ خواستم بفهمم تنها زندگی می­کنه یا کسی هم هست. خندید و گفت خیلی تحت فشار خانوادم. بهشون گفتم این یک سالو دارم برا ارشدم میخونم و کارم میکنم. هر روز مامانم زنگ میزنه و بابام هم اصلا راضی نیست. خانوادشون نه خشکه مذهب بودن نه بی‌بند و بار. هردو تحصیل کرده بودن و دنیا دیده. گفتم شت پسر این فرصتو از دست بدی باید بری و بمیری. بمیری یعنی. بحثو عوض کردم و یکم راجب بیزینس پرسیدم، گفت یه پیز زنی هست همش زیرآبو میزنه و نمیزاره برم جلو. بعدش راجب درس پرسیدم و گفت هیچ امیدی به ارشد نداره و مونده جواب خانواده رو چی بده. اوایل بهار بود و کنکور کمتر از دو ماه فاصله داشت. خلاصه یکم گپ زدیم و رفت. اولش شاد بودم ولی یکم به خودم اومدم دیدم پسر این دختر گناه داره من چرا فکر کردنش بودم. از همه طرف رونده و مونده شده. چقدر آشغال و عوضی بودم تو دانشگاه منزویش کردم الانم فقط فکر سوء استفادم. با خودم کلنجار رفتم و گفتم بزار بگذره. برای سکس خیلیا هستن که پاین و تو خیابون ریخته، این دختر برا این کارا نیست. تو کل یونی سمت یک نفر نرفت. خلاصه سه روز گذشت و بهم پیام داد... گفت حرفام راجب کنکور ارشد بهش امید داده و لازمه مشورت کنه باهام. من درسته ده ترمه تموم کردم ولی درسم از همه بهتر بود و تو کلاس همیشه نفر اول سوال استادا بودم و تو چش همشون هم بودم. من بهش گفتم میخوای حضوری حرف بزنیم اینجوری بهتره؟ با یکم تاخیر گفت اوکیه، فقط فلان روزا کار دارم و اینا. داد زدم یس! گوشی رو پرت کردم و منتظر اون روز شدم. من چند ماه بود که رانندگی نکرده بودم، شروع کردم ماشین رو بیرون درآوردن. قرار اون روزمون رو تو کافه کلمه به کلمه یادمه. حس مسخره­ای داشتم. هردو خجالتی شده بودیم و فقط حرف از درس و کار و آینده و مملکت زدیم. بهش خیلی امید دادم، و گفتم من کتاب اینا زیاد دارم و بهت میگم چی رو چطوری بخونی تا ارشد قبول بشی. بهش گفتم دانشگاه ما ارشد قبول شدن راحته و فقط تهرانه که دنگ و فنگ داره. کافه رو حساب کردم و وقتی خواستم کارتم رو بدم اونم دستش رو دراز کرد و منم دستش رو گرفتم. نگاهم کرد و فقط لبخند زدم. رسوندمش و برگشتنی به خودم گفتم خب که چی. نمی­دونم، کنارش واقعا سبک بودم و حالم خوب بود. با خودم گفتم خب عیب نداره، این بیچاره به من پناه آورده، من حداقل حرفی از رابطه نمی­زنم تا ببینم چی میشه. تازه خوشحال بودم که به بهانه آوردن کتابا قراره برم خونش. پسفرداش کتابا رو اوکی کردم، یه کارتن شد و یه پلاستیک. گذاشتم عقب ماشین و رفتم سمت خونشون. زنگ زدم و گفتم کتابا رو برات آوردم. اومد پایین. خونشون آپارتمان بود، واحدهای خیلی کوچیک و نقلی. دانشجویی بود. برام عجیب بود چجوری سه تایی اینجا زندگی می­کردن. گفتم سنگینه، بیارم برات بالا؟ مکث کرد و نزاشتم جواب بده. پلاستیک رو دادم بهش و کارتن دست خودم بود. دیدم داره اینور اونور نگاه می­کنه که همسایه‌ها نبینن. گذاشتم داخل واحد. یه حس گندی گرفتم و تمامی تفکرات قبلیم رو گذاشتم کنار. گفتم مواظب باش و سریع رفتم. تو ماشین به خودم گفتم چقدر خری تو. لابد انتظار داشتی همونجا یه لب ازت بگیره و کلی لاو بترکونین و برگردی. داشت حالم بهم می­خورد از خودم. تو این دو ماهی که تا کنکور مونده بود، خیلی باهم حرف میزدیم و بیرون هم می­رفتیم هرزگاهی. همش بهش انرژی می­دادم. امید می­دادم. فهمیدم تو محیط کارش، که حالت شرکت مانندی داشت، یکی دو نفر باهاش مشکل دارن و فقط منتظرن یه اشتباه بکنه. یکیشون یه زن حدود ۵۰ ساله بوده که از تینا برای پسرش خواستگاری کرده بود ولی تینا گفته بود نه. از طرف خانواده مدام تحت فشار بود که برای چی تنها موندی اونجا، مگر ما نیاز مالی داریم که رفتی سرکار، بیا ارشد رو اینجا بخون و.... اگر نیای فلان می­کنیم و بهمان. ولی گوشش بدهکار نبود. شخصیت مستقل و محکمی داشت. حتی چت داداشش رو نشون داد که باهم دعواشون شده بود که تو خیلی خیره سری و این شرو ورا. حتی حس کردم پتانسیل خودکشی هم داره. خیلی دلم سوخت. خدایا نه به جنده چادری­هایی که هر روز زیر یکی بودن نه به این بیچاره که اینقدر تحت فشاره. دوستاش هم نبودن و تو این وضع تخمی فقط یکی مثل من رو داشت. برای همینم به خودم اجازه نمی­دادم که حد و مرزهارو رد کنم. سه روز مونده بود به کنکورش، گفتم بیا بریم بیرون دیگه الان لازم نیست بخونی و باید ریلکس کنی. رفتیم یه جای دنج بالای شهر، هوا خنک بود. شروع کردیم قدم زدن. هی می­گفت اگه قبول نشم بیچاره می­شم و ... برای اولین بار دستش رو گرفتم. کیرمم راست شد واقعیت ولی یه کیف کمری داشتم خیلی حرفه­ای گزاشتم جلو کیرم تا آبروم نره. دستاش لاک آبی داشت. گفتم چقدر دستات یخه! ساکت موند. گفتم ببین اولاً که تو قبولی و من بهت ایمان دارم اگر یکبار دیگه از این حرفا بزنی، من میدونم و تو. بعد گفتم به فرض محال قبول نشی، زندگی هزارتا راه میزاره جلو پات و منم تا آخرش کنارت هستم و نمیزارم کم بیاری. ببین چقد دنیا باحاله، چقدر هوا خوبه؟ دیگه نبینم ناراحت باشی. نگاش نکردم ولی صداشو صاف کرد و بینیشو بالا کشید، فهمیدم چشاش پر اشک شدن و کم مونده بزنه زیر گریه. سریع بحثو عوض کردم و یکم گفتیم و خندیدیم. برگشتنی که خواست بره، دستشو گرفتم و بوسیدم و گفتم مراقب باش. از اون روز تا به مدت یکی دو ماه بهترین زمان تاریخ زندگیم بود. اصلاً رو ابرا بودم. راحت می­خوابیدم. با همه مهربون شده بودم جوری که مامانم حتی شک کرده بود که عاشق شدم؛ و شده بودم، شده بودیم.


    بعد کنکورش زنگ زدم و پرسیدم چی شد؟ گفت نمی­دونم. آره قشنگ یادمه، گفت نمی­دونم تهش یه چیزی میشه دیگه. حدوداً دو سه روزی فقط به چت و حرف زدن گذشت، تا اینکه گفت راستی نمی­خوای بیای سراغ کتابات؟ منم که حس کردم این دفه دیگه فرق داره گفتم اوکی. بهم گفت فلان روز دعوتی باید ازت تشکر کنم بابت همه لطف­هایی که بهم کردی. دیگه مثل این لاشیا که منتظر فرصتن به این قضیه نگاه نکردم که کیرم راست شه و آب از لب و لوچم بریزه. پرسیدم مطمئنی؟ همسایه­ها و... مردم بیکارن حرف درمیارن دیگه. گفت نه اوکیه چیزی نمیشه. اون روز خیلی معمولی رفتم. قبلش از سوپری محلشون یکم چیپس و پاستیل و این چیزا خریدم و رفتم. در آپارتمان رو باز کرد و رفتم بالا، در واحد باز بود. گفتم سلام! چطوری خانم مهندس. خندید و گفت اینا چیه. یدونه مبل داشت خونشون و یه میز با سه تا صندلی تو آشپزخونه و یه اتاق خواب با دو تا تخت. نشستم رو مبل، خودش رو زمین نشست. بعد پاشدم منم کنارش تکیه به دیوار زدم، کنج دیوار. دیدم بو غذا میاد گفتم چی کردیا. خورش بادمجون گذاشته بود، تو خونه اینو درست می­کردن با جاش می­ریختم دور، ولی دوبار کشیدم و همشو خوردم. هروقت به چشماش نگاه می­کردم که همراه با لبخنداش جمشون می­کرد اصلاً دیوونه می­شدم. عن هم بود می­خوردم اینکه جای خود دارد. چون حس می­کردم از یه جا به بعد بینمون یخ میشه، یه فلشم آورده بودم که توش فیلم بود، گفتم فیلم ببینیم؟ گفت آره، چی آوردی؟ بحث کردیم و قرار شد یکیو ببینیم. بلند شد که لپ تاپو بیاره، تو کیفش بود. همون موقع که داشت زیپ کیف رو باز می­کرد یه نگاه به اندام قشنگش و موهاش انداختم. بی‌اراده پا شدم و از پشت بغلش کردم. دستم رو دور کمرش حلقه کردم، حواسم بود به پشتش نچسبم. گفتم بیتا من دوست دارم. ببخشید که جلو بقیه اون حرفا رو بهت زدم. ببخشید که ۳ سال احمق بودم. ببخشید که تو اون استوری بهت گفتم موی کوتاه بهت نمیاد. تو خوشگل‌ترین دختر دنیایی. نفس عمیق می­کشیدم تا گریم نگیره. قلبم از جا کنده می­شد. اونم برگشت و چشماش پر اشک بود. هیچی فقط بقلش کردم. موهاش صورتم رو نوازش می­داد، بوی خیلی خوبی داشتن. هنوزم ساکت بود و اونم منو محکم گرفت. اومدم روبرو صورتش و بینی هامون همو لمس کرد. به عنوان اولین لب زندگیم خیلی بد نبودم. دیگه حالیم نبود چی دارم می­کنم. دست چپم پشت سرش بود و دست راستم پشت کمرش. میخوردم. گردن، گوش، لب می­گرفتم. اونم چشماش رو بسته بود. همینطوری سرپایی رفتیم سمت تخت و من به حالت نیمه نشسته رو تخت دراز کشیدم و به دیوار تکیه دادم، پاهام باز بود و اونم رو تخت نیمه نشسته به من تیکه داد، جوری که یه بخش فلزی سوتینش سینم رو اذیت می­کرد ولی اهمیت نمیدادم تو همین حالت با موهاش بازی می­کردم، لب می­گرفتیم و اونم فقط ساکت بود. حس کردم ترسیده. بهش گفتم این کار ما نه گناه نه هیچی، والله پاک‌ترین چیز توی دنیا همینه. اگر چیزی ناراحتت می­کنه میخوای ادامه ندیم و بهشم گفتم میدونم دختری و بازم گفتم دوستت دارم. اونم فقط یه چیز گفت: منم. تو همون حالت، با دست چپم نگهش داشته بودم تا نیوفته و لب میگرفتم و موهاشو بو می­کردم، با دست راستم کم­کم رفتم سمت سینه هاش. شروع کردم نوازش دادن. اول از روی لباس، بعدم دستم رو بردم زیر. ضربان قلبش رو حس می­کردم. بین کار هرزگاهی هم می­گفتم چقدر خوشگلی و چقدر من احمق بودم و هیچ وقت تنهات نمیزارم و این حرفا که به نظرم کاری می­کردن کارستون، و واقعاً هم صادقانه می­گفتم. از رو سینه پایین اومدم و دستم رو روی شکمش گذاشتم. وحشیانه لب می­گرفتم و می­خوردم. دستم رو از رو شلوار بردم سمت کسش، دست راسشتو آورد رو دستم. منم عقب کشیدم. مجدد رفتم رو سینه­ها و بعد مالیدن ۵ دقیقه­ای حسابی یهو رفتم سر کسش. اولش فقط دستم رو گذاشتم روش و کم کم شروع کردم مالیدن. دیگه تو حال خودش نبود و نفس­هاش تند شده بودن. در گوشش حرف می­زدم. اون پین آهنی سوتنش دیگه سینم رو زخم کرده بود و منم گفتم می­خوای یکم راحت­تر باشی؟ اونم یه اوووم گفت به معنی تایید. همینطور که تکیش به من بود یکم دولا شد و منم لباس رو دادم بالا و سوتین رو باز کردم. خوشبختانه با مکانیزمش آشنا بودم و مث احمقا ۲ ساعت ور نرفتم باهاش. از پشت بازش کردم و مجدد کشیدمش عقب. دست چپ به سینه و دست راست به کس. کیرمم شق درد اساسی گرفته بود خصوصا که فضا هم نداشت و تینا هم بهش فشار میاورد بخاطر نحوه نشستنمون رو تخت. رو تخت اونوری یه بالش بود. دستمو دراز کردم برش دارم که نرسید. بلند شدم، اونم رو تخت ولو شد. بالش رو گذاشتم زیر سرش و یه بوس از گردنش کردم.یکم کشیدمش بالا و خودم رفتم پایین تخت. دکمه شلوارش رو باز کردم. نگاه کردم ببینم عکس العملی نشون میده؟ دیدم نه. شلوار رو درآوردم و پاهاش رو کم کم باز کردم. شرتش خیس بود. خودمم شلوارم رو در آوردم و با زیر لباسی افتادم روش. گردن، سینه، شکم و ناف و رون رو خوردم. وسطش هم تشنم شد و سریع از پارچ یخچال یکم آب سرکشیدم. برگشتم و ادامه دادم تا رسیدم به پایین. دماغم رو به کسش زدم و یه نفس بلند همراه با ناله داد. دو دستی رفتم سمت شورتش، دستش رو اول جلو آورد ولی بعدش کشید عقب. شورت رو هم در آوردم و کسش رو دیدم. تقریبا سه چار روز پیش شیو شده بود، متقارن، کاملا داغ و خوشگل. از تجربیات ده‌ها گیگ فیلم پورن کمک گرفتم و شروع کردم به خوردن. دست چپم تو دستش قفل شده بود و با دست راست به سینه‌ها و بقیه بدن ماساژ می­دادم. تکون می­خورد و صدا می­کرد. یه جا دیگه حالش خیلی بهم ریخت و به نظرم قدرت تکلمشم از دست داد، اصلا نمی­فهمیدم چی می­گفت. فقط چندتا نفس عمیق کشید و آروم شد بعدش. منم رفتم از پشت چسبوندمش به خودم و در گوشش حرف می­زدم، کیر رو به کسش می­مالیدم و برای خودمم جق میزدم. خیلی زود ارضا شدم. نیم ساعت به همون حالت درازکش تو بغل هم بودیم و منم همش ازش تعریف می­کردم. اصلا احساس گناه نداشتم ولی اون روش نمی­شد تو چشمام نگاه کنه. گند کشیدیم به تخت و بو گه عرق هم تو اتاق جم شده بود. پیشنهاد دادم یه دوش باهم بگیریم که مخالفت کرد. رفت یه سر حموم و منم چای گذاشتم. با دستمال توآلت عرق هامو خشک کردم. از حموم برگشت بدون توجه بهم رفت سشوار کردن. حس کردم ناراحته. گفتم بیا چای. نشستم باهاش حرف زدم تا حس بدی که داره از بین بره. اوکی شد تقریباً. فیلم ندیدیم و از اون خوراکی­ها هیچی نخوردیم. بعد چای بغلش کردم، سرش رو بوسیدم و رفتم. تنهایی قدم زدم تو یه جای سرسبز. ۵ نخ سیگار کشیدم و برگشتم خونه دوش گرفتم. تا ۴ روز خبری نشد تا اینکه پیام دادم: خوبی؟ دو بار دیگه هم تجربه سکس بدون کردن در حد اورال و لاپایی داشتیم و بار سوم برام ساکم زد، اما بعدش جواب کنکور ارشد اومد و قبول نشد. خانوادش هم دیگه اومدن و بردنش. دیگه حرفامون کمتر و کمتر شد و همینکه در دسترس هم نبودیم شد قوز بالا قوز. حرف از این شد که تو اگر منو میخوای باید بیای جلو من اینجا تحت فشار خانوادم ولی هر نوبت بهش دلایل رو می­گفتم و اونم قبول می­کرد که چرا نمی­تونم. تا اینکه اخیراً شنیدم نامزد کرده با یه پسر بازاری که دوست باباش بود. نمی­دونم مجبورش کردن یا خودش خواسته. اما یه چیزی فهمیدم. اینکه اگر مغرور نبودم و همون اوایل دانشگاه خریت نمی­کردم شاید همه چیز عوض می­شد. اینکه اگر اون روز قبل کنکور دستش رو نمی­گرفتم شاید قبول می­شد و تمرکزش رو از دست نمیداد.‌ای کاش اون روز با امیرحسین بیرون نمی­رفتم و نمی­دیدمش. لعنت به این مملکت کیری با طرز فکر تخمی مردمش. ریدم به اون جایی که عشق جرم بود و دختر مردم زورکی زیرخواب یه حرامزاده­ای باشد بشه چون اختیاری نداره. کم حالم کیری بود، الان دیگه فوق الکیری­ شدم. من در مقام نصیحت نیستم، ولی اگر دیدید کسی اومد سمت شما چس نکنید همون اول. اگر با کسی حال می­کنید برید جلو و نترسید. و اینکه عشق واقعی ارزش همه چیزو داره. من دوبار بعدش رفتم جنده کردم و هرنوبت ۲۵۰ ت افتادم. ولی الان بهش فکر می­کنم حالم بهم می­خوره. خلاصه مثل من نشید...


    ببخشید طولانی شد، پایان.


    نوشته: لوزر

  • 26

  • 16




  • نظرات:
    •   ناژو
    • 4 هفته،1 روز
      • 7

    • من خوشم اومد....مخصوصا از اون قسمتی که گفتی جقی ام و به کتگوریت اعتراف کردی....لایک (rolling) (rolling)


    •   19masoud13
    • 4 هفته،1 روز
      • 2

    • وقتی یک جقی نماینده می شود
      جقی درس خون که توی کف کس نیست من برم شامپو با نون بخورم ................
      نماینده کلاس میشدی آخرش هم شدی 10 ترمه؟ برو همون جقتو بزن کاری به کلاس نداشته باشی برات بهتره
      والا من دانشگاه میرفتم درس خون ها 7 ترمه تموم کردن نمی دونم شاید من اشتباه رفتم اونجا که رفتم دانشگاه نبوده اونی که تو رفتی دانشگاه بوده....


    •   ariyaii-boy
    • 4 هفته،1 روز
      • 2

    • آهان یعنی تو پسر درسخونه بچه مثبت بودی و همه دخترا تو کفت.
      تا همونجا خوندم که نوشته بود نمره دختر خوب رو به عالی بود.
      عزیزم تو بزار دبستانت تموم بشه بعد بیا داستان تو شهوانی بنویس.
      پسر ممتاز


    •   marjan_aydin
    • 4 هفته،1 روز
      • 6

    • خسته نباشید
      بهترین قسمت داستان شما جدا از عشق و احساس
      صداقتی بود که با خودتون و مخاطبتون داشتین
      لایک سوم


    •   its.nima
    • 4 هفته،1 روز
      • 2

    • طوسی علی تو داستان عشق اشتباه نلی جوابتو داده بکش بیرون از بدبخت


    •   hojjat.kirkolof
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • بعد یه سری ها دایرکت میدن کیر کلفت چرا نیستی چرا کامنت نمیدی بابا دلیل غیبتم همچین کوص نویسای کونی مصب هستن خدایییییییی


    •   19masoud13
    • 4 هفته،1 روز
      • 2

    • طوسی جان از تو بعیید دیگه

      داره چشمات ضعیف میشه


      اون نیما هست نه مینا (به اسم نیما می خوره راست کار خودت باشه)


    •   Mahan.king
    • 4 هفته،1 روز
      • 4

    • داستانت خوب بود ادامه بده موفق میشی


    •   سرو_تنها
    • 4 هفته،1 روز
      • 3

    • هممم....یه جقی سرگروه بوده! حکایت این روزای ما و جمهوری اسلامی


    •   Karenjon
    • 4 هفته،1 روز
      • 3

    • تبریک به شما که مکانیزم بازکردن سوتین رو بلدی


    •   RAMIN.KARAJ
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • بقول استاد طوسی کس خل داداش
      تو هنوز شروع نکرده از کجا میدونستی از ی جایی رابطتون سرد میشه؟ تازه عاشق هم شده باشی
      اونم با اینکه جقی بودی و هیچ تجربه ای نداشتی؟
      والله ما سه ساله داریم طرفو از کسو کونو دهن جر میدیم عاشقم هم نشدیم خرابم نشد رابطه


    •   لاکغلطگیر
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • تا «نیمه نشسته» خوندم
      میشه بگی چه حالتیه؟یعنی چی اصلا
      باقی غلطات هم تو کونت مردک ابله
      خواستید فیلن ببینید،خودتون فیلمشُ بازی کردین؟
      ریدم تو تمام سوراخای جفتتون


    •   شنگولیانو
    • 4 هفته،1 روز
      • 2

    • با نظرت موافقم لوزر... من خودمم همین بلا سرم اومده، اگه دختری اومد سمتتون و ته دلتون دوسش داشتید ولش نکنید چون بهتر از اون دیگ گیرتون نمیاد و یه عمر حسرت یه عشق واقعی به دلتون میمونه.


    •   Blackhorse
    • 4 هفته،1 روز
      • 2

    • قلمت قشنگه، اگه نامزد کرده و هنوز ازدواج نکرده ازش خواستگاری کن


    •   hamid30gari
    • 4 هفته،1 روز
      • 4

    • من بهت لایک دادم بخاطر ابنکه تیریپ لاشخور بازی برنداشتی ولی خداییش فاز آخر داستانت رو نمیفهمم، تو نه تصمیم داشتی بری خواستگاری و نه شرایطش رو داشتی، بعد طرف ازدواج کرده فحش خواهر و مادر میدی به مملکت؟
      بعدش رفتی دوبار کس پولی کردی دوتا دویست و پنجاه پیاده شدی، بازم داری فحش میدی، نفهمیدم بخاطر بالا بودن نرخ فحش دادی یا اینکه جنده پولیا بهت مفتی ندادن؟
      جدای این داستانا، اون آرشیوی که گفتی نقد بگیری چند؟ (biggrin)


    •   iraniact
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • نخوندم طولانی بود


    •   Ebne_moljagh
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • اول که تینا بود بعد یهو شد تینا
      کسکش انقد جق میزنی مغزت خشک شده چشمات کور شده نمیتونی یه داستان بنویسی بعد توی دانشگاه شاگرد اول کلاس بودی؟؟؟؟
      کیرم تو مغزت


    •   Ebne_moljagh
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • اول که تینا بود بعد یهو شد بیتا
      کسکش انقد جق میزنی مغزت خشک شده چشمات کور شده نمیتونی یه داستان بنویسی بعد توی دانشگاه شاگرد اول کلاس بودی؟؟؟؟
      کیرم تو مغزت


    •   Matadorjangjo
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • طرز بیان تو دوست داشتم
      لایک


    •   Mamad.kir.draz@16
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • (clap) (rose) (rose) (ok)


    •   شاکیر_Jamshid
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • خوب بود...


    •   +A
    • 4 هفته
      • 0

    • کار به واقعی یا نبودن داستان ندارم .
      به زور ازدواج کرد? مطمئنی? طرف هر کی بوده اومده جلو ازدواج کرده باهاش در نتیجه حروم زاده خودتی که با وعده ی تا تهش هستم سواستفاده کردی با اینکه میلی بهت نداشت اگه میدونست به ازدواج نمیرسید.
      حالا خودتو فحش میدی; چرا زودتر فریبش ندادم و سرم تو کوس دیگه ای بود! ملکتو فحش میدی; چرا باید ازدواج کنی و مسئولیت بگیرم تا زن داشته باشی , چرا همینجوری نریخته تو بری بکنی و فیس و چسم کنی تازه!شوهر طرفو فحش میدی که چرا گرفتتش!
      همه اینا به کنار با این وجود اسم کاری که کردی رو عشق میذاری اون وقت به امیرحسین بدبخت میگی حشرالشتر!


    •   fucker.hebi
    • 4 هفته
      • 0

    • برا امشب بدک نبود!


    •   arash.abi
    • 4 هفته
      • 0

    • تو نتونستی بکنی، مملکتو چرا بگا میدی؟
      تو دانشگاه فاز ازدواج نگیرین، فقط بکن بکن کنید


    •   +Seti-kuchulu+
    • 4 هفته
      • 1

    • واااای فک کن طرف وسط سکس بره آب بخوره (biggrin)

      یه لقمه نون پنیرم از یخچال برمیداشتی میخوردی خب


    •   Emperatoorxxx
    • 4 هفته
      • 0

    • شیوید


    •   ARAD_SM
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • کوه اعتمادبنفس کی بودی تو شپش


    •   Alireza.aam
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • وارد رابطه نشید تا اسیب روحی نبینید.


    •   Paria_1991
    • 3 هفته،5 روز
      • 0

    • خیلی عالی بود
      دوست داشتم بگم بازم بنویس ولی مطمئنم از این اتفاقات تو زندگی هر کس فقط یکبار میفته
      بار دوم خبری از اصل جنس نیست


    •   phoniex980
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • من خوشم اومد مخصوصا اون قسمتی که گفتی با تجربه ای که از ده ها گیگ فیلم سوپر داشتم بیخیال خودتو سرزنش نکن بعضی وقتا نمیشه که نمیشه هر چه قدر تلاش کنی بدتر میشه


    •   Reza18aa
    • 2 هفته،2 روز
      • 0

    • ی صداقت خاصی ت داستانت بود مخصوصا اون آخرش ک گفتی مثل من نشید


      جدا ناراحت شدم با داستانت ، بعضی موقع ها ما انسان ها ی خریت هایی میکنیم ک با هزاران کار درست ، نمیتونیم جبرانش کنیم (منم ی همچین خر بازی ای کردم پس حالتو میفهمم). انصافا بازم بنویس ولی ی خرده رو نوشتت کار کن و حس خودت نسبت ب بقیه رو بیشتر ت داستان بنویس و جزئیات بیشتری ب شخصیت های اطراف اضافه کن . لایک


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو