ماجرای دختر دایی بخت برگشته

    سلام بچه ها اسم من رامینه (تمام اسامی این داستان مستعاره ) 18 سالمه می خوام ما جرایی براتون تعریف کنم که همین 2 ماه پیش اتفاق افتاد
    البته این داستان خیلی سکسی نیست
    من معمولا زیاد میام داخل سایت شهوانی ، تنها دل خوشیم همین کاراست
    خیلی زمان زیادی نیست که با این سایت آشنا شدم اولین خاطرمه می زارم
    من هر سال تابستون ها همیشه می روم روستا کمک دایی بزرگم که یه پسر داره یک سال از من کوچکتره 17 سالشه اسمش امیده
    داییم چند وقتیه استخدام کار خونه شده برای جمع کردن باغ و زمین اش به من و پسرش دل بسته
    یه دایی کوچکتر هم دارم که رابطه ام زیاد باهاش خوب نیست رفتارش رو مخه
    دوتا دختر داره یکی اش نوزاده اسمش حنانه است خیلی باحاله
    اون یکی هم 14 یا 15 سالشه اسمش هم نرگس
    البته ماجرای اصلی برای همین نرگس خانمه.
    از اوایل تابستون من رفتم روستا تا به امید کمک کنم
    داییم هم از صبح با موتور می رفت کارخانه تا نزدیکای غروب فقط به خاطر اینکه شغل اش بیمه داشت .
    از چند وقت قبل من تو کف نرگس بودم اما خدارو شکر خطایی نکردم غیر از یبار که دوربین جا ساز کردم شلوار عوض کردن شو دیدم اونم تخمم تا از اتاق بیرون آمد چسبید
    یه بار هم قصد داشتم به کونش دست بزنم ببینم واکنش چیه که باز جرعت نکردم به دید زدن قناعت کردم
    اما همین دختر سر گوش می جنبید کرم داشت .... بگذریم
    اولش رفتم روستا هنوز کارا زیاد نشده بود من و امید بیشتر وقت به بطالت می گذروندیم
    دایم هم یه گوشی برای دخترش خریده بود به من نشون داد گفت به قیمت اش خوبه.... منم چیزی بهش نگفتم فقط گفتم آره خوبه
    اما از شما چه پنهون اون موقع بهش انداخته بودن اما الان نه
    چند ماه ای نبود که گوشی برای نرگس گرفته بودن اما چند دقیقه ای دستم بود دیدم به انواع تلگرام و فیلترشکن مجهز شده
    روزای اول معلوم بود با یه نفر دوست شده
    حرکات ضایع زیاد می کرد به جز چت مداومش بعضی وقتا داخل خونه آرایش می کرد بعدش با گوشی می رفت حموم ....
    برام مهم نبود فقط با پسر داییم به رفتاراش و چس کلاساش می خندیدیم
    تا یه روز عباس رفیق امید تا و تا حدودی رفیق من آمد خونه مادر بزرگم نرگس هم اونجا بود که از خنده های نرگس فهمیدم
    که مخاطب خاص کیه
    با اینکه خونه داییم کوچیکم به خاطر دامداریش جداست اما بیشتر موقع زن بچه هاش خونه م.ب بودن دایی بزرگ ترهم مسئولیت نگه داری از مادربزرگم داشت
    من به امید گفتم نرگس با عباس دوست اولش قبول نکرد اما بعدا باورش شد اوسط تابستون بود کارا ما داشت زیاد می شد ،دهن ما سرویس!!!!
    رفتیم صحرا با تراکتور تا خرخره تریلر بار گویجه زده بودیم داشتیم بر می گشتیم ورودی روستاه بودیم نزدیک مسجد که رفتیم داخل توالت مسجد دستشویی کنیم تراکتور کنار جاده با بارش پارک کردیم مطمئن بودیم کسی بهش دست نمی زنه
    بعد اینکه از توالت بر گشتیم سوار تراکتور شد تا تراکتور اصل حجری روشن بشه نرگس دیدیم که آمد در خونه عباس ، عباسم دم در یه نگاه اینور یه نگاه انور دید کسی نیست دست نرگس گرفت رفتن داخل
    امید به من گفت دیدی من گفتم آره فقط من موندم داییم چطوری فهمید نرگس اون جاست 10 و 12 دقیقه بعد خودشو با ماشین رسوند اونجا در باز کرد رفت داخل ( بعضی ها داخل روستا یه نخ بستن به قفل که از بیرون بشه بازش کرد )
    بعد داییمو دیدم عصبانی دست نرگس می کشه . آوردش بیرون
    امید به من گفت رامین بیا بریم خونه الان اونجا غوغا می شه
    ما هم بار و تراکتور ول کردیم کوچه پس کوچه زدیم رفتیم خونه م.ب احتمال دادیم که برن همون جا
    وقتی رسیدم همسایه مادربزرگم داشت تراکتور در می آورد به داییم گفت ماشینت پارک کن داخل تا راه باز شه ما هم خودمون بیخ یه دیوار قایم کردیم بعد اینکه داییم ماشین برد داخل من و امید هم از دیوار کشیدیم بالا که همسایه م.ب زل زده بود به ما
    منم موقع از دیوار بالا رفتن پام گیر کرد به سنگ نوک تیز خراش بدی برداشت
    اما هر جور شده رفتیم بالا پشت بام بیخ دیوار خودمون قایم کردیم که کسی از داخل حیاط ماهارو نبینه
    از بیخ دیوار داخل حیاط نگاه کردیم هیچ خبری نبود
    که یه دفعه دیدم نرگس از در خونه زد بیرون پاهام برهنه داییم هم پشت سرش شلنگ اجاق گازی که قرار بود رب درست کنیم دسش دعا دعا می کردم از پلکان بالا نیاد
    آمد بیخ دیوار چیزی معلوم نبود اما وای دشمنتون هم نبینه
    داییم هیچ ندارم جوری می زد که من از صداش دردم میومد اولش نرگس اصرار کرد می گفت گه خوردم اما بعد دیگه نفس اش از گریه بند امده بود
    کلا ضخیم پام یادم رفته بود
    هر دوتا زنداییم هم هر کاری کردن نتونستن جلوشو بگیرن.
    من که حالم بد شده بود به امید اشاره کردم بریم که امید گفت صبر کن
    بعد یه دست مفصل کتک زدن
    داییم برگشت به نرگس گفت (البته ترکی می گفت من براتون ترجمه اش می کنم)
    از جلو که نکرد ها ها
    پشت سرهم می گفت
    نرگس نفهم هم به جایی که فقط بگه نه
    برگشت گفت فقط از پشت کرد
    که چشتون روز بد نیاره باز زدنو شروع کرد که زن دایی بزرگم( مادر امید ) به زور جلوشو گرفت
    اما بعد گیر داد به زنش که تقصیر تو فلان و بمان
    زن دایی بزرگم هم، نرگس که داغون شده بود بردش داخل
    مادر بزرگم هم بنده خدا در حالی که حنانه بغلش بود گفت چی شده بگو
    دایم هم چند بار معذرت خواهی کرد برگشت گفت رفتم اونجا در آروم در باز کردم رفتم تو پشت پنجره دیدم پسره (عباس )کیرشو مثل کیر خر در آورده راست اینم (نرگس ) گرفته دستش می خنده شلوارشم پایینه
    البته اینو به دست نشون می داد مخصوصا راستی کیر عباس
    ترکی بیان می کرد که من و امید به زور جلو خندمون نگه داشتیم
    بعداش که داییم آروم گرفت افتاد گریه گفت من نمی دونستم علی به هم گفت که دخترت رفته خونه فلانی الان اون به همه می گه می زد تو سرش بدتر از کتکی که به نرگس زد
    علی هم آدم حدود 40 یا 50 ساله عقب موندس اما تمام امور روستا رو جز به جز میدونه
    من و امیدم رفتیم تراکتور با بار آوردیم خونه که دیدم داییم هم گوشی نرگس گرفته
    آمد به به من می گفت چجوری بازش می کنن
    من گفتم من چه میدونم رمزش چیه
    می خواست بکوب اش زمین که پشیمان شد گزاشت جیبش
    تا بار بعدی آوردیم هوا تاریک شده بود اون شب که آمدیم خونه
    امیر رفت توالت دایی بزرگم مثل همیشه خسته نباشید گفت بعد به برادرش بلفضل اینکه من ترکی حالیم نمیشه گفت عیب نداره بچس خریت کرده به این ها قضیه رو نگو
    اما غافل که صفر تا صد ما جرا سه بعدی دیدیم
    اون شب اصلا نرگس ندیدم
    تا صبح که من امید آماده شده بودیم بریم دیدم اش جای یکی از شلنگ ها هم آفتاده بود زیر گلوش کبود شده بود قشنگ معلوم بود
    اما خیلی نگذشته که دوباره گوشی گرفت انگار نه انگار اتفاقی افتاده
    البته عباس هم یه چنتا چک بعدا خرده بود


    نوشته: رامین

  • 6

  • 6




  • نظرات:
    •   shahx-1
    • 10 ماه،1 هفته
      • 5

    • این طنز بود؟ درام بود؟ اروتیک بود؟ از طرف همه بچه های سایت میگم خوب که چی؟؟؟


    •   atia
    • 10 ماه،1 هفته
      • 3

    • هوممم خوب گفتی حالا که چی مثلا


    •   Dr.s4b3r
    • 10 ماه،1 هفته
      • 3

    • داش قیمت خر اونورا چنده؟


    •   sinema
    • 10 ماه،1 هفته
      • 1

    • به نظر کاملا واقعی میاد


    •   amindada72
    • 10 ماه،1 هفته
      • 0

    • ای گوتوش !!!!!همون گتورن خودمونه?


    •   بچه.غول.اهوازی
    • 10 ماه،1 هفته
      • 0

    • طبق آموخته های من از داستان ها
      اونجا ک قایم شدی باید ی جغ میزدی.?


    •   Meysm_kwoin_kon1
    • 10 ماه،1 هفته
      • 0

    • تا اونجایی خوندم که دوربین جاساز کردی..اونم تو ده..کیرم تو مغزت :/


    •   mohammad.pherdos...25
    • 10 ماه،1 هفته
      • 0

    • بنظرم واقعی بود ولی همچین جالبم نبود


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو