ماجرای من و زن همسایه بغلی (1)

    ماجرای من و زن همسایه بغلی


    درست سه شنبه هفته قبل بود که به عادت همیشه مثل زمانی که میرفتم دانشکده حدود ساعت هشت صبح بیدار شدم آخه میدونید تازه درسم تموم شده وهنوز گرفتار کارای تصفیه حساب با دانشگاهم اینه که فعلأ بیکارم و به تلافی این سالها تو خونه استراحت میکنم ، مشغول تهیه سوروسات صبحونه بودم که زنگ در به صدا در اومد. کی میتونه باشه اونم این موقع صبح ؟ در روکه باز کردم دیدم شیلا خانوم زن همسایه بغلیمونه از دیدن شیلا خانوم اونم جلو در خونمون حسابی تعجب کرده بودم بعد از سلام و احوالپرسی وتعارفات معمول شیلا خانوم شتابزده وبا همون ناز و ادای همیشگی که باعث راست شدن کیر وقت نشناس من شد گفت : اومده بودم سر کوچه آرمین روسوار سرویس مدرسش کنم داشتم برمیگشتم خونه گفتم بیام یه خواهشی ازت بکنم داشتم می گفتم اختیار دارید شیلا خانوم که شیلا وسط حرفم پرید و گفت : هوشنگ دیروز یه رخت آویز دیواری خریده گفتم نصبش کنم عصر که هوشنگ میآد خونه سورپرایز بشه منم الآن تو خونه تک وتنهام مهران جون میای برام درستش کنی ، من که تو این مدت مثل همیشه محو پستونای درشت و آ ویزون شیلا خانوم بودم یکدفعه به خودم آمدم از خدا خواسته و ذوق زده گفتم حتمأ شیلا خانوم شما تشریف ببرید من تا چند دقیقه دیگه میام. بذارید تو این فرصت براتون از شیلا خانوم بگم .شیلا زن آقا هوشنگ یه زن حدودأ سی ونه تا چهل سالست و آنقدر شهوت انگیز که من اونو به یه دختر هیجده ساله و رسیده و دست نخورده ترجیح می دم تو این سالها که آقا هوشنگ و شیلا به این محل اومدند همیشه تو نخ پستونای بزرگ و آویزون شیلا خانوم بودم . هر وقت از جلو خونمون رد می شد یا وقتی بیرون میدیدمش خلاصه از هر فرصتی برای دید زدن این زن خوشگل با اون پستونای اسمی استفاده می کردم من که به دیدن پستونای شیلا از روی لباس هم قانع بودم هر بار شیلا رو می دیدم با رویای پستونای سفید و بزرگش یه دست حسابی جق می زدم با عجله لباس پوشیدم از فکر اینکه تا چند دقیقه دیگه میتونم شیلا خانوم روسیر ببینم و پستونای لختش رو مجسم کنم کیرم راست کرده بود ، خوشحال از موقعیت پیش آمده راه افتادم و رفتم در خونه آقا هوشنگ ، زنگ که زدم شیلا از پشت اف اف گفت : بیا تو مهران جون . وارد اتاق پذیرایی که شدم شیلا اومد به استقبالم بر خلاف مواقعی که تو خیابون میدیدمش دستشو آورد جلو ودست داد ،وقتی دست شیلا رو تو دستم گرفتم دلم می خواست اونو ول نکنم بی شرف خیلی خوشگل شده بود موهاش رو باز کرده بود و روی شونه هاش ریخته بود یه پیرهن سفیدتنش بود شیلا که چشم آقا هوشنگ رو دور دیده بود دکمه هاش رو تا نیمه باز گذاشته بود محو پستوناش شدم ، کرست نبسته بود، دوتاپستون آویزون که به سختی توی پیرهن جا شده بودند با هر حرکت شیلا به شدت تکون میخوردند نوک پستوناش از زیر لباس بیرون زده بود طوری که آدم فکر میکرد هر لحظه ممکنه پیرهنشوسوراخ کنند،چاک پستوناش کاملأ بیرون بود یه دامن کوتاه وقرمز هم تنش بود که کون بزرگ وخوش تراش شیلا روبزرگتر و هوس انگیزتر جلوه میداد خط کونش از روی دامن کاملأ مشخص بود، من که با دیدن شیلا خانوم توی خیابون به جق زدن می افتادم با دیدنش توی این وضعیت داشت حالم خراب میشد. شیلا که من ناشیانه دستش رو تو دستم نگه داشته بودم دستمو کشید و به سمت اتاق خواب برد انگار میخواست رخت آویز رو به دیوار اونجا بزنه، به من گفت: مهران جون من رخت آویزو رو دیوار نگه میدارم تا تو جاهایی رو که باید سوراخ کنی و اونو به دیوار پیچ کنی، دست به کار شدم و دریل به دست درست پشت سر شیلا که رخت آویز رو در جای مناسبی روی دیوار نگه داشته بود ایستادم در حین کار ناخودآگاه با کون شیلا تماس پیدا میکردم اما سریع خودمو عقب میکشیدم پیش خودم میگفتم الآنه که عصبانی بشه و منو از خونش بندازه بیرون اما انگار شانس به من رو آورده بود چراکه شیلا خانوم که انگار از بی استعدادی من کلافه شده بود (اینو بعدأ خودش به من گفت) کونشو بتدریج عقب آورد تا به من بچسبه، کیرم به شدت راست شده بود من که جراتم آزادتر شده بود خودمو بهش چسبوندم و فشار دادم طوری که شیلا واضحأ به جلو رونده شد شیلا که مشخص بود خودشم یه چیزیش میشه کونشو رو کیرم جابجا میکرد و میمالید من که حسابی حالم دگرگون شده بود در این موقع کاری کردم که هیچ موقع فکرشو هم نمیکردم وبا دست دیگم زیپ شلوارم رو پایین کشیدم و کیرم رو که از فرط تورم داشت میترکید بیرون آوردم و شیلا بیخبر از این کماکان کونشو به کیر لخت من میمالید هیچکدوم به روی هم نمی آوردیم که داریم چه کار میکنیم هر دو حسابی حشری شده بودیم ، شیلا خانوم درحالیکه کونشو به من فشار میداد و صداش واضحأ میلرزید به من میگفت مهران جون اصلأ عجله نکنیها من تا هر وقت بگی این چوب رختی رو نگهمیدارم حالا دیگه شیلا کاملأ به دیوار چسبیده بود و کونشو روی کیرم به چپ و راست میبرد ومن که کیرم روی پارچه زبر و قرمز دامنش مالیده میشد هر لحظه حشری تر میشدم و کیرم رو بیشتر به کون شیلا فشار میدادم ، یک دفعه اتفاقی که نبایست بیافته افتاد آب کیرم شروغ کرد به اومدن ودر همین حین که بیرون میپاشید، مالیده میشد پشت دامن شیلا، شیلا هم بی خبر همون طور خودشو فشار میداد به من بعد از چند لحظه شیلا برای اولین بار تو این 10-12 دقیقه روشو عقب برگردوند چهرش برافروخته بود ناگهان رخت آویز رو که تو تمام این مدت نگه داشته بود و حالا دیگه دو سه تااز پیچ هاش رو هم بسته بودم رها کرد و به سمت من برگشت . تازه متوجه شدم پستونای آویزون وبزرگ شیلا که عمری تنها آرزوی دیدن اونا رو حتی از روی لباس داشتم کاملأ بیرون افتادن شیلا که نگاهش به کیر بیرون افتاده و خیس من افتاده بود چشماش گردتر از قبل شد و فهمید که منم تو این مدت بیکار نبودم حالت عجیبی داشتم خجالت توام بااضطراب، خجالت بخاطر کیر بیرون افتاده ام و اینکه تا بحال با اون وضعیت جلو هیچکس واینستاده بودم و حالا شیلا خانوم که تا دیروز فقط تو خیابون با هم سلام وعلیک داشتیم کیر لخت منو اونم بعد از اینکه آبم رو پشت دامنش ریختم دیده احساس بی آبرویی میکردم، اضطرابم بخاطر این بود که حالا با این گندی که زدم چه اتفاقی میخواد بیافته؟ اگه آقا هوشنگ بفهمه؟... بی آبرویی تو محل ،همه تو محل منو به سربزیری و خوبی می شناختند،حالا با این کثافتکاری پاک آبروم میرفت .. شیلا بعد از چند لحظه دستی به پشت دامنش کشید با تعجب دیدم دستشو که خیس از آب کیرمن بود به سمت دهانش برد وبا ولع شروع کرد به لیسیدن اون ، تو این مدت خیره به من نگاه میکرد وهیچ تلاشی درجهت پوشوندن پستوناش نمیکرد منم مبهوت با کیربیرون افتاده که حالا با خیال راحت آویزون شده بود جلو شیلا ایستاده بودم ناگهان لبخند شهوت انگیزی روی لبان شیلا نقش بست .تا اومدم به خودم بجنبم شیلا سرمو فرو کرد میون پستوناش ، به خودم که اومدم دیدم شیلا
    مثل یه مادر مهربون پستونش و گذاشته تو دهنم و با دست دیگش کیر ذوق زده منو هی
    می مالونه و تو مشتش فشار میده، تو عالم هپروت بودم که یهوشیلا یه گاز محکم از کیرم
    گرفت وشروع کرد با حرص و ولع به ساک زدن کیرراست کرده ی من، آنقدربرام دورازذهن
    بود که فکر می کردم دارم خواب می بینم اما نه بیدار بودم اینو از گرمای دهن شیلا که کیرمو
    بی وقفه می مکید می فهمیدم، منم پستونای شیلا رو گرفته بودم تو دستام و به یاد موقعی که
    فقط آرزوی دیدن آنها رو داشتم تازه اونم از روی لباس ، پستونای داغش رو با ولع می مکیدم
    وفشار میدادم این اولین باری بود که با یه زن سکس داشتم حقیقتش رو اگه بخواید پیش ازاین
    بدن هیچ زنی رولمس نکرده بودم سکس من محدود میشد به دیدن فیلمهای سوپرودست آخر جق
    زدن اما حالا کیرم جدی جدی تو دهن شیلا بود ، شیلا هم آنقدر محکم میمکید که فکر میکردم
    تمام جونم داره از سوراخ کیرم بیرون میزنه.
    شیلا که تااین لحظه دیوانه وارکیر منو ساک میزد ناگهان دست از کار کشید وبه من گفت:
    مهران جون آماده باش که می خوام خوشبختت کنم منو هل داد روی تختخواب و بعد سریع به
    سمت میز توالت رفت و کشوی میز توالت رو باز کرد و لحظه ای بعد در حالی که یه قوطی
    وازلین ویه اسپری زایلوکایین دستش بود دو زانو اومد به طرف من .
    من که هنوزمات ومبهوت بودم وباورم نمیشد این اتفاق ها واقعیت داشته باشه لحظه ای بعد
    خودمو زیر هیکل داغ و گوشتالود شیلا خانوم یافتم که کیر منو توی کسش جاداده بود و
    بیمحابا روی سر کیرم بالا وپایین میپرید به شدت عرق کرده بودم وحرارتم بالا رفته بود
    انگار کیرم رو گذاشته بودم تو کوره آجرپزی .حالا دیگه مطمئن بودم کسی که داره
    حرارت تنش منو می سوزونه زن آقاهوشنگ خودمونه همین شیلا خانومی که از وقتی
    اومدن این محل من تو کف پستوناش بودم و تو خیالم بارها به یادش جق زده بودم ، هر
    بار که شیلا خانومو تو کوچه میدیدم یا وقتی ازپشت پنجره اونو دید میزدم بی اختیار محو
    پستوناش میشدم که انگار می خواستند لباس تنگ شیلا خانومو پاره کنند و خودشون رو
    آزاد کنند همیشه آرزو داشتم شیلا رو در حالی که لخته ببینم حالا دست سرنوشت کاری
    کرده بود که شیلا خانوم خودش منو برده بود تو حجله و بادست خودش کیرمو گذاشته بود
    تو کسش ! نه چک زدیم نه چونه عروس ما رو برد تو خونه!!!
    من که تا این لحظه از خودم هنری نشون نداده بودم وشیلا هر جور خواسته بود داشت با
    من وکیرم حال میکرد با خودم گفتم حالا که این سفره پهنه و شیلا هم مثل آش کشک
    خالست بخورم پامه نخورمم پامه پس بذار از این فرصت خوب استفاده کنم شاید دیگه
    هیچ وقت همچین فرصتی پیش نیاد.
    برای شروع در حالی شیلا داشت روی کیرم پایین میومد دو تا پستوناش وگرفتم تو دستام
    و درحالی که اونارو فشار میدادم و میکشیدم محکم کیرمو فرو کردم تو کس شیلا ، شیلا
    که تا این لحظه خیلی آروم آآآهآآآآهآ میکرد با صدای بلند واز ته دل آآه بلندی کشید ولبخند
    شهوت انگیزی حاکی از رضایت روی لباش نمایون شد دیگه هیچی حالیم نبود تمام سعی
    من براین بود که وقتی شیلا داره روی کیرم پایین میآد هر با کیرم رو با فشار بیشتری وتا
    ته توی کسش فرو کنم دستامو انداختم دور گردنش صورتشو به خودم
    نزدیک کردم اونم درهمون حال که کیرم توی کسش بود چرخی زد و روی من دراز کشید
    آه خدای من چقدر داغ بود چند لحظه توی چشاش خیره شدم به من گفت مهران من مال
    توأم همیشه هر وقت تو اراده کنی هنوز حرفش تمام نشده بود که لبام رو گذاشتم روی
    لباش غلتی زدم حالا شیلا رفته بود زیر ومن روی شیلا خانوم دیوانه وار و با فشار کیرمو
    توی کسش جلو و عقب می بردم هر چی سرعت من بیشترمی شد صدای شیلا هم بلند تر
    میشد :آآآه آآآه محکمتر بکنننن بکنننن آآآخ آآآه وااای پستونای شیلا که توی هوابالا و
    پایین می افتاد ند داشتند منو دیوونه میکردن. شیلا رو بلندش کردم وواستوندم خم شد و
    دستاش رو گرفت لبه میز توالت کیرمو می مالوندم روی کونش بدون اینکه بهش بگم
    کیرمو میزون کردم روی سوراخ کونش وبعد یکدفعه اونو فشار دادم روی سوراخ کونش
    صدای اعتراض شیلا بلند شد و گفت : نهههه نه از عقب نه ! اما من توجهی نکردم اول
    کیرم اصلأ تو نمی رفت معلوم بود آقا هوشنگ تا حالا کون شیلا رو فتح نکرده بوده بعد از
    کمی بازی بازی کم کم راه باز شد ومن محکم وتا ته کیرمو فرو کردم تو کونش شیلا
    فریادی از ته دل کشید منم با تمام انرژی کیرمو میکردم تو کونش و در می آوردم و
    پستونای آویزونشو تو دستام فشار می دادم بیچاره آقاهوشنگ که تو اداره داشت سماق
    میمکید اما در عوض من داشتم بزرگترین روز زندگیمو تجربه میکردم از کون شیلا که
    فارغ شدم یاد آرزوهام افتادم این بود که شیلا رو خابوندم و کیرمو گذاشتم لای پستوناش
    اونم پستوناش رو با دو دست به هم فشار میداد درست مثل تو فیلمها کیرمو میکردم لای
    پستوناش و در می آوردم خلاصه داشتم عرش و سیر می کردم که یکهو آب کیرم شروع
    کرد به اومدن شیلا که انگار از مدتها قبل منتظر این لحظه بود سریع کیرمو گرفت توی
    دهنش منم سخاوتمندانه تمام آبم رو ریختم توی دهن شیلا، شیلا که انگار قانع نشده بود
    تا 5-6 دقیقه کیرموساک می زد و با تمام وجود میمکید نگاهم افتاد به پستونای شیلا که
    قطرات آب کیرم جلوه ویژه ای به اونا داده بود شیلا در حالی که پیروز مندانه و راضی از
    اینکه منو تصاحب کرده بود میخندید باآب کیر من پستوناشو مالش میداد و با دست
    دیگش کیر منو فشار می داد انگار خیال نداشت اونو ول کنه ، نگاهم به صورت شیلا افتاد
    قطرات آب کیرم دور تا دور لباش خودنمایی میکرد مقداری از اون هم ریخته بود گوشه
    چشم راستش که تا روی ابروش بالا رفته بود ، تو خواب هم نمی دیدم شیلا به این سادگی
    مال من بشه شیلا هنوز هم مشغول مالوندن و لیسیدن کیر من بود که یهودر همین حین
    صدای زنگ در بلند شد شیلا خانوم مثل کسی که تازه از خواب بیدار شده مثل برق گرفته ها
    از جا پرید وگفت : مهران جون زود باش لباساتو تنت کن فکر کنم این پسرم باشه اما چرا
    اینقدر امروز زود برگشته ؟
    سریع شلوارموکشیدم تو پام وپیرهنم را تنم کردم،هیچ وقت فکر نمیکردم بتوانم آنقدر سریع لباس بپوشم کمی ترس برم داشته بود ، شیلا دامن قرمزش رو پاش کرد و و کت قرمز رنگش رو روی تن لخت پوشید و در همین حین که به سمت درمیرفت چند تااز دکمه هاش رو انداخت نفسم تو سینه حبس شده بود نشستم روی مبل وتکیه دادم سعی کردم خودم رو آروم نشون بدم هنوز گرمای تن شیلا رو تو وجودم حس میکردم و برافروخته بودم، بالاخره شیلا دستگیره رو چرخوند و در را باز کرد، برخلاف حدس شیلا از آرمین پسر شیلا خانوم خبری نبود ، پشت در خانم جوانی بود که تا اون موقع فقط او را به قیافه
    میشناختم، یکسالی میشد که به کوچه ما آمده بودند ( اماحالا دیگه اون خانوم جوان از هر آشنایی با من آشناتر و نزدیکتره و ما این آشنایی گرم و داغ رو مدیون شیلا هستیم )، بله پشت در مهشید خانوم همسایه واحد بغلی شیلا خانوم بود که در حین صحبت با شیلا جستجوگرانه چشمش بداخل آپارتمان بود و من در حالیکه که روی مبل نشسته بودم متوجه سرک کشیدن های کنجکاوانه او بداخل آپارتمان شدم ، شیلا خانوم بدون توجه به عاقبت کارو طبق عادت به مهشید تعارف کرد که بفرمایید داخل ومهشید که کنجکاوی زنانه اش گل کرده بود از خدا خواسته پذیرفت شیلا تازه فهمیده بود چه تعارف بی جا و خطرناکی کرده اما دیگه دیر شده بود مهشید خانوم اومده بود داخل و در را هم پشت سرش بسته بود. مهشید پشت سر شیلا وارد پذیرایی شد ومن که تا آن روز سلام وعلیک چندانی هم با او نداشتم واز طرفی مثل آدمهای خطاکار هول کرده بودم سریع از جا بلند شدم و به او سلام کردم ، مهشید با آنکه بار اولی بود که با او سلام میکردم و پیش از آن هر وقت توی کوچه همدیگر رو می دیدیم بدون توجه از کنار هم رد میشدیم خیلی به گرمی با من سلام و احوالپـرسی کرد و بعد هم روی کاناپه در کنار من نشست ، شیلا که واضحأاز ورود این مهمان ناخوانده شاکی شده بود با کلا فگی روی مبل روبروی ما نشست، درهمین حین نگاهم به شیلا افتاد ، ناگهان متوجه شدم که گیـج خانوم ( باعرض معـذرت از شیلای عزیزم ) یادش رفته پیش از باز کردن در صورتش را پاک کنه وقطرات آب کیر در کنار بینی وروی ابروی شیلا ماسیده بود دلم هری ریخت پایین ، پیش خودم گفتم ای کاش مهشید متوجه اونا نشه، در همین زمان مهشید شروع به صحبت کرد وگفت : آره شیلاجون ازخرید برمیگشتم جلو در آپارتمان شما که رسیدم شنیدم سروصدا میآد حقیقتش نگرانت شدم این بود که گفتم بیام یه حالی ازت بپرسم اما مثل اینکه مزاحم شدم ( البته بعد از اونکه با مهشیـد حسابی آشنا شدم پیش من اعتراف کرد که اون روز پشت در گوش واستاده بوده.) شیلا لبخنـدی از روی ناچـاری زد و گفت : نه مهشیـد جون راستـش هوشنگ یه رخت آویز خریده بود منم دیدم که دست تنهام از مهران جون خواهش کردم بیاد وتو نصبش به من کمک کنه مهشیـد که بدبختانه یا شاید هم خوشبختانه متوجه قطرات ماسیده آب کیر روی صورت و ابروی شیلا شده بود با لحن متـلک آمیزی گفت : با اون همه سروصدا حتما هر دو خیلی هم خسته شدید ، بعد هم روی کاناپه بسمت من چـرخید و گفت پس آقا مهران شما هستید چـه حیف تو این یکسال ما با هم آشنا نشدیم اینطور که معـلومه شما آدم واردی هستید واز عهده خیلی کارا برمیاید ، من شروع به تعـارف کردم و گفتم : نه این طورا هم نیست که می گید که مهشیـد میون حرفم پرید و گفت : نه مشخصه ، از عهده این کار با وجودی که سنگین بوده خیلی خوب بر اومدید سپس رو به شیلا کرد و با خنده شیرینی گفت شیلا جون پسـر مردم رو تنها تنها قورت میدی ، پس من چـی ؟ شیلا که دستپاچه شده بود با عجـله گفت : ای بابا مهشید جون شوخیـت گرفته این چه حرفیه ؟ مهشیـد هم بلافاصله در جواب گفت : شیلا جون بهتره خودتو تو آینه ببینی جای نشونه گیری مهران جون هنوز روی صورتت مونده ، با این حرف مهشیـد شیلا دستشو روی صورتش کشید و تازه فهمید که چـه گندی زده . من که مثل آدمای رسوا خشکم زده بود با ضربه دست مهشید که روی پـام میزد به خودم اومدم دیدم مهشید روی کاناپه خودشو کنار من رسونده طوری که ران نسبتا چاق مهشید کاملا به پای من چسبیده بود و حرارت دل چسب تن مهشید را کاملا حس میکردم در حالیکه صورتشو کاملا جلو آورده بود بطوری که حرارت نفس هاش به صورتم می خورد با لحن عشوه گرانه ای که هر مردی رو از پـا در می آورد به من گفت : مهران جون اگر منم ازت کمک بخوام به من کمک میکنی ؟ من هم گفتم معلومه مهشید خانوم ، حتما. مهشید گفت : حتی اگه هر روز ازت کمک بخوام ؟ من که حسابی حالم دگرگون شده بود بود حال خودم رو نفهمیدم در یک لحظه دستمو پشت شونه های مهشید انداختم اونو به خودم فشار دادم وگفتم :حتی اگه هر لحظه از من کمک بخوای حاضرم. تازه متوجه لبهای غنچه پستـون های گرد و خوش فرم وهیکل زیبای مهشید شده بودم ، محکم اونو تو بغلم فشار دادم ولبهام رو روی لبهای داغ مهشید گذاشتم لب هاش رو میمکیدم این کارو از شیلا یاد گرفته بودم مهشید زبونش رو وارد دهان من کرده بود ومن اونو با زبونم لمس میکردم یکدفعه مهشید خودشو عقب کشید وبه شیلا که ساکت ما دو تارونگاه میکرد ودوباره داشت حشری میشد گفت : شیلا جون بهتره تا آرمین نیامده یه حموم بکنی منم مهران جونو میبرم خونمون ببینم چند مرده حلاجه؟ بعد با همون سرو وضع به هم ریخته در حالیکه دکمه های مانتوش تا نیمه باز بود بلند شد ودر حالیکه دست منو می کشید به طرف در آپارتمان رفت ، شیلا که انگار کاراش با من نیمه تموم مونده بود در همین حین که همراه ما تا دم در می اومد گفت : مهران جون فردا صبح یادت نره دیر نکنی باهات کار دارم.مهشید بدون توجه به صحبت شیلا که هنوز ناتموم بود منو دنبال خودش میکشید در آپارتمان شیلا اینا رو پشت سرمون بستیم ، مهشید دست منو ول کرد دست کرد تو جیبش و دسته کلیدش رو در آورد در حالیکه دستش از فرط شهوت به شدت میلرزید کلید رو به در انداخت و در رو باز کرد با صدای لرزانی به من گفت : مهران جون بفرما تو. من تو فکر حرف شیلا بودم که گفته بود: " فردا صبح دیر نکنی" این حرف رو پیش خودم تکرار میکردم و خوشحال از اینکه فردا دوباره شیلا رو با تمام وجود تجربه می کنم ،مهشید دوباره وبلندتر تکرار کرد مهران جون برو تو دیگه و من که تازه متوجه حرفش شده بودم داخل شدم ، مهشید هم پشت سرم وارد آپارتمان شد و در را پشت سرش بست.
    ادامه...

  • 12

  • 1




  • نظرات:
    •   BamA BoY
    • 9 سال،3 ماه
      • 7

    • hal nakardam in kOs shera chie neveshti???????


    •   Mekabiz
    • 9 سال،1 ماه
      • 8

    • very very nice


    •   arshia.dinamit
    • 6 سال،12 ماه
      • None

    • واقا حال کردم خیلی هم خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوب


    •   hamed.057
    • 6 سال،10 ماه
      • None

    • Qashang bood afarin


    •   kohkan
    • 6 سال،4 ماه
      • None

    • احساس میکنم ساختگیه L)


    •   Taknumber
    • 3 سال،2 ماه
      • 0

    • من کاری به راست و دروغش ندارم داستان باحالی بود غلط املایی نداشتو نگارشش هم بد نبود


    •   ayaz20
    • 3 سال
      • 0

    • بدک نبود. .همه زنهای همسایه هم که اهل حال بودن!!


    •   آموزگار عشق
    • 2 سال،11 ماه
      • 0

    • ای دروغگوی کونکش و کیر بدست و جق پرست و با یه دست و با دو دست و مست مست و کونت کره است . . و غیره . . و اما اینکه بعضی زنها کونشون میخاره حرفی نیست ، اما این ک شما فرمایش فرمودی کسشعر محض میبود دادا


    •   sanaz.n
    • 2 سال،2 ماه
      • 0

    • حال داد


    •   Hossein_7khatam
    • 1 سال،8 ماه
      • 0

    • خخ همسایه نیسن ک


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو