ماجرای من و لیلا

    ماجرا طولانیه کسی حوصله نداره نخونه لطفا...
    فامیلمون بود از بچگی بهش علاقه داشتم.. چند سال گذشت تا تونستم حسمو بهش بگم و بعد کلی ناز کردن قبول کرد حدود سه چهار سالی با هم در ارتباط بودیم و به واسطه نسبت فامیلی باهم خیلی رفت و آمد داشتیم تو این چند سال چند باری با هم به مشکل برخوردیم و تا آستانه تموم کردن رفتیم اما همیشه مادرش باعث میشد قضیه حل و فصل بشه
    گذشت و بعد چند سال من پی بردم خانم تو این چند سال چه کار ها که نکرده و علی رغم میل باطنیم رابطه رو تمومش کردم اما مادرش که اسمش لیلا بود باز هم بهم پیام میداد و خیلی واسم احترام قائل بود همیشه خبرمو میگرفت و از اینکه کارمون به اینجا رسیده ناراحت بود بعد تموم شدن رابطمون من تصمیم گرفتم برم خدمت تو اون زمان با دو سه نفری در ارتباط بودم و بساط سکسم به راه بود و از این بابت کمبودی نداشتم رفتم خدمت و آموزشی رو تموم کردم وقتی اومدم مرخصی پایان دوره فهمیدم که خیلی از لحاظ جنسی تحت فشارم لیلا خانم هم که میدید من اومدم مرخصی پیام میداد و خبرمو میگرفت تا اون موقع همش به چشم مادر زن آینده میدیدمش نه چیز دیگه ولی نظرم برگشته بود و اگر خر ماده رو هم میاوردن رحم نمیکردم بهش...خلاصه بدجوری رفت تو مخم که من باید باهاش سکس کنم از لیلا خانم بگم براتون که معلمه و از شوهرش جدا شده چون معتاد شده بود و اینا طلاق گرفتن یه دختر داشت که عشق سابق من بود و دیگه هیچی...چهره معمولی و هیکلی تا اون زمان به نظر من معمولی چون همیشه مانتو تنگ نمیپوشید و از اونایی بود که در عین راحتی نمازش قطع نمیشد...خلاصه بعد کلی فکر کردن یه تصمیمی گرفتم که مخشو بزنم ولی عملی کردنش زمان میبرد
    تو پیام هایی که بهم میداد یه موضوعی رو باهاش در میون گذاشتم و بهش گفتم به خانم علاقه مند شدم اما نمیتونم بهش بگم و این داستانا یه جورایی غیر مستقیم داشتم وارد میشدم اونم طبق معمول اول یکم سرزنشم کرد و گفت درست نیست این کارا و فلان و این حرفا وقتی دید که من مصمم هستم سعی کرد کمکم کنه همش راهنماییم میکرد این کار رو کن اون کار رو کن نمیدونست که نقشه من واسه خودشه
    چون تا اون زمان منو به چشم پسر نداشته و داماد آیندش میدید
    خلاصه تو دوسال خدمتم هر وقت میومدم مرخصی چت هامون شروع میشد و از اون اصرار که بگو کیه من برم باهاش حرف بزنم از من هم انکار خدمتم تموم شد و تو آژانس مشغول به کار شدم باهاش در ارتباط بودم ولی حرفامون همش تو همین زمینه بود تا اینکه یه روز آژانس بودم حدود دو ساعت چت کردیم آخرش گفت بیا میخوام ببینمت رودر رو حرف بزنیم ببینیم میشه مشکلتو حلش کرد یا نه قبول نکردم گفتم چون دخترت هست من پامو خونه نمیذارم که برگشت گفت چند روزیه با خالش رفتن مسافرت و اونم به خاطر کلاسایی که داشت نتونسته بود بره...
    خلاصه با تصور این شرایط کیرم راست شده بود و داشت میترکید...
    قرار گذاشتیم واسه بعد از ظهر که من وقت کنم برم یه دوش بگیرم و صاف و صوف کنم بعد برم اونجا دل تو دلم نبود انگار قله اورست رو داشتن میدادن بهم...رفتم حموم و اماده شدم و زنگ زدم گفتم خونه ای گفت اره و رفتم چون رفت و آمد داشتیم طبیعی بود اما من از فرق سرم تا نوک انگشتم شهوت بود...
    رفتم رسیدم در رو باز کرد قبل اینکه برم داخل کیرمو داخل شلوار جا به جا کردم که متوجه نشه راست کردم
    رفتم داخل و چایی آورد و بعد از حرف زدن درباره در و دیوار و خلاصه...
    رسیدیم به اصل مطلب هی سوال پرسید و منم سربسته جواب دادم خیس عرق شده بودم با چادر خونگی رو به روم نشسته بود و تو یه خونه تک و تنها من و خودش همه جوره موقعیت جور بود خلاصه بعد کلی حرف زدن از اینور اونور گفتم اگه میخوای کاری کنی الان وقتشه این سری که باز هم به شوخی گفت این خانم کیه و فلان گفتم باید قول بدی و قسم بخوری راضیش کنی اول یکم نه و نوچ اورد بعدش گفت باشه کمکت میکنم
    گفت خب حالا کی هست گفتم اون شرایطی که از اون طرف گفتم رو با شرایط فامیلای اطرافمون مقایسه کن
    یه چند نفر رو نام برد گفتم نه بعد چند دقیقه سرشو انداخت پایین و بعد که بلند کرد دیدم اشک تو چشاش حلقه زده گفت چرا؟
    دلمو زدم به دریا گفتم خب دله دیگه چیکار کنم گفت از کی به این نتیجه رسیدی من تورو مثه پسر نداشتم دوستت داشتم و این حرفا بعد زد زیر گریه رفتم نزدیکش دستام از شهوت میلرزید دستمو گذاشتم پشت کمرش صورتمو بردم نزدیکش و اروم باهاش حرف میزدم اما اون فقط گریه میکرد بعد چند دقیقه به حالت جنون رسیده بودم یهو بلند شدم و سعی کردم چادرشو از سرش بردارم و کاری که چند سال دنبالش بودمو انجام بدم که مقاومت میکرد میگفت ترو خدا به نون و نمکی که خوردیم نه من بهت اعتماد داشتم که راهت دادم تو خونم
    که یه دفعه به خودم اومدم از خودم بدم اومد زدم بیرون...هم پشیمان که چرا نکردمش هم ناراحت بودم که چرا اینجوری شد...


    حدود یک ساعت بعد اینکه من رفتم بهم زنگ زد و شروع کرد نصیحت کردن ولی من کیرم فرمان میداد نه عقلم دیگه راحت شده بودم و مستقیم باهاش حرف میزدم چون میدونستم ادم سختیه بهش اطمینان دادم کسی نمیفهمه صیغه محرمیت میخونیم بینمون و این چیزا اما اون قبول نمیکرد میگفت اگه صیغه بخونیم دیگه اون موقع نمیتونی با دختر من ازدواج کنی و این حرفا
    خلاصه تا فردا ظهرش کلی داستان سر هم کردم و یکم نرمش کردم گفت بذار فکر کنم خبر میدم بهت...منم که موقعیت جور بود نمیخواستم زمان از دست بدم هی زنگ میزدم چی شد چی شد که سر آخر قبول کرد صیغه کنیم ولی تا وقتی اون آمادگیشو نداشته باشه سکس نکنیم منم قبول کردم خودش صد قدم رو به جلو بود
    از تو اینترنت آیه رو پیدا کردم خوندم و قبول کرد و شد صیغه من بهش گفتم یه چایی بذار میخوام بیام پیش خانومم چایی بخورم به زور خودمو دعوت کردم رفتم دل تو دلم نبود گلوم خشک شده بود ضربان قلبم رو هزار بود
    رفتم خونه باز هم با همون حجاب کامل و همیشگی اومد نشست روی مبل روبه روم
    گفتم الان که دیگه محرمیم چادرتو در بیار گفت نه راحتم بذار یکم بگذره قبول کنم این شرایط رو ....مثلا داشت بچه خر میکرد رفتم کنارش نشستم به زور چادر رو از سرش در اوردم انداختم یه جایی که دستش نرسه خودشو جمع کرد خجالت میکشید بغلش کردم وای چه حسی بود...سرشو بالا نمیگرفت
    یکم باهاش حرف زدم بعد بوسش کردم یکم نرم تر شده بود چاییمو خوردم نذاشت بیشتر پیش برم گفتم شب اینجا میمونم گفت نه برو سر کارت
    وقتی دید سه پیچ شدم گفت برو آخر شب بیا من خرم قبول کردم رفتم آژانس شب بهش زنگ زدم گفت نه نمیشه و بهونه آورد منم فکرم خراب شد نمیدونم اصن اون شب چطوری صبح شد...صبحش زنگش زدم گفتم پشت درم در رو باز کن اولش یکم نه و نوچ آورد بعد خودمو زدم به عصبانیت گفتم داد و بیداد میکنم جلو خونتون در رو باز کرد رفتم داخل در رو قفل کردم و رفتم سمتش بازم چادر گرفته بود چادرشو از سرش کندم انداختم کنار از پشت بغلش کردم شروع کردم مالوندن سینه هاش...چه حالی میداد تا اون موقع نمیدونستم سینه هاش چقدر بزرگن چون جوری لباس میپوشید مشخص نمیکرد
    خلاصه شروع کردم مالوندن و تیشرتشو دادم بالا و داشتم میمالیدم که گریه افتاد گفت ولم کن امادگیشو ندارم و سخته برام بعد چند سال به این سرعت وارد رابطه بشم
    منم سرش داد زدم گفتم الان تو زن منی نباید از من فرار کنی بازم میمالیدمش اصلا تو حال خودم نبودم دستشو گذاشته بود جلو صورتشو گریه میکرد به زور تی شرتشو در اوردم و با یه سوتین آبی که سینه هاش به زور توش جا شده بودن و شلوار خونگی جلوم بود گفت ولم کن معذبم دارم اذیت میشم گفتم به شرطی ولت میکنم که جلوم خودتو نپوشونی قبول کرد ولش کردم رفتم تی شرتشو با چادرشو انداختم تو اتاق و در رو قفل کردم برگشتم گفتم صبحانه آماده کن صبحانه رو چید دو تا لقمه خورده نخورده گفتم خستم میخوام بخوابم گفت تو بخواب من ظهر مدرسه دارم باید برم گفتم تا ظهر هنوز چند ساعت مونده بیا کنار من بخواب قبول نمیکرد با کلی عزیزم و این حرفا خرش کردم کشوندمش تو تخت حالا من بودم و اون و یه تخت کنارم دراز کشیده بود برش گردوندم از پشت بغلش کردم و سینه هاشو میمالوندم و گوششو میخوردم چون میدونستم نقطه ضعف زن ها لاله گوششونه یکم شل تر شده بود و وا داده بود سوتینشو آروم باز کردم و برش گردوندم سمت خودم چشماشو بسته بود معلوم بود خجالت میکشه عین قحطی زده ها افتادم به جون سینه هاش و میخوردم بعد یه مدت بلند شدم کلا لباسامو در آوردم و رفتم کنارش تو این مدت چشماش بسته بود و چیزی نمیگفت...
    کنارش دراز کشیدم چون میدونستم خجالت میکشه پتو رو انداختم رومون و دستشو گرفتم و آروم بردم سمت کیرم دستش که به کیرم خورد کشید گفتم بگیر دستت بمالونش اولش یکم ناز کرد بعد شروع کرد مالوندن لباشو کردم تو دهنمو میخوردم با یه دستمم کونشو میمالیدم شلوارشو یکم دادم پایین چیزی نمیگفت بعد یه مدتی بلند شدم شلوارشو در بیارم نمیذاشت میگفت الان نه تا همینجا بسه قبول نکردم شلوارشو در آوردم شورتشم با سوتینش ست بود روش دراز کشیدم و کیرمو گذاشتم لای پاش بهش گفتم فعلا نمیکنم میخوام لاپایی بکنم یکم اروم شم. قبول کرد یه تف زدم گذاشتم لاپاش و تلنبه میزدم یه صداهای ریز و خفیفی در میومد ازش معلوم بود اونم تو اوجه از شدت شهوت آبم زود اومد پاشیدم رو شکمش و با دستمال پاکش کردم و کنارش دراز کشیدم داشتم به اتفاقات این دو روز فکر میکردم بعد نیم ساعت بلند شدم گفتم پاشو لباساتو بپوش ظهره من میرسونمت مدرسه آماده شد تو راه داشتم میبردمش قربون صدقش میرفتم و بهش گفتم شام میریم بیرون قبول نمی کرد ولی راضیش کردم شام رو رفتیم بیرون شب رو نذاشت برم خونه ولی تو تلگرام حسابی ازش تعریف میکردم یه خورده نرم تر شده بود گفتم فردا صبحانه درست کن میام اونور تا وقتی از مسافرت برگرده دخترش فقط سه روز وقت داشتم صبحش رفتم خونه بعد یه صبحونه مفصل رفتیم رو تخت اینبار مقاومت نمیکرد ولی تا به شورتش رسیدم نمیذاشت در بیارم گفتم تا وقتی تو نخوای سکس نمیکنیم راضی شد در بیارم یه کس سفید بدون مو جلوم بود گفتم تنها راهش اینه به اوج برسونمش تشنه کیر بشه شروع کردم به خوردن لباش و سینه هاش و با یه دستم هم کسشو میمالوندم رفته بود رو ابرا اصلا تو حال خودش نبود کیرمو یکم خیش کردم گذاشتم جلوی کسش و هی عقب جلو میکردم و با دستام سینه هاشو میمالوندم و لب میگرفتم ازش تو یه حرکت سرعتی یه دفعه کیرمو فرو کردم تو خودشو یکم جمع کرد ولی چیزی نگفت یکم گردنشو خوردم شروع کردم به تلنبه زدن به آرزوی دو سال و خورده ایم رسیده بودم باورم نمیشد داره زیر کیر من به خودش میپیچه اونی که قرار بود مادرزن من بشه حالا کیر من تو کسش داره جولان میده خلاصه اون روز حسابی کردمش بعد اون دیگه باهام راحت شد تو اون چند روز تا دخترش بیاد من پادشاهی میکردم بعد اونم خونه داداشم بود و میرفتیم اونجا خلاصه از من به شما نصیحت سکس با زن های جا افتاده به سکس با دختر جوان صد برابر بیشتر حال میده هنوزم باهم در ارتباطیم و هفته ای یکی دوبار سکس داریم ...خیلی واسم شیرین بود هم دختر و هم مادرو گاییدم.


    تمام...
    نوشته: m.lover7

  • 4

  • 15




  • نظرات:
    •   jalalkir
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • دخترش بهت کیر زده عقده داشتی ننشو بگای اما در واقعیت دوس پسر دخترش کونت گذاشت و نذاشت دیگه دورو بر این خونواده پیدات شه (clap)


    •   king.artoor
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • ‏چه حوصله اي داريد آدما رو قضاوت ميكنيد


      يه فحش بديد تموم شه بره ديگه


    •   royaei
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • زیاده خوصلم نیومد بخونم ؛
      خوب شد گفتی اولش


    •   ARYA52
    • 1 ماه،1 هفته
      • 10

    • قله اورست رو که بهت دادن ببر بزار سر جاش ، همین مونده تو مجامع جهانی به جرم دزدیدن قله اورست ازمون شکایت کنند، همین امشب تو تاریکی برو بزار سر جاش تا کسی نفهمیده :|


    •   Blackhorse
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • خیلی چرند بود


    •   sashaarian
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • جمله اول و جمله آخر رو خوندم ؛ خلاصه و مفید فهمیدم چی شده چی نشده چی بوده چی نبوده کی بوده کی نبوده ؛ تست قند بگیر ببین شیرینی ش زیاد نبوده باشه:))


    •   royaei
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • خوندم ؛ خیلی طولانی بود ؛
      بد نبود ولی زیاد جالب نبود


    •   Emperatoorxxx
    • 1 ماه
      • 0

    • عاقلان دانند...


    •   Vahid2811
    • 1 ماه
      • 0

    • رب چین چین شد خوشمزه (dash) ****


    •   nilajooni
    • 1 ماه
      • 2

    • با اینکه رو ابرا رفتی ولی چون ادم مزخرفی هستی ازت بدم میاد و دیس دادم


    •   عرفانSOLO
    • 1 ماه
      • 0

    • ماجرا طولانیه کسی حوصله نداره نخونه...
      اوکی حوصله نداشتم
      نخوندم


    •   Amin.damavandi
    • 1 ماه
      • 0

    • اصلا خوب نبود


    •   پیمان.کامیار
    • 1 ماه
      • 0

    • حوصله نداشتم و نخوندم ولی از نظرات و دیسلایک ها مشخصه مالی نبوده داستانت و خوشحالم نخوندم


    •   وب.گرد
    • 1 ماه
      • 0

    • کیرتو خیش کردی؟ جل الخالق!! الان زنده ای؟؟!!


    •   Momoooam
    • 1 ماه
      • 0

    • ۵۰ باز زدم تا دیس لایک شد تخمی تخیلی اخر داستان نوشته مادر دخترو با هم کردم تو به کس عمت خندیدی


    •   m.lover20
    • 1 ماه
      • 0

    • دوستان این ماجرا رو من نوشتم چون قضیش طولانیه شاید خیلیا قبول نکنن اما چیزی که اتفاق افتاده نیازی هم به اثباتش نمیبینم... اونایی هم که انتقاد میکنن نظرشون محترمه...


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو