ماجرای پریا

    1398/6/12

    در خونه رو که باز کرد با دیدن زنی که با پرهنه دوید به سمتمون زیر لب گفت: یا حسین این سلیطه خونست که
    زن مقابلم با جیغ گفت:دیوث رفتی دختر اوردی خونه؟ من تو رو ریز میکنم امشب
    با یه جست خودشو بهم رسوند و کشیده ی محکمی به صورتم زد
    شدت ضربه اونقدر زیاد بود که گفتم گونم شکست!
    اشکم از چشمم میریخت و با بهت سر جام ایستاده بودم
    اشکم از درد بود نه ناراحتی ...من تو این شش ماه عادت داشتم به تحقیر و توهین
    محسن داد زد:مهین پدرسگ چیکار کردی؟
    دستمو به گونم فشردم و زنی که فهمیدم اسمش مهینه جیغ کشید:محسن خدا ذلیلت کنه ... این هرزه خانوم کیه اوردیش؟
    محسن زد وسط تخت سینش:گمشو برو تو خونت
    منو کشید سمت اتاق:الان میبرمت اون خونه ی بالایی اونجا راحتی
    با بغض گفتم:خواهتونه؟ چرا اینقدر عصبیه؟ برا چی فحش رکیک میدین بهم؟
    محسن منو فرستاد داخل و گفت: طبقه بالا نمیاد ...منم نمیام امشب راحت بخواب
    _جواب نمیدین اقا محسن؟
    چشماشو بهم فشرد: زنمه
    با بهت گفتم:چی؟
    خواست حرفی بزنه که در خونه به شدت کوبیده شد و بعد صدای مهین اومد:محسن رفتی بخوابی با اون دختره پدرسگ؟
    از شدت بی شرمی این زن جا خوردم ...
    محسن کلیدو بهم داد و سریع از خونه بیرون رفت
    صدای دادو بیدادش میومد و بعدم کتک کاری
    روی زمین سر خوردم... بی اراده زدم زیر گریه:بابا خدا لعنتت کنه این سرنوشت کوفتیو تو برا من ساختی که شش ماهه دارم توهین و تحقیر میشنوم


    نمیدونم از خستگی کی خوابم برد که با نور خورشید از خواب پریدم ... مغزم فرمون نمیداد کجام و چیشده... از پنجره اشپزخونه که مهینو دیدم همه چی به ذهنم برگشت
    باورم نمیشد محسن خوشتیپ و خوش پوش که شاید ۳۲ ۳۳ سال داشت این زن ۶۵ ۶۶ ساله زنش باشه
    اونم با این وضع درب و داغون ...
    امروز باید میرفتم دانشگاه
    از اونجام باید میرفتم دنبال کار
    نمیخواستم تو خونه ی محسن بمونم
    اونم این محسنی که فهمیدم اون پسر جنتلمن و سربه زیر نیست ...
    اون یه مرده زنداره و خاک برسره من کنن که عاشق نشدم ،نشدم عاشقه کی شدم
    صورتمو شستم و به عادت همیشگی دست بردم سمت لوازم ارایشیم
    جلوی ایینه ایستادم ..دیگه واسه چی ارایش کنم؟
    دیگه چه اهمیتی داره که رنگ لبام قرمز باشه و گونم صورتی؟
    موهامو از بالا بستم و مقنعمو سرم کردم
    از پله ها اومدم پایین که مهین رو دیدم که وسط حیاط داشت گردو میشکست
    منو که دید بلند شد ... با استرس نگاش کردم
    من دختره بی عرضه و دستو پاچلفتی عرضه ی اینو داشتم؟
    یاده عمه افتادم که همیشه میگفت:ننت خوب پاچه ورمالیدس تو چرا پخمه ای؟
    مهین صداشو برد بالا:زنیکه ی بی همه چیز پسرای مجردو ول کردی چسبیدی به شوهر من؟
    بغض نشست بیخ گلوم
    دوباره اومد جلو: فکر کردی من این مردو به کسی میدم؟ با چنگ و دندون ماله خودم کردمش
    دوباره داد زد:لال شدی بی شرف؟
    _مراقب حرف زدنتون باشید
    یهو خندید و من فکر کردم چقدر بده یه زن اینجوری بخنده اونم وقتی دندوناش سیاهه
    _اوهو پتیاره خانوم مودبم هستی که
    دستشو اورد سمت صورتم که هول شدم با ترس هولش دادم
    که همین باعث شد دوباره کشیده ی محکمی بخورم
    و همون زمان فکر کنم مگه زور دست یه زن چقدره؟
    خواست دوباره سمتم بیاد که یهو سرجاش ایستاد:ای وای داره خون میاد
    چشمام گشاد شد... یعنی نگران خون لب من بود؟
    یهو گفت:الان محسن میاد باز میفته به جونم که چرا عزیزکردشو زدم
    عقب عقب رفت و با سنگ به سرش کوبید
    با وحشت گفتم:خانوم چیکار میکنی؟
    دو سه بار با سنگ به سر و صورتش زد و گفت:تو اول منو زدی ... تو زدی ...پیشونیمو تو کبود کردی
    فقط نگاش کردم
    خدایا اینجا دیوونه خونه اس ؟
    در خونه رو باز کردم و خودموتقریبا پرت کردم وسط کوچه
    خدایا کاش جای خواب داشتم .... من نمیخوام اینجا باشم ... تموم کوچه رو دویدم ...
    تموم مدت توی دانشگاه دستام میلرزید ..استاد حرف میزد و من غرق افکار خودم بودم ..
    هیچ وقت عادت به این شلوغیا نداشتم ... از مهین میترسیدم
    از محسن ناامید شده بودم ...
    فکر میکردم عاشقمه فکر میکردم مهمم براش
    اما اون یه مرد زندار بود... با بغض گفتم:چشم بازارو کور کردی با این زن گرفتنت..یعنی این زنیکه از من بهتر بود؟ خاک برسرت عشقمو ندیدی
    از در دانشگاه که اومدم بیرون محسنو دیدم
    رامو کج کردم که صدا زد:پریا؟
    نیشخند زدم قبلا شعور داشت پریا خانوم میگفت که!
    قدمامو تند کردم داد زد:پریا وایستا
    دستمو که کشید با جیغ گفتم:ولم کن اقا محسن
    چشماش سر خورد سمت لبم
    _پریا لبت چیشده؟
    دست کشید به لبم ... دلم میخواست با مشت بزنم به قلبم بگم لعنتی این پسره جلوت زن داره.. براچی براش اینقدر تند میزنی؟
    سرمو کشیدم عقب:من نمیام اونجا دیگه
    سرمو کشید تو بغلش ... دلم ضعف رفت
    سعی کردم خودمو بکشم عقب که منو سفت تر فشار داد:پریا رفته بودم سر کار میدونم نباید تنهات میذاشتم از فردا صبح خودم میبرمت میارمت ...اجازه نمیدم نزدیکت بشه
    دستو پا زدم:ولم کن
    سرمو بوسید: پریا تو که جاییو نداری ؟یکم تحمل کن من این زنیکه رو ادم میکنم
    اشکم سر خورد رو گونم:این زنیکه همسر شماست من یه دختره غریبم اومدم تو خونش حق داره ناراحت بشه
    حالت نگاش تغییر کرد:اونجوری که تو فکر میکنی نیست
    صدام از بغض میلرزید:چجوریه پس؟ شما زن داری که
    بی هوا چونمو بوسید... جا خوردم ..یه قدم رفتم عقب :چیکار میکنین؟ وسط خیابونیم
    لبخند نشست رو لبش و من لعنتی فکر کردم چقدر لبخند بهش میاد...محسن:یعنی اگه وسط خیابون نبود بدت نمیومد؟
    چرا بی پروا شده بود؟
    دستمو گرفت:بریم تو ماشین بریم یه جایی ناهار بخوریم همه چیو بهت میگم
    بی اراده سمتش کشیده شدم ...منه بدبخت بی پناه کیو جز محسن داشتم؟


    (من محسنو تو شرکت بابام شناختم ... حسابدار بود
    از همون وقتی که دیدمش نگاهش بهم جوری بود که باعث میشد توهم بزنم دوستم داره
    منم دوستش داشتم پسره مثبت و با جنبه ای بود
    چون خودمم حسابداری میخوندم خیلی ازش راهنمایی میگرفتم
    تا روزی که بهش پیام دادم دوستش دارم‌
    فرداش که دیدمش بدون مقدمه دستمو گرفت و بوسید
    دلم هری ریخته بود پایین
    و فقط یه کلمه گفت:تو حیفی ...خیلی حیفی
    غرور و خجالتم باعث شد دیگه بحثی به میون نکشم
    و رابطه ی ما بشه مثه سابق
    هشت ماه پیش که یه شب اومدن دمه خونه و بابا رو دست بند زدن وبردن
    تنها کاری که تونستم بکنم به عمو حمید زنگ زدم
    بابا کلاه برداری کرده بود... اونم چقدر سی میلیارد
    خونه و زندگی و دارو ندارمونو بردن
    اخرم بابا افتاد زندان
    و هیچ کس پشتم نبود حتی جا ندادن خونه کسی بمونم همه میگفتن اون از مادرت که با بی حیاییش ابرو مارو برد اینم از پدرت که کلاه بردار از آب در اومد...این شد که با دوتا چمدون دنبال محسن راه افتادم که اینم شدوضعیتم )
    تو سکوت رانندگی میکرد ، زیرچشمی نگاش کردم که دستمو گرفت گذاشت رو پاش
    از خشم داغ کردم و دستمو محکم کشیدم: چطور قبلا که خودمو کشتم بهم بی محلی میکردی الان چیشده یهو عاشق پیشه شدین؟
    _الان میدونی زن دارم اون موقع نمیدونستی
    با حرص گفتم:اهاااا الان که میدونم و بدبختم باید با شما راه بیام اره؟ چطوره یه مدت بهت سرویسم بدم به قول مهین جونت؟
    و خودم ازحرفی که زدم لبمو محکم گاز گرفتم.... خاک برسرت پریا چی گفتی...
    اخماشو کشید توهم: این طرز حرف زدنه توعه؟ تو اصلا باید با این شخصیتت اینجوری حرف بزنی؟یه شب پیشه مهین گذاشتمت این در اومدی؟


    لبمو گاز گرفتم تا نخندم ... مگه بچشو داره تربیت میکنه؟ جلوی یه رستوران نگه داشت :پیاده شو یه چیز بخوریم رنگ به روت نیست.
    روبه روی هم نشسته بودیم که اشاره زد :بخور دیگه
    _میشه اول حرف بزنیم
    _بخور میگم
    _توروخدا اول حرف بزنیم بعد غذا میخوریم
    دست کشید به سرش کلافه شده بود...
    نفسشو فوت کرد: دنبال دختر و دختربازی نبودم هیچوقت ... نه عشقو عاشقی سرم میشد نه برام مهم بود
    یه دانشجوی انصرافیه شیمی بودم و تو الکل و مواد خودموغرق کرده بودم ...
    چونه بالا انداخت:ننه بابا درستو درمون که نداشتم
    چشم باز کردم تو محل ما پسرا همه همین بودن
    خرجم خیلی رفته بود بالا ... دیگه کارگری کردن جواب خرجمو نمیداد ..شیشه میکشیدم اون موقع
    وقتی مواد نمیرسید بهم ،اخریا حاضر بودم برن دستمو قطع کنن اون بسته ی لعنتی رو بدن برم بکشم
    دیگه از بس وسایل خونه رو فروخته بودم و خونه بقیه رو تو شیشه کرده بودم بابام بیرونم کرد...بی پدرا خودمو کشتم حداقل کمکم کنن ترک کنم مثه سگ بی محلی کردن.. همون موقعا بود با مهین اشنا شدم ... بهم مواد میداد
    هر چقدر میخواستم میکشیدم... مصرفم شده بود سه برابر قبل ..در عوضشم زنم شده بود و نقش حمالش بودم
    ببرمش بیارمش خریداشو کنم بخاطرش برم اینو بزنم اونو بزنم
    آهی کشید: از یه جایی به بعد شیشه حالمو خوب نمیکرد فقط باعث میشد درد استخونام بره همون موقع بود خودم از کیف مهین پول گرفتم رفتم کمپ
    رسیدم اونجا گفتم دستو پامو ببندین در نرم
    خلاصه ترک کردم بماند که بعدش دوباره مهین معتادم کرد...اخه معتاد نبودم دیگه حرفشو گوش نمیکردم
    ولی بازم خودم رفتمو ترک کردم
    خندید و گفت:معتاد خودش بره کمپ خیلی حرفه ها
    دوباره جدی شد: نشستم سر درس خوندن میخواستم کسی شم از تحقیر خسته شده بودم... حسابداری قبول شدم...سن بابا بزرگ بچه ها بودم ولی اهمیتی نداشت ... نگام کرد:بابات دستمو گرفت بدون سابقه کار با یه فوق دیپلم منو کرد حسابدار شرکتش
    الان بخاطر همون سابقه کار خیلی سریع تونستم کار پیدا کنم
    وقتی رفتم تو شرکت بابات تازه فهمیدم چه گوهی خورده بودم مهینو گرفتم ...
    همون موقعا بود که یه دختر جیغ جیغوی لوس اومد تو شرکت
    هی رفتو امد میکرد و منو حریص و کنجکاوتر میکرد
    تا فهمیدم این خانوم کوچولو پریا دختر اقای محسنیه
    به خودم تشر زدم محسن تو یه بدبخت و گدایی با یه زن بیخ ریشت حواستو جمع کن
    ولی اون دختر کوچولو مگه گذاشت؟ هی اومد سوال پرسید حرف زد و دلبری کرد تا عاشقش شدم
    لبخند زد:همین خانومی اینم زندگی نجس من ،گاهی میگم کاش هیچوقت اینجوری نمیدیدمت با وجود داشتن یه سرخر
    اشکامو پاک کردم :خب چرا طلاقش نمیدی؟
    با چنگالش ور رفت:من هزار سکه از کجا دارم دختر
    با جیغ گفتم:هزارتاااا
    سر تکون داد: عوضی میدونست پایبندش نمیشم اینقدر مهریه گذاشت ...منم کله خر قبول کردم
    _حالا چیکار کنیم؟
    لبخند زد:چیکار کنیم؟ هیچی خانومی من مراقبتم تا بابات ازاد شه بعد که رفتی پیشش من خیالم راحت میشه
    _یعنی میخوای بمونی پیشه مهین؟
    آهی کشید:مگه راه دیگه ایم هس؟
    لبمو فرستادم جلو:من دوستت دارم
    مردمکش لرزید:نکن بچه ... من دلم میلرزه اذیتم نکن
    با بغض گفتم:خب طلاقش بده
    مشتشو کوبید رو میز: نمیتونم پریا ...میندازتم زندان
    نگاه همه برگشت سمت ما
    از خجالت سرمو انداختم پایین
    تو ماشین نشسته بودیم که گفتم:نمیشه با مهین صحبت کنیم طلاق بگیره بره؟
    خندید:اونم میگه چشم ...پریا چند سالته تو؟ دوازده سیزده؟ من از وقتی اون صورته لعنتیتو دیدم دارم با مهین حرف میزنم طلاق بدمش ...کتک زدمش با مهربونی حرف زدم روش تاثیر نداره میگه مهریه رو بدی طلاق میگیرم
    با بغض گفتم:ازش بدم میاد
    _فراموش میکنی کوچولو نگران نباش
    تو دله من که نبود ....مگه فراموش کردن عشق اینقدر راحته؟
    وارد حیاط شدیم مهین با دمپایی لخ لخ کنان اومد جلو:اومدی محسن ؟ اومدی شوهرم؟
    یهو زد زیر گریه:ببین زن دومت چیکارم کرد؟
    و چنگ زد به صورتش :با سنگ زد به سرم ببین؟
    با بهت گفتم:دروغ میگه ..به جونه بابام نزدمش من
    جیغ کشید:عفریته خانوم تو امروز با سنگ نزدی ؟


    رو کردم به محسن:محسن من نزدمش
    محسن کشیدم سمت پله ها داد زد:مهین تورو به علی تمومش کن پیر شدم از دستت
    دلم‌گرفت ...چقدر صداش درد داشت
    مهین جیغ کشید:داری میری بالا پیشش؟ چرا نعشتو نمیاری تو خونه ی من؟
    یهو محسن دستمو ول کرد پله ها رو سریع اومد پایین
    مهین دو قدم رفت عقب
    محسن داد زد: چرا واسه یه ساعتم شده لال نمیشی؟ برو گمشو بکپ دیگه
    بی توجه به نفرینای مهین منو برد بالا ...
    ده روزی از بودنم تو اون خونه میگذشت
    مهین هر شب بساط جیغ و دعوا داشت
    محسن بدبختم اخرا دیگه جوابشو نمیداد دهنش بسته شه
    تو حیاط میخوابید و غرغرای مهینو به جون میخرید


    یه شب مثه همه ی شبای گذشته مشغول درس خوندن بودم که در خونه کوبیده شد
    تنم لرزید...نکنه باز مهین اومده سراغم؟
    دوباره در کوبیده شد
    با سلامو صلوات درو باز کردم......محسن بود
    با تعجب گفتم: خوبی؟ چرا اومدی بالا؟
    خودم از حرفم خجالت کشیدم...ناسلامتی خونه ی اونه ها
    اومد داخل:حالم خوب نیست پریا
    _چی..چیشده؟
    نشست رو سرامیک سرد موهاشو کشید: پریا فردا عموت میاد میبرتت


    با بهت گفتم:چی؟
    بغض کرد مثه منی که از وقتی شنیدم زن داره بغض کرده بودم :پریا تموم شد دیگه ... عموت دنبالت میگشته اینهمه وقت ...میگه ما عصبانی بودیم ولی ناموس خودمونو که ول نمیکنیم ...فردا میبرتت وای خدا دیگه نمیبینمت
    اشک نشست تو چشمام
    دوباره موهاشو کشید: میدونم بد ذاتیه ولی دعا میکردم هیچوقت بابات ازاد نشه هیچوقت عموت نیاد
    به گریه افتادم:محسن
    منو کشید سمت خودش:قرار نبود عاشقت بشم
    دست کشیدم به گونش دستمو گرفت دوباره بوسید
    حس کردم قلبم آب شد
    _نمیرم محسن فردا نمیرم اصلا
    انگشت کشید به چشمام: برا بابات سند گذاشتن داره میاد بیرون هفته ی دیگه
    به گریه افتادم:من دوستتدارم اخه
    بی هوا لبمو بوسید... قلبم یخ کرد ..گرم شد و محکم کوبید
    بلد نبودم ببوسمش اما اون محکم میبوسید
    چونمو بوسید چندبار پشت هم
    چرا بدم نمیومد؟ چرا پرخاش نمیکردم؟
    لبشو گذاشت روی گردنم قلبم داشت از تپش تند میزد بیرون
    _پریا چیکار کنم بدون تو؟
    دست کشیدم به صورتش
    حرکت لبش روی گوش و گردنم باعث میشد تمرکز نداشته باشم
    دستش زیر تی شرتم رفت
    پریا اون متاهله حواست هست؟ به جهنم من میخوامش !!
    بلوزمو در اورد از خجالت چشممو بستم
    لبش روی شکمم کشیده میشد نافمو بوسید
    لبمو گاز گرفتم
    دکمه ی شلوارمو یکی یکی باز میکرد زمزمه کرد:تو زنم بشی مامانه بچه هام بشی ... لبخند زد:البته اول تورو باید بزرگت کنم بعد مامانه بچه هام بشی
    بغض کردم
    کمر شلوارمو گرفت:اه چقدر تنگه شلوارت
    لبشو گذاشت زیر شکمم که بغضم ترکید:محسن منو بیشتر از این وابسته ی خودت نکن
    نفسای تندش روی شکمم پخش میشد
    اونم پاشد به گریه افتاده بود
    باورم نمیشد اونم داره گریه میکنه ....
    چمدونمو برداشتم که محسن از دستم گرفت: نکن سنگینه من میارم تا پایین
    سرمو انداختم پایین
    عمو سر کوچه ایستاده بود
    مهین تو حیاط بود...به ذهنم اومد این خونه زندگی نداره همش پلاسه تو حیاط؟
    منو که دید بشکن زنان طرفم اومد: داری میری سلیطه خانوم؟ مثه عنکبوت افتاده بودی رو زندگیم؟
    حرفی نزدم پله ها رو اومدم پایین
    محسن زودتر از حیاط خارج شد
    برگشتم سمت مهین که با چشم و ابرو اشاره زد چیه
    ناغافل پریدم سمتش و به پاهاش چسبیدم
    جاخورد و پاهاشو تکون داد: چیه چرا همچین میکنی؟
    با گریه گفتم:مهین خانوم مهین جون توروخدا تورو به جونه هر کی دوست داری
    با گریه سرمو گرفتم بالا: مهین جون توروخدا تو که با محسن خوشبخت نیستی تو که میبینی اصلا خونه نیست پیشت نمیاد توروخدا هم خودتوهم مارو راحت کن طلاق بگیر التماس میکنم پاتو میبوسم
    خم شدم که پاهاشو ببوسم
    من‌پریا پای این زنو بخاطر عشقم میبوسم
    پاهاشو تکون داد:نکن ذلیل شده نچسب به من ...شوهرمو ول کنم واسه خاطره تو؟
    با هق هق گفتم:دوستت نداره که ..بذار خوشبخت بشیم توروخدا بگذر تو خانومی کن
    با پا هولم داد:بیا برو گمشو دریده
    به کف حیاط مشت زدم: توروخدا
    _پریا؟
    به سمت محسن برگشتم چشماش خیس بود
    صداش لرزید:تو غلط میکنی بخوای زانو بزنی
    صدای مهین اومد:بیشرف داری برا این دختر دماغو گریه میکنی؟
    محسن بغلم کرد سرمو بوسید :گریه نکن دختر کوچولوی من .زود فراموش میکنی طاقتت بالاعه


    چرا اینقدر اصرار داشت فراموشش کنم؟ فراموشی به این راحتیه؟ از خونه بیرون اومدم ...دنبالم نیومد بغضمو میخوردم تا گریه نکنم
    سوار ماشین عمو شدم سر کوچه ایستاده بود
    ماشین عمو راه افتاد با تموم وجود زار زدم....
    چهل و هشت ساعت گذشته بود.... من دیگه طاقت نداشتم دلم میخواست برگردم تو اون خونه
    اصلا مهین کتکم میزد بالاتر از این داشتیم مگه؟
    اصلا....اصلا زنه دوم میشدم ....به گریه افتادم
    صدای زنعمو اومد:پریا؟ پرپری؟ بابات سه روزه دیگه ازاد دختر گریت برا چیه
    لبمو گاز گرفتم من تو چه فکر بودم این بنده خداها تو چه فکری
    اشکامو پاک کردم ...زنعمو شربتو جلوم گرفت:منم شرمندتم این چند روز نمیدونستیم کجایی مردیمو زنده شدیم بخدا
    _اشکال نداره زنعمو ش..
    با صدای گوشیم حرفمو قطع کردم شماره رو نمیشناختم
    _بله بفرمایید؟
    _الو...الو ...من با این دختره پریا کار دارم ...الو؟
    این صدارو میشناختم... مثه برق از جام پریدم:الو مهین خانوم؟ خودمم پریام
    صداش اومد:ذلیل شده چرا گوشیتو جواب نمیدادی؟
    به سرفه افتادم: برا چی به من زنگ زدین؟
    _بیا این یابو رو بگیر برا خودت ...گرفتی یه افسرده تحویل من دادی ...خودش قبول کرده ماهی ششصد هفصد از حقوقشو بده به من جا مهریه ...هر چند کمه و اصلا به هیچ جا نمیرسه ولی یه چند سال بگیرم خرجیه ...فکر نکن دلم برا تو سلیطه سوخته ..دلم برا این بی شرف خودم میسوزه ..دوسش داشتم دیگه ... واسه من که شوهر نشد واسه تو بشه حداقل ...


    دیگه حرفاشو نمیشنیدم... خدایا بهشت ماله خودت
    من بهشتمو دارم
    پایان


    نوشته: Aram375

  • 54

  • 9




  • نظرات:
    •   Baby_unicorn
    • 2 هفته
      • 2

    • هرچقدرم ک خوب نوشتی
      هر چقدرم طرف زنشو دوس نداشته باشه و...
      باورکردنی نیست برای من رابطه با متاهل! فرای خط قرمز منه
      سبک نوشتار خوبی بود ولی نه لایک نه دیسلایک. (rose)


    •   doki-kar balad
    • 2 هفته
      • 3

    • موقع داستان نویسی حواست به سوتی هات باشه
      موفق باشی دوست عزیز لایک


    •   Aryo20
    • 2 هفته
      • 1

    • خوب بود


    •   وب.گرد
    • 2 هفته
      • 4

    • یه دانشجوی انصرافی شیمی بودم.....
      اینجای داستان منو یاد فیلمای فارسی انداخت که تو همه چی ممکنه.
      اخه تو زمانی که شیشه اومده مگه ممکنه یه دختری که اینجوری عاشق شده و حتی یه شبم خونه طرف خوابیده کوچکترین لطلاعاتی در مورد طرف که تازه حسابدار شرکت باباشم بوده نداشته باشه؟
      اونم دخترای امروز که تو یه هفته همچین بیوگرافیتو از خودت بهتر میفهمن؟
      بله تو زمان فردین این داستان قابل باور بود نه تو زمان شیشه!
      کلا گیر و تناقض زیاد داشت داستانت .ولی در کل بد نبود .


    •   joker13b81
    • 2 هفته
      • 2

    • بالاخره بعد از مدت ها یه داستان خوب خوندیم ، مرسی


    •   no-roots
    • 2 هفته
      • 2

    • کزکچ پسر بودی اینجوری خوب نوشته بودی؟:/


      لایک 8


    •   Sexybreasts
    • 2 هفته
      • 5

    • dastan khob bod
      vali msLe filmaye qdimiye irani bod (rose)


    •   وب.گرد
    • 2 هفته
      • 7

    • شیشه باعث میشه درد استخونا بره؟ چه جالب!


    •   Kos_Namak
    • 2 هفته
      • 3

    • ایییییی همچی بدک نبود. فحش نمیدم فقط میگم تخیل!


    •   سعید تبریزی
    • 2 هفته
      • 4

    • به غیر از چند تا غلط املایی نگارش خوبی داشت
      خوشم اومد تقریبا ولی آخرشو خیلی زود تموم کردی
      موفق باشی


    •   Sexybreasts
    • 2 هفته
      • 1

    • مت‌آمفتامین (به انگلیسی: Methamphetamine) که در بازار سیاه با نام شیشه (به انگلیسی: crystal) شناخته شده، یک محرک قوی سیستم عصبی مرکزی با پتانسیل اعتیادآوری است که برای اهداف تفریحی به‌طور گسترده مورد سو مصرف قرار می‌گیرد. مت‌آمفتامین برای درمان خط دوم اختلال کم‌توجهی - بیش‌فعالی و چاقی‌های مزمن، به صورت محدود در پزشکی کاربرد دارد. در مصارف ابتدایی و دوزهای کم، مت‌آمفتامین با تحریک گیرنده‌های مغز باعث افزایش انرژی و تمرکز، سرخوشی، کاهش اشتها و بی‌خوابی در فرد می‌شود اما در دوزهای بالا می‌تواند عوارض خطرناکی مانند تشنج، خونریزی مغزی و روان‌پریشی را ایجاد کند. همچنین مصرف طولانی مدت مت‌آمفتامین عواقب جسمی، روانی، و اجتماعی بسیاری را برای مصرف‌کنندگان در پی دارد.


    •   Mehraaan@
    • 2 هفته
      • 23

    • کاش همه رو با یه چوب نمی زدیم!
      ایراد گرفتن از هر داستان و نویسنده کار راحتیه! میدونم یکی از جذابیتهای سایت کامنت و خنده و تمسخر نویسنده و داستان ِو من هم مثل خیلی از شما اغلب اوقات با کامنت ها بیشتر از خود داستان حال میکنم ولی....
      کاش کنار گفتن ایرادها، آدمهایی که معلومه استعداد نوشتن دارن رو تشویق به ادامه دادن کنیم. هرچقدر اینها بیشتر بنویسن کمتر مجبور به خوندن داستانهای شربتی میشیم.


      داستان با وجود ایرادات نگارشی و محتوایی، پرکشش و خوب بود. شخصیت ها به ویژه مهین به خوبی شکل گرفته بودن و ایده کلی داستان خاص و جالب بود.
      آخر داستان و رضایت یکباره مهین به جدایی به نظرم بزرگترین ایراد داستان بود.
      لایک 13


    •   LustLove
    • 2 هفته
      • 1

    • 16 [Like] (rose)


    •   ehsan9705
    • 2 هفته
      • 5

    • صرف نظر از یکی دو تا ایراد فنی کوچیک
      مثل استخون درد بعد از شیشه
      مشکل خاصی نداشت
      البته اون قسمت مرد متاهل و دختر مجرد یه خرده مشکل داره
      ولی قلمت خوبه چرت نمی‌نویسی
      منتظر کارای پخته‌تر بعدیت هستیم


    •   R.B.behruz
    • 2 هفته
      • 6

    • فارغ از موضوع داستانت که مورد علاقه من نیست، خوب نوشتی و چهارچوب یه داستان خوب رو رعایت کردی، باز هم بنویس
      موفق باشی


    •   m...h...a...
    • 2 هفته
      • 5

    • نمیگم تمام و کمال بود ولی انصافا خوب نوشته بودی..لایک زدم برات...فقط ی چیزی اونم اینکه بالاخره بابای دختره نمیگه چرا با این مرد سن بالا که کارمند خودشم هست ازدواج کرده؟براش مشکلی نداره یعنی؟


    •   SSAa699
    • 2 هفته
      • 3

    • (rose) (rose) (rose)
      لایک۲۰


    •   مهتی.پاشنه.طلا
    • 2 هفته
      • 5

    • صد رحمت به فیلم هندی


    •   Aram375.1
    • 2 هفته
      • 11

    • سلام همگی
      تشکر بابت لایک و نظراتتون
      من کلا مدلم ایران قدیمه:))))
      خوشحالم که دوست داشتین


    •   sepideh58
    • 1 هفته،6 روز
      • 12

    • لایک 27 آرام جان
      خیلی دوسش داشتم ایرادات کمی داشت ک مطمئنم بارهای بعد جبران میکنی دخمل
      چه ساده و بی تکلف بود دوست داشتن این دوتا ...چه صادقانه اعتراف میکردن و احساساتشون رو برملا میکردن..خیلی سخته انقدر سپید بود و زلال که بدون هیچ فکری هرچی حس توی دلت باشه برای طرفت رو کنی ...محسن داستانت کمی بی عرضه بود اما عشقش همه بدی هاشو پوشوند..
      Ps:با مهران عزیز هم کاملا موافقم کاش کمی منصف باشیم و خوشمزه بازی هامونو میذاشتیم برای داستان هایی که میطلبه ...این نویسنده قطعا پتانسیل این رو داره ک هر بار بهتر بشه
      رز تقدیم به نویسنده (rose)
      ماچ برا مهران (biggrin) :-*


    •   Aram375.1
    • 1 هفته،6 روز
      • 2

    • Sepideh58
      تو عشقی دختر مرسی ازت


    •   hamid30gari
    • 1 هفته،6 روز
      • 5

    • داستانت بنظرم خیلی قشنگ بود و قلم خوبی داری.
      ولی به نظرم آخرش رو خیلی آبکی تموم کردی و یهویی.
      در کل راضیم ازت.امیدوارم داستان های بهتری ازت بخونیم.
      روزت خوش،قلمت سبز،تنت سلامت


      لایک ۲۹ موفق باشی.


    •   hamid30gari
    • 1 هفته،6 روز
      • 6

    • منم با سپیده و مهران موافقم.واقعا بعضی داستانا و نویسنده ها جای مزه پروندن نیست و واقعا یکی از دلایلی که من خودم عضو سایت شدم همین کامنت های دوستانه و با بچه ها میخونیم و میخندیم ولی واقعا زیره بعضی داستانا مزه پروندن و فحش دادن آخره نامردیه و باعث میشه نویسنده ها دلسرد بشن و در نهایت تنها داستانایی که باقی میمونه همین داستانای کون کونک بازی و آبکیه که همه رو کلافه کرده.
      من خودم به نویسندگی علاقه دارم و کارای خوب نویسنده های عزیز مثه مهران و سپیده و آرس تازه کار و بقیه رو با دقت میخونم و ازشون نکته برداری میکنم.
      الانم یه داستان نوشتم به اسم(به چشمانت بیاموز که هرکس ارزش دیدن ندارد)شاید بعضی ها ازش خوششون نیاد و بعضی ها هم خوششون بیاد.ولی به عنوان یه نویسنده تازه کار دوست دارم ایرادات داستانم گرفته بشه و بعنوان یه نویسنده تازه کار نقد بشه تا بتونم کارهای جدید و بهتری ارائه بدم.
      دوستون دارم بدرود


    •   Trz.boy
    • 1 هفته،6 روز
      • 0

    • کسی ک دوبار شیشه ترک کرده قیافه هم مونده براش مگه این عاشقش شده
      مگه تریاکه درد استخون کم کنه ???


    •   Aram375.1
    • 1 هفته،6 روز
      • 3

    • ای خدا هنه گیر دادن به این نکته:)
      بابا منظورم اینه در صورت نرسیدن مواد باعث علائمی مثل تهوع و درد بدن و.... میشه
      یعنی مواد میکشید که درد نکشه اوکی؟:)


    •   saberzed
    • 1 هفته،6 روز
      • 1

    • از معدود داستان های شهوانی بود که خوندم
      موفق باشین


    •   Adolf2519
    • 1 هفته،6 روز
      • 4

    • عالی بود با سپیده و مهران هم موافقم.
      بازم بنویس، مطمئنم جزو بهترین‌های این سایت هستی


    •   me.she@
    • 1 هفته،6 روز
      • 2

    • لایک کردم ولی کاش همون جمله اول نمینوشتی با پرهنه. میدونی ادم از شروع حس میکنه نویسنده ناوارده.هرچند نیستی.


    •   Alionjon
    • 1 هفته،6 روز
      • 1

    • خدایش خوب نوشتی واقعا من خیلی خوشم اومد عالی ادامه بده


    •   james84hetfield
    • 1 هفته،6 روز
      • 2

    • چیزی که بیشتر از همه توجه منو جلب کرد اینه که وقتی یه داستان خوب و قابل احترام میخونم زیرش کامنتهای میبینم که احساس میکنم درصد بالایی از مخاطبین این سایت آدمای تحصیلکرده با شعور اجتماعی بالا و فرهیخته هستند در صورتی که در قسمتهای دیگه سایت این کاملا متفاوت و تقریبا برعکسه. و به نظرم این نشانه خوبیه و دلیل بر اینه که اکثر مخاطبین، آدمای قابل احترامی هستند که یک سری کمبودها و محدودیت ها باعث میشه رفتارهای نادرستی انجام بدن.
      اما در مورد داستان : آرام جان عزیزم بسیار با استعداد و با دانش هستی که اگه برای تموم کردن داستانت عجله نکنی و چرکنویس داستانت رو چند بار با دقت بخونی میتونی داستانهای به مراتب قوی تر و جذاب تری بنویسی. من از وجود شما و همه کسانی که محترمانه نظر میدن لذت میبرم و براتون آرزوی پیشرفت دارم. آرام عزیزم اگه علاقه مند بودی که در مورد مسایل فنی داستانت نظر بدم من در خدمت شما هستم


    •   Vashkin
    • 1 هفته،6 روز
      • 1

    • بابا گلی به جمالت


    •   mina.hisss
    • 1 هفته،5 روز
      • 3

    • چقدر مهین داستانت منو یاد پروین سلیمانی انداخت دختر . روحش شاد . بنویس بازم گلم (rose)


    •   marjan_aydin
    • 1 هفته،5 روز
      • 3

    • خیلی قشنگ بود خیلی خیلی خیلی
      پایان خوش تنها چیزی بود که دیگه امید نداشتم توی داستانای شهوانی ببینم
      خسته نباشی عزیزم : )


    •   Aram375.1
    • 1 هفته،5 روز
      • 2

    • من از شما ممنونم که داستانو با همه ی نقص هاش دوست داشتین
      خوشحالم که حداقل پشیمون نشدین از خوندن؛)


    •   hirssaa1
    • 1 هفته،4 روز
      • 3

    • آرام جان قلم بی ریا و ساده ای داری که میتونه خیلی بیشتر تاثیرگذار باشه. دوتا نکته که برای بهتر شدن متنت میتونم بگم یکیگذاشتن نقطه آخر هرجمله و یکی نوشتن متن به صورت بند بند و چند پاراگراف هست. شما ادامه هر جمله رو از خط بعد شروع میکنی و این توجیهی نداره. لایک 46 (rose)


    •   aeen16
    • 1 هفته
      • 1

    • داستان واقعا قوی بود این یک
      اما برای بعد ها چندتا اصلاحیه رو در نظر بگیر
      1.در انتخاب آبجکت (object) های داستانت دقت کن برای مخدر مثلا اگر کمی تحقیق میکردی میدیدی مخدر های دیگه ای داریم که دقیقا ویژگی های مخدر تو (زدگی بعد از مدتی مصرف، ترک آسان و...) رو داشت و مناسب تر بود.
      2. چه داستانی میخوای؟ ایده داستان تو زیبا بود و علیرغم خطوط قرمز ایده متفاوت و خلافانه ای بود اما_خیلی مهمه اماش_ برای یه رمان 200 صفحه ای وقتی اومدی و این رمان 200 صفحه ای رو کردی یه صفحه یه مشکلاتی پیش میاد: مثل اتمام داستان(در این زمینه کاملا حالتو میفهمم داری منویسی و یهو حوصلت سر میره خسته میشی و داستان رو تموم میکنی) یا اینکه کشف قضیه زندگی محسن پتانسیل 20 صفحه رو داشت و وقتی سریع گفتیش هیجان مخاطبو خوابوندی.
      3 میخواستم بنویسم که این داستان محتوای مبتذلی نداره و میتونه جاهای بهتری آپلود بشه اما وقتی عدد بازدید هارو دیدم به این نتیجه رسیدم که از اونجایی که متاسفانه در ایران هیچ سایتی انقدر پر بازدید و انقدر راحت برای ارسال مطلب نیست پس به ارسال هات ادامه بده
      از نقد های من ناراحت نشو داستانت فوق العاده بود و نقد های من به یک داستان حرفه ای بود
      امیدوارم یه روزی بتونی رمانشو بنویسی


    •   darya54
    • 6 روز،20 ساعت
      • 3

    • بسیار زیبا،روان و‌دلچسب و‌دوست داشتنی بود.
      هیچ عیبی هم‌ نداره که تِم فیلمهای قدیمی داشت.
      مگه همه باید تریپ روشنفکری و مدل اصغر فرهادی بنویسند؟
      دستتون درد نکنه و قلمتون مانا
      امیدوارم‌ باز هم آثار دیگه ای ازتون ببینیم


    •   _Azi_
    • 5 روز،16 ساعت
      • 1

    • زیبا بود مرسی


    •   nilajooni
    • 20 ساعت،43 دقیقه
      • 2

    • لایک ٥٤ تقدیمت
      یکم فیلم هندی شد ولی ماجرای قشنگی بود


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو